موضوعات سایت
Skip Navigation Links
عــقـــائــــــــد Expand عــقـــائــــــــد
اهل بيت
دفع شبهات Expand دفع شبهات
مقالات
مناسبت ماه
معارف نهج البلاغه
علماي شيعه
نصایح و اندرزها
هشدار Expand هشدار
تفسیر قران
اشعار مذهبي Expand اشعار مذهبي
اعتبار ادعيه Expand اعتبار ادعيه
اخبار مذهبي
احراز و ادعيه منتخب Expand احراز و ادعيه منتخب
سوگنامه
مصاحبه ها
امکانات سایت
اوقات شرعي
دریافت فایل
پرسش و پاسخ
معرفی کتاب
لينك هاي مفيد

اذكـار هفته
 حضرت زهرا (س)
امام حسين عليه السلام
اطلاع رساني شيعه
پخش زنده حرم امام رضا عليه السلام
پايگاه استاد جعفر فاضل

دانلود نرم افزار
ادعیه ویژه حضرت ولیعصر(عج)
ادعیه ویژه حضرت ولیعصر(عج)
آمار سايت
مطالب : 322
نظرات : 1
كاربران : 81
الهیات در نهج البلاغه

 

 

 

الهيّـات  در نهج البـلاغه

 

(بخش هشتم)

 

رؤوس مطالب

-­ بررسي موضوع ­اَزَليَّت حضرت حقّ

- مفهوم حدوث از ديدگاه مكتب وحي

- بررسي مفهوم وقت و زمان

 

 

درآمد

استاد در بخش پيشين اين نوشتار پس از تبيين صحيح مفهوم عرفان الله به الله و اشاره به امكان شناخت خدا از طريق استدلال به معجزات به ويژه قرآن كريم، مفهوم تجلّي خداوند به قرآن را بررسيده و ضمن جمع­بندي راه­هاي اثبات خدا، درباره فقدان برهان صدّيقين در كلام اميرمؤمنان عليه­السَّلام به بحث پرداختند. استاد در اين شماره، مفهوم «أزليّت خداي سبحان» را از منظر آموزه­هاي مكتب وحي بر رسيده است. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ازليّت خداي سبحان    

الحمد لله رب العالمين و خيرُ الصّلاة و السّلام علي خير خلقه، حبيب إله العالم،     ابي القاسم محمد و علي آله آل الله و اللعن الدائم علي اعدائهم اعداء الله، مِنَ الآن إلي يوم لقاء الله.

اميرمؤمنان علي عليه­السَّلام (خطبه 186) مي‌فرمايد:

«بِها تَجلّي صانِعُها للعقول و بها امْتَنَعَ عَن نَظَرِ العُيوُنِ و لايَـجْري عَـلَـيْـه السُّكونُ و الحَركـَة و كَيْفَ يَجْري عَلَيْه مَا هُوَ أجْراهُ و يَعُود فيهِ مَا هُوَ أبداه و يَحْدُثُ فيه ما هو أحْدَثه؛ إذاً لَتَفاوتَتْ ذاتُه و لَتَجَزَّأ كُنهُه و لا امْتَنَعَ مِن الأزل معناه؛ و لَكان له وَراءٌ إذ وُجِدَ له اَمامٌ و لالتَمَسَ التَّمام إذ لَزِمَه النـُّقصان و إذاً لَقامَتْ آيةُ المَصْنُوع فيه، و لـَتَحوَّلَ دليلاً بعد أن كان مَدلولاً عَليه و خَرَجَ بسُلطانِ الإمْتناع مِن أن يُؤثِّرَ فيه ما يُؤثِّرُ في غيره، الَّذي لايـَحُول و لايـَزُول و لايـَجُوز عليه الأفُول».

يعني: آفریننده با پدیده­ها خود را برای عقل­ها آشکار نمود. و به آن­ها از دیده شدن به چشم­ها سر باز زد. سکون و حرکت در او راه ندارد؛ چگونه راه یابد در او چیزی که خود آن را جاری ساخت؟! و چگونه بازگردد به او چیزی، كه خود آن را آغازید؟! و چگونه اثر گذارد در او چیزی که خود در آن اثر گذاشته است؟! چه، در این صورت ذاتش متفاوت شود و کُـنـهَش جزء جزء شود و دیگر اَزَلی نتوان بـود و برایش وراء و آخر خواهد بود؛ زیرا برایش جلو و پیش یافت      می­شود و می­جوید تمام را زیرا او را نقصان همراه آید و بدین صورت نشانه مصنوعیّت در او استوار گردد و از مدلول بودن به دلیل بودن تحوّل می­یابد. و خداوند به خاطر سلطه نفوذناپذیریش (بی­مانندیش) از اثرپذیری آن­چه در غیرش اثر می­گذارد، بیرون آمد. او کسی است که از حالی به حالي در نیاید و زوال نپذیرد و افول را بر نتابد.

                              ****************

از مباحث اعتقادي، بحث اَزَليّت حضرت حقّ است. ذات مقدّس پروردگار، ازلي است (آن چنان‌كه اَبَدي مي‌باشد)؛ يعني براي او ابتدايي نيست و همواره بوده است. در خطبه‌هاي مختلف به عبارات گوناگون اين حقيقت بيان شده است. در خطبه 152 مي­خوانيم:

«الحَمْدُ لله الدَّالّ عَلي وُجوُدِه بِخَلْقِه و بِمُحدَث خَلْقِه عَلي أزليَّتِه».

يعني: حمد خدايي را كه به خلقش بر وجودِ خويش راهنماست و به حادث بودن خلقش بر اَزَليّتِ خود دلالت دارد.

و نيز در همين خطبه آمده است:

«مَن وَصَفَه فَقد حَدَّهُ و مَن حَدَّهُ فَقد عَدَّهُ وَ مَنِِِِِْ عَدَّهُ فَقَدْ أبْطَلَ أزلَه».

يعني: هر كه او را توصيف كرد، محدودش ساخت و هركس محدودش ساخت، او را شمرده است؛ هركس او را شمارد، ازليّتش را باطل ساخته است.

در خطبه 163 مي‌خوانيم:

«لَيس لِأوَّليَّتِه إبتداءٌ و لا لِأزليَّتِه إنْقضاءٌ؛ هُو الأوَّل و لَم‌يَزَل و الْباقي بِلا أجَل».

يعني: براي اوليّتِ او ابتدا (و آغازي) نيست و براي اَزَليّتِ او انقضا (و پاياني) وجود ندارد؛ او پيوسته اوّل است و پايدار، بي‌مدّت (و منتها).

در همين خطبه آمده است:

«لَم ‌يَخلُقِ الأشياء مِن اُصول أزَليّة و لا مِن اَوائل أبَدية».

يعني: اشیاء را از بنیادهای همیشگی (اَزَلی) و آغازهای دائمی (اَبـَدي) نيافريد.(خلاصه اين­كه كائنات ريشه در ازليّت و ابديّت ندارند).

و در خطبه 185 نيز آمده است:

«اَلدَّالُّ عَلي قِدَمِه بِحُدُوث خَلْقِه ... مُستَشْهِدٌ بِحُدُوث الأشياء عَلي أزَليَّتِه».

يعني: خدايي كه با حدوث خلقش قديم بودنش را نشان داد ... حادث بودن اَشيا، گواه بر اَزَليّتِ اوست.

در خطبه 186 آمده است:

«سَبَقَ الأوقات كونُه و العَدَمَ وُجُودُه و الإبتداءَ أزَلـُه».

يعني: هستي‌اش از زمان‌ها سبقت گرفت و وجودش از عَدَم (و نيستي) پيش افتاد و اَزليّت او را آغازي نيست.

در همين خطبه مي‌خوانيم:

«و لَامْتَنَعَ مِنَ الأزَلِ مَعناه».

يعني: (اگر ذات خدا تفاوت پذيرد و كُنه اوتجزيه يابد) [در اين صورت] (نمي‌شود در) معنايش ازليّت را لحاظ كرد.

و نيز در همين خطبه آمده است:

«لَم‌يَكُن مِن قَبل ذلك كائناً و لو كانَ قَديماً لَكان إلهاً ثانياً؛ لايُقالُ: كانَ بَعد أنْ لَم‌ يَكُن، فَتَجْري عَليه الصِّفات المُحْدَثات و لايَكُون بَينها و بَينه فَصلٌ و لا لَه عَليها فَضلٌ؛ فَيَسْتَوي الصَّانعُ و المَصنُوعُ و يَتَكافأ المُبْتَدع و البَديع».

يعني: پيش از آن، هستي‌اي نبود و اگر قديمي مي‌بود خداي ديگري مي‌شد. نمي‌توان گفت او (همانند كائنات) پس از نبودن هستي يافت؛ زيرا [با اين سخن] صفات آفريده‌ها بر خدا جريان مي‌يابد و ميان آن ها و خدا فصل [و تمايزي] پديدار نمي‌گردد و خدا را بر مخلوقاتش برتري نبود و در نتيجه صانع و مصنوع برابر و آفريده شده و آفريننده در يك سطح قرار مي‌گرفت.

بسياري از اين جملات به نوعي تقرير و( با نحوه‌اي از تبيين) مُثبِت حضرت حق و اين كه: ازليّت خاصّ ذات اقدس اوست، مي‌باشند.

تبيين اوّل مُدّعا:

 امام علي عليه­السَّلام فرموده است: «و بِمُحدَث خَلْقِه عَلي اَزليَّتِه».

حدوثِ خلق، بيانگر اَزَليّت حضرت حقّ است. اين مطلب، كه موجودات حادث‌اند، مَفروغٌ عَنْه است.

 البتّه آن چه در روايات مطرح است، همان حدوث حقيقي است، به معناي مسبوق به عدم واقعي خودش، نه حدوث ذاتي كه در كُتُب فلسفي مطرح است و اصطلاحي است كه تاريخ پيدايش آن مشخّص مي‌باشد. اين حدوث ذاتي     - كه در فلسفه مطرح است - بحث جديدي است كه در منابع گذشته، يافت نمي‌شود. و با آوردن چند جمله از قُدَما و توجيهاتي مي‌خواهند آن را به گونه‌اي بر حدوثي كه در روايات آمده است تطبيق بدهند، كه بحث مفصّل و خاصّ خودش را دارد.

 حدوثي كه در مكتب وحي مشخص است، بدين معناست كه ماسواي خدا مسبوق به عدم حقيقي است (نه حدوث به معناي نياز ذات و حدوث ذاتي). اين مطلب آن چنان مَفروغٌ عَنْه است كه برخي از كساني كه تعقُّل جدي در مسائل فلسفي دارند و به آن پاي­بند هم مي‌باشند، به آن اعتراف دارند. مرحوم شيخ محمّدتقي آملي (شخصيّتي كه به حق جامع معقول و منقول بود و موقعيّت علمي والايي داشت) در تعليقه­اي كه بر شرح منظومه نگاشته، در تقويت حدوث زماني (به معناي مسبوق به عدم حقيقي) و تضعيف حدوث ذاتي، چنين تعبيري دارد:

«القول بحُدوث العالَم من ضَروريّات الدّينِ بَلِ المُتَّفَق عَلَيْه بَيْنَ  أهل المِلَل و النِّحَل؛ فَلايَنبَغي القِناعَة فِي المَقام بِالقَوْل بِحُدوُثِ العالَم ذَاتاً».[1]

 وي در اين عبارت، حدوث به معناي مذكور را از ضروريّات دين و مكتب وحي مي‌داند؛ بل كه مدّعي است كه متّفقٌ عليه تمامي مِلَل و نِحَل مي باشد.

البته از طريق حدوث ذاتي هم مي‌توان استدلال كرد و استدلال با حدوث ذاتي هم سازگار است؛ ولي روشن است حدوثي كه اين جا مطرح است، آن حدوث نيست.

 باري، تقرير استدلال چنين است: كائنات و موجودات حادث‌اند و حدوث آن ها مَفروغٌ‌عَنْه و مورد قبول مي‌باشد؛ پس نياز كائنات به مُحدِث ضروري است. زيرا اگر حادث بخواهد به خودش تحقق داشته باشد، خُلْف است (اگر نيازمند بخواهد به خودش تحقق داشته باشد، معنايش اين است كه نيازمند نيست؛ و اين يعني خُلف) پس با توجه به حادث بودن كائنات، نيازِ حادث به مُحدِث و مُوجَد به مُوجِد - و يا به هر تعبير ديگر - قطعي است.

 و اگر آن محدِث مانند خود اين حادث، حادِث باشد همين حكم را دارد و تسلسل پيش مي‌آيد، پس بايد به حقيقتي منتهي شود كه او ازلي بوده و حادث نباشد. اين است كه امام عليه­السَّلام مي‌فرمايد: «و بِمُحْدَث خَلْقه عَلي اَزليَّته».

تبيين دوم:

با توجّه به اين جملات، امام علي عليه­السَّلام در خطبه 152 كه مي‌فرمايد:

«مَن وَصَفَه فَقد حَدَّه و مَن حَدَّه فَقد عَدَّه و مَن عَدَّه فَقد أبْطَلَ اَزلَه»؛ مي‌توان چنين استدلال نمود:

 مي‌دانيم خدا حَيّ است و عالم است و قادر و...  حال اگر كسي ذات سبحان را به صفاتي زائد بر ذات توصيف كند، مشخّص است كه خدا را محدود كرده؛ چون در اين صورت، خدا دو چيز مي‌شود: ذات و صفت و اگر توصيف، متعدد باشد چند چيز مي‌شود، خدا و صفات.

  و چنان چه چند چيز باشد، بايد حَدّي داشته باشد؛ خواه حَدّ به معناي جنس و فصل و يا اين كه براي او ابعادي باشد و به جهات جسمي تشبيه گردد. آن چه روشن‌تر به نظر مي‌رسد، اين است كه «وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ»، يعني: اگر كسي ذات حق را به صفتي زائد بر ذات توصيف نمود، او را محدود كرده و چنان چه او را محدود كند، در عداد آنچه كه شمرده مي‌شود و قابل شمارش است در آورده و پيداست آن چه كه شمارش پذير باشد، قابل تغيير و تغيُّر و حادث است؛ پس خدا حادث مي‌شود و ازليّتش باطل و اين خُلفي است آشكار بنابراين، او ازلي است.

  بعضي گفته‌اند كه: «و مَن حَدَّه فَقد عَدَّه»؛ يعني نفسِ اين ذاتي كه محدود شده، «عَدّ» (= شمارش) نسبت به او تحقّق پيدا مي‌كند؛ نه اين كه در شمار معدودين درآيد؛ زيرا وقتي محدود شد مركب از اجزائي است و خود به خود معدود مي‌گردد.

 همچنين لازمة معدود بودن خود ذات، تركيب است و لازمة تركيب حدوث و حدوث هم ضدّ ازليّت است.

  تقرير سوّمي هم در ارتباط با اين جمله در شروح آمده است و آن اين است كه: «و مَن حَدَّه فَقد عَدَّه» ؛ أي جعله وسيلةً للعدِّ، يعني اين محدود ساختن وسيله مي‌شود براي اين كه معدودات به او شمرده شود و اين تقرير بعيدي است.

 به نظر مي‌رسد تقرير اول كه از ابن ميثم است، براي تثبيت مطلب روشن‌تر باشد از تقرير دوم كه از إبن اَبي­الحديد است.

 هر دو تقرير به نظر درست مي‌رسد. وقتي خدا در شمار معدودات قرار گرفت، با بقيّة معدودات فرقي ندارد و حادث مي‌شود پس نمي‌تواند اَزَلي باشد.

 تقرير ديگر اين بود كه خودش معدود شد، چون محدود شد، واحدِ عددي گشت كه لازمة واحدِ عددي اين است كه حادث و معلول باشد و با اَزَليّت

سازگار نيست. هر دو با حدوث ملازم است و در نتيجه هر دو با ازليّت تضّاد دارد.

تبيين سوم:

 امام علي عليه­السَّلام در اين جمله كه: «لَيسَ لاوّليّته إبتداء»(براي اوليّتش ابتداء نيست) مي‌فرمايد: يعني وقتي گفته مي‌شود «هُوَ الاول» معنايش اين نيست كه نسبت به بقيّة چيزها مقدّم است، بل كه معنايش اين است كه ابتداء ندارد و اَزَلي است.

 و جمله «و لا لأزليّته انقضاء» ، بيانِ خود مدّعاست؛ يعني اين كه ذات مقدّس اَزَلي است؛ يعني اين ازليّتش، انتهايي ندارد.

 تعبير نخست به اين جهت توجّه مي‌دهد كه «اَوّل» به معناي اوّلِ اَوّل‌ها نيست، بل كه يعني اوّل ندارد. «و لا لازليّته انقضاء» (و براي ازليّتش نهايتي و انقضائي نيست) يعني اين وصف ازليّت، براي اوست: «هُوَ الأوَّلُ وَ لَمْ يَزَلْ وَ اْلبَاقِي بِلَا أجَلَ» (اوست كه اوّل است و لَمْ ‌يَزَل است و باقي است و انتهايي براي او نيست).

 اين جملات شريف در تفسير آيه: « هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ »[2] بسيار سودمند است؛ زيرا بعضي مي‌خواهند از اين آيه اين گونه برداشت كنند كه: خدا همه چيز است و ما در كتاب اول «آيات العقائد» مفصّل به آن پرداخته‌ايم.

 

يك پرسش:

 آيا اَزَليّت، ذاتيِ خداست و يا اين كه خداوند هميشه از ازل بوده است؟

پاسخ:

 خداي متعال، اَزَلي است؛ يعني «ازليّت» از صفات ذاتي خداست. اين كه خدا عالم است، نمي­گوييم كه خداوند از علميّت است و يا خداوند ذاتي است و علمي؛ اين تعبيرات وقتي به ذهن مي‌آيد كه به معنا توجّه لازم نشود. مي‌گوييم ازليّت صفتِ ذات است، نه اين كه ذاتي است و اَزَلي (همچنان كه نمي‌گوييم ذاتي است و علمي، ذاتي است و حياتي، ذاتي است و قدرتي). اگر اين گونه شد، پس دو شيء نيست، ذات و صفت نيست، بل كه يك حقيقت واحد است.

 چون خدا، عالِم بر همه چيز است، پس همان ذات: «عالمٌ». همان ذات چون توانا بر همه چيز است: «قادرٌ». همان ذات چون مَظْهَر اين علم و قدرت است: «حيٌّ». همان ذات چون ابتدايي برايش نيست، مسبوق به عدم نيست: «اَزَليٌّ». و امثال ذلك.

 عبارت ديگر چنين بود: « لَمْ‌يَكُنْ مِنْ قَبْلِ ذَلِكَ كائناً وَ لَوْ كَانَ قَديماً لَكَانَ إلَهاً ثَانِياً. لايُقال كان بعد ان لم‌يكن، فتجري عليه الصفات المحدثات، و لايكون بينها و بينه فصل» ؛ چيزي پيش از ذات حق وجود نداشت. «لم‌يكن من قبل ذلك كائناً» يعني غير از حضرت حقّ و قبل از او چيزي وجود نداشته است. (يعني نمي‌شود چيزي قبل از تحقّقش و تكوّنش وجود داشته باشد) و اگر چيزي چنين مي‌بود، قديم بود: «و لو كان قديماً لكان إلهاً ثانياً».

 اين جمله در بحث حدوث و قدم كاربردِ زيادي دارد. اگر موجودات مسبوق به عدم خودشان نباشند، بايد قديم باشند و اگر قديم باشند: «لكان إلهاً ثانياً» (خداي دومي خواهد بود) ؛ زيرا وجودش از جايي نيامده است.

 جملة «لَايُقَال كانَ بَعدَ اَن لم‌يكن» از اين جا مربوط به بحث‌مان است كه ذات مقدّس حضرت حق «كان بعد ان لم‌يكن» نمي‌باشد كه به معناي اَزَلي نبودن و حادث است. حضرت در اين جا استدلالي كرده‌اند كه نكتة جالبي در آن قرار دارند، مي‌فرمايد: اگر چنان­چه «كان بعد اَن لم‌ يكن» يعني خدا ازلي نباشد، بايستي صفات مُحدَثات را داشته باشد؛ اگر اين صفات را داشت ديگر فرقي بين خالق و مخلوق، صانع و مصنوع، بديع و مُبتَدَع نيست و در قدمت با يكديگر تساوي خواهند داشت، اگر چنين باشد، بين او و خلق فاصله و تفاوتي نخواهد بود و يكسان خواهند شد؛ با آن كه روشن است كه خالق و مخلوق و صانع و مصنوع يكسان نمي‌باشند.

 امام علي عليه­السَّلام استدلالي فرموده است كه در ارتباط با اَزَليّت حضرت حقّ است، امّا از اين استدلال در بحث حدوث و قِدَم هم به خوبي مي‌شود استفاده كرد و حدوثي كه مقصود و مطلوب است، با اين استدلال اثبات مي‌گردد.

 «لاَيُقَالُ كَانَ بَعْدَ أنْ لَمْ ‌يَـكُن» اگر اين گونه باشد، بر او صفات مخلوقات حادث، جاري مي‌شود و در نتيجه فضيلتي نسبت به موجودات ديگر نخواهد داشت، چه اين كه هر دو مي‌شوند قديمي كه در وجودشان احتياج به غير ندارند و

 وجودشان از جاي ديگري نيست. نتيجه اين است كه صانع و مصنوع و خالق و مخلوق تفاوتي نداشته باشند و حال آن كه تفاوت ضرورت دارد، پس نمي‌شود كه «لم‌يكن فكان» باشد، پس اَزَلي است.

 امام علي عليه­السَّلام ضمن خطبه 186 نهج­البلاغه فرموده است: «بها تَجلّي صَانِعها لِلعُقول وَ بِها إمْتنع عَن نظر العيون و لايجري عليه سكون و الحركة و كيف يجري عليه ما هو اجراه».

 از مسائلي كه به نظر بسياري مبهم مي‌آيد و تبيين آن به دشواري انجام مي‌شود، اين است كه: اگر عالَم حادث به حدوث واقعي باشد، به ذهن مي‌آيد كه بين وجود حق و ثمره فيضش كه وجود عالم است، زمان بي‌نهايتي فاصله شده باشد. اين را چگونه مي‌شود جواب داد؟

 جمله‌اي كه گفته شد، مقداري دشوار است، با اين عبارتي كه اينجا حضرت فرمودند، مطلب روشن مي‌شود و آن اين است كه: اصلاً سخن گفتن از «وقت» غلط است. در اين قضيّه وقت، سالبه منتفي به انتفاء موضوع است. زمان، بعد از ايجاد چيزي معنا مي‌يابد و قبل از ايجاد، تصوّر زمان غلط است و وقت معنا ندارد تا گفته بشود وقت لايتناهايي گذشته و فيض نبوده است.

 و اما حركت و سكون هم از اين قبيل است، چيزي را كه نبوده و او ايجاد نموده، ديگر در مورد خودش نمي‌تواند جريان داشته باشد.

 بنابراين در ارتباط با او همچنان‌كه حركت معنا ندارد، سكون هم معنا ندارد و مسأله منتفي به انتفاء موضوع است.

 بنابراين، «و لايَجْري عليه سكونُ و الحركةُ و كيف يَجْري عليه ما هو أجراه» چيزي را كه او ابداع و ايجاد كرد و محقّقش ساخت، او نمي‌تواند در ارتباط با خودش جريان داشته باشد.

 در ارتباط با اَزَليّت حضرت حق يك استدلال روشني هست كه معمولاً در كتاب‌هاي مربوطه وجود دارد و آن اين است كه: بعد از اثباتِ اين حقيقت كه قائم به ذاتي است و به تعبير اصطلاحي واجب الوجودي هست، اگر خدا ازلي نباشد، يعني ايجاد شده و معلول است. اگر چيزي معلول شد، با وجوبِ وجود و قائم به ذات بودن سازگار نيست و خُلف است.

 فرض وجوبِ وجود، فرضي است كه با معلول بودن منافات دارد و وقتي وجوب وجود مفروغ‌ٌعَنْه باشد، اَزَلي بودن لازمه آن است وگرنه معلول مي‌شود و وجوبِ وجود، معنا ندارد. اين، يك استدلال روشني است.

 دربارة اين جمله كه: «مَنْ وَصَفَهُ فَقَدْ حَدَّهُ» گفتيم: اگر كسي وصف كند حضرت حق را، او را محدود كرده است. اگر محدود كرد، شمرد او را و كسي كه او را بشمرد، اَزَليّتش را باطل نموده است. تلازم بين «مَنْ وَصَفَهُ فَقَدْ حَدَّهُ» و «مَن عَدَّه فَقَدْ أبْطَلَ أزَلَهُ» را بيان كرديم كه چگونه است.

 دربارة «مَنْ عَدَّهُ فَقَدْ أبْطَلَ أزَلَهُ» در شرح نهج البلاغه ابن ميثم - خطبه 151 - چنين آمده است:

 «لمّا كان عَدُّه عبارةً عن جَعْله مبدأ لكثرةٍ معدودة، أو عن كونه ذا أجزاءٍ معدودة و كان ذلك من لواحقِ المُمكنات و المُحدَثات، الغير المستحقة للأزليّة بالذات، لاجَرَم كان مَن عَدَّه بأحَد الإعتبارين مُبطلاً أزله، الَّذي يَستَحقُّه لذاته».

 تلازم به اين صورت بيان شده است كه «هركس او را شمارد»، يعني: «با اين شمردن، حضرت حق را مبدأ كثرت معدوده قرار داده است». اين عبارت، مقداري مبهم است. به نظر مي‌آيد مقصود اين است كه: وقتي كسي حضرت حق را به شمارش درآورد، اين به شمارش درآوردن، لازمه‌اش اين مي‌شود كه اين شيئي كه به شمارش آمده، چيزي است كه مي‌تواند تكثّر داشته باشد و مبدئي باشد براي پذيرش كثرت و قابليّت آن؛ و اگر چنين شد (تكثّر مطرح شد)، لازمة نياز و احتياج مطرح شده است؛ يعني چنين چيزي بايستي نيازمند و معلول باشد و در نتيجه وقتي معلول شد، نمي‌تواند ازلي باشد.

 و تقرير ديگري كه بيان داشته اند، اين است كه: «مَن عَدَّهُ فَقَدْ أبْطَلَ أزَلَهُ»، يعني: كسي كه به شمارش درآورد ذات مقدس حضرت حق را، تا به شمارش درآورد (يعني توصيف كرد و صفت را زائد بر ذات در نظر گرفت) نتيجه‌اش محدوديت است، محدود كه شد معدود مي‌شود و تا معدود شد قابل تكثّر است (يعني حد و اندازه دارد) پس قابل تقسيم است و داراي اجزاء مي‌باشد و نتيجتاً به محض اين كه گفته شد چيزي معدود است، مساوي است با اينكه براي او اَجزائي فرض شده باشد. شيئي كه اَجزاء دارد، مُركّب است و مُركّب كه شد محتاج است، محتاج كه شد معلول است، معلول كه شد اَزَلي نيست (اين هم تقرير دوّمي است در اين عبارت).

 «لمّا كان عَدَّه عبارةً عن جَعْلِهِ مبدأ لكثرة معدودة» (وقتي به شمارش درآورد چيزي را، معنايش اين است كه مبدأ كثرت معدوده قرار داده است) يعني وقتي شيئي معدود باشد، قابليّت تكثّر را دارد، قابليّت تكثّر كه داشت، لازمه‌اش نياز و احتياج و معلوليّت است؛ و اين، با مسألة اَزَليّت سازگار نخواهد بود.

 وجه دوّم اين كه: «أوْ عَن كَوْنِـهِ ذَا أجْزَاءٍ مَعْدوُدَةٍٍٍٍٍٍٍ ٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍ» وقتي كه به شمارش درآورد چيزي را، معنايش اين مي‌شود كه: داراي اجزائي شده كه اين اجزاء شمارش مي‌شود و مي‌توانيم به اجزاء بسياري او را تقسيم كنيم. و هر آنچه كه چنين باشد، صفات ممكنات و محدَثات را مي‌يابد؛ و وقتي كه مُحدَث و ممكن شد، ازلي نخواهد بود. «وَ كَانَ ذَلِكَ من لواحقِ الممكنات و المحدَثات، الغير المستحقة للأزَليّة بالذَّاتِ».

«لاَجَرَمَ كَانَ مَن عَدَّهُ بِأحَدِ الإعْتِبَارَيـْنِِ» اعتبار نخست: «جعله لكثرة معدودة»       و اعتبار دوّم: «عن كونه ذا أجزَاء مَعْدودَة»؛ به ناچار هركسي خدا را به يكي از اين دو اعتبار بشمارد، چنين كسي «مُبْطِلاً أزَلَهُ» و حال اين كه فرض اين بود كه او ازلي است؛ چون وجوبِ وجود و قائم بالذات بودن حضرت حقّ مسأله‌اي است كه مَفروغٌ‌عَنْه فرض شده است: «الَّذي يَستَحقُّه لذاته».

 در جلد نخست شرح نهج البلاغه ابن ميثم (ص124) ذيل خطبه نخست، عبارت چنين نيست: «و مَن عَدَّه فَقد أبْطَلَ أزله»؛ بل كه به اين صورت است:   «و مَن أشََارَ إلَيْهِ فَقَدْ حَدَّهُ وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ».

 و در بيان تلازم بين «حَدَّهُ» و «عَدَّهُ» مي‌نويسد: «إذ كَانَ حَدُّ الشَّيْءِ إنَّمَا يَتَألـَّفُ مِن كَثرَةٍِِِِِ مُعْتَبرةٍ فيهِ وَ كُلّ ذِي كَثْرَة مَعْدودَة فِـي نَـفْـسِـهِ، وَ نَتيجةُ هَذَا البُرهان أنَّ مَن أشَارَ إلَيْه فَقَدْ عَدَّهُ و أمَّا اسْتحالة أن يكون معدوداً فلِما علِمتَ فيما سبق أنَّ الكثرة مستلزمة للامكان».

 در اين جا مطلب را به اين صورت مي‌آورد كه هر كه به او اشاره كند (چه اشاره حِسّي و چه وَهْمي) لازمه‌اش اين است كه آن مشارٌاِلَيْه بايد محدود باشد تا به آن اشاره شود. وقتي چيزي محدود شد، داراي اَبعاد و اَجزا خواهد بود و هر چيزي كه ذوكثره باشد - چون از اجزاء تأليف پيدا كرده - معدود هم مي‌باشد، به خاطر اين كه داراي اجزايِ متعدّد است. لذا نتيجه مي‌گيريم اگر چيزي متعدّد شد، اَزَليّت دربارة او ابطال مي‌شود؛ زيرا متعدد كه شد، جزء ممكنات و محدَثات، مي‌گردد و وقتي محدَث و ممكن شد، ازليّت ديگر معنا ندارد.

 در شرح نهج البلاغه ابن ابي­الحديد، جلد نهم (خطبه152) نيز آمده است: «و مَن قَالَ بِذَلِكَ فَقَدْ عَدَّهُ أيْ جَعَلَهُ مِنْ جُمْلَةِ الْجُثَّة المَعْدودَة فِيمَا بَيْنَنَا» . يعني:  هر كه قائل به اين رأي شود [خدا را توصيف كند] او را شمرده است؛ يعني در شمار معدوداتي كه در ميان ما هست قرار داده است.

 در شمار معدودات (يعني در ممكنات و محدَثات) كه درآمد، اَزليّت معنا ندارد.

وقتي قابليّت كَثرت يافت و فرض هم اين است كه مبدأ است، مبدأ كثرت مي‌شود. متن عبارت چنين است: «أي جَعَله مِن جملة الجُثّة المَعدودة فيمَا بَينَنا

كَسائر البَشَر و الحَيَوانات و مَنْ قال بذلك فقد أبْطَلَ أزَلَه لأَنّ كلَّ ذاتٍ مُماثَلَة لهذه الذَّوات المُحْدَثَة فإنّها مُحْدَثَةٌ مِثْلَها والمُحدَث لايكون ازلياً». يعني: هر كه اين را قائل شود، اَزَليّت خدا را باطل ساخته؛ زيرا هر ذاتي كه مُماثلِ موجودات مُحْدَث باشد، مانند آن هاست.

 موجودات ديگر كه ازََلي نمي‌توانند باشند، پس او هم نمي‌تواند ازلي باشد.

و همين تعبيرِ «عَدَّهُ» را ابن أبي‌الحديد در شرح نهج البلاغه، جلديكم، ذيل خطبة اول (ص16) اين گونه تقرير مي‌كند: «وَ مَنْ حَدّهُ فَقَدْ عَدّهُ؛ أيْ جَعَلَهُ مِنَ الاشْيَاءِ المُحْدَثة وهذاحَقٌّ لِاَنَّ كلَّ مَحدودٍ مَعدودٌ في الذَّواتِ المُحْدثة».

يعني: هر چيزي كه محدود باشد، جزء ذوات محدثه محسوب مي‌شود. و اين حق (و درست) است؛ زيرا هر محدودي اجزائي دارد. اجزائي داشت جزء ذوات معدوده و محدثه خواهد بود.

علاّمه محمّدتقي جعفري(ره) عبارت «عَدَّهُ» را اين گونه ترجمه كرده‌ است:       «و چون معدودها به شمارشش درآورد» كه طبعاً معدود مي‌شود و همين مطلب از آن استفاده مي‌شود.

 در تعليقة شيخ محمّد عَبْدُه بر نهج البلاغه (ص22) چنين آمده است:      «ومَنْ حَدّهُ فَقَدْ عَدَّهُ أيْ أحْصَاهُ و أحَاطَ بِذَلكَ المحدود». يعني: وقتي كسي چيزي را شُمرد يعني احصائش كرد، لازمه احصاي شيء احاطه بر اوست. وقتي محاطش قرار داد، نتيجه‌اش اين مي‌شود كه احاطه علمي پيدا كرد بر او و بر ذات مقدّس حضرت حق، احاطة علمي امكان ندارد.

 اگر احاطة برچيزي پيدا شد، لازمه‌اش اين است كه آن شيء اَزَلي نباشد؛ چون اگر چيزي اَزَلي باشد، محدود نمي‌تواند باشد. محدود كه نشد احاطه بر او امكان ندارد (نمي‌شود كه مُحاط قرار بگيرد).

 چرا لازمه‌اش احاطه است؟ «لأنّ الحَدّ حاصرٌ لِمَحْدودِهِ» به خاطر اين كه وقتي چيزي محدود شد، حدّ پيدا كرد، آن ذات و آن شيء را حاصر شد و به احاطه درآورد. در نتيجه بعد از احاطه، ازليّت خداي سبحان باطل مي‌شود.

 در توصيف حضرت حق - ضمن خطبه 186 نهج البلاغه- مطالب ژرف و بلندي آمده است كه واقعاً شگفت‌انگيز است. سخن بزرگواران معصوم در همة موضوعات (به ويژه در مسائل دشوار معارفي) در عين دقّت، زيبايي و فصاحت، رسا و شيرين است. نمونة آن همين دو سه جمله است كه امام مي فرمايد:  «مَن وَصَفَه فَقَدْ حَدَّهُ و مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ و مَنْ عَدَّهُ فَقَدْ أبْطَلَ أزَله» كه از نظر زيبايي كلام، فوق العاده است و مانند آن  در هيچ كجاي بيانات بشري يافت نمي‌شود.

 جملات پيشين اين عبارت، اين گونه است: «و إنَّما كلامه فعل منه، أنشأه و مثّله لم‌يكن من قبل ذلك كائناً و لو كانَ قديماً لَكان إلهاً ثانياً».

 بجاست بر اين سخن تأكيد شود كه: روايات و مدارك وحياني اِصرار بر اين دارند كه هرچه قديم باشد، اول و ابتداء ندارد و اين امر با اُلُوهيّت تلازم دارد. اين مطلب، به صورت‌هاي مختلف در ديگر خطبه هاي امام و در روايات مختلف آمده است. دليل عقلي‌اش هم مشخّص مي‌باشد: چيزي كه ابتدا ندارد (يعني وجودش را از جايي نگرفته است) هستي او معلول نيست و به تعبير اصطلاحي قائم بالذات است و وجوبِ وجود دارد و در نتيجه خداي دوم مي‌شود.

 با اين عبارات و اين اصطلاحات (حدوث ذاتي و حدوث زماني و قديم ذاتي و قديم زماني) هرچند توجيهاتي گفته بشود، نمي‌توان اين حقيقت را سامان بخشيد. واقعيت اين است كه اگر چيزي هستي‌اش را از جايي نگرفته است، ابتداء ندارد و لازمه آن اين است كه قائم به ذات باشد؛ قائم به ذات كه شد «لَكَاَن إلَهاً ثَانِياً»: خداي دوّمي مي‌شود.

 اين كه گفته شود كه بالغير قِدمَت دارد و نياز در ذاتش هست؛ يعني حادث ذاتي و قديم زماني است، حادث ذاتي و قديم زماني هم به اين معناست كه نبوده و هستي يافته است؛ حال اگر كسي به چيزي به اين معنا قديم زماني بگويد، يعني: از اوّلي كه زمان بناء شد، او هم بوده است، مطلب درستي است. بل كه بايد گفت: زمان به تحققِ شيء تحقّق مي‌يابد و اين دو يعني (اصل ايجاد و آغازِ زمان) با هم تلازم دارند. ايجاد كه تحقّق يافت، زمان هم معنا پيدا مي‌كند. پس آن شيء موجَد، حادث زماني (يعني حادث حقيقي) است؛ يعني از همان آني كه محقّق شده، زمان معنا پيدا كرده است.

 امّا به معناي اين كه ابتدا نداشته، غلط است. جز ذات مقدّس حضرت حق، همه چيز نبوده و بود شده است، غير از خدا همه چيز ابتدا و آغازي دارد.

اين حادث زماني كه معمولاً گفته مي‌شود به اين معنايي كه عرض كردم كه بگوييم همه چيز حادث زماني است و ابتدايي دارد و با تحقق خودش زمان هم تحقّق پيدا كرده و خودِ زمان هم حادث است و خود آن شيء هم حادث است، درست مي‌باشد.

 حادث زماني به اين معنا نيست كه: (زمان بود و چيزي نبود و در آن زماني كه چيزي نبود اين حادث به وجود آمد) اگر كسي هم اين تعبير در ذهنش باشد درست نيست؛ چون، در اين صورت نقل كلام در مورد همان زمان خواهد شد.

 



[1]. درر الفوائد1: 261.

[2]. حديد، 3 .

ارسال شده در تاریخ 1388/10/6 توسط fazel

مـطالـب مــرتبط (آرشيو)


اطلاعيه سايت

ایام شهادت جانگدازسید­الوصیین، سید­الاولیاء، امیرالمومنین، امام­المتقین، حضرت امام علی­ابن ابیطالب علیه­السلام را به محضرمقدس امام­زمان(عج) و تمام دوستداران حضرتش تسلیت می­گوییم.

منوی اصلی
صفحه نخست
اخبار سایت
درباره ی ما
ارتباط با ما
اخبار سايت
کاربران
 
 
ثبت نام

جستجو
حدیث روز
احب عباد الله الي الله أنفعهم لعباده .
از جمله بندگان آن كس پيش خدا محبوبتر است كه براي بندگان سودمندتر است .
نهج الفصاحه ، ص 15 ، ح 86

گالري تصاوير

مدينه
کلیه ی حقوق این سایت متعلق به مؤسسه مکتب وحی می باشد