کلام نور
  • طلب‌ العلم‌ فريضة علي‌ كل‌ مسلم‌ فاطلبوا العلم‌ من‌ مظانه‌ واقتبسوه‌ من‌ اهله

  • انا مدينة الحكمة [مدينة العلم] وعلي‌ بن‌ ابي‌ طالب‌ بابها؛ ولن‌ توتي‌ المدينة الا من‌ قبل‌ الباب‌

  • ايها الناس‌ ! اعلموا ان‌ كمال‌ الدين‌ طلب‌ العلم‌ والعمل‌ به‌... والعلم‌ مخزون‌ عند اهله‌ وقد امرتم‌ بطلبه‌ من‌ اهله‌ فاطلبوه‌

  • يا كميل‌ ! لا تاخذ الا عنا تكن‌ منا

  • شرقا وغربا، فلا تجدان‌ علما صحيحا الا شيئا خرج‌ من‌ عندنا اهل‌ البيت

  • في‌ قول‌ الله‌ عز وجل‌: فلينظر الانسان‌ الي‌ طعامه‌ قال‌: قلت‌: ما طعامه‌؟ قال‌: علمه‌ الذي‌ ياخذه‌ عمن‌ ياخذه

  • كل‌ ما لم‌ يخرج‌ من‌ هذا البيت‌ فهو باطل

نگاهی به شرح حاجی­ ملّا­هادی­ سبزواری بر مثنوی­ مولوی – استاد مرحوم عباس سعیدی

نگاهی به شرح حاجی­ ملّا­هادی­سبزواری بر مثنوی­ مولوی[أ‌]

عباس سعیدی

 

رووس مطالب

تجلیل مولوی از مثنوی و تشبیه آن به قرآن

تأیید ملّاهادی­ سبزواری ازمضامین مثنوی

نقد اظهارات ملّا­هادی­ سبزواری

مثنوی و ادّعای سقوط تکلیف از واصلان

مثنوی و ادّعای ارتقای واصلان تا مرحله الوهیّت

علّامه­ جعفری و مطالعه مثنوی

مثنوی و تحریف آشکار حدیث متواتر سفینه­

تحریف گسترده حدیث سفینه توسط جلال­ الدّین­ همائی

مغایرت بسیاری از دعاوی مثنوی با قرآن و روایات معصومین علیهم السلام

اشاره به اشعار عبدالرحمن­ جامي پيرامون وحدت وجود

اختلاف بسیاری از مضامین مثنوی با قرآن و حدیث پيرامون توحيد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

درآمد

حاج­ ملّا­ هادي­ سبزواري در سال۱۲۱۳ ه.ق در سبزوار متولد گردید و در ده سالگی برای ادامه تحصیل به مشهد مقدّس رهسپار گردید و مدّت سیزده سال در مشهد به کسب علم پرداخت، آنگاه جهت ادامه تحصیل روانه اصفهان گردید و مدّت هشت سال در این شهر به فراگیری علم اشتغال داشت، حکیم­سبزواری بعد از این مدّت مجدّداً روانه مشهد مقدس گردید و سپس آهنگ سفر حج نمود. بعد از آن به کرمان سفر نمود و گفته می­شود مدّت سه سال به عنوان خادم در مدرسه علمیه کرمان خدمت نمود. وی سرانجام به زادگاه خویش برگشت و به تعلیم و تألیف پرداخت و در سال ۱۲۸۹ه.ق در سبزوار بدرود حیات گفت.

با وجود این­که از حکیم­سبزواری به عنوان یکی از بزرگ­ترین فلاسفه ۳۰۰ سال اخیر یاد می­شود ولی نمی­توان وی را صاحب یک مکتب فلسفی مستقل شمرد بلکه باید او را یکی از بزرگ­ترین شارحان آراء ­ملاصدرا به شمار آورد. آثار منظوم و منثور حکیم سبزواری فراوان است. مهمترين آن­ها از اين قرار است:
۱ ـ نبراس­الهدي(چراغ­هدايت)، نبراس بمعناي چراغ است، ۱۷۰۰ بيت شعر دارد و موضوع كتاب راجع به اسرار عبادت است. گفته شده، خود حاجي منظومات را شرح كرده است و نام آن را شرح­نبراس گذاشته است، شرح­نبراس (شرح­نبراس­من­الاسرار­الاساس، كه در امور اعتقادي و اسرار عبادت است)
۲ – شرح­­دعاي­جوشن­كبير.
۳ – شرح­­دعاي­صباح به نام مفتاح­الفلاح كه به زبان عربي چاپ شده است.
۴ – كتاب اسرار­الحكم كه به زبان فارسي است، اين كتاب مشتمل بر ذوقيات و بيشتر گرايش­هاي حكمت اشراقي است. حاجي، اسرار­الحكم را به خواهش ناصرالدين­شاه­قاجار نوشته است.
۵ـ حاشيه­اسفار، همه اسفارهايي كه چاپ شده منقش به حاشيه مرحوم­حاجي مي­باشد، هم اسفار ۹ جلدي و هم آن سنگي­هاي قديمي.
۶ – حاشيه بر شواهد­ربوبيه­ملا صدرا، از ديگر كتب حاجي است.
۷ – شرح­مثنوي در يك جلد بلند رحلي.
۸ – كتاب مفتاح­الغيب يا مفاتيح­الغيب (هر دو اسمش ضبط شده) از جناب ملا­صدرا را شرح كرده است.
۹ – ديوان شعري هم دارد بنام ديوان­اسرار،
ما اکنون در مقام این که آخرین اثر حکیم­سبزواری چه بوده و در واپسین لحظات حیات چه مواضعی داشته سخنی نمی­گوئیم و بدون اشاره و یا تحلیل سایر آثار این فیلسوف، اکنون به اجمال به نقد شرح­مثنوی حکیم­سبزواری می­پردازیم.

 

 

 

 

 

 

 

حکیم­حاجی­ملّاهادی­سبزواری درآغاز شرح خود بر مثنوی، مانند مولوي به تجلیل از این کتاب پرداخته است. بر­ اهل تحقیق است كه صرف نظر از شهرت افراد، با دقّت در مضامین مثنوی و سنجش آن با میزان حق – قرآن و روایات معصومین­علیهم­السّلام – سره را از نا سره جدا ساخته و حق را نمایان سازند.

حضرت­امیر­المؤمنین­علی­علیه­السّلام فرمودند:

إِنّ دین الله لا یُع̊رَفُ بالرِّجال بل بآیة الحقّ، اِع̊رِف ال̊حَقّ تَعرف أَهله [۱]

همانا دین خدا با مشاهیر و نامداران شناخته نمی­شود، بلکه به نشانه حق شناخته می­شود. پس حق را بشناس تا اهل حق را بشناسی،

مولوی در ستایش کتاب خود مي­گويد:

هذا کتاب المثنوی­ المعنوی و هو اصول اصول اصول الدین فی کشف اسرار ­الوصول و­ الیقین و هو فقه ­الله­ الاکبر و شرع ­الله ­الازهر و برهان ­الله الا­ظهر مثل نوره کمشکوة فیها مصباح یشرق اشراقاً أنور من الاصباح و هو جنان­ الجنان ….

الابرار منه یأکلون و یشربون و ­الأحرار منه یفرحون و یطربون و هو کنیل مصر شرابٌ للصّابرین و حسرة علی آل فرعون و الکافرین و …..

لا یَمَسَّه الا المُطهّرون لا یاتیه ­الباطل من بین یدیه و لا من خلفه و ­الله یرصده و یرقبه و­ هو خیر حافظاً و هو أرحم­الرّاحمین ……

یقول العبد ­­الضعیف­ ­المحتاج الی رحمة­الله­ تعالی محمّد­بن­محمّد­بن­الحسین­البلخی ….

ملّاهادی­سبزواري در شرح اين سخن مولوي در باره مثنوي كه گويد«وهو فقه ­الله ­الاکبر» مي­نويسد:

«فقه در لغت فهم است و در صدر اسلام، تکلّم در اصول عقاید و تعمّق در معارف مبدأ و معاد را فقه می­گفتند تا آن که نزد متاخّرین از متشّرعین حقیقت شد. در علم باحکام شرعیّه که مستنبط شود از ادلّه تفصیلیّه و متکلّمین علم کلام و علم اصول دین را، فقه­ اکبرگویند و تعریف کنند او را بعلم بعقاید دینیّه که مکتسب شود از ادّله­ی یقینیّه و معلوم است که هرگاه علم اصول دین، فقه اکبر باشد. این مقالات مولوی که اصول اصول دین و علم تأویل است وچون روح آنهاست و اکرم خلایق برای اکرم احبّاء خود جناب اميرالمؤمنین­علی­علیه­السّلام بدعا خواست که الّلهمّ فقّه فی الّدین و علّمه التّأویل چگونه فقه­اکبر نباشد وشرع ­الله ­الازهر، چه شریعت عین علم طریقت و علم حقیقت است و این مقالات درعلم طریقت وحقیقت است پس عین شرع است و ازهر از زهر زنبور است ای تلألأ[۲]…….. »

بنا براين شكي نيست كه ملّاهادي­سبزواري عنایت خاصي به مثنوي داشته،[ب‌] ولي خدا مي­داند كه بين دعاي رسول­خدا(ص) براي حضرت­امير(ع) «الّلهمّ فقّهه فی­ الدّین و….» كه بي­شك مستجاب است و ادعاي مولوي مبني بر تشبیه مثنوي خود به قرآن و فقه­الله­اكبر بودن آن چه ارتباطي است؟!

بخصوص چنانكه مي­آيد، بين بسياري از مطالب مثنوي با قرآن و روايات معصومين (ع) مغايرت آشكار و غير قابل انكاري وجود دارد.

مولوی در دیباچه دفتر پنجم مثنوی چنین می­گوید:

«شریعت همچون شمعی است که راه می­نماید و بی آنکه شمعی بدست آوری راه رفته نشود چون در راه آمدی، این رفتن تو طریقت است و چون بمقصود رسیدی آن حقیقت است، جهت این فرموده­اند: که «لو ظَهَرَتِ الحَقایق بَطَلت الشّرایع» و نیز گوید: «یا مثال شریعت همچون علم طبّ آموختن است و طریقت پرهیز کردن بموجب علم طبّ و داروها خوردن و حقیقت صحّت یافتن، صحّت ابدی و از آن هر دو فارغ شدن.»

سپس مولوی تلویحاً تأیید می­کند که اگر حقایق آشکار گردید، شریعت ابطال می­گردد، آنگاه بنا به ادّعای مولوی بعد از وصول به حقیقت، دعوی الوهیّت نه تنها شرک نیست بلکه رحمت و نور و رستگاری است چنانکه منصور حلّاج این دعاوی را دارد ولی مولوی این دعاوی را برای فرعون پستی و لعنت می­دانسته زیرا او بدون طی مراحل شریعت و طریقت اظهار کرد أنا ربّکم الأعلی[۳] (کاملاً دقت شود)

                آن أَنَا بی وقت گفتن لعنت است                       وین أَنَا در وقت گفتن رحمت است                           

                آن أَنَا منصور رحمت شد یقین                           وان انا فرعون لعنت شد ببین[۴]

          بود أََنَا الحق در لب منصور نور                             بود انا الله در لب فرعون زور[۵]

             گفت فرعونی انا الحقّ گشت پست                          گفت منصوری انا الحقّ و برست

            آن أَنَا را لعنت­ الله در عقب                           وین أَنَا را رحمت الله ای محب[۶]

 

همانطور که ملاحظه می­شود مولوی همان ادّعای فرعون را برای منصور­حلّاج، رحمت، نور و رستگاری می­داند و البته به زعم وی برای این واصلان به حقیقت، شریعت نیز ابطال می­گردد. به عبارت دیگر همانطور که بیمار پس از حصول بهبودی نیازی به خوردن دارو ندارد، واصل به حقیقت هم نیازی به انجام احکام شریعت ندارد.

 

 

مولوي در جای دیگر می­گوید:

                       شرع بهر زندگان و اغنیا ست          شرع بر اصحاب گورستان کجاست­؟

                       آن گروهی کز فقیری بی برند           صد جهت زان مردگان فانی ترند  

                      مرده از یکسوست فانی در گزند         صوفیان از صد جهت فانی ترند[۷]

مولوي بعد از بيان اين مطلب كه احكام شرع چون نماز و روزه و حج براي زندگان است و مردگان از تكليف معاف­اند مي­نويسد صوفيان از آنجا كه از صد جهت از مردگان فاني­ترند، به طریق اولی از تكليف و انجام اعمال شریعت معاف­اند!

حال اگر از مغالطه آشكار مولوي در مورد كلمه فاني بگذريم، سيره پيامبراسلام و ائمّه­معصومين­(ع) كه تا آخرين لحظات عمر از عبادت باز نايستادند، چگونه جوابگوي چنين سخناني است؟ و احتمال عبادت از باب شكر نيز با توجه به ادّعاي بطلان شريعت بعد از وصول، كارگشا نيست، بخصوص كه طبق مباني اين قوم بعد از وصول، عبدي باقي نمي­ماند كه بگويند مي­خواهد بنده شكرگزار باشد.

آيا كساني كه پس از وصول عبادت را ساقط دانسته­اند سخن حضرت­عيسي(ع) را نشنيده­اند كه فرمودند:

وَ أَوصانی بِالصَّلوةِ وَ الزّکوةِ مادُمتُ حَیَّا[۸] – حق­تعالی مرا به نماز و زکات سفارش فرمود تا زنده­ام.

آيا حكيم­سبزواري، آنجا که مولوي حكم به بطلان شريعت بعد از وصول به حقیقت مي­دهد، از شهادت حضرت­امير(ع) در حال عبادت، غافل مانده­اند؟ به نظر مي­رسد مدّعيان «لو ظهرت الحقايق بطلت الشرايع» يا بايد امثال حلّاج را مافوق انبياء و اوصياء بدانند و آيه ۳۲ سوره مريم را انكار كنند و يا خط بطلان به اين نوع مقالات بكشند.

بهر حال جای بس شگفتی است که با وجود مخالفت صریح بسیاری از مباحث ارائه شده در مثنوی، بخصوص اصل توحید با آیات و روایات معصومین­علیهم­السّلام و مخالفت جدّی بسیاری از فلاسفه معروف نظیر علّامه­جعفری و آیت­الله­زنجانی با بسیاری از ابیات مثنوی، حکیم­سبزواری چنین ستا­یش­هائی از مثنوی می­نماید.

همچنین وی در ذیل جمله مورد ادّعای مولوی (دردیباچه کتاب) که مثنوی خود را «کشّاف­القران» عنوان کرده است، گوید: «چنانکه شخص متدبّر درین دفاتر می­بیند که همه، مضامین کتاب و سنّت است»[ت‌]

 

 

 

 

 

بی­گمان هر کس با مثنوی و سایر آثار مولوی مانند: دیوان­شمس ، فیه­ما­­فیه و مجالس­سبعه و مکتوبات، آشنا باشد بخوبی می­داند موارد فراوانی در مثنوی وجود دارد که با اصول و مبانی اسلام سازگار نیست به همین جهت فقیه اهل­بیت علّامه­مجلسی می­گوید:[ث‌]

« …. یا ملّای­ روم را شفیع خواهی کرد که می­گوید ابن­ملجم را حضرت­امیر­المؤمنین­علیه­السّلام شفاعت می­کند و به بهشت خواهد رفت و حضرت­امیر­علیه­السّلام به او گفت که تو گناهی نداری چنین مقدر شده بود و تو در آن عمل مجبور بودی» و می­گوید:

                  چونکه بی رنگی اسیر رنگ شد               موسیی با موسیی در جنگ شد

و در هیچ صفحه­اي از صفحه های مثنوی نیست که اشعار به جبر يا وحدت وجود و یا سقوط عبادات یا غیر اینها از اعتقادات فاسده نکرده باشد و چنانچه مشهور است و پیروانش قبول دارند ساز و دف و نی را عبادت می­دانسته است.»

بار دیگر تکرار می­کنیم روش صحیح بررسی نظرات مشاهیر، عرضه­ی آنها به قرآن و روایات معصومین­علیهم­السّلام است و نباید شهرت افراد و شخصیّت­های نامدار، انسان را مرعوب ساخته و ما را­ از بررسی باز دارد.

دانشنمدان بسياري – بر اساس روايات معصومين – به نكوهش و نقد آراي صوفيه بخصوص مولوي پرداخته­اند و از آيات عظام، بروجردي، مرعشی نجفی، صافي­گلپايگاني، نوري­همداني، زنجاني در نكوهش شخص مولوي، مطالبي منتشر شده است.[ج‌]

 

 

 

دانشمند معروف مرحوم­نراقی در کتاب طاقدیس خود گوید:

                  عقل این است ای رفیق معنوی                       هین بگو این با جناب مولوی            

             مولوی گیرم که فهمد نیک و زشت                   راه دوزخ داند و راه بهشت

             چون کند بیچاره که نفسش سرکش است         افکند خود را اگر چه آتش است    

         این روا ، آن ناروا، داند درست              لیک پایش درعمل لنگ است و سست            

            فقه و حکمت خواند ،جهلش کم نشد                   عالم و دانا شد و آدم نشد[۹]

مولوی و تحریف حدیث متواتر سفینه

پیامبر­صلی­الله­علیه­واله­و­سلم فرمودند:

إنَّ مَثَلَ أهلَ بَیتی فی أمّتی کَمَثل سَفینة نُوح مَن رَکِبَها نَجَی و مَن تَخَلَّفَ عَنها غَرَق

همانا مثل اهل­بیت من در میان امتم همانند کشتی­نوح است هرکه به آن کشتی در آمد نجات یافت و هرکه تخلف ورزید غرق گردید (هلاک شد).

حديث ياد شده مورد اتفاق فريقين است و نقل آن از حد تواتر هم گذشته است.[ح‌]

با کمال تأسّف مولوي اين حديث را تحريف كرده و بجاي «اهل بيت» كلمه «اصحاب» را گذاشته است.

              بهر این فرمود پیغمبر که من                همچو کشتی ام بطوفان زمن    

             ما و اصحابیم چون کشتی نوح                   هرکه دست اندر زند یابد فتوح[۱۰]                  

استاد جلال الدین همایی که يكي از دلباختگان مولوي است در تحریف این حدیث از مولوی پا را فراتر نهاده   و می­گوید:

« پس دوستی اهل­بیت­عصمت و تشبُّث بذیل محبت و ولایت ایشان همچون توسّل و راه یافتن بکشتی نوح، یعنی سرمایه نجات دنیا و آخرت باشد، اما این خاصیت که در اهل­بیت­طهارت­سلام­الله­علهیم­اجمعین گفتیم باعتقاد مولوی ما بین همه بزرگان الهی خواه از طبقه انبیاء و اصحاب و یاران خاص ایشان و خواه اولیاء و مشایخ راستین تعمیم دارد …..»[۱۱]

آیا با توجه به این که امثال معاویه و عمرو­عاص هم از اصحاب محسوب می­شوند، تمسّک و پناه بردن به آنها همانند کشتی­نوح نجات­بخش است؟

آسيب اين نوع تحريفات، بخصوص اگر با رسايي و دلنشيني طبعي شعر و تجليل لحظه به لحظه افراد و رسانه­ها همراه شود، غير قابل پيش­بيني است. و با اين وجود وظيفه آگاهان چيست؟

پیامبر­صلی­الله­علیه و­اله­و­سلم فرمودند: هنگامی که بدعت­ها در میان امت من ظهور پیدا کردند، برعالم است که علم خود را آشکارکند، اگر چنین نکند، لعنت خدا براو باد. إذا ظَهَرَتِ البِدَعُ فی أُمّتی فَلیُظهِرَ العالِمُ عِلمَهُ فَاِن لَم یَفعَل فَعَلیه لَعنَةُ­الله[۱۲]

آيا همين مطالب فقه­الله­الاكبر است؟ كاش ملّاهادي­سبزواري به عنوان يك عالم شيعه حداقل در اين دو مورد به مولوي که مثنوی خود را تا حد قرآن مورد ستایش قرار داده یا درباره اصحاب چنین کلام ناروایی گفته است سخت خرده مي­گرفت و این گزافه­گوئی­ها را مورد سرزنش قرار می­داد.

آنگاه که باب تحریف و توجیه بی­اساس باز باشد جای تعجب نخواهد بود که تحریف در تحریف نیز واقع شود. مولوی بجای اهل­بیت، اصحاب و استاد­همایی علاوه بر اصحاب، از جمله مشایخ صوفیه را نیز می­افزاید:

باعتقاد استاد همائی این خاصیت که در اهل­بیت­طهارت ­سلام الله­علیهم­اجمعین گفتیم ما بین همه بزرگان الهی، خواه از طبقه انبیاء و اصحاب و یاران خاص ایشان و خواه اولیاء و مشایخ راستین تعمیم دارد

در واقع استاد­همایی چون مولوی را از مشایخ راستین صوفیه می­داند[خ‌]، قصد دارد به صورت رمز، مردم را دعوت به پیروی او نماید.

علّامه جعفری و مطالعه مثنوی

علّامه­جعفری دانشمند و مولوی شناس معروف[د‌] مطالعه کنندگان مثنوی را به سه دسته تقسیم کرده است:

 

۱- گروهی که از نظر فضل و آگاهی با معارف اسلامی در سطح بسیار بالائی قراردارند. خواندن مثنوی برای آنها خطری ندارد مثنوی را بخوانند، اشتباهات آن را می­فهمند، نکته­های مثبت را هم ببینند[ذ‌] .

 

 

 

 

علامه می­افزاید: من (حدود) ۱۰۰ اشتباه از مولوی را با احترام و ادب گفته­ام.[ر‌]

۲- گروه متوسط­الحال: این گروه بدون راهنما وارد مثنوی نشوند تا خود را ببازند و شیفته مطالب زیبای آن شوند، در حالی­که بدآموزی­ها دارد.

۳ – گروه ضعیف: داستانهای زیبای مثنوی آنها را جذب و به خطر خواهند افتاد لذا افراد ضعیف نخوانند که خطر است.  

گرچه کلام مرحوم ­علّامه بسیار درست و اساسی است ولی لازم است به این نکته نیز توجه شود که اکثراً افراد قوی نیز چنانچه با ذهنیّت و افکار پیش ساخته بشری به مثنوی رجوع کنند نه تنها گمراه می­گردند بلکه باعث گمراهی دیگران نیز می­شوند. بهر حال مهم این است که مرحوم ­علّامه به خطرات و اشتباهات فاحش و بدآموزی­ها مثنوی هشدار می­دهند و مانند حکیم­سبزواری، مثنوی را فقه­الله­الاکبر معرفی نمی­کنند. کدام یک از نظرات مولوی در مثنوی که برای مثال در زیر به آن اشاره می­شود مصداق فقه الله­الاکبر است؟:

۱-ادّعای الوهیّت توسط حلّاج، بایزید،….

۲-ادعای معرفت به کُنه ذات با­ری­تعالی جلّت­عظمته توسط محرمان درگاه و یا حلول و اتّحاد

آ۳- جعل حدیث و نسبت دادن آنها به رسول خدا(صلی­الله­علیه وآله) مانند: من أراد أن یجلس مع الله فَلیَجلِس مع اهل­التّصوف- هرکس می­خواهد با خداوند بنشیند با اهل تصّوف بنشیند – و یا بیان حدیث مقطوع:” خلق الله آدم علی صورته” که موجب انحراف بزرگی شده است.

۴- مدح و تجلیل فراوان از عایشه، همراه با نسبت خرافی به رسول خدا(صلی الله­علیه­وآله).

                         مصطفی آمد که سازد همدمی                         کلّمینی یا حُمیرا  کلّمی

                         ای حمیرا اندر آتش نه تو نعل                   تا نعل تو شود این کوه لعل[۱۳] و نیز          

                      آنکه عالم هست گفتش آمدی                      کلّمینی یا حُمیرا می­زدی[۱۴]

این در حالی است که در تمام مثنوی حتی یک بیت در فضیلت سرور بانوان دو عالم حضرت زهراء سلام الله­علیها[ز‌] و یا اوّل بانوئی که اسلام آورد یعنی حضرت خدیجه(ع) وجود ندارد.

۵- تحقیر مقام بی نظیر پیامبر(ص) با حدیث­جعلی – لاتفضلّونی علی یونس­ابن­متّی[س‌] – و افتراء به تمامی انبیاء صلوات­الله­علیهم­اجمعین.

                      انبیا هر یک همین فنّ می­زنند           خلق مُفلس کدُیَه[ش‌] ایشان می­کنند                    

                 اقرضوالله اقرضوالله می­زنند                 باژگون بر انصروالله می­تنند[۱۵]  

۶- تهمت مولوی به رسول­خدا (ص)در مورد ابوبکر……                                                                                                  جانش را ایندم ببالا مسکنی است                گر بمیرد روح او را نقل نیست                                            زانکه بیش از مرگ او کردست نقل             این بمردن فهم آید نی بعقل        

و اینکه آن حضرت فرمودند: هر کس جویای آن است که ببیند چه کسی قبل از مرگ از خواهش­های نفسانی مرده است به ابوبکر بنگرد:

                 هر که خواهد کو ببیند بر زمین                  مرده را کو می­رود ظاهر یقین                                             مر ابوبکر تقی را گو ببین               شد ز صدّیقی امیر الصّادقین[۱۶]

۷- تحریف حدیث­ متواتر سفینه که مختصراً توضیح داده شد.

۸- مقدم شمردن خلفاء ثلاثه بر حضرت­امیر­المؤمنین­علی (ع)

۹- ترجیح امثال جُنید­بغدادی و بایزید­بسطامی و معروف­کرخی را بر أئمّة­معصومین(علیهم السّلام) معاصر خود.

۱۰-عدم معرفت نسبت به امام­عصرارواحنا فداه.

۱۱- اتّهام شرک به بزرگ موحّد قریش حضرت­ابوطالب(ع) و اجداد موحّد رسول­خدا(ص).

۱۲- تعریف و تجلیل از خلفاء ستمگر مانند معاویه و خلفای بنی­عباس. [۱۷]

آیا آنچه که بطور اختصار بیان گردید و دهها برابر نظائر آن که در مثنوی وجود دارد، از اصول اصول اصول دین و فقه الله­الأکبر است؟!!! و طبق ادعای مولوی نباید بدون طهارت متن مثنوی را مسّ نمود(لایمسّه الّا المطهّرون) و باطل از جلو و پشت به آن راه ندارد( لایأتیه الباطل من بین یدیه ولا من خلفه………!!!)

آیا حکیم­سبزواری توجه نکردند که مولوی درباره اوصیای­پیامبر(ص)چه گفته است؟

                   چون محمد یافت آن ملک و نعیم                 قرص مه را کرد او کرد در دم دونیم

             چون ابوبکر آیت توفیق شد                    با چنان شه صاحب و صدیق شد                                 چون عمر شیدای آن معشوق شد             حق و باطل را چو دل فاروق شد                                 چونکه عثمان آن عیان را عین شد               نور فائض بود و ذوالنّورین شد                                  چون ز رویش مرتضی شد در فشان           گشت شیر خدا او در مرج جان[۱۸]

و به این ترتیب حضرت­امیرالمؤمنین (ع) از دیدگاه وی خلیفه چهارم بود و سپس از حسنین­علیهما­السّلام یاد می­کند و بعد بجای امام­سجّاد و امام­باقر و سایر ائمّه (علیهم السّلام) از جنید­بغدادی و بایزید­بسطامی و معروف­کرخی و سایر سران صوفیه نام می­برد و از جمیع آثار او چنین بر می­آید که امام­عصر وی شمس­تبریزی است.

آیا حکیم­سبزواری این حدیث متواتر نزد فریقین را فراموش کرده که رسول خدا(ص) فرمودند:

مَن ماتَ ولَم یَعرِف إمامَ زَمانِه ماتَ میتةً جاهِلیّه

از حکیم­سبزواری باید پرسید امام زمان مولوی کیست؟

شیعه امامت را از اصول دین می­داند و معتقد است:

۱- بخلافت بلافصل امیرالمؤمنین(علیه­السّلام).

۲- بعد از آن حضرت، اعتقاد دارد به امامت سایرائمّه معصومین(علیهم­السّلام)

۳- بعد از شهادت امام­عسکری (سلام­الله­علیه) امامت را منحصراً در وجود مبارک حضرت­مهدی(عج) می­داند.

مولوی به هیچ کدام از این سه مورد اعتقاد ندارد. با وجود تصریحاتی که در باب اصل امامت از مولوی مشاهده می­شود و مهم­تر از آن در بحث توحید، آیا می­توان گفت مضامین مثنوی فقه­الله­الأکبر و شرع­الله­الأزهر است؟ اگر مولوی علم به حقایق داشت و یا در تاریخ اسلام اندکی بدور از تعصّب سیر می­کرد و یا آیات قرآن را از دیدگاه صوفیه مورد توجه قرار نمی­داد. به راحتی در می­یافت که خدای­عزّوجلّ در آیه مباهله[۱۹] حضرت­علی(ع) را به منزله نفس رسول­الله(ص) یاد فرموده و آیات فراوانی در قرآن مانند آیه تطهیر، آیه مودّت، آیه تبلیغ، آیه اکمال دین و اتمام­ ولایت، آیه ولایت در مدح و منقبت آن حضرت نازل گردیده است اگر به چنین حقایقی واقف بود اَحَدی را معادل آن­حضرت نمی­دانست تا چه­ رسد به رجحان برخی نسبت به آن حضرت.

 

مولوی گوید:

                   پس امام حیّ قائم آن ولی است            خواه از نسل عمر، خوا ه از علی است[۲۰]                  

بهر جهت ایراد چندان از اشخاصی مثل مولوی نیست، گله از برخی دانشمندان شیعه است که با وجود مغایرت بسیاری از مباحث اعتقادی و اصولی مولوی با معارف اهل­بیت عصمت صلوات الله علیهم اجمعین، وی را شیعه قلمداد می کنند. با وجود این که برخی از موضع­گیریهای مولوی با اصل اسلام در تضادّ است. ما از ورود به بحث وحدت وجود که مولوی فراوان در مثنوی آن را مورد تأیید قرار داده صرفنظر می­کنیم، اما برای مثال می­گوئیم کدام مسلمان می­پذیرد که بجای طواف کعبه، پیر صوفی را طواف کند؟!

به آقای ملاهادی­سبزواری و امثال او می­گوییم بر فرض، مولوی را شیعه قلمد­اد کنید، افکار صوفیانه او بخصوص در مسئله توحید را چه می­کنید. اگر کسی در مسئله توحید به خطا برود دیگر فرقی نمی­کند که در چه کیش و آئینی باشد زیرا خانه از پایبند ویران است. ملّاهادی­سبزواری در صفحه ۶ تفسیر مثنوی خود از قول عارف چنین نقل می­کند: «متّحد بودیم ویک جوهر همه» و ضمن تأئید تلویحی­ این مصراع در صفحه ۸، اشعاری را در تایید از عبدالرحمن­جامی می­آورد:

                         حبّذا روزی که پیش از روز و شب               فارغ از اندوه و آزاد از طرب….

                         متّحد بودیم با شاه   وجود           حکم غیریّت بکلّی محو بود …..                

                      واجب و ممکن زهم ممتاز شد               رسم آئین دوئی آغاز شد ……..  

اتّحاد واجب و ممکن که با سنخیّت در حقیقت و ذات ملازم است قطعا مخالف آیات محکم و روایات قطعی الصدور و عقل و خرد است و چنین توحیدی با توحید ارائه شده در قرآن تناسب ندارد:

   لَیسَ کَمِثلِه شَئ                 چیزی همانند خدا نیست.  

….لَم یَلِد ولَم یُولُد ولَم یَکُن لَه کُفواً أَحَد   هرگز نزاده و زاده نشد و برای او هیچ گاه شبیه و مانندی نبوده است.

اگر در سوره مبارکه فاتحة الکتاب به کلمات اَلحَمد- نَعبُدُ- نَستَعینُ- اِهدِنا، کمی دقت شود ثابت می­گردد، حامدی است و محمودی- عابدی است و معبودی- مستعینی است و مستعانی- کسی طلب هدایت می­کند وکسی هدایت می­کند. تمامی این واژه ها در سوره بسیار مهم حمد که بر هر مکلّفی واجب است روزی ده بار این سوره مبارکه را قرائت کند بخوبی دلالت بر مغایرت و مباینت اساسی میان خداوند و خلق دارد.

این توضیحات مختصر، کاملاً دلالت دارد که توحید قرآن بر مغایرت و مباینت خداوند با خلق دارد ولی توحید صوفیه در نقطه مقابل این حقیقت است( بار دیگر به اشعار جامی که اشاره گردید توجّه شود)

                                                                         انشاء الله در آینده این مباحث ادامه پیدا خواهد کرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پی­ نوشتها:

[أ‌] – شرح­مثنوی­ حاج ملا هادی سبزواری، انتشارات­کتابخانه­سنايی، تعداد صفحات پانصدو یازده.

 

[ب‌] – حکیم سبزواری در ذیل ادعای مولوی که مثنوی خود را در مقدّمه مثنوی از جمله «کشّاف القران» عنوان کرده، علاوه بر مطالب فوق، درصفحه ۵ شرح مثنوی خود گوید و کشّاف القران: «چنانکه شخص متدبّر در این دفاتر(مثنوی) می­بیند که همه مضامین کتاب وسنّت است»

[ت‌] – شرح مثنوی حکیم سبزواری، صفحه ۵٫

[ث‌]-عین­الحیوة، ص ۵۷۸ – اتّهام مولوی به حضرت­علی (ع) در مورد تبرئه ابن­ملجم در مثنوی دفتر اول، ص۷۴، سطر۳۱و۳۲ بیان شده است:  

                     هیچ بغضی نیست در جانم زتو           زآنکه این را من نمی دانم زتو

                     آلت حقّی تو فاعل دست حق             چون زنم برآلت حق طعن ورق

همچنین اتّهام وعده شفاعت ابن­ملجم توسّط حضرت­علی(ع) در مثنوی دفتر اول، صفحه ۷۶، سطر ۱۳ ذکر گردیده است: (مأخذ مثنوی طبع­کُلاله­خاور است)

                     لیک بی­غم شو شفیع تو منم       خواجه روحم نه مملوک تنم

 

[ج‌]توضیح: برخی از آیات عظام در مورد نکوهش و نقد آراء صوفیه بخصوص مولوی مطالبی فرموده اند.

۱- بزرگ مرجع تقلید و زعیم فقید حوزه علمیّه قم حضرت آیة الله العظمی بروجردی

رجوع شود به مجلّه حوزه علمیّه قم( فروردین- اردیبهشت- خرداد- تیر) ۱۳۷۰ ویژه سی امین سال درگذشت حضرت آیة الله العظمی بروجردی صفحه ۱۳۴-۱۳۶ و در همین شماره در صفحه ۱۴۳ از نفی کتاب مثنوی توسط همین بزرگ مرجع شیعه در مصاحبه با حضرت حضرت آیة الله العظمی محمّد فاضل لنکرانی(ره) یاد شده است.

۲- جهت اطلاع از مذمّت شدید صوفیه توسط حضرت آیة الله العظمی سید شهاب الدّین مرعشی نجفی رجوع شود به کتاب عارف و صوفی چه می­گویند صفحه۳۱-۳۳ ( کتابخانه بزرگ اسلامی، چاپ سوم، آبانماه۱۳۵۱) از علّامه میرزا جوادآقا تهرانی.

ضمناً باید متذکّر شد کمتر کتابی با این سبک و سیاق و درجه از نظر پرمحتوایی، استدلال و در عین حال رعایت نهایت ادب درباره عرفان و تصوف، مانند کتاب عارف و صوفی چه می­گویند؟ تدوین شده است.

۳و۴و۵- جهت اطلاع از نکوهش حضرات آیات عظام، صافی گلپایگانی- نوری همدانی- سیّد عزّ الدین زنجانی در مورد مولوی رجوع شود به مجله مکتب وحی(شماره۱)

[ح‌]- برخی از منابع اهل­سنّت در باره صدور این حدیث چنین است:              

مستدرک­حاکم (ج ۲، ص­۳۴۳) از حنش­کنانی و او از ابوذر­غفاری و ج ۳،ص۱۵۰

کنزالعمّال (ج ۶،ص ۱۵۳ و۲۱۶) از عبدالله­بن­زبیر – تاریخ­بغداد ج ۱۲، ص۱۹ با سند خود از انس­بن­مالک

مجمع­الزوائد­هیثمی، ج ۹، ص۱۶۸ – حلیة­الاولیاء ابونعیم، ج۴، ص۳۰۶ از عبدالله­بن­عباس

ذخائر­العقبی­محبّ­طبری، ص۲۰ – فیض­القدیر­مناوی، ج ۴، ص۳۵۶ – کنوز­الحقایق­مناوی، ص۱۳۲

ودرّالمنثور ذیل آیه   و إذ قُلنا ادخُلوا هذهِ القَریَة ….. بقره [۵۸] و گروه کثیری دیگر از بزرگان اهل­سنت نظیر فخررازی در تفسیر خود – ثعلبی در کشف­البیان – ابن­عبدالبر در استیعاب – احمد­حنبل در مسند – سبط­ابن­جوزی در تذکره- ابن­صبّاغ در فصول­المهمّه – محمد­بن­طلحه­شافعی در مطا­لب­السّئول – علامه­سمهودی در تاریخ­مدینه و …..

[خ‌]– آقای همایی در مولوی­نامه خود حداقل پنج مرتبه مثنوی را کتاب­آسمانی، دفتر آسمانی، منظومه­­آسمانی ومولوی را بزرگ مرد ­آسمانی عنوان کرده است (مولوی­نامه ج ۱، ص۱و ۱۴و ۲۲و ۲۵ و ج ۲، ص ۱۰۴۹)هر چند مولوی بخدای­عزّوجّل و پیامبر صلی­الله­علیه و­اله و­سلّم و حضرت­امیر­المؤمنین­علیه­السّلام اتّهاماتی وارد نماید و یا پیر صوفی را که به بایزید گقته بود

         گفت طوفی کن بگردم هفت بار     وین نکوتر از طواف حجّ شمار    

         بایزید آن نکته ها را هوش داشت     …..

مورد تجلیل قراردهد.(مثنوی دفتر دوم، ص۱۱۳، سطر۲۸ و۳۳) آیا این موضع صوفیه و مولوی نیز یک بدعت آشکار نیست! آیا در شریعت اسلام، طواف به دور یک قطب صوفی بر طواف کعبه ترجیح دارد؟!

و یا بگوید:                ابلهان تعظیم مسجد می کنند                 در جفای اهل دل جدّ می­کنند    

                           آن مجاز است این حقیقت ای خران       نیست مسجد جز درون سروران .

(مثنوی، دفتر دوم، ص ۱۲۶، سطر۳۷و۳۸)

[د‌] – ­متن سخنرانی ایشان از جمله توسط صداوسیمای جمهوری­اسلامی­ایران در مورخه ۲۸/۱۱/۸۳ ساعت ۸ صبح پخش گردید.

[ذ‌] – هر کس طالب بهره بیشتری از عمر خویش است وقت شریف خود را به مطالعه کتب معتبر دیگر از تفسیر قرآن و اعتقادات و اخلاق و … اختصاص ­دهد نه مطالعه مثنوی. رجوع شود به مجله حوزه­علمیه­قم، سه­ماهه­اول ۱۳۷۰ ویژه سی­امین سال در گذشت آیة الله­العظمی­بروجردی صفحه ۱۳۴ – ۱۳۶ و نیز صفحه ۱۴۳ که مطالب بسیار ارزنده­ای درباره انتقاد زیاد از مضامین مثنوی توسط این مرجع عالیقدر بیان گردیده است.

[ر‌] – باید دانست که اشتباهات مثنوی بمراتب بیشتر از عدد مذکور است ولی علّامه­جعفری حدود ۱۰۰ مورد را بیان کرده است و در هر حال این بیان حکیم­سبزواری ذیل ادعای کشّاف­القران بودن مثنوی که می­گوید چنانکه شخص متدبر در این دفاتر(مثنوی) می­بیند که همه مضامین کتاب و سنّت است، سخنی بس تعجب آور است، اگر ضرورت حفظ عفاف و حیا نبود، ابیات زیادی بخصوص از دفتر پنجم مثنوی بیان می­شد تا فقدان ادب و اخلاق در مثنوی نمایان شود.

[ز‌] – حتی بخاری متعصّب­ترین محدّث عامّه در صحیح خود گوید: پیامبر(ص) فرمود: فاطمة سیّدة نساء اهل الجَنّة (صحیح بخاری، باب مناقب فاطمه علیها السلام، ج۵، ص۳۶،چاپ دارالجیل بیروت)

[س‌]- گفت پیغمبر که معراج مرا           نیست بر معراج یونس اجتبا

     آن من بالا وآن او بشیب       زانکه قرب حق برونست از حسیب   (مثنوی، دفتر سوم، صفحه۲۱۰، سطر۱۱٫)

– کُدیَه: در اینجا مقصود گدائی می­باشد. [ش‌]

 

– بحار، ج­۳۹، ص۲۴۰، وسائل­الشیعه، ج ۱۸، ص­۹۸٫ [۱]

– شرح مثنوی حاج ملّا هادی، صفحه ۴٫[۲]

– مثنوی­(طبع کلاله خاور)، دفتر دوم، ص ۱۱۷، سطر۴۰ و ص۸۴، سطر۸ و دفتر پنجم ، ص ۳۱۳، سطر ۱۳ و ۱۴٫[۳]

– همان، دفتر دوم، ص۱۱۷، سطر۴۰٫ مآخذ ما در این نوشتار مثنوی طبع کلاله خاور است.[۴]

– همان ، دفتر دوم، ص۸۴، سطر۸٫[۵]

همان، دفتر پنجم، ص۳۱۳، سطر ۱۳و۱۴٫- [۶]

– همان، دفتر ششم، ص۳۷۵، سطر ۲۰ و ۲۱ [۷]

– ­مریم،۳۲[۸]

– ملااحمد­نراقی، طاقدیس، ص۲۶۷، در فرق میان عقل و ادراک. [۹]

– مثنوی، دفتر چهارم، ص۲۲۵٫ [۱۰]

– مولوی­نامه، استاد­همائی، ج ۲، ص۶۲۴٫[۱۱]

– اصول کافی، کتاب فضل العلم- باب البدع والرّای والمقاییس.[۱۲]

مثنوی، دفتر اول، ص۴۱، سطر۱ (طبع­کلاله­خاور) به آدرس مذکور مراجعه و مدح و تجلیل­ها را ملاحظه کنید. -[۱۳]

– همان، دفتر اول، ص۴۹٫ [۱۴]

– همان ، دفتر پنجم، ص۳۲۵، سطر۷، دنباله داستان جعلی شیخ­محمد­سَررَزی. [۱۵]

– همان، دفتر ششم، ص۳۶۳، (سطر ۳۳و۳۴و۳۵).[۱۶]

– همان ، دفتر دوم، ص۱۱۹-۱۲۲و دفتر اول، صفحه۵۶، سطر۲۳٫[۱۷]

– همان ، دفتر دوم، ص۹۳، از سطر۱۷ به بعد. [۱۸]

– آل­عمران۶۱٫[۱۹]

– مثنوی، دفتر دوم، ص۹۱، سطر۴۲و۴۳٫[۲۰]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع و مآخذ:

– علاوه بر قران­کریم و نهج البلاغه.

– العلامة­مجلسي، محمد­باقر، عین­الحیوة، سازمان­انتشارات­جاویدان- محمد­حسن­علمی، تجدید­چاپ در سال­۱۳۴۱ش.

– العلامة­مجلسي، محمد­باقر، بحار­الانوار، طبع­ايران، چاپ اسلامی.

 

– نراقی، ملااحمد، طاقدیس، در فرق میان عقل و ادراک ، چاپخانه­شرکت­سهامی­کتاب، طبع­الخامس، ۱۳۷۴ ق، تهران بکوشش و جهد آقای احمد فرهمند.

-سبزواری، ملاهادی، شرح­مثنوی، طبع رحلی، انتشارات کتابخانه سنایی، چاپ اُفست مروی بدون تاریخ نشر، ۵۱۱ صفحه.

– نمازي­شاهرودي، الشيخ­علي، مستدرك­سفينة­البحار، تهران ­۱۴۰۷ قمري.

-همایی، جلال­الدین، مولوی نامه- مولوی چه می گوید، چاپخانه اتحاد، چاپ دهم، ۱۳۸۵ش.

 

– ابن­صبّاغ­مالکی، الفصول­المهمّة، مطبعة­العدل­فی­النجف، المطبعة­الثانية، بدون تاريخ­نشر.

– بخاری، محمدبن­اسماعیل، الصحیح­البخاری، چاپ دارالجیل بیروت.

– البلخی­، جلال الدّين­محمّد، مثنوی، طبع­کُلاله خاور.

– جامی، عبدالرحمان، نفحات­الانس، به تصحیح ومقدمه­مهدی­توحیدی­پور، کتابفروشی سعدی، اسفند۱۳۳۶ه.ش.

– محبّ­الطبری، ابی­جعفر­احمد، الرّياض­النَضرة، دارالکتب­العلميّة­بيروت، الطبعة­الاولی ۱۴۰۵ هـ -­۱۹۸۴م.

– همائی، جلال­الدّين، مولوی­نامه- مولوی­چه­می گويد؟، چاپخانه­اتحاد، چاپ­دهم، ۱۳۸۵ ش.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *