|
ارزیابی نظریّه ملاّصدرا درباره معاد جسمانی
(بخش اوّل)
تقرير درس آيةالله محمّدتقي مصباح يزدي
رؤوس مطالب
- تفاوت نظر ملاّصدرا با فلاسفه مشّاء در معاد جسمانی
- نقاط قوّت و نقاط ضعف نظریّه ملاّصدرا
- عدم تطابق نظریّه ملاّصدرا با آیات و روایات
- تناقضات آشکار در کلمات ملاّصدرا
درآمد
آنچه در این شماره میخوانید، متن پیاده شده درس آيتالله محمّدتقي مصباح یزدی، از نامدارترين فیلسوفان معاصر است كه در اوائل دهه شصت براي شماري از طلاّب و دانشجويان در شهر قم القا شده است. استاد در اين بحث، چهار اشکال بر مبانی و چهار اشکال بر متن نظریّات فلسفی ملاصدرا پيرامون معاد جسمانی و دو اشکال در جهت عدم تطبیق آن با آیات و روایات وارد ساختهاند که با قدری ویرایش در دو شماره تقدیم خوانندگان محترم میشود.
در اين جلسه ميخواهيم به ارزيابي نظريّه مرحوم مُلاّصدرا درباره «معاد جسماني» بپردازيم. ميدانيد كه نظريّه ايشان درباره معاد جسماني، در مقابل اَتباع مشّائيین قرار دارد كه آنها معاد را مطلقاً روحاني ميدانستند و معتقد بودند كه اگر نَفْس انساني به ماده و بدن مادي عُنصري تعلّق نداشته باشد، نميتواند ادراكات جزئي داشته باشد؛ و تنها ميتواند مفاهيم كلّي را درك كند. لازمه اين حرف، اين است كه آنچه در انسان باقي ميماند، «نَفْس» است كه فقط معاني كلّي را درك میکند. آن وقت اگر اين معاني و قضايايي را كه درك ميكند، قضاياي حقي باشد، يك اِبتهاج نَفْساني براي او باقي ميماند و از اين اِدراكات عقلي خود لَذّت روحاني ميبرد. و اگر اعتقاداتش فاسد باشد و مخصوصاً جهل مركّب داشته باشد، به اين اِدراكات فاسد خود مُعَذَّب است و اَلَم روحانيِ هميشگي بر او عارض ميشود. سعادت و شقاوت ، و ثواب و عِقاب اخروي را به همين اِبتهاج يا تَـألُّم روحاني از اِدراكات معاني كلّي عقلي توجيه ميكردند؛ البتّه مثل شيخالرّئيس و برخي ديگر از دانشمندان اجمالاً ميگفتند: آنچه در شرع آمده ما قبول داريم، ولي با برهان عقلي نميتوانيم آن را ثابت كنيم. آن چه بحث فلسفي به آن نايل مي شود، همين است و عمده اشكالشان همين بوده كه إدراكات جزئي را براي نَفْس نميتوانستند ثابت كنند.
در مقابل اين نظريّه، ديدگاه مرحوم صدرالمتألّهين نقطه مثبت بسيار قوي دارد كه ايشان با إثبات مرتبه مثالي و برزخي براي نَفْس إثبات كردند كه نَفْس بدون بدن مادّيِ دنيوي نيز ميتواند إدراكات جزئي و طبعاً آلام و لذَّت هاي نَفْساني داشته باشد؛ مخصوصاً كه در همين عالم هم. )بر خلاف تصوّر مشّائين كه اِدراكات حسّي و خيالي را مربوط به بدن يا دخالت آن ميدانستند). ايشان إثبات كردند كه إدراك مطلقاً مجرَّد است و مال بدن نيست. در همين عالم هم مرتبه مثال نَفْس است كه صُـوَر حسّيّه و خياليّه را درك ميكند و تألّمات يا لذّتهايي كه براي نَفْس حاصل ميشود، مال جسم نيست، بلکه مال روح است در مرتبه تجرُّد مثالي و اين مرتبه براي نَفْس باقي است. بنابراين، همه إدراكات براي او باقي است؛ بلکه اين إدراكات در آن عالم قوي تر از إدراكاتِ نَفْس در اين عالم است؛ زيرا در آنجا نَفْس ديگر مشغول تدبير بدن نيست و تعلُّقات مادّي ندارد و ميشود اين را نقطه مثبتي براي نظريّه صدرالمتألّهين نسبت به نظريّه اَتـبـاع مشّائين تلقّي كرد؛ زيرا مَشّائين مجبور بودند براي پافشاري در نظر خود، همه بيانات كتاب و سنّت را به معاني عقلي تأويل كنند؛ كما اين كه خيليها چنين كردهاند و اين، كار بسيار دشواري است. امّا ايشان در آيات و رواياتي كه مربوط به لذّات و آلام اُخروي است، هيچ اجباري به اين تأويلات ندارند و ميگويند اِدراكات و لذّات و آلام جزئي در آن عالم هم موجود است و اين يك نقطه مثبت است. نقطه مثبت ديگري هم كه ميتوان براي اين نظريّه قائل شد، اين است كه در آيات و رواياتي كه مربوط به عالم آخرت است، چيزهايي هست كه جمع آن با اين ديدي كه ما به اين عالم مينگريم، خيلي مشكل است. مثلاً درباره اين كه بهشت در وادِيالسَّلام تحقّق پيدا ميكند و جهنّم در نقطه ديگري مثلاً حَضْرموت يا باطن زمين. و رواياتي هست كه مثلاً اهل بهشت در واديالسَّـلام محشور ميشوند. از طرف ديگر، از ظاهر بعضي آيات و روايات برميآيد كه بهشت در آسمان است؛ آن وقت اين را چگونه ميتوان جمع كرد كه بهشت هم در آسمان است و هم در نقطه خاصّي از زمين. اشكال بزرگتر اين است كه اين نقطه زميني كه به عنوان بهشت زمين معرّفي ميشود، جاي محدودي است؛ اين همه نعمتهايي كه در بهشت وجود دارد و گاهي ممكن است يك نفر بهشتي هفتاد هزار قصر از دُرّ و ياقوت داشته باشد. اين نقطه خاصّ زمين، شايد براي يك نفر بهشتي هم كافي نباشد. آن وقت اين همه مردمي كه محشور ميشوند، در اين نقطه زمين چگونه ميتوانند زندگي كنند؟ به علاوه، حصول نعمتهايي كه در آيات و روايات ذكر شده، با اين نِـظامي كه در اين عالم برقرار است، وِفْق نميدهد؛ مثلاً ميوهاي كه طعمهاي مختلف داشته باشد يا نهرهايي از شير و عسل، اینها با نظام كنوني عالم جور در نميآيد؛ مخصوصاً اين كه هركس هر چه بخواهد، فوراً برايش فراهم ميشود. يك قطعه زمين محدود حتّي به اندازه كره زمين هم كه باشد، اگر مؤمني بيش از اين خواست، آيا برايش فراهم ميشود؟ آن وقت چگونه تزاحمي كه بين اینها حاصل ميشود، قابل حلّ است؟ و چيزهاي بسيار ديگري كه چون جزئيات روايات را بررسي كنيم، در مييابيم كه با نظام دنيوي توافق ندارد. مثلاً كسي حوريّهاي دارد كه سرش در مشرق و پايش در مغرب است؛ اگر بدن شخص، همين بدن دنيوي باشد، اين حوريّه با اين حجم عظيم، چگونه موجب لذّت آدمي ميشود؟ و بسياري از مطالب ديگر كه در آيات و روايات هست و با وضع اين عالم جور در نميآيد. امّا ايشان با اين نظريّهاي كه ابراز كردهاند، ميتوانند اين مشكلات را حل كنند و ميگويند اینها همه مربوط به جسم مثالي است و بين اَجسام مثالي تَزاحمي نيست و هر انساني ميتواند جنّتي داشته باشد كه:« عَرْضُهَا السَّمَواتُ وَ الأرْضُ (پهنايش به قدر آسمانها و زمين است)» [آل عمران/133] و هيچ تزاحمي هم با انسانهاي ديگر نداشته باشد ؛ اين را هم ميشود نقطه مثبتي براي نظريّه ايشان تلقّي كرد كه اينگونه مشكلاتي كه در آيات و روايات هست، با اين نظريّه قابل حلّ است.
در مقابلِ اين دو نقطه مثبت كه ميشود براي نظريّه ايشان در نظر گرفت، نقطههاي ضعفي هست كه نميتوان آنها را ناديده گرفت كه بخشي از آنها ، مربوط به تطبيق اين نظريّه با ظواهر كتاب و سنّت است. يكي از مهمترين مخالفتهاي اين نظريّه با ظواهر كتاب و سنّت، اين است كه ايشان «إحـيـاء بـعـد الـمـوت» را به همان انتقال نَفْس از « عالم مـاده» به « عالم مِـثال» و بعد به « عالم عقلي» و خروج انسانها از قيود را به خروج از عالم طبيعت تفسير كردهاند و گاهي استشهاد كردهاند به اين كه مـوت انتقال است از نَـشْئهاي به نَـشْـئه ديگر. ما ميگوييم: در اين كه موت انتقال است، بحثي نيست و صحيح است و مستندات روايي فراوان دارد؛ امّا لازمه اين نظريّه اين است كه موت عين إحياي اُخروي باشد؛ يعني وقتي انسان از عالم طبيعت جدا شد، تعلّقش از اين طبیعت قطع شد و وارد عاّلم مثال گرديد، اين همان إحياي اوست و چيز ديگري نيست . اساساً «إحـيـاء» را به همين معنا تفسير كردهاند؛ يعني: قطع تعلُّق از ماده. پس موت يعني انتقال از اين عالم و قطع تعلّق از اين عالم و « إحياء» هم همين است. إحياء چيز ديگري غير از موت نميشود. همين كه نَفْس از اين عالم قطع تعلّق كرد، يعني حيات پيدا كرده به حيات برزخي و حيات اُخروي؛ در صورتي كه ظواهر آيات و روايات اين نيست. ظواهر آيات اين است كه انسان ميميرَد و وارد عالم برزخ ميشود و اين «عالَم مـوت» است و سپس در روز قيامت زنده ميشود. اگر همين انتقال به عالم ديگر «إحياء» است، ديگر « ثُمّ َ يُميتُكُم» و « ثُمَّ يُحْييكُمْ» جايي ندارد؛ مگر اين كه بفرمايند: «يُحْييكُمْ» يعني انتقال از « عالم برزخ» به « عالم عقلي». ايشان لا اَقَلّ در بسياري از كلماتشان چنين انتقالي را براي همه قائل نيستند و ميگويند بسياري از نُفوس به « عالم عقلي» نميرسند؛ پس اینها نُفوسي هستند كه إحياء نخواهند داشت و ترتيبي كه در آيات و روايات ذكر شده، ظاهرش اين نيست و إحياء در عالم قيامت، حقيقت ديگري است. ظاهر بسياري از آيات اين است كه «إحياء» بازگشت روح است به بدن و اين را نميتوان انكار كرد و تطبيق مطالب ملاّصدرا با آن سازگار نيست.
مشكل ديگر در اين است كه طبق آيات و روايات عالم برزخ غير از عالم قيامت است. نفوس تدريجاً و پس از مرگ وارد عالم برزخ ميشوند و ورود به آن يك باره نيست و طبعاً هنوز نفوسي هستند كه وارد عالم يرزخ نشدهاند؛ امَا عالَم قيامت طبق نُصوص قرآني و روايات، عالَمي است كه دفعتاً حاصل ميشود و همه با هم و يك جا وارد عالم قيامت ميشوند: «يَـومٌ مَـجْـمـوُعٌ لَـهُ الـنَّـاسُ» [هود/103]. ظاهر آيات و روايات اين است كه همه مردم يك جا از قبور بلند ميشوند و وارد عالم محشر ميشوند. ايشان چگونه ميتوانند فرق بگذارند بين عالم برزخ و عالم قيامت؟ عالم قيامت را به آن معنا و مرتبه عقلي كه ميگيرند، اوّلاً طبق نظريّه خود ايشان، مال همه نيست؛ از طرف ديگر، آن كساني كه نفوسشان كامل شده و به مرحله عقلاني رسيدهاند، يعني وارد عالم قيامت شدهاند (زيرا تطبيق ميكنند عالم قيامت را بر آن مرحله عقلي، كه بايد آن هم تدريجي باشد) يعني هركس به مرحله عقلي رسيد، اين وارد عالم قيامت كُبري شده؛ اين خلاف ظاهر آيات و روايات است (بلي تأويلي ميشود كرد كه اصلاً آن عالَم ، عالَم زمان نيست و نه ميشود گفت تدريجي است و نه ميشود گفت دَفْعي است؛ ولي در مقام تطبيق بر ظواهر آيات و روايات، اين را ميشود نقطه ضعفي براي اين نظريّه دانست). ورود در عالم برزخ تدريجي و ورود در عالم قيامت دَفْـعـي است؛ امّـا به نـظـر ايشان فـرقـي بين اين دو نيست و اساساً ايشان نميتوانند براي متوسّطيني كه به مرحله تجرّد عقلاني نرسيدهاند، عالَم قيامتي وراي عالَم برزخ اثبات كنند؛ چون متوسّطين طبق نظر ايشان فقط به تجرّد برزخي ميَرسند و هميشه در همان عالم برزخي خواهند بود؛ پس قيامتشان كدام است؟ چه فرقي است بين عالم برزخ و عالم قيامت براي متوسّطين طبق نظر ايشان؟! اين سؤالي است كه پاسخش طبق نظريّه ايشان آسان نيست. بنابراين ، در مقام تطبيق با آيات و روايات مي توان اين را نقطه ضعفي به شمار آورد.
حال از تطبيق كه بگذريم و صرف نظر از آيات و روايات و به عنوان بحث در يك نظريّه فلسفي، باز مشاهده ميشود كه اين نظريّه في حدّ نفسه و به خودي خود قصورهايي دارد و چون بر يك سري اصول و مباني فلسفي مبتني است، با توجّه به آن اصول هم اگر مناقشه كنيم، آنها هم مناقشات و نقاط طرح ديگري خواهد داشت.
چهار نقطه ضعف در خود اين نظريّه به عنوان يك نظريّه فلسفي – و صرف نظر از تطبيق آيات و روايات - ميشود در نظر گرفت. و چهار مورد هم مربوط به اصول و مباني اين نظريّه است: نخست اين كه خود ايشان مكرّراً در طول بيان نظريّه خويش گفتهاند كه: نفوسي هستند كه اعتقادات صالحي داشتهاند ولي اعمالشان نادرست بوده است. اینها را مي فرمايند براي مدّتي در عالم برزخ معذَّب هستند و بعد از تصفيه، به عالم عقلي راه پيدا ميكنند. يا اين كه در همان عالم برزخ ابتدا براي مدّتي معذَّب ميشوند و بعد گناهان از آنان برداشته ميشود و اهل سعادت و جنّت ميشوند. بنابراين، مسأله اين كه كساني در عالم برزخ مدّتي در حالي باشند و سپس به حال ديگري برسند، يا اين كه شقاوت و عذابي داشته باشند و بعد به سعادت و راحتي برسند، در كلمات ايشان هست. خود اين، يك حركتي است از حالي به حالي؛ يك سير تدريجي است كه خود ايشان هم تأكيد دارند كه سير واحد تدريجي در همه اين مراحل هست. پس ايشان، حركت و زمان را بدون ماده هم پذيرفتهاند. ايشان از يك طرف تصريح ميكنند كه نَفْس ديگر تعلّق به ماده، عالم هَـيـولا و جسمانـيـّات ندارد؛ چه در عالم برزخ و چه در قيامت. از طرف ديگر هم تحوّل و زمان را پذيرفته اند؛ پس ايشان هم حركت را پذيرفته اند و هم زمان را؛ در صورتي كه مباني ايشان چنين مواردي را اقتضا نمي كند. ايشان حركت را از خواصّ اجسام و زمان را بُعد چهارمي از ابعاد جسم عنصري هيولاني مي دانند و مي گويند زمان از حركت جوهريّه اجسام انتزاع مي شود و حال آن كه بعد از قطع تعلّق نَفْس از بدن، ديگر جسمي در كار نيست كه زماني از آن انتزاع شود و تحوّل و حركتي به آن نسبت داده شود. جسم برزخي مجرّد از ماده است وطبق نظر ايشان نبايد زمان برايش مطرح باشد و نبايد حركت و تحوّل داشته باشد. چطور است كه نفوسي در عالم برزخ ابتدا معذَّب هستند و بعد اهل ثواب، رحمت و سعادت مي شوند؟! اين تحوُّل كه تقدّم و تأخّري در كار است، زمان است. ايشان در كلماتشان تصريح دارند كه مدّتي معذَّّب اند و بعد اهل نعمت مي شوند. اين مدّت را با توجّه به اين كه خود ايشان زمان و تحوّل را خاصّ به حركت اجسام مي دانند، چگونه توجيه مي كنند؟! ايشان اين سؤال را بايد به عنوان يك نكته و بحث فلسفي و صرف نظر از آيات و روايات پاسخ دهند كه زمان و حركت را چگونه در آن عالم تصوُّر مي كنند؟
دوّم اين كه ايشان مكرّراً در كلماتشان به اين نكته اشاره كرده اند كه اعتقادات حق در عالم آخرت منشأ نعمتها میشود؛ حال اگر به حَدّ درك عقلي باشد، مربوط به عالم تجرّد است و اگر مشوب به صور خيالي و اِدراكات جزئي باشد، در عالم برزخ و همين طور گناهان و اعتقادات فاسد، منشأ عذاب مي شود. ما در مورد خودش گفتهايم كه اين، يك تبيينِ روشن فلسفي ندارد؛ مثلاً اگر كسي قياس تشكيل داد و به اين نتيجه رسيد كه العياذ بالله عالم دو مبدأ دارد، مثلاً يكي مبدأ خيرات و ديگري مبدأ شرور، اين قياس مغالطي است و اعتقادي كه از آن حاصل مي آيد، جهل مركَّب است. حال چرا و چگونه اين جهل مركَّب منشأ عذاب مي شود؟ اعتقادي است كه در نفس حاصل شده، چرا بايد منشأ عذاب شود؟! چه رابطه اي هست ميان اين إدراك و عذاب مخصوصاً در عالم بـرزخ - كه عذاب در آن جسماني و جزئي است- ؟ مثلاً اعتقاد به اين كه عالم دو مبدأ دارد، آن هم براي كسي كه هنوز به عالم عقلي راه پيدا نكرده (و طبعاً ايشان اعتقادات كاذب را مربوط به عالم عقلي نميدانند) چه رابطهاي هست بين اين اعتقاد، با اين كه مُعَذَّب بشود به نار و عقرب و مارها و گزندگان؟ چگونه از ديدگاه فلسفي ميتوانيم رابطه ايجاد كنيم بين اعتقادات و اعمال با آلام، رحمتها و نعمتها؟ طبق نظر مشّائيین - كه آنها نَفْس را اصلا ً و ذاتاً مجرَّد ميدانند- ميتوانند بگويند كه اینها چون يك اَعراض غريبهاي است براي نَفْس و سنخيَّت ندارد، موجب منافرت است؛ از اين جهت نَفْس از آنها تألّم دارد (منتهی در اين عالم توجّه به اين منافرت ندارد؛ پس از قطع علائق است كه در آن سرا منافرت برايش حاصل ميشود). براي آنها اين توجيه دارد؛ امّا شما كه نَفْس را ذاتاً مجرَّد نميدانيد، و ميگوييد امر مادي است، تدريجاً تكامل پيدا ميكند؛ اوّل مرحله جسمانيّت دارد ، بعد تجرُّد برزخي پيدا ميكند و بعد تجرُّد عقلاني. هركس هر كمالي كه دارد، همان است و چيز ديگري نيست. حال كسي چنين اعتقادي پيدا كرد، ميفرماييد اين در واقع كمال نیست، خُب نباشد ؛ اين چرا موجب عذاب شود؟ چه چيزي اينجا هست كه اين اعتقادات منشأ عذاب جزئي و برزخي، نار و عقارب و حَيّات و غِسْليْن و زَقّوم بشود؟ چگونه ميشود از ديدگاه فلسفي اين را تبيين كرد؟ گاهي ايشان اشاراتي به رابطه حقايق با هم كردهاند؛ ولي به نظر من قانعكننده نيست. براي شخصي كه آزادانه ميخواهد در اين زمينه بحث كند، حقّ دارد از ايشان بپرسد شما چه برهان فلسفي داريد بر اين كه اين اعمال و اعتقادات فاسد موجب عذاب ميشود؟ و بلکه بالاتر (كه ميشود اين را اشكال و سؤال سوّمي تلقّي كرد) اختصاص دارد به نظر ايشان (روي نظر مشّائين اين اشكال پيش نميآيد) و آن اين است که شما ميگوييد: نَفْس در ابتدا جسماني و فاقد كمالات تجرّدي است؛ وقتي كمالات تجرّدي را پيدا كرد، اینها صورت ميشوند براي نَفْس. كمال جديدي است كه براي نَفْس حاصل ميشود و شما در كمال بودن همه اینها به معناي عامّ آن اقرار داريد؛ خواه مطابق با واقع باشد خواه نباشد. صُوَر ادراكي يك كمالي است و ايشان تصريح كرده بودند: اين كه ميگوييم كمال است، يعني قوّهاي است که به فعليّت رسيده؛ حال اين فعليّت گاه ممكن است موجب عذاب بشود. خب اين نَفْسي كه مَلَكات العياذ بالله خوك را كسب كرده و نَفْس شهوي خوك صفت شده است، اين نَفْس ابتدا جسماني و فاقد صفت خوكي و فاقد صفت الهي و ملايك بود؛ حالا اين صفت را پيدا كرده است مثل خوك شده است. خب خوك يك لوازمي دارد. اشياء گنديده را دوست دارد و ميخورد. اگر انسان باشد و مجبور شود كه اين اشياي گنديده را بخورد، معذَّب است. امّا اگر فعليّت نَفْس آدمي فعليّت نَفْس خوك شد، چه ناراحتي دارد از خوردن اشياي گنديده؟ مگر خوك هاي عالم متأذّي هستند از اين اشياي گنديدهاي كه ميخورند ؟! به عكس خيلي خوششان هم ميآيد. جُـعَـل از بوي كثافت خوشش مي آيد ؛ انساني هم كه العَياذُ بالله شد جُـعَـل، صفات اين حشره را پيدا ميكند. چه دليلي دارد به جُعَلبودن معذَّب باشد؟! چيز ديگر و نفس ديگري كه مرتبه عقلاني داشته باشد و غير از اين مرتبه خنزيري يا جُعَلي كه در كار نيست؛ همين فعليّتي است كه برايش پيدا شده است. ابتدا نه مرتبه ملكوتي داشته و نه مرتبه بهيميَّت؛ حال آمده و مرتبه بهيميَّت را كسب كرده است. صورت بهيمي، حكم بهائم را دارد. در آن عالم هم اين آثار و لوازمش ظاهر ميشود. هر كار كه بهائم ميكنند، او هم ميكند؛ منتها ديگر نيازي به فعل و انفعالات مادّي و استعداد ماده ندارد، بلکه از خودش تراوش ميكند و از لوازم وجود اوست. بسيار خوب، ميشود يك خوكي كه اشياي گنديده ميخورَد و در جاهاي كثيف زندگي ميكند؛ در آن عالَم هم صورتش به صورت خوك مَسْخ شده است؛ حالا چرا از اين حالت معذَّب و ناراحت باشد؟! فعليَّتي پيدا كرده و اینها هم از لوازم وجودي او هستند. آن چه ملائم با ذات اوست، براي او مطبوع است . وقتي خوك شد، همان خوردن اشياي گنديده ملايمت با ذاتش دارند و او از همانها لذَّت مي برد. پس، ديگر عذابي در كار نيست. چگونه ميتوانيم طبق اين نظريّه عذاب را توجيه كنيم؟ با فرض اين كه اين اصول را پذيرفته باشيم كه اين مَلَكات صوري هستند براي نفس و وقتي نفس اين مَلَكات را كسب كرد، فعليّتش ميشود همان فعليّت. اكنون جاي اين سؤال باقي است كه چرا به اینها معذّب باشند؟ مشّائين باز ميتوانند جواب بدهند؛ آنها ميگويند: نفس ذاتاً جوهر عقلاني است. آنها فعليّت نفس را از اوّل مجرّد ميدانند. آنها ميتوانند بگويند هيأت خنزيري با نفس انساني سنخيَّت ندارد. وقتي اين هيأت در اثر مَلَكات عارض وي ميشود، اين يك عارض غريبي است و با آن منافرت دارد؛ لذا از آن متأذّي است. امّا ايشان كه فعليّتي براي نفس غير از همان صوري كه خودش كسب ميكند، و آن ملكات و ادراكات چيز ديگري قائل نيستند. حركت جوهريّه است از ماده شروع شده و خنزير گرديده ؛ بفرماييد معقولاتي هم كسب كرده كه اینها هم به هر حال لازمه انسانيّت اوست، هر دو باشد. اینها بينشان تضادّي نيست. مسأله حركت جوهريّه این را حل كرده، امّا يك نفس بهيمي خوكي هم دارد و صورت خوك است. در آن جا هم معقولاتش را دارد و از آن لذّت ميبرد و هم صورت خوك را دارد و از كارهاي خوكي لذّت مي برد. اين مناسبت با اين صورت دارد و آن ديگري مناسبت با آن صورت دارد، چرا معذّب بشود؟ اين سؤال و اشكال هم بر اين نظريّه وارد است.
اشكال چهارم كه بر متن اين نظريّه وارد است، اين است كه آن جايي كه ايشان در باب نفوس قبل از تعلّق به ماده با نظر افلاطون و نظر آن كساني كه ميگفتند نفوس عَلي نَعتِالكَثره موجودند مخالفت ميكردند و ميگفتند كه چون نفس قبلاً و در عالم عقلي و عالم مجرّد هست و مجرّدات كثرت ندارند و محال است كه يك نوع مجرّدي داراي كثرت افرادي باشد؛ پس وجودي كه براي نفس قبل از اين عالم ميشود اثبات كرد يك وجود بسيط عقلاني است و به اين صورت جمع ميكردند بين قول افلاطونيان و نظريّه خودشان كه ميگفتند ما نفس را جسمانيالحدوث ميدانيم و ابتداي پيدايشش در همين عالم است؛ منتهی عَلي نَعتِالكَثره، يعني منافات ندارد كه يك وجود جمعي در عالم عقلي قبل از اين عالم برايش قائل باشيم. آن وقت به ايشان اشكال ميشد كه در قوس صعودي چه ميفرماييد؟ شما ميفرماييد در قوس صعودي نفس مجرَّد ميشود؛ وقتي مجرَّد شد، منشأ كثرت نفس در قوس صعودي چيست؟ اگر ملاك كثرت هميشه ماده است، و شما نفس را ميگوييد نهايتاً به تجرّد ميرسد، و در عالّم تجرّد كثرتي نيست؛ پس چگونه در آن جا كثرت را براي نفوس اثبات ميكنيد؟ ايشان از مجموع كلماتشان اين طور بر ميآيد كه آن نفوسي كه در عالم برزخ باشند، كثرت دارند ولي آن نفوسي كه به عالم عقلي ميرسند، آنها با عقل فعّال اتّحاد پيدا ميكنند و با يك وجود موجود خواهند بود؛ اگر استنباط ما از نظريّه ايشان صحيح باشد، جاي اين سؤال هست كه اولاً در عالم برزخ كه عالم مجرّد است، چرا كثرت باشد؟ اگر ملاك تعدّد فقط مادّه است، و آن جا ماده نيست، شما در عالم برزخ چگونه كثرت را اثبات ميكنيد؟ چرا صور برزخي تعدّد داشته باشند؟ آنها هم مجرّدند؛ اگر ملاك تجرّد تنها ماده است و بدون ماده تعدُّدي و كثرتي معنا ندارد، در عالم برزخ چرا كثرت باشد؟ ممكن است ايشان جواب بدهند كه در آنجا صُوَر برزخي هركدام نوع منحصر در فردند؛ آن وقت لازمهاش اين است كه بگويند نفوس انساني از اين عالم كه ميروند، هر نفسي يك نوعي است. دو نَفْسي كه يك نوع باشند وجود ندارند و اين خيلي چيز عجيبي است. البته في الجمله ايشان اين را تصريح دارند كه نفوس از اين عالم كه ميروند، انواع متعدّد هستند . خوب فرض كنيد چهار يا پنج نوع انسان در عالم قيامت داشته باشيم؛ آن طور كه گاهي خود ايشان اشاره كردهاند: نفوس بَهيميّه، نفوس سَـبُـعيّه، نفوس ملكيّه، نفوس شيطانيّه و بالاخره نفوس رحمانيّه كه به عالم عقلي ميرسند. خوب اين تا حدَي قابل قبول است؛ امّا اين كه هر نفسي بشود يك نوع خاص ، اين چيز عجيبي است كه بگوييم هر نفسي در عالم برزخ يك نوع منحصر به فرد است. اگر بگويند لااقل دو نفس پيدا ميشود كه يك نوع باشند، آن وقت باز اين پرسش مطرح ميشود كه اين دو نفس كه مجرّدند، منشأ كثرتشان چيست؟ شما منشأ كثرت را فقط مادّه ميدانيد؟ البتّه در كلمات ايشان گاهي پيدا ميشود و بعضي از بزرگان اساتيد هم فرمودهاند كه وقتي نفوس در اين عالم كثرت پيدا كردند، پس از رفتن از اين عالم ، اين كثرت را هم با خودشان مي بَرَند. اين استعدادهاي مختلفي كه نفوس در اثر تعلّق به ماده پيدا كردهاند و اين كثرت حاصل شد از اين عالم هم كه ميروند، اين كثرت باقي است؛ اینها به وحدت برنميگردند. ولي اين جواب اشكال را نميدهد. زیرا شما ملاك كثرت را مادّه ميدانيد. وقتي مادّه نبود، چرا كثرت باشد؟ مگر ميشود لوازم عالم جسماني را به يك عالم ديگري منتقل كرد؟ اگر كثرت منحصر به عالم جسماني است، به چه دليل كثرت را از اين عالَم با خودشان ميبَرَند؟ با خودشان ميبَرَند يعني چه؟ اين هم يك سؤالي است كه در باب اين نظريّه مطرح است.
ايشان درباره اين كه نفوس لااقل در عالَم برزخ كثرت دارند، بحث مفصّلي كردهاند و اين را تصريح ميكنند كه بعضيها گفتهاند: نفوس از اين عالم كه ميروند، مثل آبهاي جزئي كه به هم متّصل بشود و تشكيل نهر را بدهد، در عالم بعد اينطور است. ايشان با اين نظر مخالفاند و تصريح ميكنند كه اينطور نيست ولي جاي اين سؤال هست كه اگر شما ملاك كثرت را مادّه ميدانيد، در عالمي كه مادّه نيست، كثرت را چگونه ميپذيريد؟ همه حُكَما تصريح كردهاند به این كه در نوع واحد در مجرّدات كمّيّت منفصل وجود ندارد. اين چهار سؤال و اشكالي بود كه بر خود اين نظريّه و تبيين آن وارد است.
تدوين و تنظيم: عليرضا طاهري
|