جايگاه رفيع عقل
جعفر فاضل
عقل چراغ پرفروزي كه خداي رب العالمين به بشر عنايت نمود كه بوسيله آن، حق را از باطل تمییز داده و راه از چاه باز شناسد.
خداوند پس از آن كه عقل را آفريد، به او چنین خطاب نمود:
« اَما اِنّي اِيّاك آمُرُ وَ اِيّاكَ اَنهي و اِيّاكَ اُعاقِبُ و اِيّاكَ اُثيبُ »
« ( اي عقل) تو را امر مي كنم و تو را نهي مي كنم و بر اساس تو عقاب مي كنم و پاداش مي دهم ».[1]
بر اين اساس، هركس به اندازهی عقلش مورد محاسبه قرار ميگيرد. در اين مورد، امام باقر عليه السلام فرمود:
« انَِّما يُداّقُ اللهُ العِبادَ فيِ الْحِسابِ يَومَ القِيامَة عَلي قَدرِ ما آتاهُمْ مِن العْْْقُوُلِ فيِ الدُنيا »[2]
« همانا خداوند، حساب بندگان را در روز قيامت، به اندازه عقلي كه در دنيا به آنها داده است، مورد محاسبه قرار ميدهد .»
حضرت امير المؤمنين عليه السلام درباره ي عقل فرمود:
«اَلعَقلُ رَسُولُ الحَقّ .»[3]
« عقل فرستاده ي حضرت حق ، به سوي بندگان است»
اما عقل، با تمام شرافتش، محدود است. بديهي است رشد بشر با عقل محدود، محدود خواهد بود. لذا خداي تعالي بر اساس لطفش پيامبران را فرستاد تا علاوه بر اين كه عقل ها را فعّال كنند، آنچه لازمهی هدايت بشر است و از حد عقل خارج است به بشر بياموزند؛ تا هدايت بشر، سير صعودي پيدا كند. حضرت امير(علیه السلام) فرمود:
« العقل شرعٌ من داخل و الشرع عقلٌ من خارج »[4]
« عقل ، شريعتي است از درون و شريعت ، عقلي از بيرون است».
چكيده ي مطلب:
1 ـ عقل حجت خداست و بايد تبعيت شود.
2 ـ عقل معصوم است ولي محدود است و در محدوده ي واقعي خود خطا پذير نيست.
3 ـ عقل جداكننده ي انسان از حيوان است.
4 ـ هر كس به اندازه عقلش مورد محاسبه قرار ميگيرد.
5 ـ عقل و شرع مويّد يكديگرند.
عقل بين افراط و تفريط
مقوله ي عقل همواره بين افراط وتفريط شناور بوده است.
ديدگاههاي مختلفي در باره ي عقل وجود دارد. بعضي چون حنابله[5] به عقل چندان بهايي نميدهند و درباره ي عقل راه تفريط را طي كردند.[6] و بعضي چون فلاسفه از عقل انتظار زيادي دارند و در مورد قدرت و محدوده ي عقل راه افراط را پيش گرفتهاند.
داوري درباره ي عقل هرگز به سامان نميرسد مگر اين كه عقل و حوزه كاربرد آن را بشناسيم.
مستفاد از ادله و نيز حكم خود عقل، اين است كه عقل محدوديت دارد. امام صادق عليه السلام فرمودند: همانطور كه بينايي و شنوايي ما محدود است، عقل ما نيز محدود است.
البته محدوديت عقل، مورد قبول عموم فلاسفه است، تا حدي كه ملاصدرا ميگويد: معارف حق، مقيد به آنچه كه من ترسيم نمودهام، نميباشد زيرا حق، وسيعتر از آن است كه عقلي به آن احاطه پيدا نمايد[7] ولي در عمل ميبينيم وارد عرصه ي تفكر در ذات حق شدهاند كه از حوزه عقل خارج است. آيا پرسش از اين كه حقيقت خدا وجود است یا غير آن، ورود در حوزه ي ذات نيست؟
عَنِ السَجاد (عليه السلام) : سُبْحانَ مَنْ لَم يَجْعَلْ في أَحَدٍ مِنْ مَعْرفَةِ نِعَمِهِ الّا الْمعْرِفَة بِالتَقْصيرِ عَنْ مَعْرِفَتِها ، كَما لَم يَجْعَل في اَحَدٍ مِنْ مَعرِفَةِ ادراكِه أكثَر مِنَ الْعِلْمِ بِاَنَّهُ لا يُدرِكُه .[8]
منزه است خدايي كه شناخت كنه نعمتهايش را براي هيچ كس قرار نداده مگر به اين اندازه كه بفهمند قابل شناخت نيستند همانطور كه دركي بالاتر از اينكه خدا قابل درك نيست براي كسي درباره ي خودش قرار نداده است.
عَن أمير المُؤمِنينَ (عليه السلام) الحَمْدُ للِهِ الذي أَعجَزَ الاَوهامَ أن تَنالَ الاّ وُجودُه وَ حَجَبَ الْعُقوُلْ أََن تَتَخَيَّلَ ذاتِهِ.
سپاس خدايي را كه گمانها را، جز در فهم بودنش، ناتوان ساخت و عقلها را از تخيّل ذاتش ممنوع و محجوب كرده.
وَفِي المُناجـاةَ الْخَمْسِ عَشْرـَة المَنسُوبَة الِيَ السّجّادِ علیه السلام ( المناجاة الثانية عشرة، مُناجاةُ العْارِفينَ ): عَجَزتِ العْقُوُلِ عَنْ اِدراكِ كُنْهِ جَمالِكٌ ... وَلَم تَجعَل لِلْخَلْقِ ! طَريقاً الِي مَعْرِفَتِك اِلاّ بِاْلعَجْزِ عَنْ مَعْرِفَتِك.[10]
عقلها از فهم کنه ذات جمالت ناتوان هستند .... و براي آفريدههايت، راهي به معرفتت جز اظهار عجز از شناختت قرار ندادي .
عَن اَبراهَيم قالَ قالَ اَبُو جَعَفر عليه السلام : تَكَلّمُوا في خَلقِ اللِه وَلا تَتَكلََّمُوا فِي اللِّه ، فَاِنَّ الكَلامَ فِي اللهِ لايَزيدُ اِلاََّ تَحيُّراً.[11]
درباره ي آفریده های خدا، صحبت کنید، ولی در ذات خدا سخن به زبان جاری نکنید که صحبت کردن درباره ي ( ذات) خدا چیزی جز تحیر و سرگرداني نياورد.
عَنِ الباقرعلیه السلام ایّاکُم وَالتَفَکَُّرَ فِی اللهِ وَلکِن اِذا أرَدتُم اَن تَنظُروا اِلی عَظَمِتِه فَانظُرُُُوا الِی عَظیم خلقِه.
از اندیشیدن در ذات خدا بپرهیزید و لکن هنگامی که اراده کردید به عظمت او بنگرید، پس به عظمت آفرینش نظر کنید (و بیندیشید).
بعضي از فلاسفه ميگويند: اين مباحثي كه ما عنوان كرديم، ورود در حوزه تفكر در ذات، نيست. به اين دسته ميگوييم چه بحثي از مباحث در مورد خدا و ذات حق بوده كه شما وارد آن نشده باشيد؟ نشاني آن را به ما بدهيد. آيا طبق نظر شما، غايت فلسفه، ادراك حقايق موجودات نيست؟
بعضي از فلاسفه چون صاحب الميزان، معتقدند كه تفكر در ذات حق، تنها براي كساني كه تبحّري در مسايل عقلي ندارند، غير مجاز است. بنابراین ايشان پذيرفتهاند كه مباحث فلسفي موجود، وارد حوزه تفكر در ذات شده است.
صاحب الميزان در مورد رواياتي كه از تفكر در ذات حق نهي ميكند، مي نويسد:
اَقُولُ وَ فِي النَهيِ عَنِ التَفَكُّر فِي اللهِ سُبحانَهُ رِواياتٌ كَثيرَةٌ اُخَر، مُودَعَةٌ في جَوامِع الفَريقَين، وَ النَهيِ اِرشادِيٌّ مُتَعَلِّقٌ بِمَن لا يَحسُنُ الوُرُود فِي المَسائِل العَقلِيَّةِ العَميقَةِ فَيَكُونَ خَوضُهُ فيها تَعرّضاً لِلهَلاكِ الدائِم.[13]
« ... و در مورد نهي از تفكر در بارهی خداي سبحان ميگويم كه روايات زيادي كه در كتابهاي جامع شيعه و سنّي آمده است و نهي در اين روايات ارشادي است و اين نهي در مورد كسي است كه در مسایل عقلي عميق، تبحری ندارد. چه، ورود او در اين مسايل باعث هلاكت دايمي او خواهد بود. »
به حضرت استاد ميگوييم:
اول: حمل اين روايات با صراحت ويژهاي كه در نهي از تفكر در ذات حق دارد، به نهي ارشادي خلاف ظاهر است و علاوه بر اين كه شاهد و قرينه بر آن وجود ندارد.
دوم: از نقطه نظر عقلي، ذات حضرت حق دست نايافتني است. لذا نهي ارشادي مذكور، حتي محتمل هم نيست.
سوم: در روايات تصريح شدهاست كه حتي قوي ترين افكار و دقيق ترين بينش به ذات حق تعالي، راهي ندارند، لذا استنباط استاد طباطبايي، از قبيل اجتهاد در مقابل نص است.
چكيده ي مطلب:
1ـ عقل معصوم است و حجت الهي است.
2ـ عقل محدود است و در محدودهی خود درست عمل ميكند.
3ـ بيتوجهي به عقل و نيز انتظار بيش از حد از عقل داشتن، هر دو باعث خروج از راه مستقيم ميشود.
4ـ تفكر در ذات حضرت حق، از نظر عقل و شرع ممنوع است؛ زيرا ذات حضرت حق وراي درك هر مخلوقي است.
تساوي فلسفه با عقل!
با توجه به محدوديت عقل، نمي توان از عقل انتظار داشت، در همه ي حوزه ها وارد شود و به هدف برسد. ولي باز به اين نكته نيز بايد توجه داشت كه عقل در محدوده ي خود ، به طور كامل معصوم است و درست عمل ميكند و اشتباه در نتيجه، مربوط به عاقل است نه عقل.
در اهميت عقل و احكام آن، هيچ شك و شبههاي نيست. با همين عقل بهصحت ادعاي انبيا رسيديم و بوسيله همين عقل به امامت و حقانيت اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام پي برديم. لذا عقل را زير بناي همه ي حقايق ميدانيم ولي سخن اينجاست وقتي كه به وسيله عقل به وحي رسيديم، آيا كار عقل تمام ميشود و بايد عقل را كنار گذاشت؟ و يا باز هم كار عقل ادامه دارد و هرگز عقل از حجيت نميافتد؟
بهنظر نميرسد صاحب نظري، پيدا شود و بگويد كه عقل قبل از رسيدن به وحي حجت بود و بعد از رسيدن به وحي از حجيت افتاد، اين سخن به طور كامل، غير منطقي است و دليلي بر آن وجود ندارد. حال چنانچه پرسيده شود كه اگر حكم عقل با وحي سازگار نبود، تكليف چيست؟
به طور اساسي، چنين امري تنها در حد تصوّر است، زيرا ممكن نيست كه حكم عقل با مفاد وحي، تنافي داشته باشد. در بعضي از امور است كه عقل در آن مورد، حكمي ندارد كه مشخص است حكم شريعت بايد اخذ شود. در بعضي موارد ظاهر متن وحي، با عقل سازگار نيست، بديهي است كه به وسيله عقل توجيه ميشود، مانند اين كه قرآن ميفرمايد: ﴿ يَدُ اللهِ فَوقَ اَيديهِم ﴾ « دست خدا فوق همهی دستها است.» كه مشخص است كه خدا جسم وجسماني نيست، در اين جا مطابق حكم عقل توجيه مي شود، كه مراد از « يد »، قدرت است كه قدرت خدا، ما فوق همه ي قدرتها ست. البته در اين قسمت بايد با احتياط كامل، حركت نمود و نميتوان بهسرعت و شتاب حكم كرد،كه اين آيه ظاهرش مخالف حكم عقل است چه، گاه موهومات جاي معقولات را ميگيرند. به عبارت ديگر اگر در موردي، عقل حكمي داشته باشد: حكم عقل با شرع، مخالفت ندارد.
بايد توجه شود، وقتي ميگوييم عقل، منظور همين عقلي است كه بهوسيلـه آن، حق را از باطل تمييز ميدهيـم، با آن فكــر ميكنيم، ميفهميم و نتيجه ميگيريم و صحيح نيست كه گفته شود عقل (تعقل) همان فلسفه است.
ما در عين حالي كه به عقل و احكام آن بها ميدهيم، ولي فلسفه را مساوي تعقل نميدانيم. زيرا در تك تك اهمّ مسايل فلسفه ، سخن و نقد داريم.
جناب ملاصدرا در آخرين فصل «الهيات اسفار» كه در توفيق بين شريعت و حكمت در دوام فيض باري تعالي و حدوث عالم، عنوان شده است، مينويسد:
« فَصلٌ في طَريق التَوفيق بيَنَ الشَريَعۀَ وَ الحِكمَۀِ في دَوام فَيضِ الباري و حُدوُثِ العالَمِ، قَد اَشَرنا مِراراً اَنَّ الحِكمَۀَ غَيرُ مُخالِفَۀٍ لِلشَّرائِعِ الحَّقۀِ الالهيَّۀِ ...».[14]
در واقع ملاصدرا فلسفه را كه از آن تعبير به حكمت ميكند را مخالفت شريعت نميداند. زيرا معتقد است كه قوانين فلسفه، همه، احكام عقلي يقيني و ضروري هستند، لذا در جاي ديگر ميگويد:
« وَ حاشَي الشَريعَۀ الحَقّۀ الالهيِِّۀَ البَيضاء اَن تَكُونَ اَحكامُها مُصادِمَۀً لِلمعارِفِ اليَقينيِّۀِ الضَرُورِيَّۀِ »[15]
« و دور است که احکام دین روشن خداوند با معارف قطعیِ یقینی تعارض داشته باشد. »
چگونه فلسفه موجود، همان تعقل باشد در حالي كه بسياري از قواعد و قوانين فلسفه، مخالفت روشن با متن شريعت دارد، در حالي كه مشخص است كه حكم عقل بايد مبين شرع باشد و يا آن را توجيه كند، نه آن كه آن را رد كند.
ابن رشد نيز بر اساس همين فكر، كه فلسفه همان حكم عقل است، رساله ي « فَصلُ المَقال في ما بَينَ الحِكمَۀِ وَ الشَريَعۀ مِن الاتّصال» را مينويسد و تلاش فراوان ميكند كه اين مطلب را تثبيت كند كه ميان شريعت و حكمت، هيچ گونه جدايي نيست. در حالي كه سخن درست اين است، كه بين حكم عقل و شريعت، هيچ گونه جدايي نيست، نه اين كه بين فلسفه و شريعت جدايي است، زيرا موارد افتراق قطعي بین فلسفه و شریعت ، فراوان است كه نميتوان از آن گريزي داشت. بهخصوص كه در اهم مسايل، مثل اصالت وجود يا ماهيت و مثل حركت جوهري بين فلاسفه، اختلاف نظر است، حال كداميك موافق شرع وكدام مخالف است؟!
و بر اساس همين فكر كه فلسفه همان تعقل است، استاد طباطبايي در ابتدای رسالهی «علي و الفلسفة الالهية» مينويسد:
«حَقّاً اَنّه لَظُلمٌ عَظيمٌ اَن يُفَرََّقَ بَين الدينِ الالهي وَ بَينَ الفَلسَفَۀِ الالهِيَّۀَ »
« به حق که ظلم بزرگی است که اگر بین دین خدا و فلسفه الهی، فرق گذاشته شود. »
به حضرت استاد چنين عرض ميكنيم كه هيچ كس در اهميت تعقل، بحث و گفتگو ندارد و نيز هيچ كس درصحت فلسفه الهي، كه بر اساس تعقل باشد، نيز شكي ندارد ولي اين فلسفهاي كه بر اساس مباني يونانيها بنا شده است، آيا همان فلسفه ي الهي است؟!
كاري كه عموم فلاسفه انجام دادهاند، تا بتوانند فلسفه را با تعقل مساوي كنند، دخل و تصرف در تعاريف كلمات است. فلسفه را طوري تعريف ميكنند، تا با عقل هماهنگ شود، و سپس ادعا كنند كه فلسفه همان تعقل است. و هر كس در بارهی عقل چيز ديگري بگويد چون مطابق اصطلاحات خود ساخته ي آنان، سخن نگفته است، متهم به بي سوادي ميشود.
فلاسفه ميگويند: فلسفه علمي است كه در مورد امور كلي و عوارض « مَوجَودٌ بُما هُوَ مَوجُودٌ » بحث ميكند و عقل را مدرك همان اموري ميدانند كه موضوع مسایل فلسفي را ترتيب ميدهد و بدين ترتيب، زير بناي ادعای اتحاد فلسفه با تعقل را بوجود ميآورند.
حال اگر ما همه اين تعاريف را بپذيريم لکن پرسش اينجاست که آيا آنچه، آن را فلاسفه به عنوان مدركات قطعي عقل ارائه دادهاند، به واقع عقلي است؟
آيا خدا، وجود است يا خالق وجود است؟
آيا خدا، عقل است يا خالق عقل است؟
آيا خدا، علت تامه اصطلاحي است يا خالق قانون عليت است؟
آيا خدا، هم جنس و هم سنخ موجودات است يا غير از آن است؟
آيا خدا، مجبور است خلق كند يا قادر مختار است؟
اگر به سراغ فلسفه صدرايي برويد، به خدايي هم جنس موجودات، مجبور به خلقت و عاري از هر گونه اختيار، ميرسيد. ولي خداي قرآن، هم جنس مخلوق نيست و داراي اختيار تـامّ است؛ اگر بخواهد خلق ميكند و اگر نخواهد خلق نميكند.
چكيده ي مطلب:
1 ـ عقل حجت الهي است ولي محدود است و تنها در محدوده ي خود، معصوم است.
2 ـ عقل اشتباه نميكند ولي عاقل معصوم نيست و اشتباه ميكند.
3 ـ فلسفه ي موجود مساوي، با عقل و تعقل نيست. چون سفسطه فراوان دارد.
4 ـ مخالفت با فلسفه ي موجود مخالفت با عقل و تعقل نيست.
5 ـ تخالف محصول فلسفه ي موجود، با معارف الهي، نشان از عدم تساوي فلسفه با عقل دارد. چه، هرگزعقل با وحي تنافي ندارد.
در شمارهی بعدی دربارهی نسبت فلسفه با حکمت مطالبی خواهید خواند.