کلام نور
  • طلب‌ العلم‌ فريضة علي‌ كل‌ مسلم‌ فاطلبوا العلم‌ من‌ مظانه‌ واقتبسوه‌ من‌ اهله

  • انا مدينة الحكمة [مدينة العلم] وعلي‌ بن‌ ابي‌ طالب‌ بابها؛ ولن‌ توتي‌ المدينة الا من‌ قبل‌ الباب‌

  • ايها الناس‌ ! اعلموا ان‌ كمال‌ الدين‌ طلب‌ العلم‌ والعمل‌ به‌... والعلم‌ مخزون‌ عند اهله‌ وقد امرتم‌ بطلبه‌ من‌ اهله‌ فاطلبوه‌

  • يا كميل‌ ! لا تاخذ الا عنا تكن‌ منا

  • شرقا وغربا، فلا تجدان‌ علما صحيحا الا شيئا خرج‌ من‌ عندنا اهل‌ البيت

  • في‌ قول‌ الله‌ عز وجل‌: فلينظر الانسان‌ الي‌ طعامه‌ قال‌: قلت‌: ما طعامه‌؟ قال‌: علمه‌ الذي‌ ياخذه‌ عمن‌ ياخذه

  • كل‌ ما لم‌ يخرج‌ من‌ هذا البيت‌ فهو باطل

مولوی چه می­ گوید؟ – مرحوم استاد عباس سعیدی

                                             مولوی چه می­ گوید؟(مقاله شماره ۲)

عبّاس سعیدی

رؤوس مطالب

 

دو حديث پیرامون اهميّت توحيد      

صوفیّه و ادّعای امکان معرفت به کنه ذات باریتعالی

آيا مولوي تقيّه می­كرده است؟        

مولوي و سلاطین و دولتمردان معاصر وی    

برخي از علماء و دانشمندان معروف شیعه معاصر مولوی

برخي از ادّله دیگر مبنی بر عدم تقیّه مولوی

مولوی و ادّعـای ارتقاء تا مرحله الوهیّت برای برخـی از اقطاب صوفیـّه

انتقاد علّامه­ جعفری در مورد ادعای الوهیّت برخی از بزرگان صوفیّه      

مذهب مورد اعتقاد مولوی و اهانت وی به معتزله    

برخي از موارد اهانت مولوي به شيعيان    

 

 

درآمد

در این نوشتار برخی از عقاید و اندیشه­ های مولوی باختصار مورد بحث و بررسی قرار گرفته و باورهای اعتقادی وی با معارف قرآن و اهل­بیت عصمت صلوات­الله­ علیهم­ اجمعین مورد مقایسه و سنجش قرار گرفته است.

مذهب مولوی مدتهاست که معرکه­ ی آراء حتّی برخی از اندیشمندان می­باشد.

توجه به ابیات مثنوی و سایر آثار مولوی، بخوبی مرام و مذهب وی را عیان می­سازد ولی برخی برآنند که وی بنا به مصالحی تقیّه می­کرده است.

در این نوشتار سعی وافری به عمل آمده که این مطلب مورد کنکاش و تحلیل قرار گیرد.

باید دانست که پذیرش ادّعای تشیّع مولوی مستلزم پذیرفتن بسیاری از مضامینی است که در موارد متعدّد با برخی از مبانی تشیّع و اسلام در تناقض است و در بسیاری از این موارد تقیّه هیچ ضرورتی نداشته است. بنا به گفته برخی از محقّقین نظیر استاد همائی و دکتر ذبیح­الله­صفا، ابیات موجود، در دیوان شمس درباره ائمه معصومین علیهم­السّلام در زمان صفویّه(حاکمیت سیاسی شیعه) بر سروده­های مولوی افزوده گردیده است این اقدام صورت گرفت تا صدق این سروده شخص مولوی که (صوفی ابن­الوقت باشد ای رفیق) همواره مصداق داشته باشد .

مولوی بر خلاف مبانی مکتب­وحی و ادلّه عقلی ، علاوه بر اعتقاد به رؤیت مادی و صوری حقتعالی، معتقد بوده که معرفت به کُنه ذات حقتعالی برای محرمان درگاه امکان­پذیر است. از همه نارواتر مولوی ادّعای ارتقاء تا مرحله الوهیّت را برای برخی از اقطاب صوفیّه روا دانسته و گاهی دعاوی وی برای یک مؤمن راسخ به مبانی شریعت حیرت آور است.

در خاتمه متذکّر می­گردد که در این نوشتار هر کجا از نام مولوی انتقاد می­شود مقصود آن مولوی سراینده مثنوی موجود است نه مولوی دیگری و از آنجا که مثنوی موجود از منابع مهّم صوفیّه است این نوشتار در حقیقت نقد صوفیّه هم هست. انشاءالله در شماره­های آتی این نقد ادامه پیدا خواهد کرد.

 

 

 

کلید واژگان

خدای­ عزّوجلّ، حضرت­ رسول صلّی الله­ علیه واله وسلّم، حضرت ­امیرالمؤمنین­ علیه­ السّلام،

ائمّه­ معصومین ­علیهم السّلام، حضرت­ سیّد­الشهداء علیه­السّلام، حضرت­­ صادق­ علیه­ السّلام،امام­ عصر(عجل الله فرجه الشریف)، عاشورا، کعبه، رافضی، شیعه، کربلا، شهادت، عزاداری، بُکاء، حلب، علّامه­ حلّی، علّامه­ جعفری، مولوی، مثنوی، بلخ، شمس­ تبریزی، قونیه، سلطان­ کیقباد­سلجوقی، معین­ الدّین­ پروانه، جلال­ الدّین­ همائی، مولوی­ نامه، تقیّه

 

دو حديث از معصومين ­عليهم­السّلام راجع به اهميّت توحيد

 

۱- عن زید ­الشحام عَن اَبي جعفر­عَليه­السّلام في قَوْلِ ­الله­ عَزّ­و­جلّ «فَلْيَنْظُرِ­الإنسانُ إِلي طَعامِهِ[۱]» قالَ قُلْتُ: ما طَعامُهُ؟ قالَ: عِلْمُهُ اَلَّذي يَأْخُذُهُ عَمَّنْ يَأْخُذُهُ. [۲]  

زید­شحام گوید از امام­باقرعلیه­السلام پرسیدم که منظور از طعام در آیه «بايد انسان به طعام خود بنگرد» كدام طعام است؟ امام فرمودند: علمي (معارف) كه می­آموزد بنگرد از چه كسي می­گیرد.

 

 

۲- شيخ­صدوق در كتاب توحيد و خصال به سند خود از مقدام­بن­شريح­بن­هاني، از پدرش نقل كرده كه گفت: در جنگ جمل، شخصی از ميان لشكر برخاست و پرسيد يا اميرالمُؤمنين آيا خدا يكي است­؟ برخی نسبت به او اعتراض نموده كه اي اعرابي مگر نمي­بيني امام­عليه­السّلام دراين لحظات با چه دشواري­هايي روبرو هستند­؟ هنگام جنگ چه جاي اين سؤال است­؟

 

حضرت فرمودند بگذاريد پاسخ سؤال خود را بداند و نسبت به خداي خود معرفت پيدا كند. او از ما همان را مي­خواهد كه ما از دشمن مي­خواهيم. آنگاه رو به اعرابي فرمودند­: اين كه گفتي خدا واحد است؟ چهار وجه دارد، دو وجه آن باطل و دو وجه آن صحيح است­. آنگاه حضرت به تبیین هر یک پرداختند که توضیح آن می­آید.

این دو حدیث از باب وَ ذَكِّرْ فَإِنَّ الذّكري تَنْفَعُ الْمُؤمنين[۳] تقدیم حضور گردید تا بدانیم:

اولاً؛ ملزم هستيم اعتقادات و معارف دینی خود را از موثّق­ترین و مطمئن­ترین منابع یعنی تنها از قرآن و معصومين­عليهم السّلام دریافت کنیم.

ثانياً؛ مسئله توحيـد و شناخت خدا آنقـدر اهميّت دارد كه حضرت­اميرالمُؤمنين­عليه­السّلام در هنگامه کارزار به بيان آن ­پرداختند.

 

                           نقد و بررسی اجمالی آراء و عقاید صوفیّه از بخش اول توحید

مشتمل بر نقد و بررسی وحدت وجود، وحدت وجود و موجود، تجسم، تشبیه، حلول و اتحاد،…..مغایرت و مباینت اساسی میان خدای عزّوجل و خلق، ادّعای رؤیت صوری و مادی حقتعالی، ادّعای ارتقاء تا مرحله الوهیّت،…..

الف­) آيات:

۱- … لَيْسَ كَمِثْلِه شيء وَ هوَ السَّميعُ البَصيرْ[۴]   … نيست مانند او چيزي و او شنوا وبينا است.

۲- وَ مَا قَدَرُوا الله حَقَّ قَدْرِهِ … [۵]                     و نشناختند خدا را آن­گونه كه شایسته­اش بود.

۳- لا تُدْرِكُهُ الابْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الأَبْصارَ[۶] …   ديده­ها او را درك نكنند، اوست كه ديده­ها را درك مي­كند.

۴- سُبْحانَ رَبِّكَ رَبِّ العِزَّﺓِ عَمّا يَصِفوُن[۷].   منزّه است پروردگار تو، پروردگار­مقتدر از آنچه توصیف می­شود.

۵- وَ أَنَّ إلي رَبِّكَ الْمُنْتَهيَ [أ‌]                             و اين كه بسوی پروردگار توست نهایت هر امری.

۶- قُلْ هُوَ­الله أَحَدْ …وَ لَمْ يَكُنْ‌ لَهُ كُفُواً اَحَدْ [۸] بگو اوست خداوند­یگانه . . براي او نظير و همانند و همتائي نيست.                                  

۷- وَ لا يُحيطوُنَ بِهِ‌ عِلْماً [۹]                      هيچ كس به او از راه علم و دانش احاطه پيدا نمي­كند.

 

ب ) روايات:

۱- … فَتَعالَي­اللهُ اَلَّذي ليْسَ كَمِثْلِهِ شَيء وَ هُوَ السّميعُ البَصيرْ، تَعالي عَمَّنْ يَصِفُهُ الْواصِفوُنَ الْمُشَبِّهُونَ بِخَلْقِهِ الْمُفْتَروُنَ عَلَي­اللهِ [۱۰]…    

بلند­مرتبه است آن خداوندي كه همانندش چيزي نيست و اوست شنوا و بينا، بالاتر است از آنچه وصف­كنندگان و تشبيه­كنندگان به خلقش و افتراء زنندگانش گویند.

۲- يا مَنْ دَلَّ عَلي ذاتِهِ بِذاتِهِ وَ تَنَزَّهَ عَنْ مُجانَسةِ مَخلوُقاتِهِ[ب‌].

اي آنكه راهنمائي فرمايد بر وجود خود به ذات­خودش و دوري جسته از سنخيّت و هم جنس بودن با مخلوقاتش.

۳- إِنَّ­الله تَبارَكَ وَ تَعالي خِلْوٌ مِنْ خَلْقِهِ وَ خَلْقَهُ خِلْوٌ مِنْهُ [۱۱]

همانا خداوند­تبارك­و­تعالي از خلقش تُهي است و خلق او تُهي است از او …

۴- وَاَشْهَدُ أنْ لااِلَهَ اِلّا اللهُ وَحْدَهُ لاشَريكَ لَهُ، الْاَوَّلُ لاشَيْءَ قَبْلَهُ وَالآخِرُ لاغَايَةَ لَهُ، لاتَقَعُ الاَوْهَامُ لَهُ عَلَي صِفَةٍ وَلاتُعْقَدُ الْقُلُوبُ مِنْهُ عَلَي كِيْفِيّةٍ وَ لاتَنالُهُ التَّجْزِئَةُ وَالتَّبْعِيضُ وَلا تُحِيطُ بِهِ الْأبْصارُ وَالْقُلُوبُ[۱۲].

و شهادت می­دهم که خدایی جز الله نیست، یکتاست و شریکی برای او نیست، (اوست) اوّل که قبل از او چیزی نبوده (اَزَلی و خالق همه موجودات است) و آخر است که برای او نهایت و انتهائی نیست، اوهام و تصوّرات به هیچ یک از صفات او نرسد (اوهام از درک حقیقت ذات و صفات الهی ناتوانند) و قلوب، او را به کیفیّت و چگونگی تصدیق نمی­نمایند (او دارای کیفیّت نیست که عقول و ادراکات آن را دریابند، اوست خالق کیفیّت­ها)، تصوّر تجزیه و تبعیض برای او روا نیست (زیرا تجزیه و ترکیب از خصوصیّات مادّه است) چشم­ها و دل­ها به او احاطه نمی­یابد (زیرا ذات اقدس­حقّ مادّی نبوده و محدود به حدّی نیست تا چشم­ها او را ببینند وعقول و اوهام، حقیقت و کُنه ذات او را ادراک نمایند)

 

۵- عَن اَبی­عبدِالله­ عليه ­السّلام قال: مَنْ شَبَّهَ­ اللهَ بِخَلْقِهِ فَهُوَ مُشرِكٌ إِنَّ­الله تَبارَكَ ­وَ ­تَعالي لا يُشَبِّهُ شَيْئاً وَ لا يُشَبِّهُ شَيءٍ وَ كُلَّما وَقَعَ فِي الْوَهْمِ فَهُوَ بِخَلافِهِ[ت‌] .  

 

امام­صادق­عليه­السّلام فرمودند: كسيكه خداوند را به خلقش تشبيه نمايد، او مشرك است. همانا خداوند تبارك و تعالي به چيزي تشبيه نشود و نه چيزي به او تشبيه گردد و آنچه در وهم و پندار آيد او خلاف آن است.

 

۶- عَنْ موسَي­ بن­ جَعْفَرٍ­عليه­ السَّلام: أَنَّ­الله اَعلا وَ اَجَلُّ‌ وَ اَعْظَمُ مِنْ اَن يُبْلَغَ كُنْهُ صِفَتِهِ، فَصِفُوهُ بِما وَصَفَ بِهِ نَفْسَهُ وَ كُفُّوا عَمّا سِوي ذلكَ[۱۳] .

از حضرت­موسي­بن­جعفر­عليه­السّلام: همانا خداوند بالاتر و والاتر و بزرگتر است از آن كه حقيقت وصفش درك شود، او را همانگونه وصف كنيد كه خودش، خود را وصف فرموده و از هر چه غير آن خود­داري كنيد.

 

۷- عَنْ اَبِي­ الحَسَنِ­ الرِّضا­ عليه­ السّلام: اَللهُمَّ لا اَصِفُكَ اِلّا بِما وَصَفْتَ بِهِ نَفسَكَ وَ لا اُشَبِّهُكَ بِخَلْقِكَ، أَنْتَ اَهلٌ لِكُلِّ خَيْرٍ فَلا تَجْعَلْنِي مِنْ الْقومِ الظّالِمينَ . . .[۱۴] .

از حضرت­رضا­عليه­السَّلام . . . خداوندا تو را وصف نكنم مگر بدانچه خود را بدان وصف فرمودي، من تو را به خلقت تشبيه ننمايم، تو هر خيري را سزاواري، مرا از قوم ستمگر قرار مده … .

۸ – قالَ­ الرِّضا­ عليه­ السّلام أنَّ النَّبي صلي­الله­عليه وَ­آله و­سلَّم قال: قال َ­الله جَلَّ­جَلالُهُ: مَا امَنَ بي مَنْ فَسَّرَ بِرَأْيِهِ كَلامِي وَ مَا عَرَفَني مَن شَبَّهَني بِخَلْقي وَ لا عَلي ديني مَنِ اسْتَعْمَلَ الْقِياسَ في ديني[۱۵].

حضرت­رضا­عليه­السّلام از رسول­خدا­صلَّ­الله­عليه­و­آله­و­سلّم روايت مي­كند كه خداوند جَلَّ­جلاله فرمودند: به من ايمان نياورده است آن كه كلام مرا به رأي خود تفسير نمايد و مرا نشناخته آن كه مرا به خلقم تشبيه نمايد و بر دين من نيست هر كس در دين من قياس را به كار برد.

 

۹- اَلَّذي لا يُدْرِكُهُ بُعْدُ الهِمَمِ وَ لا يَنالُهُ قَوسُ الْفِطَنِ اَلَّذي ليسَ لِصِفَتِهِ حَدٌّ مَحدودٌ . . [ث‌]

خداونـدي كه هر قدر صاحبـان همّت­هاي بلنـد، دور پروازي كنند حقيقت او را درك نمي­كنند و زيركي­ها هر اندازه در ژرفاي درياهاي فطانت فرو روند به او نائل نمي­گردند، آن خداوندي كه براي وصفش حدّ و نهايتي نيست …

۱۰- … وَ لا تُقَدِّرْعَظَمَةَ­ اللهِ سُبْحانَهُ عَلي قَدْرِعَقْلِكَ فَتَكوُنَ مِنَ الهالِكينَ. هُوَ­الْقادِرُ الَّذِي إِذَا ارْتَمَتِ الاَوْهامُ لِتُدْرِكَ مُنْقَطَعَ قُدْرَتِهِ وَ حَاوَلَ الْفِكْرُ الْمُبَرَّأُ مِنْ خَطَراتِ الْوَساوِسِ أَنْ يَقَعَ عَلَيْهِ في عَمِيقاتِ غُيوُبِ مَلَكوُتِهِ، وَ تَوَلَّهَتِ الْقُلوُبُ إِلَيهِ لِتَجْرِيَ فِي كَيفِيَّةِ صِفاتِهِ وَ غَمَضَتْ مَداخِلُ الْعُقوُلِ فِي حَيْثُ لا تَبْلُغُهُ الصِّفاتُ لِتَنالَ عِلْمَ ذاتِهِ ،رَدَعَها وَ هِيَ تَجوُبُ مَهاوِيَ سُدَفِ الغُيوُبُ مُتَخَلِّصَةً إِلَيْهِ سُبْحانَهُ. فَرَجَعَت إِذْ جُبِهَتْ مُعْتَرِفَةً بِإَنَّهُ ُلا يُنالُ بِجَوْرِ الْاِعتِسافِ كُنْهُ مَعْرِفَتِهِ وَ لا تَخْتُرُ بِبالِ اُوليِ الرَّويّاتِ خاطِرَةٌ مِنْ تَقْدِيرِ جَلالِ عِزَّتِهِ … وَ اَشْهَدُ أَنَّ مَنْ شَبَّهَكَ بِتَبايُنِ اَعْضاءِ خَلْقِكَ وَ … لَمْ يَعْقِدْ غَيْبَ ضَميرِهِ عَلي مَعْرِفَتِكَ وَ لَمْ يُباشِرْ قَلْبُهُ الْيَقيِنَ ُبِأَنَّهُ لانِدَّ لَكَ وَ أَنَّهُ لَمْ يَسْمَعْ تَبَرُّأَ التّابِعينَ مِنَ المَتْبوُعينَ إِذْ يَقوُلوُنَ: « تَا­اللهِ إِنْ كُنّا‌ لَفِي ضَلالٍ مُبينٍ … اِذْ نُسَوِّيكُمْ بِرَبِّ العالَمينَ[۱۶]

 

كَذَبَ العادِلوُنَ بِكَ، إِذْ شَبَّهوُكَ[ج‌] بِأَصْنامِهِمْ، وَ نَحَلوُكَ حِلْيَةَ الْمَخْلوُقينَ بِأَوْهامِهِم و جَزَّاوُكَ تَجْزِئَةِ الْمُجَسَّماتِ بِخَواطِرِهِمْ وَ قَدَّروُكَ عَلَي الخِلْقَةِ الْمُخْتَلِفَةِ الْقُوي بِقَرائِحِ عُقوُلِهِمْ، وَ اَشْهَدُ أَنَّ مَنْ سَاواكَ بِشَيءٍ مِنْ خَلْقِكَ فَقَدْ عَدَلَ بِكَ وَ الْعادِلُ بِّكَ كافِرٌ بِما تَنَزَّلَتْ بِهِ مُحْكَماتُ اياتِكَ وَ نَطَقَتْ عَنْهُ شَواهِدُ حُجَجِ بيّناتِكَ، وَ أَنَّكَ أنْتَ­اللهُ الَّذِي لَمْ تَتَناهَ فِي الْعُقوُلِ فَتَكوُنَ فِي مَهَبِّ فِكْرِها مُكَيَّفاً، و لا فِي رَويّاتِ خَواتِرِها فَتَكوُنَ مَحْدوداً مُصَرَّفاً.[۱۷]

 

و عظمت خداوند­سبحان را به اندازه عقل خودت نسنج كه هلاك خواهي­شد،‌(زيرا) اوست خداوند قادري كه اگر تمامي اوهام (وهم ها و پندار­ها) متوجّه شوند تا منتهاي قدرت و توانائي او را دريابند و اگر فكر و انديشه­اي كه آلوده به وسوسه­هاي شيطاني نگشته، ‌بخواهد عظمت پادشاهي او را در منتها درجه عوالم غيب و ناديدنيها به دست آورد و اگر دلها حيران و شيفته او گردند تا كيفيّت و چگونگي صفاتش را دريابند و اگر عقلها بسيار كنجكاوي كنند تا چون حقيقت صفاتش آشكار نيست به كُنه­ذاتش پي­برند خداوند­متعال آن اوهام و عقول را باز مي­گرداند در حالي كه راههاي هلاكت و تاريكي­هاي عوالم غيب را طي كرده و(از همه جا باز مانده) از روي اخلاص رو به او نهاده­اند پس آن زمان كه [از طي اين راههاي خطرناك به جايي نرسيده و از درك حقيقت­ذات و صفات او] ممنوع گشته برگشتند اعتراف دارند به اين كه سير در اين راه از روي خطا و اشتباه بوده و كنه معرفت او درك نمي­شود و در دل صاحبان عقول و انديشه­ها، سنجش غلبه و عظمت او خطور نمي­كند [تا چه رسد به اينكه او را دريابند] … .شهادت مي­دهم به اينكه هر كس تو را به مخلوقي كه آفريده­اي و داراي اعضاء گوناگون و … تشبيه كند در حقيقت تو را نشناخته و يقين نكرده كه مثل و مانندي براي تو نيست و گويا نشنيده است بيزاري جستن بت­پرستان را (در قيامت) از بت­هائي كه مي­پرستيدند آنگاه كه مي­گويند «به خدا سوگند كه ما در ضلالت و گمراهي آشكاري بوديم. هنگامي­كه شما را با پروردگار جهانيان برابر مي­نموديم»

دروغ گفتند آن­ها كه تو را با مخلوقات برابر نمودند، زماني­كه تو را با بت­هاي خود تشبيه نموده و به سبب اوهام بيهوده خود حضرتت را مانند مخلوقات جلوه دادند و با انديشه­هاي خويش تو را مانند اجسام داراي اجزاء دانستند و به رويّه عقول ناقصه خود، براي تو مانند مخلوقات گوناگون مقدار و سنجش قائل شدند.

 

و گواهی می­دهم كسي كه تو را به چيزي كه آفريده­اي مساوي دانست [ح‌] از تو برگشته و كسي كه از تو برگشت كافر است (زيرا به خداي بي مثل و مانند اعتقاد ندارد) به دليل آيات محكمات (واضح و روشن است) كه از جانب تو نازل گرديده (قُلْ أَئِنَّكُمْ لَتَكْفُروُنَ بِالَّذي خَلَقَ الْاَرْضَ في يَوْمَيْنِ وَ تَجْعَلوُنَ لَهُ اَنداداً ذلِكَ رَبُّ الْعالَمينَ [۱۸].

بگو آيا كافر مي­شويد به خدائي كه زمين را در دو روز (دوره) آفريد و براي او نظير و مانند­ها قرارمي­دهيد، در صورتي­كه اوست پروردگار­جهانيان.) و به حكم حجّت و دليل­هاي آشكار تو (براهين عقليّه) كه همه آن­ها  (به كفر چنين كسي كه براي تو مثل و مانندي قائل است) گويا مي­باشد.

و گواهي مي­دهم توئي خداوندي كه نهايت و پاياني در عقل­ها براي تو نيست تا در منشأ انديشه­ها داراي كيفيّت و چگونگي باشي و نه در انديشه­هاي عقول، محدود به حدّي و موصوف به تغيّر، ‌از جائي به جائي هستي      (زيرا محدوديت و تغيير از لوازم مكان بوده كه حق­تعالي از آن منزّه است[۱۹])

۱۱- شيخ­صدوق­(ره) در كتاب توحيد و خصال به سند خود از مقدام­ابن­شريح­بن­هاني از پدرش نقل مي­كند كه گفت: در جنگ جمل عربي از ميان لشكر برخاست و پرسيد يا اميرالمؤمنين آيا خدا يكي است؟ پس از اين سؤال عده اي نسبت به او اعتراض نموده كه اي اعرابي مگر نمي­بيني امام­عليه­السّلام دراين لحظات با چه دشواري­هايي روبروهستند؟

حضرت فرمودند بگذاريد پاسخ سؤال خود را بداند و نسبت به خداي خود معرفت پيدا كند. او از ما همان را مي­خواهد كه ما از دشمن مي­خواهيم. (به عبارت ديگر همه زحمات براي شناساندن خدا به دشمن است.)

آنگاه رو به اعرابي، فرمودند: اين كه گفتي خدا واحد است چهار وجه دارد، دو وجه آن باطل و دو وجه آن صحيح است.

دو وجهي كه باطل است ­و اطلاق و ذكر­آن جايــز­نيست، يكي اين­كه كسي بگويد ­خدا ­واحد ­است و مقصودش واحد عددي باشد، اين صحيح نيست زيرا چيزي كه دوّم برايش نيست، داخل در­عدد نمي­شود و لذا در­قـرآن مي­فرمايـد آن­ها كه قائل به ثالث­­­ثلاثه ­هستنـد كافـرند « لَقَدْ كَفَرَ الَّذينَ قالوُا اِنَّ­الله ثالثُ ثَلثَةٍ[۲۰]…» – به­تحقيق كافر شدند آن­ها (فرقه­اي از نصاري­) که گفتند همانا خداوند سوّم آن سه نفر (عيسي­عليه­السّلام و­مريم و خداوند جلَّت­عظمَتُهُ) است.

ديگر آن كه كسي بگويد خدا يكي است نظير يكي از­همين مردم و مراد او نوعي از اين جنس باشد اين نيز باطل است، زيرا شبيه و مانندي براي خدا قائل شده و خداوند از اين تشبيهات منزّه است. امّا آن دو وجه كه براي خدا ثابت است، يكي آنكه بگويد، خدا واحد است به اين معني كه در تمام عوالم و ممكنات؛ نظير و مانندي براي او نيست. این صحیح است. ديگر آنكه گفته شود خداي­عزّوجلّ احَدِيّ­المعني است به اين معني كه نه در­خارج، و نه در وهم و نه در­عقل منقسم نمي­گردد، اين نيز صحيح است. شيخ­صدوق (ره) همين روايت را در معاني­الاَخبار به سند ديگر از فرزند شريح­بن­هاني از پدرش نقل كرده است.

 

۱۲- اَلْحَمدُ­لِلّهِ الدّآلِ عَلي وُجوُدِهِ بِخَلْقِهِ و بِمُحْدَثِ خَلْقِهِ عَلي اَزَلِيَّتِهِ وَ بِاِشْتِباهِهِمْ عَلي أَنْ لا شِبْهَ لَهُ. لا تَسْتَلِمُهُ الْمَشاعِرُ، وَ لا تَحْجُبُهُ السَّواتِرُ ، لإِفْتِراقِ الصَّانِعِ وَ الْمَصْنوُعِ، وَ الْحآدّ وَ الْمَحْدُودِ، وَ الرَبِّ وَ الْمَرْبُوبِ، اَلْأَحَدِ لا بِتَأْويلِ عَدَدٍ وَ الْخالِق لا بِمَعْني حَرَكَةٍ وَ نصب، وَالْسَّميع لا بأَداةٍ، وَ الْبَصير لا بتَفْريق الَةٍ، وَ الشّاهِد لا بِمُماسَّة وَ­الْبائِن لاِبتَراخي مَسافَة، وَ الظّاهِر لا بِرُؤْيَةِ وَ الباطِن لا بِلَطافَة … .[۲۱]

 

 

 

 

حمد و سپاس براي ­خداوندي ­است كه توسّط آفريده­هايش بر وجود و هستـي خويـش دليـل و راهنمـا است و به حدوث و ايجاد شدن آفريده­هايش بر ازلي بودن و ابتداء نداشتن خود ­دليل است. و به شبيه بودن آفريده­ها با يكديگر نشان مي­دهد كه شبيه و مانندي براي او نيست، حواسّ به كُنه او پي­نبرند و پوشنده­ها او را نمي­پوشانند به جهت تفاوت ميان آفريننده و آفريده­شده و ميان تعيين كننده حدّ و نهايت و تعيين كرده شده و محدود و ميان پروردگار و پرورده­شده، يكتاست نه آن يك، كه در عدد معمول و متداول مي­باشد و آفريننده است نه با حركت و رنج بردن، ‌شنواست نه با آلت و وسيله، بينا است نه با برگرداندن حدقه چشم[خ‌] و حاضر­است نه به ملاقات و جدا­ست نه به دوري راه و­آشكار است (به آثار­قدرت) نه با ديدن و پنهان است (كُنه ذاتش) نه به لطافت … .

 

عدم امکان شناخت ذات پروردگار

چنانچه گذشت آیات و روایات – که به جهت اختصار به بخشی از آنها قناعت گردید – به روشنی هر نوع شباهت، مماثلت و سنخیّت بین خالق و مخلوق را به شدّت نفي کرده و در مواردي، اين اعتقاد را كفر[د‌] و شرك معرفي می­نماید. به هر سو، خالی بودن خلق از خالق و­خالق از­خلق و عدم وجود هیچ نوع شباهت، مماثلت و سنخیّت در حقیقت و ذات بین خالق و مخلوق، رمز عدم امکان شناخت ذات باری­تعالی است.

ذات­اقدس­احديت بود قبل از آنكه مادّه و زمان و مكان ­ايجاد گردند و اصـولاً مفهومي داشته باشند[ذ‌]. اوست خالق مادّه و زمان و مكان[ر‌] و اوست خالق كيفيّت­ها و چگونگي­ها و خود، کیفیت و چگونگی ندارد و در قید زمان و مکان و ماده در نیاید و گرنه بین خالق و مخلوق فرقی نبود.

حضرت­امام­رضا­عليه­السّلام در پاسخ زندیقی که پرسید خدا چگونه است و كجاست؟ فرمودند: واي بر­تو، اين انديشه و تصوّر كه به دنبال آن رفتي غلط است، خدا با خلق مادّه، ‌مكان را تحقّق بخشيده و خود در مكان نيست. اوست كه چگونگي را پديد آورده و چگونگي در وي نيست، او را به چگونگي و به جايگاه نتوان شناخت، به حواسّ درك نشود و با چيزي مقايسه نگردد. آن مرد گفت چنانچه توسّط حسّي از حواس درك نشود، چيزي نيست (و در­نتيجه وجود ندارد).

 

 

 

امام فرمودند: واي بر تو از آنجا كه حواسّ تو از­ادراك او ناتوان گرديده، منكر ربوبيّت او گرديدي ولي ما به دليل اين كه حواسّ­مان از ادراك او ناتوان گرديده يقين كرديم كه او ربّ و پروردگار ما است بر خلاف همه اشياء (كه با حواسّ خود آن­ها را درك مي­كنيم….­)[۲۲].

در مکتب ­اهل­بیت علیهم­السلام، شناخت کنه ذات­خدا امکان­پذیر نیست. و آنچه حواس ما بر آن واقع شود مخلوقی است محدود.

                                 مولوی و ادعای معرفت به کُنه ذات باریتعالی

شگفت­انگیز است که عقل­كلّ، حضرت­ختمي­مرتبت صلّي­الله­عليه­و­آله و سلّم عرضه می­دارد: «مَا عَرّفَنَا­كَ حَقَّ مَعْرِفَتِكَ» خدایا نشناختيم تو­را آن­گونه كه سزاي شناخت و معرفت تو بود، امّا اكابرصوفيه نظير مولوي،‌ عجز از ادراك ماهیّت ذات باریتعالی را حالت عامّه دانند نه محرمان درگاه الهي !!!  

مولوی چنین سروده است:

۱- عجـز از ادراک ماهیّـت   عمــو              حالـت عامّــه   بـود   ، دریاب تـو

۲- زانکـــه ماهیّـات و سـرّ سـرّ آن                   پیـش چشـم کامـلان   باشـد عیـان

۳- در وجــود از سـرّ حـقّ و ذات او                   دور تـر از وهـم و استبصـار کـو

۴- چون­که آن مخفی نماند از محرمان                    ذات وصفی چیست کان ماند نهان ؟

۵- عقل بحثی گوید این دور است وگو                 بـی ز تأویلـی محالـی کـم شنـو

۶- قطب گوید مر تو را ای سست حال                  آن چه فوق حال توست آید محـال[۲۳]

 

به گمان مولوی، عجز از ادراک ماهیّت حقایق، برای عوام است نه انسان­های تکامل یافته و در نزد محرمان درگاه الهی، سرّ حق و ذات حق­تعالی مخفی نیست تا چه رسد به ماهیّات قابل توصیف.

مغایرت این عقیده با آیات و روایات یاد شده چنان آشکار است که نیازمند توضیح نیست.

 

 

                                                           آيا مولوي تقيّه كرده است؟

برخی بر این گمان­اند که مولوی شیعه بوده و بنا به مصالحی تقیّه می­کرده­است. پاسخ به این مطلب در مقاله مثنوي از نظر قرآن و سنّت، که در شماره پیش درج شد به اختصار گذشت و خالی از لطف نیست، به نکات دیگری نیز توجه شود:

۱- رابطه مولوي با سلاطين و امراءِ قونيه كه اكثر عمر مولوي در آنجا سپري­ شده باختصار بیان می­گردد تا معلوم شود این رابطه كاملاً صميمانه بوده وهيچ ضرورتي جهت تقيّه وجود نداشته است.

۲- نام برخی از علماء و دانشمندان معروف شیعه معاصر مولوی بیان می شود تا روشن شود آنها در محيطي غير ازمحيط قونيه بدون تقیّه به تحقيق و تأليف وتبليغ اشتغال داشته­اند تا چه رسد به محيط قونيّه[ز‌].

۳- اظهارات صوفیانه مولوی در مثنوی که در مواردی نظیر ادّعای الوهیّت و انکار برخی ضروریّات دینی و گاهی اهانت به مقدّسات دینی که با اصول اسلام و شریعت­ محمّدی­صلّی­الله­علیه­و­آله­و­سلّم مغایرت و مخالفت دارد نشان می­دهد که مولوی حتی در این مسائل اساسی­تر تقیّه نمی­کرده است. [س‌]

۴- مذهب مورد تأیید مولوی و اهانت وی نسبت به معتزله اهل­سنّت و سپس شیعه، نشان از عقاید او دارد. دقت در ابیات مثنوی به روشنی حکایت می­کند که وی یک سنی حنفی اشعری بوده که در عین حال در موارد زیادی سخت پای­بند عقاید صوفیّه بوده است.

۵- از موضعگیری طعن­آمیز و مخالفت مولوي نسبت به عزاداري­سيّد­الشهداء­ عليه­السّلام بطور اجمال سخن گفته    می­شود تا معلوم گردد مخالفت مولوی در این مورد از سنی­های افراطی نیز فراتر بوده است و این یک رویاروئی آشکار بر علیه شیعه می­باشد زیرا واژه های: شیعه، عاشوراء، کربلا تفکیک ناپذیر است، همان­طور که مولوي در باره شيعيان شهر حلب گفته است:

 

                          تا بشب نوحه كنند اندر بكاء                 شيعــه عاشورا براي كـربلا

 

۶- پدر و مادر و محل تولد و محیط زندگی و نیز اساتید مولوی و کُتبی که مورد استناد او قرار گرفته است همه نشان از غیر شیعه بودن او دارد.

۷- استاد جلال­الدّين­همائي مولوي­شناس معروف در مولوي­نامه خود ج ۱ ، ۴۱ در اين باره مي گويد­: مولانا بر خلاف آن گروه كه به دروغ و ساختگي اظهار تولّي و تبرّي مي­كنند، به هيچ وجه گرد ساختگي و ريا و نفاق نمي گشت. همه جا عقيده واقعي

خود را بدون تقيه و پرده­پوشي صريح و آشكار مي گفت.

 

 

مولوي و سلاطين و دولتمردان معاصر وي

                                                                                 

اكثر دوران زندگي مولوي در قونيه گذشت. پادشاهان، وزراء و دولتمردان سلاجقه در آنجا حاكميت داشتند. برخي از اين حاكمـان گرايش به تصوّف داشتند و سايرين هـم مخالفتي ابـراز نمي­كردند. اصولاً محيط قونيه محيط اباحه­گري بود. يهوديان و مسيحيان و . . . در كنار مسلمانان با كمال آزادي زندگي مي­كردند. شراب فروشي و شرابخواري، بر پائي مجالس سماع و لهو و لعب رواج داشت.

مولوي با برخي سلاطين نظير: عزّالدّين­كيكاوس[ش‌] (۶۴۳-۶۵۵) و ركن­الدّين­قلج­ارسلان (۶۵۵-۶۶۴)، …   مراوده و

 

روابط كاملاً حسنه­اي داشت.[ص‌]

همچنين با وزيران و امرائي نظير: جلال الدين­قراطاي­وزير، بدرالدّين­گهرتاش، نورالدّين­جاجا حكمران شهر قيـر[۲۴] علم الدّين­قيصر[ض‌]، امين­الدّين ­ميكائيل­نايب­السّلطنه، مجد­الدّين­اتابك داماد معين­الدّين­پروانه و رئيس ديوان [۲۵] مخصوصاً تاج­الدّين­معتزّ­خراساني و نيز وزير پر نفوذ و قدرتمند معين­الدّين­پروانه [ط‌] كه بدون نظر او هيچ امر مهمّي از امور كشور روم نظير عزل و نصب فرمانروايان و قضات صورت نمي­گرفت، روابط خوبي داشت علاوه بر آن­كه مولوي ميان سلاطين و دولتمردان، با افراد قدرتمند و ذي­نفوذي مرتبط بود، مريداني از ميان همسران آن­ها داشت. گرجي­خاتون دختر غياث­الدّين كيخسرو­دوم، همسر معين­الدّين­پروانه، گوماج­خاتون همسر سلطان­ركن­الدّين و نيز همسر امين­الدّين­ميكائيل كه طبق نقل احمد­افلاكي شب هاي جمعه، زنان قونيه در منزل وي گرد مي­آمدند و مولوي در حضور آن­ها مجلس سماع بر پا مي­كرد[۲۶]، از آن جمله بودند.                      

از جانب اين مريدان و غير آن­ها، علاوه برحمايت­هاي سياسي، هدايا و كمك­هاي اقتصادي زيادي به دست مولوي مي­رسيد و مولوي بنا بر نقل، ميان مريدان خويش تقسيم مي­كرد.[۲۷]

با وجود اين روابط حسنه و تعلّقات مراد و مريدي صوفیانه مولوي با سلاطين و دولتمردان عصر خود و با عنايت به محيط اباحي­گري قونيه و نیز مطرح نبودن آیین و کیش در مرام صوفیانه (صلح کل)، چگونه ادّعای تقیّه مولوی پذیرفتنی است؟

علماء و دانشمندان معروف شيعه معاصر مولوي

دانشمندان بسیاری از شیعه در زمان مولوی می­زیسته­اند و در محیطی سخت­تر از قونیه بسر می­بردند و عقاید خود را به روشنی نوشته و بیان داشته­اند و نیازی به تقیّه نبوده است که به چند مورد آن اشاره می­شود:

 

۱- علّامه­حلّي: عالم و فقيه و فيلسوف نامدار شيعه (۶۴۸ – ۷۲۶­هـ)كه تصنيفات او را حدود هزار نقل كرده اند. گفته­اند وي زاهد­ترين و با تقوي­ترين فرد عصر خود بوده، اين عالم معروف وصيّت كرده بود كه تمامي نماز و روزه عمر او را تكرار نمايند و به نيابت او، ‌حجّ او را مجدداً به جا آورند با آن كه قطعاً به نحو احسن، اين عبادات را انجام داده بوده است.

وي همان بزرگواري است كه در يك مجلس با شكوه و تاريخي كه بزرگان چهار فرقه اهل­سنّت حضور داشتند و سلطان­محمّد­خدابنده و سران حكومت نيز شركت داشتند در مورد جواز رجوع سلطان به همسرش كه وي را در يك مجلس سه طلاقه كرده بود و طبق سنّت پيامبر صلّي الله­عليه­و­آله­و­سلّم يك طلاق بيشتر به حساب نمي­آمد با استناد به اين كه ائمّه اربعه اهل­سنّت هيچ كدام پيامبر صلّي­الله­عليه ­و­آله و­سلّم را درك نكرده اند ولي امام شيعيان حضرت­علي­عليه­السّلام در دامن آن حضرت تربيت شد و آن حضرت فرموده بود: «أَنا مدينـﺔُالعلم و عليٌّ بابها مَن أَرادَ المَدينـﺔ فَليَأتُها مِن بابها[ظ‌]» با يك تدبير عالمانه و ظريف كم نظيري، حقيقت را روشن كرد و حقّانيت شيعه را اثبات نمود و اين موجب شد كه سلطان­محمد­خدا­بنده در اين مجلس بعد از روشن شدن حقيقت به مذهب دوازده­امامي شيعه بگرود.

البته سلطان­ولد، تربيت شده مولوي از اين گرايش سلطان به تشيّع، سخت ناراحت شده و فرزند خود را نزد سلطان روانه مي­كند تا با همراهي و مساعدت علماي اهل­سنّت وي را از اين تغيير مذهب منصرف و برحذر دارند[ع‌].

۲- محقق حلّی­نجم­الدّین جعفر­بن­حسن­حلّی، محقق اوّل (متوفای ۶۷۶ هـ) عالم ربّانی و فقیه معروف صاحب شرایع­الاسلام

۳- ابن­میثم­بحرانی(متوفّای ۶۷۹ هـ) عالم و فقیه و ادیب معروف صاحب شرح نهج­البلاغه­ابن­هیثم .

۴- رضی­الدّین­علی­بن­موسی بن­جعفربن­طاوس که ازاجلّه علمای شیعه و صاحب کرامت بوده است. (وفات در بغداد سال ۶۶۴ هـ)

۵- سید احمد­بن­موسی­بن­جعفر، جمال­الدّین فقیه معروف که به سیّد­بن­طاووس مشهور است. (وفات او در سال ۶۷۳ هـ . روی داد) او را فقیه­اهل­البیت می­گفتند.

۶- عماد­الدّین­حسن­بن­علی­بن­محمد­بن­علی­بن­حسن­طبری معروف به عماد­الدّین­طبری که تألیفاتی دارد از جمله آن ها: «الکامل­البَهائی فِی­السَّقيفه» که ظاهراً در دو جلد است و در سال ۶۷۵ از تألیف آن فراغت یافت.

از روشها و سنّت­های زشتی که در عصر او از عناد و عداوت برخی از اهل­سنّت و نواصب بر اهل­بیت­علیهم­السّلام و شیعیان می­دیده بسی رنج می­برده و در گسترش مذهب تشیّع رنج­ها متحمّل گردیده وی نیز معاصر مولوی بوده است.

۷- خواجه­نصیرالدّین­طوسی (۵۹۷-۶۷۲ هـ.) که در عظمت مقام علمی در کلّیه فنون و رشته­های گوناگون از تعریف بی­نیاز است. درگذشت وی دقیفاً در سال ۶۷۲ هـ. که سال وفات مولوی است اتّفاق افتاد.

۸- ابراهیم­بن­محمد­حَموینی­جُوینی که از علمای معروف اهل­سنّت آن عصر بوده و این­ها نمونه­های روشنی است که مولوی در حال تقیّه نبوده، زیرا این عالم معروف اهل­سنت کتاب معروفی دارد به نام فرائد­السّمطین فی­فضائل­المرتضی­و­البتول­و­السّبطین­و­الأَئمة­من­ذرّیتهم­علیهم­السّلام تولد وی سال ۶۴۴ و درگذشت سال ۷۳۰هـ. بوده است.

 

وی در سال ۷۱۶ هـ. از تألیف این کتاب فراغت یافت. این دانشمند معروف اهل­سنّت تمام کتاب خود را در فضائل و مناقب اهل­بیت­علیهم­السّلام نوشته و حتّی نام تمامی ائمّه­معصومین­علیهم­السّلام را طی حدیثی از پیامبر صلّی­الله­علیه­و­آله­و­سلّم نقل کرده است.

بهر سو، با توجه به روابط صمیمانه مولوی با سلاطین و امراء قونیه و محیط اباحی­گری حاکم بر آنجا و نیز وجود علماء و دانشمندان بزرگ شیعه با تألیفات بسیار و تلاش­های فراوان آنان در شرایط سیاسی اجتماعی در غیر محیط قونیه، سخن از تقیّه مولوی کاملاً نادرست است.

 

مولوی و ادّعای الوهيّت برای برخی از اقطاب صوفيه

 

باتوجه به آنچه مولوي در­مقدمه دفتر ­پنجم مي­گويد و ابياتي نظير:

 

             آن   أَنَا منصور رحمت شد   يقيــن                  وان أَنَا فرعون لعنت شد ببيـن [۲۸]  

             گفت فرعوني أَنَا الحق ، گشت پست                   گفت منصوري أَنَا الحق و بِرَست        

              آن   أَنَا   را لعنت الله در عقـب                  وين أَنَا را رحمت الله اي محبّ [۲۹]

 

مولوي (أَنَا ربّكم­الْاَعلي) را برای فرعون پستي و لعنت، ولی در مورد منصور­حلّاج، رحمت و رستگاري مي­داند و نیز در مورد بايزيد­بسطامي­

                  با   مريدان آن فقير محتشم                    بايزيد آمـد كه نَك[غ‌] يزدان منم                        

                 گفت مستانه عيان آن ذو فنون                       لا اله   إِلّا   أَنَا ، ها فَاعْبُــدُون

              نيست اندر جبـه ام إِلّا خـدا                  چند جوئي در زمين و در سما [۳۰]

 

بیان استاد جعفری درمورد ادّعای الوهیّت برخی بزرگان صوفیّه

علامه­جعفري در تفسير­و­نقد­وتحلیل مثنوي[۳۱]خود، درباره ادّعاي ليس في جبّتي الّا­الله بايزيد و انا الحقّ حلّاج مي­گويد:

«اگر اين ادّعا­ها قابل تأويل نباشد بايستي وضع رواني گوينده­ي آن­ها مورد بررسي قرارگيرد تا ديده شود كه اين چند شخصيّتي­ها كه در آن­ها بروز مي­كرده ناشي از چه بوده است؟

اين كه گفتيم چند شخصيّتي براي اين است كه حقيقتاً اگر آنان در موقع بروز آن­گونه حالات خود، حقّ­تعالي هستند چرا نبايستي آن حالات دوام داشته باشد؟ چرا ديگر كالبد را نمي­شكافند و به مقام ربوبي نمي­پيوندند؟ چرا پس از پيدا كردن وضع رواني عادّي مي­خورند و مي­خوابند و تمايلات انساني دارند و احتياجات سراسر وجود آن­ها را مي­گيرد؟ اصلاً چه طور ­قـابل تصوّراست كه پس از ­وصول به ­آن مقـام ­شامخ درباره ­شناخت حقایق مانند يك آدم معمولي، مرتكب اشتباه و­خطا مي­شوند؟

بار­ديگر اين مطالب را تكرار مي­كنيم كه اين­گونه افراد از روزنه­هاي محدودي، عظمت روح­انساني را درك مي­كنند و چون از عظمت روح كاملاً اطلاعي ندارند گمان مي­كنند به خدا رسيده و جزئي يا شأني از خدا گشته­اند. روح خيلي بزرگ است امّا خدا به آن كوچكي نيست كه تصوّر مي­كنند.»

و از همه بالاتر، مولوی در مورد شمس­تبريزي می­سراید:

           پيـر من و مراد من درد من و دواي من             فاش بگفتم اين سخن شمس من و خداي من [۳۲]              

           آنـان كـه طلبكار خدائيـد ،   خدائيد             بيرون ز شمـا نيست شمائيـد ، شمـائيـد

         اسميـد و حرفيـد و كلاميـد و كتابيـد           جبــريل   اميـنـيـد و رسولان سمائيـــد

           در خـانه نشيـنيـد نگرديد به هر سوي          زيـرا كه شمـا خانه و هـم خانه خدائيد [۳۳]

و نیـز گوید:

     ای   قــوم به حــجّ رفتـــه   کجـائیـد              معشـوق همیـن جاسـت بیائیـد   بیائیـد

معشوق تو همسایه   دیوار   به   دیوار               در   بادیه   سرگشته شما در چه ­هوایید

 

مولوی و انکار برخی ضروريّات دينی

مولوی در مقدمه دفتر­پنجم ­مثنوي بطور تلویحی «­­لو ­ظهرت ­الحقايق بطلت الشّرايع­» را پذیرفته است:

و در جای دیگر می­گوید:

                   شرع بهر زندگان و   اغنيا است               شرع بر اصحاب گورستان كجا است ؟

                 آن گروهي كز فقيري   بي برند           صــد­ جهت زان مردگـان فاني ترند

                 مرده از يكسوست فاني درگزند            صوفيــان از صد جهت فاني   شدند [۳۴]

 

 

 

به نظر او چون احكام شرع (مانند نماز و روزه) مخصوص زندگان و اغنيا­ست و مردگان از ­انجام آن    معاف­اند، صوفیان نیز چون از مردگان از صد جهت فانی­ترند بطریق اولی تکلیفی به عهده آنان نیست.

مولوی بیان می­دارد که بایزید در مسیر حج به بزرگی از صوفیّه رسید که او را از حج باز­داشت و گفت هفت بار من را طواف کن و آن را نیکوتر از طواف حج بدان و بدین­ترتیب این فریضه بسیار مهّم یعنی فریضه حج را که از مهّم­ترین فرایض است، پیر صوفی مورد انکار قرار داده و مولوی آن را تأیید کرده است.[۳۵]

             سوي مكّه   شيخ   امّت بايزيــد            از براي   حجّ   و   عمره   مي دويد   . . .

             ديد پيري با قدي همچون هلال            ديد در   وي فرّ و   گفتار   و رجال   . . .      

             گفت عـزم تو كجا اي   بايزيد           رخت غربت را  كجا   خواهي كشيد

             گفت   قصـد كعبه دارم از  وَ لَه           گفت هيـن با خود چه داري   زاد ره      

             گفت دارم از درم نقره   دويست           نك ببستـه سخت بر گوشه رديست

         گفت طوفي كن بگردم هفت بار            وين   نكوتر از   طواف   حجّ   شمار    . . .

           بايزيد آن نكته­ها را هوش داشت            همچو زرّين حلقه­اش در گوش داشت  

            آمد   از وي   بايزيد   اندر مزيد               منتهــا در   منتهـا آخـر رسيــد

 

مولوی در تجلیل شمس­تبریزی گوید:

 

         خضرت چرا نخوانم کاب حیات خوردی           پیشت چـرا نمیرم چون یار یار گشتی

         گردت چـرا نگردم چون خـانه خدائی         پایت چـرا نبوسم چون پای دار گشتی

         فاروق چون نباشی چون از فراق رستی         صدّیق چون نباشی چون یار غار گشتی [۳۶]  

 

آیا رسول­خدا (صلی الله علیه وآله و سلم) در مدت هفت سالی که از سوی مشرکین از حج ممانعت می­شد یک در مدینه به اصحاب فرمودند که به عوض ۷ بار طواف کعبه گِرد من طواف کنید؟

آیا قتل حلّاج توسط المقتدر­عباسی بهانه­ای جز انکار حج داشت؟

بهر حال، انکار حج از سوی مولوی – که اهمیت آن نزد شیعه و سنی محفوظ است – خود حکایت از شدت امر اباحی­گری و انکار ضروریّات شریعت (نه تنها تشیّع) در محیط قونیه دارد با این وجود چگونه می­توان پذیرفت مولوی به ادعای برخی در مورد تشیّع خویش تقیّه کرده باشد؟

وی در مورد مسجد نيز گويد:

                 ابلهـان   تعظيم مسجـد مي­كننــد               در جفاي اهل دل جدّ مي­كنند                  

                  آن مجاز است اين حقيقت اي خران               نيست مسجد جز درون سروران [۳۷]

چگونه مولوی در این ابیات به همه مسلمین که مسجد مورد احترام خاص آنهاست تقیّه نکرده و بی پروا به همه مسلمانان اهانت روا داشته است؟      

تهمت­های مولوی به خدا در اثنای داستان شيخ­محمد­سَرْرزي و داستان موسي و شبان، بسیار تأسف­بار است.

 

مولوي در داستان جعلي شيخ­محمد­سرْرزي، علاوه بر اتّهام به ذات باري­تعالي در مورد رؤيت صوري خداوند و نسبت افتراء فرمان تكدّي­گري[ف‌] خدا به شيخ­محمّد، که به زعم او به این خاطر به مقاماتی رسیده است، می­گوید:

                 انبياء هر يك همين فنّ مي­زنند                 خلق مُفلس كُديَه[ق‌] ايشان مي­كنند

                   أَقرضوا الله أَقرضوا الله   مي­زنند                     باژگون   بر انصروا الله مي­تننــد [۳۸]

آيا اين اظهارات اهانت به انبيا­ء­صلوات­الله­عليهم­اجمعين نيست؟

 

مولوی و عقل­گریزی

 

اهل­تسنن از نظر اصول اعتقادی و کلامی به دو دسته– معتزله و اشاعره – تقسیم می­شوند. معتزله بخلاف اشاعره به عقل بها می­دهند. ما شیعیان بر اساس مبانی مکتب­وحی عقاید خاص خود را داریم. ما نه معتزلی هستیم و نه اشعری، ما به خاطر بها دادن به عقل و موارد دیگر، به معتزله نزدیک­تریم.

مولوی بخاطر طبیعت عقل­گریزش به معتزله سخت تاخته است:  

         راه حسّ راه خـــران است ای ســوار                     ای خـــران را تو مزاحــــم  شرم دار

         پنج حسّی   هست جز این پنج حسّ                     آن چو زرّ سرخ و این حسّ ها   چو مس

         چشـم حسّ را هست ، مذهب اعتزال                دیــده   عقل   است   سنّی    در وصــال

         سخــره حسّ اند ،   اهل اعتــــزال                  خویـش را   سنّی نماینـــد   از   ضــلال

         هرکه در حسّ ماند ، او معتزلی است                     گر چه گوید سنّی ام از جاهـــلی است

         هرکه بیرون شد زحس او سنّی است                      اهل بینش چشـم   حسّ   خویش بست                

         گر بدیدی حسّ حیوان ، شـاه را                      پس   بدیــدی   گاو   و   خـــر الله را [۳۹]

 

 

و نیز گوید:

 

             اختلاف   عقل­ها   از   اصل   بود                 بر   وفــاق سنّیان بایــــد   شنود

             بر خلاف   قول اهل   اعتـــزال               که   عقول   از اصل دارند اعتدال[۴۰]          

 

باید دانست که اکثریّت اهل­سنت اشعری­اند. اشاعره قائل به جبراند و تحقّق افعال را بدون هیچ واسطه­ای از خداوند دانسته و انسان را آلت فعل و فاقد اختیار می­دانند گرچه از عصر­غزالی به بعد اعتقاد به جبر در میان اشاعره خفیف­تر شد.

بیشتر خلفا بخاطر پوشش دادن به جنایاتشان و نسبت دادن افعال زشت خود به خدا و ساکت کردن مردم، از این نوع تفکر حمایت می­کردند. از ویژگی­های دیگر اشاعره اعتقاد به رؤیت صوری و مادّی حقّ­تعالی است. مولوی نیز عمدتاً در مثنوی همین تفکّر را پذیرفته است. بر اساس اعتقاد اشاعره به جبر است که مولوی سعی در تبرئه ابن­ملجم[۴۱] دارد و نیز می­گوید:

             رو بترس و طعنه کم زن بر بـدان             پیـش دام حکم عجـز خود بدان [۴۲]

و بر همین اساس است که وی کار حضرت­آدم(ع) در قضیه شجره­ممنوعه[۴۳] و امثال آن را، به خدا نسبت داده است.[ك‌]

و امّا معتزله گرچه منکر رؤیت حق­تعالی­اند ولی قائل به تفويض­اند و معتقد­ند انسان از چنان قدرت و اختياري برخوردار است كه هرچه بخواهد انجام مي­دهد و خدا هم قدرت ممانعت ندارد.

اين دو طرز تفكّر – جبر و تفويض – از ديدگاه شيعه باطل است. و حق آن است که صادق­آل­محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:

لا­جَبْر و لا­تَفويض بَلْ امرٌ بينَ الاَمرَين.

مولوي در ابيات یاد شده معتزله را مورد مذمّت قرار داد و گفت: معتزله تنها سخره حسّ­اند و ظاهربين و اين تكيه بر پنج حسّ ظاهر كه معتزله بر آن هستند راه خران است، و می­گوید:

معتزله از روي گمراهي و ناداني خود را سنّي قلمداد مي­كنند در صورتي كه هر كه از اين پنج حسّ ظاهر بيرون شد، او سنّي است.[ل‌]

بنا­بر­این مولوی به روشنی راه و­روش اعتقادی خود را آشکار کرده است. او خود را سنی می­داند ولی معتقد است که سنی واقعی کسی است که معتزلی نباشد و به معتزله اها نت روا می­دارد. «راه حسّ راه خران است اي سوار» و گويد: هر كه در حسّ ماند او معتزلي است و يا هر كه بيرون شد از حسّ، او سنّي است.

 

مولوی و اهانت به شیعیان

مولوی می­گوید همانطور که صدای خوش موسیقی(بَربَطْ) نزد کر بی فایده است ذکر فضایل عمر برای شیعه، سودی ندارد. آیا این جمله، بیانگر مذهب و اعتقاد مولوی نیست؟

 

الف )   اين بيان اكنون چو خر در يخ بماند              چون نشايد بر جهود انجيل خواند

         كي توان   بر شيعـه گفتن از عمر             كي توان َبْربَطْ* زدن در پيش كـر[م‌]

 

ب )   هر نفــر را   بر طويله   خـاص   او           بستــه اند اندر جهــــان جستجو

         مُنْتصَب بـــر   هر   طويله   رايِضـي*       جـــــز به   دستوري نيايد رافِضي

       از هـوس از يك طويلـه گــر رود            در طويلــــه   ديگــري انـدر شود

        از هـوس گر از طويلــه   بُگسَـلد            در طويلـــه   ديگران سر بركنــد

        در زمان آخُرچيان كز حق   خوش اند           گوشـــه   افسار او آن سو كشنـد[۴۴]

 

 

* رايِض: آن كه اسب و ستور سركش را رام كند.[ن‌]

مولوی نیز مانند دیگر افراطیان از اهل­سنت، شیعیان را رافضی می­خواند و این اصطلاحی است که سنیان برای توهین به شیعه به کار می­برند. در طول تاریخ، مخالفین، شیعیان را رافضی می­گفتند. انشاءالله در آینده در مقوله” محیی الدین عربی چه می­گوید؟” درباره واژه “رافضی” و نیز ارزشی بودن این واژه در شرایع آسمانی به تفصیل سخن خواهیم گفت:

           بر رافضي چگونه ز بني­قحافه لافم           بر خارجي چگونه غم بوتراب گويم

مقصود از بني­قحافه، ابوبكر(­ابوبکربن­ابی­قحافه) است و منظور از بوتراب حضرت­امير­المؤمنين­علي­عليه السّلام مي­باشد.

شیعه به توهین و جسارت جاهلان وقعی نمی­نهد زیرا مفتخر به محبت و اطاعت از امیر­مؤمنان است. سر آغاز طومار هر فرد مؤمنی ، دوستی علی­بن­ابی­طالب­علیه­السّلام است.

 

عنوان صحيفة المؤمن حبّ علی­بن­ابي­طالب­عليه­السّلام [۴۵]

حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:

من سرّه أن يحيی حياتی؛ و يموت مماتی؛ ويسکن جنَّة عدن غرسها ربّی؛ فليوال عليّاً من بعدی؛ و ليوال وليّه؛ و ليقتد بالأئمّة من بعدی فانّهم عترتی خُلِقوا من طينتی رُزقوا فهماً و علماً؛ و ويلٌ للمکذّبين بفضلهم من اُمّتی القاطعين فيهم صلتی؛ لا أنا لهم الله شفاعتی [۴۶].

هر کس می­خواهد خشنود و شادمان باشد به این که زندگیش مانند زندگی من و مرگش مانند مرگ من باشد و در باغ­های جاودانه­ای که خداوند خود آنها را غرس نموده زندگی کند پس باید بعد از من علی را تبعیّت کند و دوست او را دوست بدارد و به امامان بعد از من اقتدا کند. که آنان عترت من­اند و از طینت من خلق شده­اند به آنان فهم و علم روزی داده شده است و وای به کسانی که برتری آنان را انکار کنند و ارتباط با من را در باره آنان قطع نمایند که شفاعت من به آنان نمی­رسد.

 

 

صوفیان دیگر نیز در مقابل شیعه همین موضع ناروای مولوی را در طول تاریخ داشته­اند.

جامی در نفحات­الاُنس در نقل احوال غزّالی [ه‌] مطالبی نوشته از جمله این که یکی از اکابر علماء گفته است که روزی میان نماز پیشین و نماز دیگر

به مسجد­الحرام در­آمدم … ناگاه یکی از اهل بدعت که به آن مشهور بود، در­آمد و مصلّی بر در آن جماعت خانه بینداخت و از جیب خود لوحی بیرون آورد گمان می­بردم که از سنگ بود و بر آنجا چیز­ها نوشته بودند،

آن را ببوسید و پیش روی خود نهاد و نماز دراز گزارد و روی خود را از هر دو جانب بر آنجا بمالید و تضرّع بسیار کرد بعد از آن سر خود را بالا کرد و آن را ببوسید و بر چشم­های خود مالید و باز ببوسید و در جیب خود نهاد.­ چون آن را من بدیدم مرا از آن کراهت بسیار شد با خود گفتم چه بودی که رسول­صلّی­الله­علیه (و­آله)[و‌] و­سلّم زنده بودی تا این مُبتدعان[ي‌] را خبر دادی از شناعت آنچه می­کنند.

سپس ادامه می­دهد که گوینده را خواب غالب می­شود و درخواب رسول­خدا­صلّی­الله­علیه­و­آله­و­سلّم را می­بیند

(­ادّعای باطل­) که همه فِرَق را تأیید و از غزّالی و شافعی و ابوحنیفه و … تجلیل می­کند تا می­گوید: … ناگاه یکی از روافض ­آمد و دردست وی جزوه­هایی چند جلد، ناکرده و در آن جا ذکر عقائد باطل ایشان و قصد کرد که به میان حلقه آید و … یکی از آنان که پیش رسول بود بیرون آمد. وی را زجر و منع کرد و جزوه­ها را از دست وی گرفت و بینداخت و وی را براند و اهانت کرد.

ببینید چگونه شیعیان که بر اساس بیان رسول خدا صلی الله علیه و­آله و­سلّم که فرموده است خداوند برای من زمین را محل سجده قرار­داده، بر خاک (مهر) و سنگ سجده می­کنند، مورد طعن قرار می­گیرند! و چگونه بر اساس تفکرات غلط و خواب­های شیطانی مورد اتّهام واقع می­شوند؟!

آیا تاکنون پرسیده­اید که چرا امثال مولوی و غزالی مورد مهر سازمان یونسکو[أ‌أ‌] قرار می­گیرند. شگفت­انگیز است که شخصی چون غزالی که در مورد یزید آن جملات باطل را می­گوید و به ساحت شیعیان توهین می­کند.

در مورخه ۰۵/۱۲/۶۴ مطابق ۱۴ جمادی­الثّانی ۱۴۰۶هـ. در دانشگاه تهران- به عنوان نهصدمین سال در گذشت او – مورد تجلیل قرار می­گیرد.

 

سخنان محمد غزّالی درباره یزید­بن­معاویه بسیار تأسف­بار است. وی در کتاب احیاءالعلوم، باب آفات­لسان ، آفت­هشتم می­گوید:

 

فإن قيل: هل يجوز لعن يزيد لأنّه قاتل الحسين او آمر به؟ قلنا هذا لم يثبت اصلاً فلا يجوز أن يُقال انّه قتله او أمر به مالم يثبت، فضلاً عن اللّعنة لانّه لا تجوز نسبة مسلم الی کبيرة من غير تحقيق [۴۷]..

ودر جای دیگر گوید :  

… قلنا: الصواب ان يقال قاتل الحسين ان مات قبل التّوبة لعنه الله لانّه يحتمل ان يموت بعد التّوبة [۴۸]….

­غزّالی در جای دیگر معاویه را مجتهد دانسته و گوید: لا منازعة من معاويه فی الامامة و ما صدر عنه کان عن الإجتهاد و المجتهد مصوب.

غزّالی در مورد یزید و لعن او به نظر خودش محتاط بوده ولی لعن روافض (شیعیان) را جایز می­داند[ب‌ب‌].

وی در احیاءالعلوم گوید:

و العجب انّ الرّوافض زادوا علی هذا فقالوا: لا يجوز الامر بالمعروف ما لم يخرج الامام المعصوم و هو الامام الحقّ عندهم و هولاء اخسّ رتبة من ان يکلّموا [۴۹]

تعجب این است که روافض (شیعیان) بر این افزودند و معتقدند تا زمانی که امام معصوم قیام نکرده امر بمعروف جایز نیست و امام حق نزد آنها همان امام معصوم است و این­ها (شیعیان) پست­تراند از این که با آنها سخن گفته شود. موجب کمال تأسّف است که شخصی مانند غزالی این اتّهامات ناروا و زشت را بر شیعیان وارد می­سازد.

ولی از هفتادوسه فرقه­ای که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم امّت خود را به تفرّق آنها خبر داد تنها فرقه ناجیّه را همین شیعیان دوازده امامی معرفی نمود و فرمودند: الحَقُ مَعَ عَلی و علیٌ مَعَ الحَقّ…… تنها این فرقه در طول تاریخ امر بمعروف و نهی از منکر را در اعلی درجه پاسداری نمودند و از همین رو دائماً مورد بغض خلفای جور و طواغیت دوران بوده­اند. بگذار غزالی جهت خشنودی طاغوت زمان خود چنین ناروا سخن گوید و بر علیه اعتقادات شیعه سخنان ناروا گوید و در جهت حمایت جباران حتی معاویه و یزید یاوه­گوئی کند. ای کاش غزالی در عصر ما بود و سیلی محکمی را که امام خمینی(ره) از مراجع نامدار شیعه بر طاغوت روزگار ما ربّ النّوع خباثت و جنایت یعنی آمریکا و سیه رویان کفر جهانی حامی او وارد نمود، می­دید و می­فهمید آیا شیعیان قائل به ترک امر بمعروف در عصر غیبت امام عصر ارواحنا فداه هستند یا دشمنان شیعه که دست در دست کفر جهانی در جهت هدم اسلام و عزت مسلمین قدم بر می­دارند؟! ویلٌ لِکُلِ أفّاکٍ أثیم….  

همچنین غزّالی در احیاء­العلوم[۵۰] بر مبنای یک تحلیل صوفیانه به پیامبر­صلّی­الله­علیه­و­آله­و­سلّم تهمت وارد نموده و می گوید: فلذلک کان يضرب بيده علی فخذ عائشة احياناً و يقول کلّمينی يا عائشة. شارح احیاءالعلوم ذیل این ادّعای نادرست غزّالی در پاورقی شماره(۳) همین صفحه (۱۰۹)گوید حدیث کان يضرب بيده علی فخذ عائشة احياناً و يقول کلّمينی يا عائشة، لم اجد له اصلا بنا­بر­این شارح احیاءالعلوم برای جمله کلّمينی يا حميراء اشغلينی يا حميراء مدرک و مأخذی نیافته­است. و­همین جمله و نسبت نادرست غزّالی به آن حضرت دستاویزی برای صوفیان دیگر و افراد سطحی گردیده­است.

مولوی گوید:

                 مصطفی آمد که سازد همدمی                           کلّمینی یا حمیراء کلّمی[۵۱] *        

و درجای دیگر:

               آنکه عالم مست گفتش آمدی                         کلّمینی یا حمیراء می زدی[۵۲]** و …

از موضع­گیری غزالی در مورد یزید و جریان کربلا و رافضی خواندن شیعیان و موضع­گیری سایر سران صوفیه چون مولوی، مخالفت این گروه با شیعه کاملا پیداست. غزالی در ذیل «بيان شواهد الشّرع علی صحّة طريق أهل التّصوف فی اکتساب المعرفة لامن التعلّم ولا من طريق المعتاد [۵۳]» گوید:

و قد قال صلّی­الله­عليه­(وآله)­و­سلّم و أنّ من امّتی محدّثين و معلّمين و مکلّمين و انّ عمر منهم [ت‌ت‌]

آنگاه کرامت و معجزه­ای از حضرت­امیر (ع) را به نحوی به عمر نسبت می­دهد و می­گوید:

و قال عمر رضی­الله­عنه فی اثناء خطبته­: يا ساريَة الجبل، إذ انکشف له ان العدو قد اشرف عليه فحذره لمعرفته ذلک ثمّ بلوغ صوته اليه من جملة الکرامات العظيمه [۵۴]

ولی واقعیت امر چنین است­[۵۵]. جابربن­عبد­الله­انصاری گوید ما نزد حضرت­امیر­المؤمنین­علی­علیه­السّلام در مسجد رسول­خدا­صلّی­الله­علیه­و­آله­وسلّم نشسته بودیم که عمربن­خطّاب وارد شد­، آنگاه رو به جماعت کرد و گفت ما با علی­علیه­السلام سخن سرّی داریم مجلس را خلوت کنید­. عمر مدّت طولانی با آن حضرت در خلوت سخن گفت. بعد هر دو برخاستند و با هم بر منبر پیامبر­صلّی­الله­علیه­و­آله­وسلّم رفتند. جابر گوید ما نزد خود گفتیم الله­اکبر آیا عمر با آن حضرت بالای منبر رفته تا خود را از خلافت خلع کند و حق را به حضرت­امیر المؤمنین­علی­علیه­السّلام برگرداند.

 

امیر­المؤمنین­علی­علیه­السّلام را دیدیم که دست مبارک را بر صورت عمر کشید و عمر را دیدیم که از ترس می­لرزید و می­گفت لا حول ولا قوّة الا بالله­العظيم سپس با صدای بلند فریاد زد: « ای ساریه به کوه پناه ببر به کوه پناه ببر­»

بعد بی­درنگ سینه آن حضرت را بوسید و در حالی که می­خندید از منبر پائین آمد. آنگاه آن حضرت به عدم پایبندی عمر به عهد و­پیمان خود اشاره نمود و … عمر گفت به من مهلت ده تا ببینم از «ساریه» چه خبر می­رسد   و یا آنچه من دیده­ام صحیح است یا خیر؟

امیرالمؤمنین­علی­علیه­السّلام خطاب به عمر فرمودند: وای بر تو، وقتی دریافتی آنچه را که دیدی صحیح است و اخباری مبنی بر تصدیق آنچه را که دیدی به تو رسید که لشگریان صدای تو را شنیدند و به کوه پناه بردند – همانگونه که دیدی- آیا آنچه را تعهّد و ضمانت کرده­ای تسلیم می­داری؟ گفت نه یا ابوالحسن بلکه (­این قضیّه­) را نیز به آنچه از تو و رسول­خدا صلّی­الله­علیه­و­آله­و­سلّم [­از­معجزات­] دیده­ام……..

آنگاه امیر­المؤمنین­علیه­السّلام بیرون رفت و ما او را ملاقات و قضیّه را سوال نمودیم …

فرمود: پسر­خطّاب از مشکلی که برای لشگر اسلام در فتح منطقه­ای در نهاوند (­در­ایران­) بوجود آمده بود سخت نگران بود اخباری از کثرت لشگر دشمن رسیده بود و مطّلع شده بود که فرمانده لشگرش عَمربنَ­مَعدی­کَرَب کشته شده و در نهاوند دفن شده و با کشته شدن او لشگرش رو به ضعف نهاده و از هم پاشیده است … سپس عمر از اوضاع لشگر سوال می­کند، آنگاه حضرت، عمر را متنبّه می­سازد که وای بر تو گمان می­کنی خلیفه­خدا بر روی زمینی و قائم­مقام رسول­خدائی، در حالی که از پشت گوشت و زیر پایت خبر نداری. همانا امام، زمین و هر که را در آن است می­بیند و چیزی از اعمال آن­ها بر او پنهان نیست. عمر گفت ای اباالحسن اگر شما چنین هستید پس از ساریه چه خبر داری؟ او کجاست و چه کسی با او است و وضع او چگونه است؟ حضرت فرمود: ای پسر­خطّاب اگر بگویم مرا تصدیق نخواهی کرد با این وجود لشگر و اصحابت و ساریه را به تو نشان خواهم داد. لشگر دشمن را نیز به تو نشان می­دهم که در درّه­ای خشک و پهناور که اطراف آن را درخت فرا گرفته در کمین لشگریان تو هستند. اگر سپاه تو اندکی به جانب سپاه دشمن حرکت نماید لشگر دشمن بر آن­ها احاطه خواهد کرد و تمام افراد سپاهت کشته خواهند شد. عمر گفت ای اباالحسن برای آن­ها پناهی از دشمن و راه فراری از آن درّه نیست­؟ گفتم آری اگر بجانب کوهی که مشرف بر آن درّه است بروند، سالم خواهند ماند و بر دشمن مسلّط می­شوند.

پس بی­تابی کرد و دست مرا گرفت و گفت بترس از خدا در رعایت لشگر مسلمین یا به آن­ها آن­گونه که بیان داشتی راه را بنما و یا اگر می­توانی [­از ­دشمن­] آن­ها را بر حذر­دار [­اگر چنین کنی] هر چه خواهی از آن توست هر چند این کار (­کمک به لشگر مسلمین­) مرا از خلافت خلع نماید و (­موجب شود­) زمام امور را به تو واگزار نمایم. عهد و پیمان­الهی را از او گرفتم که اگر او را بر فراز منبر برده و کشف حجاب از چشمانش نمایم و سپاهش را در درّه به او نشان دهم و او فریاد زند و لشگر صدای او را بشنوند و به کوه پناه برند، و از شرّ دشمن سالم بمانند و پیروز شوند خودش را از خلافت خلع نماید و حق مرا به من برگرداند …. عمر در برابر عهد و پیمانی که از او گرفتم به من گفت به خدا سوگند ­امر خلافت­ را به تو بر می­گردانم به او گفتم به زودی خواهی فهمید که………. ، بعد از منبر بالا رفتم و مقداری دعا کردم و از خداوند خواستم آنچه را به او گفتم به او نشان دهد و سپس با دستم دو چشمش را مسح کردم و به او گفتم «ببین» پرده­ها از جلوی چشمش کنار رفت و ساریه و سپاه او و نیز لشگر دشمن را دید و چیزی به شکست سپاهش باقی نمانده بود. به او گفتم ای عمر اگر می­خواهی فریاد بزن، گفت آیا می­توانم سخنم را به گوش آن­ها برسانم؟ گفتم می­توانی سخنت را به آن­ها برسانی و با صدایت آن­ها را ندا دهی، پس فریادی بر آورد که شما آنرا شنیدید و به کوه پناهنده شدند و سا­لم ماندند و پیروز شدند در حالی که می­خندید همانطور که دیدید از منبر پائین آمد و با من صحبت کرد و من نیز با او سخنانی که شنیدید صحبت کردم. جابر گفت ایمان آوردیم و تصدیق کردیم و دیگران شکّ کردند تا این­که فرستاده­ای خبر آورد آنچه را آن حضرت فرموده بود.

با کمال تأسّف برخی این درماندگی عمر و پناه او به حضرت­علی­ علیه­السّلام و نجات لشگر اسلام و پیروزی آن­ها توسط آن حضرت را، به عمر نسبت دادند[ث‌ث‌]. بهر­سو این است ماجرایی که غزّالی آن را از جمله کرامات عظیمه عمر بیان کرده است.

 

با مطالعه تاریخ بخوبی مشخص می­شود که تا زمان صفویه، این نوع مخالفت و دشمنی­ از سوی صوفیه نسبت به شیعه ادامه داشت ولی از آنجا که صوفی به قول مولوی «­صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق» خودش را با محیط سازگار می­کند بخاطر در آمان ماندن از آسیب سلاطین راه مماشات را طی کرده و حتی سعی نمودند که اقطات خود را به ائمّة اطهار علیهم­السلام نسبت دهند. سخنانی مانند این که بایزید­بسطامی سقای امام­صادق علیه­السلام بوده و از ایشان علم آموخت­ است. که بر اهل­بصیرت مخفی نیست شهـادت امام­صادق­ علیه­السّلام در سال ۱۴۸ هجری قمری واقع شد ولی بایزید در سال ۲۱۶ هـ . ق درگذشت پس امکان درک امام را نداشته است. و از سویی، صرف شاگرد امام بودن فضیلت نیست، چه برخی از شاگردان نااهل بودند. گزارشاتی که عطار در تذکرةالاولياء و دیگران نظیر مولوی از بایزید دارد حکایت از مغایرت و مخالفت اندیشه­های او با معارف اهل­بیت عصمت و طهارت علیهم­السلام دارد.

برخی نیز اشعاری را بنام سران صوفیه در مدح اهل­بیت علیهم السلام در دیوان­ها وارد ساختند تا شیفتگان اهل­بیت علیهم­السلام را به خود متمایل سازند. استاد جلال­الدّین­همائی در مقدّمه دیوان غزلیّات­شمس (تجدید چاپ سال ۱۳۵۴) گوید: اشعار مدح اهل­بیت علیهم­السّلام که در دیوان­شمس وجود دارد از مولوی نیست[ج‌ج‌].

آقای­همائی می­گوید موثّق­ترین و مهم­ترین اثر مولوی، مثنوی است. و همانطور که گذشت مولوی در این اثر به عزاداری شیعیان شهر حلب و اصولاً قیام حضرت سیّد­الشّهداء علیه­السّلام طعنه زده و آن را حرکتی کور­کورانه و جهدی بی­توفیق دانسته و شهدای­ عزیزکربلا را نیز جزء هالکان پست­ترین نوع مرگ معرفی کرده است.[ح‌ح‌] آیا این نوع مطالب با سروده «کجائید ای شهیدان خدا جو ..» تناسب دارد؟

مولوی گوید:

   …     چون محمـد­ یافت آن ملک و نعیم                   قرص مه را کرد او در دم دو نیـم

          چون   ابابکــر ­ آیت   توفیـق­ شــــد                     با چنان شد صاحب و صدّیق شد

          چون   عمـر شیـدای آن   معشوق                   حق و باطل را چو دل فاروق شـد

        چون که عثمان آن عیان را عین گشت                     نور فائض بود و ذو النّورین گشت                      

      چون ز رویش مرتضی شـد دُر­فشـان                   گشت او شیر خدا در مُرج جان

        چونکه سبطین از سرش واقف بدنـد                گوشـوار   عـرش   ربّانـی   شدنـد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در این اشعار مولوی ابتدا ابوبکر و عمر و عثمان را ستوده و سپس از حضرت­امیر (ع) یاد نموده است و پس از نام امام­حسن و امام­حسین علیهم­السلام[خ‌خ‌] بجای ائمه دیگر از جنید­بغدادی و بایزید بسطامی و معروف­کرخی و ….. یاد کرده است.

حدیث مهمّی از حضرت امیرالمؤمنین علیه­السّلام :

عَنْ مُقَرِّن قال سَمِعْتُ أبا عَبْدِالله عَلَیْه­السَّلام یَقول: جاء اِبْنُ الکَوّاء إلی أمیرَالمُؤمنین عَلَیه­ِالسَّلام فَقَالَ یا أمیرَالمُؤمنین وَ عَلَی الْأعْرافِ رِجالٌ یَعْرِفونَ کُلَاً بِسیماهُمْ ؟

فقال نحن علی الأعراف نعرف أنصارنا…..

فمن عدل عن ولایتنا أو فضَّل علینا غیرنا فإنهم عن الصّراط لناکبون فلا سواءٌ من اعتصم الناس به و لاسواءٌ حیث ذهب النّاس إلی عیون کدرة یفرغ بعضها في بعض و ذهب من ذهب إلینا إلی عیونٍ صافیةٍ تجری بأمر ربّها لا نفاد لها و لا انقطاع.[۵۶]

مُقرن گوید: شنیدم امام­صادق علیه­السّلام می­فرمو­د: ابن کوّاء خدمت حضرت امیرالمؤمنین علیه­السّلام رسید و عرض کرد یا امیرالمؤمنین بر اعراف مردانی می­باشند که هرکس را از رخساره بشناسند؟ فرمود: ما هستیم اعراف و یاران خود را از رخساره آنها بشناسیم…… هرکس از ولایت ما روی برتابد، یا دیگران را بر ما برتری دهد، محقّقاً آنها از پل صراط سرنگون گردند. کسانی که مردم، خود را به آنها وابسته و به آنها پناهنده شوند، برابر نیستند . این دو وضعیّت یکسان نیست.۱- مردم به چشمه­های تیره و کدر روی آورند که از یکدیگر باز گرفته و در هم ریخته شده­اند. ۲-کسانی که به ما روی آورند به چشمه های زلالی رسند که به امر پروردگار ، روان اند و تمامی و انقطاع ندارد.

                                                                                                                                                    ان­شاءالله ادامه دارد…..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پی­نوشت­ها:

[أ‌] – النّجم ،[۴۱]، در اصول­كافي، كتاب­التّوحيد، باب نهي، از سخن گفتن در كيفيّت (خدا)، در مورد تفسير اين آيه از حضرت صادق­عليه­السّلام چنین روايت شده است: هر گاه سخن به كيفيّت خدا رسيد، ‌دم فرو بنديد.

[ب‌] – از فقرات دعای­صباح حضرت­امیر­المؤمنین­علیه­السّلام.  

[ت‌] – توحيد­صدوق نقل از بحار ج ۳، ص۲۹۹ و در همين صفحه علّامه­مجلسي (ره) از توحيد­صدوق حديثي را ازحضرت­رضا عليه­السّلام نقل مي­كند كه فرمودند: مَنْ شَبّهَ الله بخَلْقِهِ فَهوَ مُشرِكٌ وَ من وصفه بِالمكان فَهُو كافِر وَ مَنْ نَسَبَ اِلَيْهِ ما نَهي عَنْه فَهُوَ كاذِبٌ، ثُمَّ تلا هذه الايَة اِنَّما يَفْتَرِي الْكِذبَ الّذينَ لا يُؤمِنونَ بِاياتِ­اللهِ وَ أولئِكَ هُمُ الْكاذِبونَ­[نحل،۱۰۷٫]

[ث‌]– نهج­البلاغه خطبه­اوّل و نظير آن در خطبه ۹۳: فتَبارَكَ­الله الَّذي لا يَبْلُغُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ وَ لايَنالُه‌ُ حَدْسُ الْفِطَنِ . .

[ج‌]– ايضاً در فقرات دعاي جوشن­كبير(بند ۷۹ و ۹۲) است كه يا مَنْ لا شَبيهَ لَهُ و لا نَظيرَ . . . يا مَنْ لا يُشَبِّهُهُ شَيء. . .

 

[ح‌] – مراتب خشم و غضب­الهي نسبت به آنان كه براي خداي سبحان قائل به فرزند شدند، از آيات زير روشن مي­گردد تا چه رسد به گستاخي­هاي عظيم­تر، و قالُ اَتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً . لَقَدْ جِئْتُمْ شَيْئاً اِدّاً. تَكادُ السَّماواتُ يَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَ تَنشَقُّ الْاَرْضُ وَ تَخِرُّ الْجِبالُ هَداً. اَنْ دَعَوْا لِلرَّحمنِ وَلَداً [مريم ۹۱ الي ۹۳­] و گفتند خداي­رحمان فرزندي گرفت. به تحقيق چيز زشت و بزرگي آورديد

(­سخني بسيار زشت و بي­ادبانه اظهار گرديد كه تحمّل آن بسي دشوار است). نزديك شد آسمان­ها(­از اين افتراي عظيم­) شكافته گردد و زمين نيز منشقّ شود و كوه­ها خاضعانه فروريزند به جهت آنكه براي خداي­رحمان قائل به فرزند شدند. بر اهل معرفت مخفی نیست که لازمه فرزند داشتن خدا خروج خداوند از صفات الوهیت و ورود به حدود مخلوقی است نظیر مکان و زمان و …،‌ تعالي وَ تَقَدَّسَ عَنْ ذلِكَ عُلُواً كبيراً.

[خ‌]– اين كلمات حضرت … وَالْسَّميعِ لا بِأَداةٍ، وَ الْبَصيرِ لا بِتَفْريقِ آلَةٍ ­آشكارا خطا و لغزش بسياري از اظهارات ابن­عربي را از جمله در فص­نوحي در تفسير ليس­ كمثله شيء و هوَ السّميعُ الْبَصير، به ثبوت مي­رساند.

[د‌]– وَ اَ شْهَدُ اَنَّ مَنْ ساواکَ بِشَيءٍ مَنْ خَلَقَكَ فَقَدْ عَدَلَ بِكَ وَالْعادِلُ بِكَ كافِرٌ. . .(از فقرات خطبه ۹۰ نهج­البلاغه، قسمت شماره ۱۰) كما اينكه مي­توان اين مفهوم را از آيات شريفه قرآن نظير اين آيات استنباط نمود:

لَقَدْ كَفَرَ الَّذينَ قالوُا إِنَّ­اللهَ هُوَ الْمَسيح بن مريم . . .[­مائده- ۱۹ و ۷۶]

محقّقاً كافر شدند آن­ها كه گفتند همانا خداوند سوّم آن سه­نفر است­.

­لَقَدْ كَفَرَ الَّذينَ قالوُا اِنَّ­اللهَ ثالثُ ثَلاثَةٍ…[­مائده – ۷۷]

به تحقيق كافر شدند آن­ها که گفتند همانا خداوند سوّم آن سه نفر است . . .

قُلْ أَئِنَّكُمْ لَتَكْفُروُنَ بِالَّذي خَلَقَ الْاَرْضَ في يَوْمَيْنِ وَ تَجْعَلوُنَ لَهُ اَنداداً . . .[فصّلت – ۹­]

بگو آيا كافر مي­شويد به خدائي كه زمين را در­دو روز (دو دوره) آفريد و براي او نظير و مانند قرار مي­دهيد.

[ذ‌]– مراجعه شود به اصول كافي، ‌كتاب التّوحيد، باب حدوث ِ­العَالَم و اثبات الْمُحْدِثْ و بابُ الْكَوْنِ­ وَ­الْمَكانَ …عَنْ زَرارَةَ قالَ قُلْتُ لِاَبي جَعْفَرٍ­علَيْه­السَّلام أَكانَ اللهُ وَ لا شَيءَ؟ قالَ نَعَمْ كانَ اللهُ وَ ­لا شيء­، قُلْتُ فَأَيْنَ كانَ يَكوُن؟ قالَ وَ كانَ مُتَّكِئاً فَاسْتَوي جالِساً وَ قالَ: اَحَلْتَ يا زُرارَةُ وَ سَأَلْتَ عَنِ الْمَكانِ إِذْ لا مَكانَ – زراره گويد به امام­باقر­عليه­السّلام عرض كردم آيا خدا بوده است و چيزي نبوده­؟ فرمودند آري بوده و چيزي نبوده­، گفتم پس كجا بوده­؟ گفت آن حضرت تكيه زده بودند، برخاستند ­و نشستند ­و ­فرمودند چه         (سخن) محالي اظهار نمودي، اي زراره سخن از مكان كردي آنگاه كه مكاني نبوده.

در حديث شماره ۵ همين باب آمده كه حضرت­صادق­عليه­السّلام فرمودند: يكي از دانشمندان بزرگ يهود خدمت حضرت­اميرالمؤمنين­عليه­السّلام شرفياب گرديد و عرض كرد يا اميرالمؤمنين پروردگارت از كي بوده است؟ آن حضرت فرمودند: مادرت بر تو بگريد، ‌از كي نبوده است­؟ تا گفته شود از كي بوده­؟ پروردگارم بوده قبل از قبل تا آن جا كه قبل تصوّر نگردد و بعد از بعد خواهد بود تا آن جا كه بعد تصوّر نشود نه انجام و نه نهايتي است براي انجام او، در آستان او، انجام­ها از هم گسيخته، اوست نهايت هر انجامي­، عرض كرد يا امير­المؤمنين شما پيامبر هستيد­؟ فرمودند واي بر تو، من بنده اي از بندگان محمد­صلَّي الله­عليه­و­آله­و­سلّم هستم. روايت شده كه آن عالم بزرگ يهودي از حضرت سؤال نمود پروردگار ما كجا بوده است قبل از آن­كه آسمان و زمين خلق فرمايد­؟ فرمودند: كجا پرسش از مكان است­، خدا بوده و مكاني نبوده است­؟

[ر‌]– مكان ظرف مادّه است، بحث از مقوله مكان هنگامي صحيح است كه مادّه وجود داشته باشد لذا تصوّر مكان قبل از حدوث مادّه باطل خواهد بود و از آنجا كه مادّه حادث است مكان نيز حادث است­.

 

[ز‌] – براي آگاهي بيشتر از محيط قونيه به اظهارات سلطان­ولد، فرزند مولوي توجّه فرمائيد­: سلطان­ولد اظهار خرسندي مي كند از اين كه منصور را به جرم انا­الحق كشتند و قصد قتل بايزيد را چندين بار نمودند و امّا در اين زمان در هر بيت خداوندگار، هزاران كلمه انا­الحق و سبحاني مُندرجست و كسي را زهره­ي آن نيست دم زند و ايراد كند … مولوي گويد آن­ها عاشق بودند و بلاكش و ما معشوقيم و مُطاع … (­مناقب­العارفين ج ۱، ۴۶۶­) همچنین سلطان­ولد که سخت مورد علاقه و پیرو او بود، در مورد مولوی گوید­: حضرت پدرم از اوّل حال تا آخر عمر، عُمروار هر چه کرد برای خدا کرد. (­همان، ص­۳۰۹)

 

[س‌] – آیا تأیید دعاوی الوهیّت امثال با یزید و حلّاج توسّط مولوی و یا نسبت الوهیّت به شمس تبریزی توسط شخص مولوی که با آیات صریح قرآن و روایات قطعی الصّدور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) کاملاً در تناقض است و نزد تمام مسلمانان محکوم و مردود می­باشد از روی تقیّه بوده است؟!!!

[ش‌] -در برخی منابع آمده است علاءالدین کیقباد سلجوقی (۶۱۶-۶۲۴ ق) بهاء ولد پدر مولوی را به قونیه(پایتخت خودش) دعوت کرده و او در سال ۶۲۷ ق در آنجا ساکن شد. (عرفان در ایران مجموعه مقالات ۳۱ و ۳۲، دکتر آزمایش)

[ص‌] – اخبار­سلاجقه­روم، مقدمه، ۱۲۴« در آن زمان كه مولانا و خاندان پدريش از ايران به كشور روم مهاجرت و در بلده «قونيه» توطن كردند در دستگاه سلاطين سلجوقيه روم (­۴۷۱ – ۷۰۰ هـ . ق­) كه يكي از آن­ها همان سلطان­علاءالدّين­كيقباد (­۶۱۶-۶۳۴­) دوستدار و ارادتمند مولوي بوده است . . . » (مولوي­نامه، ج ۲ ، ص ۳ …­)

[ض‌]– مولانا­جلال الدّين، ۲۲۱   وي سي­هزار درهم براي ساختن قبّه­اي بر قبر مولوي پرداخت نمود.

[ط‌]– اخبار­سلاجقه­روم ،مقدمّه ۱۲۴ اين وزير مقتدر مذاق تصوّف داشت و به گفته استاد­همائي بعد­ها از ارادتمندان خاص مولوي شده است.

 

[ظ‌] – برای اطلاع از مدارک این حدیث از اهل سنت مراجعه شود به کتاب فضائل الخمسة من الصّحاح السّتة علامه فیروز آبادی ج۴، ص۲۵۰ باب فی قول النبی صلی الله علیه وآله وسلم أنا مدینة العلم و علی بابها.

[ع‌] – مولانا­جلال­الدّين به نقل از مناقب­العارفين­، ص ۸۵۸ ­ سلطان ولد هم­رأي و همفكر مولوي بوده بر خلاف علاء­الدّين كه با پدرش مخالفت­ها مي­كرد و به قول صاحب نفحات­الأُنس در قتل شمس نيز شركت داشت.

 

[غ‌]– (­نَك = اينك­)

[ف‌]– پيامبر­صلّي­الله­عليه­و­آله­و­سلّم فرمودند­: مَلْعُونٌ مَنْ أَلْقي كَلَّه عَلَي­النّاس.

[ق‌]– کُدیَه: در اینجا به معنای گدایی می­باشد.

[ك‌] – اعتقاد مولوی به رؤیت صوری و مادّی خدا، نظیر آنچه در داستان جعلی شیخ­محمد­سررزی بود از همین طرز تفکّر نشأت می­گیرد.

[ل‌] – «…اين ابيات مولوي مؤيّد اين مطلب است كه چشم حسّ مذهب اعتزال دارد و از رؤيت حق محروم است. و ديده عقل در وصال سني است يعني قايل و مايل به رؤيت» (­مثنوي، دفتر دوم، ۸۰ پاورقي­) با کمی توجّه و دقّت ثابت می­شود انتقادی را که مولوی متوجّه معتزله نموده­، و آن­ها را از آن جهت که به امور حسّی بهای زیادی می­دهند مورد توبیخ قرار داده بیشتر دامن­گیر اشاعره از جمله شخص مولوی می­گردد، زیرا آن­ها بر خلاف معتزله در مهم­ترین اصل اعتقادی یعنی توحید، قائل به رؤیت حسّی و صوری خداوند گردیده­اند.

[م‌]– مثنوي، دفتر­سوم، ۱۸۸، سطر۳۵ و ۳۶          * بَربَط: یک نوع آلت­موسیقی، مرغابی، در این جا معنی اوّل مقصود است.

آنها که مدّعی تشیّع مولوی هستند به این ابیات بیشتر توجّه کنند.

[ن‌]– جهت اجتناب از برخي قضاوت­ها به لطائف­اللّغات فرهنگ لغات مثنوي جهت مفهوم و معناي «رايض» مراجعه شود.

(مثنوي، طبع­كلاله­خاور، ص۶۰۸)

[ه‌]– نفحات­الاُنس، ص۳۷۱ – عبد­الرّحمن­جامی در نفحات­الاُنس خود­، ص ۱۵۸ و ۱۵۹ نام­های بیش از سی تن از بانوان را ذکر می­کند تحت عنوان «­فی ذکر­النساء العارفات الواصلات الی مراتب الرّجال­» ولی نامی از حضرت زهراء و حضرت خديجه و حضرت زینب سلام الله­علیهن­اجمعین و سایر بانوان برجسته اهل­بیت­علیهم­السّلام و شیعیان نمی­برد.آری وقتی شمس­تبریزی مراد مولوی بگوید: «‌ فاطمه رضی­الله­عنها عارفه نبود، زاهده بود، …» ( مقالات­شمس، ص۱۵۱و۳۴۱ ) نباید نام سرور بانوان عالم در زمره عارفات ذکر شود.      

[و‌]– (و آله) از نویسنده است وگر نه متأسّفانه اهل­سنّت علی­رغم فرمان پیامبر صلّی­الله­علیه­و­آله­و­سلّم که فرمودند بر من صلوات بَتراء (بدون دنباله) نفرستید و تأکید فرمودند که آل­محمد را نیز بگوئید ولی آن­ها توجه نمی کنند و می­گویند صلّی­الله­علیه­و­سلّم. (­ر.ک. صحیح بخاری، ج ۶، ص۱۵۱، چاپ­دارالجلیل­بیروت، حدیث سه)

[ي‌]– مقصود آن­ها از اهل­بدعت، شیعیان می­باشند در صورتی که در حدیث متواتر میان شیعه و سنّی آمده که پیامبرصلّی­الله­علیه وآله­وسلّم فرمودند: «­­­جُعِلَت لِی الارض مسجداً وطهوراً­» بنابراین سجده باید به زمین باشد.

آیا شیعیان که به سنگ یا مُهر – که مصداق زمین است – سجده می­کنند بدعت­گزارند یا کسانی که بر فرش سجده می­کنند؟ در سایر امور و احکام نیز بخصوص مسئله خلافت، امر از این قرار است که شیعیان بر اساس آیات و روایات سیر می­کنند. قرآن بیان می­دارد:

… إنّی جاعلٌ فی الارض خَلیفَة[بقره،۳۰] – یا داود انّا جَعلناک خلیفةً فی الارض …[ص،۲۶] و … انّی جاعِلُک لِلنّاس اماماً …[بقره،۱۲۴] – حضرت­موسی از خداوند درخواست می­کند … واجعل لی وزیراً من اهلی …[طه،۲۹] وقتی حضرت­موسی­علیه السّلام با آن عظمت حق تعیین خلیفه و جانشین ندارد و از خداوند درخواست می­کند، حال کسانی که سالها به بُت­پرستی و شراب­خواری مشغول بودند مشخص است.

کسی که در زمان خلافت خود که بیش از بیست­سال از اظهار اسلام وی گذشته هنوز تیمّم بدل از غسل خود را نمی­داند، چگونه لیاقت جانشینی خدا و رسول را دارد؟(رجوع شود به صحیح­بخاری، جلد ۱، ص ۹۲، چاپ­دارالجیل­بیروت – صحیح­مسلم، ج ۱، ص ۲۸۰، چاپ­دارالفکر­بیروت – مسند احمد­بن­حنبل، ج ۴ ، ص ۲۶۵، دارالفکر­بیروت)

آیا کسی که متعه حجّ و متعه نساء را علی­رغم سنّت پیامبر صلّی­­الله­علیه­و­آله­و­سلّم حرام کرد و دیگران هم تبعیّت کردند، اهل­بدعت هستند یا شیعیان که همچنان به این دو سنّت وفادار می­باشند­؟ آیا کسی که فرمان داد ­سه طلاق در یک مجلس را که در زمان پیامبرصلّی­الله­علیه­و­آله­و­سلّم یک طلاق محسوب می­شد سه طلاق به حساب آید و فرمان داد «الصّلاة خیر من النوم» را جایگزین حیّ­علی­خیر­العمل نمایند و موارد دیگر که مجال بیان آن­ها نیست و دیگران هم تبعیّت کردند اهل­بدعت­اند یا شیعیان­؟ (جهت اطّلاع بیشتر رجوع شود به کتاب النّص­و­الاجتهاد – ترجمه فارسی آن اجتهاد در مقابل نصّ تألیف علامه سیّد­شرف­الدّین)

[أ‌أ‌]– مثلث شوم استکبار جهانی دارای ۳ ضلع است. یک ضلع آن سازمان ملل – ضلع دیگر شورای امنیّت – ضلع سوم آن سازمان فرهنگی یونسکو است. سازمان فرهنگی یونسکو هرگز سالی را به نام امام علی یا امام صادق یا امام زمان علهیم­السّلام و…… نامگذاری   نمی­کند بلکه سالی را با نام یکی از تربیت شدگان یا شاگردان مخلص ائمّه علیهم­السّلام مانند شیخ­کلینی یا شیخ­طوسی یا شیخ­صدوق و شیخ­مفید یا علامه­حلّی ، علامه­مجلسی و …… نامگذاری نمی­کند ولی سال ۶۴ شمسی، سال غزّالی و سال ۲۰۰۷ میلادی را سال مولانا اعلام می­کند.

[ب‌ب‌]– جهت اطلاع بیشتر این اظهارات ناروای غزّالی و پاسخ آن رجوع شود به الغدیر، ج ۱۱، ص ۱۶۶

غزالی در أحیاءالعلوم می گوید: اللعن بِاوصاف أخص منه کَقولک لعنة الله علی الیهود و النّصاری و المَجوس و علی القدریّة و الخوارج و الروافض …..(احیاءالعلوم ج۳، ص۱۳۲ و ۱۳۳)

قابل ذکراست که یزید سه سال حکومت کرد در سال اول فاجعه کربلا را بوجود آورد و سال دوم برای سه روز جان و مال وناموس مردم مدینه را بر لشگریانش مباح کرد که در اثر تجاوز لشکر به نوامیس مسلمانان فقط هزار فرزند نامشروع بوجود آمد و سال سوم کعبه را به منجنیق بست (رجوع شود به دو­مکتب­دراسلام، ج ۳، ص۳۱۲ علّامه­عسکری، ترجمه­سردارنیا)

[ت‌ت‌]– احیاءالعلوم ج ۳، ص ۲۶ – غزّالی از خود نپرسید چگونه عمر از محدّثین بوده در حالی که نمی دانست تکلیف جُنُب جهت نماز که به آب دسترسی ندارد، تیمم است. چرا به سائل می گوید لا­تُصَلِّ ؟ (جهت اطّلاع از این مطلب به الغدیر،جلد۶،صفحه ۸۳ الی ۳۲۵ ،تحت عنوان نوادرالاثر­فی­علم­عمر و نیز السبعة­من­السلف­من­الصحاح الستة، المقصد­الثانی فی­ بیان­ ماورد ­فی عمرص۴۹- ۱۱۴ مراجعه شود.)

 

[ث‌ث‌] – نقل به اختصار

[ج‌ج‌] – دکتر­ذبیح­الله­صفا نیز در کتاب تاریخ­ادبیات ایران ج ۳ ، صفحه ۴۶۹ گوید …. به مولوی غزل­ها و اشعاری در عهد صفویّه نسبت داده­اند که دلالت بر تشیّع او می­کند و حال آن که او سنّی و فقیه حنفی بود و پیداست که این اشعار …. از مجعولات شیعه (­صوفی­) و مخصوصاً از غزلیات عهد صفوی است.

[ح‌ح‌] -حضرت سید الشهداء سلام الله علیه درباره عظمت یاران خود چنین می­فرماید: امّا بَعد فَإنی لاأعْلم أصْحاباً أوْفی و لاخَیْراً مِنْ أصْحابی و لاأهْلَ الْبَیت أبرُّ و لا أوْصل مِنْ أهل بَیْتی فَجَزاکُمُ الله جَمیعاً عَنّی خَیْراً….

من اصحابی و یارانی با وفاتر و بهتر از اصحاب خود سراغ ندارم و اهل بیتی پاک­تر و به صله­رحم پای­بند­تر از اهل­بیت خود نمی­شناسم . خداوند از جانب من، همگی شما را پاداش و جزای خیر بدهد…. (کامل ابن اثیر ج۴، ص۵۷)

(رجوع شود به مثنوی دفترششم ص ۳۶۴ و مخصوصاً دفتر سوم ص۱۵۰ سطر ۱۷ و ۱۸ تا به اهانت مولوی به شهدای کربلا آگاهی پیدا شود.)

[خ‌خ‌] -روشـن از نورش چو سبطین آمدنـد                    عـرش را دُرّین و قُرطین آمدنـد

آن­ یکـی از زهـر جـان کـرده نثـار                     وان سـر افکنده براهش مست وار

در باره بیت ششم استاد­همائی( در مولوی نامه خود، ج۱ ، ص۵۹) می­گوید این بیت (چونکه سبطین از …گوشوار عرش …)   در نسخ قدیم معتبر آمده، در مثنوی چاپ نیکلسون هم به­طور نسخه بدل، ضبط شده­است. امّا در نسخه­های معمول، این دو بیت را نوشته اند که ظاهراً الحاقی است

[۱] – عبس، ۲۴٫

[۲] – كافي، ج ۱، كتاب فضل العلم، باب­النوادر، حديث ۸٫

[۳] – الذّاريات،۵۵٫

[۴]– الشّوري، ۱۱٫

[۵] – الانعام،۹۱٫

[۶] – الأنعام،۱۰۳٫

[۷] – الصّافات، ۱۸۰٫

[۸] – التّوحيد، ۱ و ۳٫

[۹] – طه، ۱۱۰٫

[۱۰]– كافي، کتاب­التّوحید، بابُ النَّهیِ عَنِ الصِّفَه بِغیرِ مَا وَصَفَ بِهِ نَفسَهُ تَعالی، حدیث ۱٫

[۱۱]– کافی، کتاب­التّوحید، باب إطلاقِ القولِ بِأَنَّهُ شیء، حدیث ۵٫

[۱۲]– نهج­البلاغه، خطبه ۸۴٫

[۱۳]– اصول­كافي، كتاب التّوحيد، باب­النّهي عَنِ­الصِّفَةِ بِغَيْرِ ما وَصَفَ بِهِ نَفْسَهُ تَعالي، حديث ۶ و ۳٫

[۱۴]– همان.

[۱۵]– بحار، ج ۳، ص۲۹۱ به نقل از احتجاج.

[۱۶]– الشعراء، ۹۷ و ۹۸٫

[۱۷]– نهج­البلاغه، خطبه ۹۰٫

[۱۸]– فُصِّلَت، ۹٫

[۱۹]– نهج­البلاغه، خطبه ۹۰، (فيض الاسلام).

[۲۰]– المائده، ۷۷٫

[۲۱]– نهج­البلاغه، خطبه ۱۵۲، فيض­الاسلام.

[۲۲]– اصول­كافي، كتاب­التّوحيد، باب حدوث العالم و اثبات المحدث، حديث ۳٫    

[۲۳]– مأخذ ما در اين مقاله مثنوي طبع كُلاله خاورمی­باشد، دفتر­سوّم، ص۱۹۵ و ۱۹۶٫

[۲۴]– مولانا­جلال­الدّين­، ص۳۵۰٫

[۲۵]– پلّه­پلّه تا ملاقات­خدا، ص۳۲۱٫

[۲۶]– مناقب­العارفين، ص۴۲۵ به نقل از مولانا­، ص۳۴۰٫

[۲۷]– نقدي­بر­مثنوي، ۵۸ و ۵۹٫

[۲۸]– مثنوی ، ص ۱۱۷، سطر ۴۰٫

[۲۹]– همان، دفتر پنجم، ص۳۱۳، سطر ۱۳ و ۱۴٫

[۳۰]– همان، دفتر چهارم­، ص ۲۴۹٫

[۳۱]– تفسیر­و­نقدوتحلیل­مثنوی، ج ۳­، ص ۶۹۸٫

[۳۲]– جلوه­حق، ص ۲۰۰ به نقل از كلّيات شمس­تبريزي چاپ هند، ص ۶۲۳٫

[۳۳]– ديوان­شمس، غزليات، ص ۲۶۹، انتشارات­صفي­عليشاه.

[۳۴]– مثنوي، دفتر ششم، ص ۳۷۵٫

[۳۵]– همان ، دفتر دوم، ص ۱۱۳٫

[۳۶]– دیوان­غزلیات­شمس، ص ۷۴۲ و ۷۴۳٫

[۳۷]– مثنوي، دفتر­دوم، ص ۱۲۶، سطر ۳۷ و ۳۸٫

[۳۸]– همان، دفتر­پنجم، ص۳۲۵ سطر ۷٫

[۳۹]– همان ، دفتر­دوم، ص ۷۹ و ۸۰٫

[۴۰]– همان ­، دفتر­سوم، ص۱۶۱ سطر ۲۹ .

[۴۱]– همان، دفتر­اول، ص ۷۴ سطر ۳۱ و ۳۲٫

[۴۲]– همان، دفتر­اوّل، ص ۷۵ سطر ۱۷٫

[۴۳]– همان، دفتر­اول، ص۳۲٫

[۴۴]– همان، دفتر­سوم، ص ۱۷۰ سطر ۲۵ الي ۲۷٫

[۴۵]– اخرجه الحافظ­الخطيب­البغدادی فی­تاريخه، ج ۴، ص ۴۱۰٫

[۴۶]– اخرجه الحافظ­ابونعيم فی حلية­الاولياء، ج ۱، ص ۸۶٫

[۴۷]– احیاء­العلوم، ج ۳، ص ۱۳۴، طبع دارالفکر­بیروت.

[۴۸]– همان.

[۴۹]– همان ، ج ۲­، ص ۳۴۲ (­دارالفکر­بیروت­).

[۵۰]– همان، ج ۳، ص ۱۰۹٫

[۵۱]– مثنوی، دفتر اوّل، ص ۴۱٫

[۵۲]– همان، دفتر اوّل، ص۴۹، سطر ۲۹٫

[۵۳]– همان، ج ۳، ص ۲۵٫

[۵۴]– احیاء­العلوم، ج ۳، ص ۲۷٫

[۵۵]– جهت اطّلاع تفصیل این ماجرا رجوع کنید به کتاب علی­علیه­السّلام و­المناقب، ج ۳، ص ۱۱۰ دکتر­عبد­العلی­گویا ترجمه دکتر امیر­توحیدی تحت عنوان «برداشتن حجاب از چشم عمر توسّط علی­علیه­السّلام».

[۵۶] – اصول کافی – کتاب الحجة، باب معرفة الإمام و الرّد إلیه.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع و مآخذ:

– ­علاوه بر قران­کریم.

– فيض­الاسلام، سيّد­علي­نقي، نهج­البلاغه،۱۳۷۱ ق.

– اميني­النجفي، عبدالحسين­احمد، الغدير، دارالكتب­العربيّة­ بيروت، ج ۱، الطبعة­الثالثة، ۱۳۸۷ق-۱۹۶۷م.

– برقعی، سیدّ­ابوالفضل، حقیقة­العرفان، چاپ­سوم، بدون تاریخ­نشر(۱۹۱صفحه).

– الحسيني­الفيروز­آبادي، السيّد­مرتضي، فضائل­الخمسة­من الصحاح­الستة، تهران دارالكتب­الاسلاميّة، الطبعة­الثانية، ۱۳۶۶ ش۱۴۰۸ق.

– الحسيني­اليزدي­فيروزآبادي، السيّد­مرتضي، “السبعة من السلف،” قم منشورات­فيروزآبادي، الطبعة­الثالثة، رجب ۱۴۱۱ ه، بهمن ۱۳۶۹ ش.

– جعفري، محمدتقي، تفسيرونقد و تحليل و مثنوي، تهران شركت­سهامي­انتشار، سال ۱۳۴۹ش.

– شرف­الدّین­موسوی، سید­عبدالحسین، ترجمه اجتهاد­­در­مقابل­نص، کتابخانه­بزرگ­اسلامی، چاپ دوّم، ۱۳۹۶ه.ق.

– شرف­الدّين­الموسوي، السيد­عبدالحسين، المراجعات، تهران، المكتبة­الاسلاميّة، بدون تاريخ نشر.

– الشهرستانی، المِلل­والنِّحَل، مکتبة­الانجلوالمصريّة(قاهره)، الطّبعة­الثّانية، بهمّت­ محمّدبن­فتح­الله­بدران.

– صفا، ذبیح الله، تاریخ­ادبیات­ایران، دانشگاه­تهران، ۱۳۵۱ش.

– طبرسي، احمد­بن­علي­بن­ابيطالب، الاحتجاج، الطبعة­الثانية­، موسسة­الاعلمي­المطبوعات، بيروت­لبنان، ۱۴۰۳ه.ق -۱۹۸۳م.

– محدّث­قمی، حاجی­شيخ­عباس، هديّة­الاحباب، کتابخانه­صدوق، چابخانه­حیدری، چاپ اول، پائیز۱۳۶۲ش.

– قریشی، سیدعلی­اکبر، قاموس­قران، دارالکتب­الاسلامیّه، چاپخانه­فردوسی، ۱۳۵۲ش.

 

– الكليني­الرازي، محمد­بن­يعقوب، الاصول­كافي، المكتبة­الاسلامية، الطبعة­الرابعة، ۱۳۹۲ ق.

– گویا، عبد­العلی، علی­علیه­السّلام و­المناقب ، ترجمه دکتر­امیر­توحیدی، تهران، چاپ­سوّم، انتشارات­زراره.

– العلّامه­مجلسي، محمد­باقر، بحار­الانوار، طبع­ايران، چاپ اسلامي.

– نمازي­شاهرودي، الشيخ­علي، مستدرك­سفينة­البحار، تهران­ ۱۴۰۷ قمري.

– ابن­بی­بی، یحیی­ابن­محمد، اخبار سلاجقه­روم، کتابفروشی­تهران، ۱۳۵۰ش.

– احمدبن­حنبل، مسند، دارالفکر­ بيروت.

– البخاری، محمدبن­اسمعيل، صحيح­بخاری، دارالجيل­بيروت.

– البلخی، جلال­الدّين­محمّد، مثنوی، طبع­کُلاله­خاور.

– جامی، عبدالرّحمان، نفحات­الانس، به تصحیح ومقدمّه مهدی­توحیدی­پور، کتابفروشی­سعدی، اسفند۱۳۳۶ه.ش.

– زرین­کوب، عبدالحسین، پله­پله تا­ملاقات­خدا، چاپ۲۶، انتشارات­علمی، ۱۳۸۴ش.

– عطّار­نيشابوری، فريد­الدّين، منطق­الطّير، مرکز نشر­دانشگاهی، تهران، ۱۳۷۳ ش.

– عطّار­نيشابوری، فريد­الدّين، تذكرة الاولياء، چاپ­پنجم، انتشارات­مركزي، تهران،

-عين­القضاة، تمهيدات، طبع­عفيف­عسيران، انتشارات­دانشگاه­تهران، ۱۹۶۲م.

– غزّالی، ابوحامدمحمد ،احياء­العلوم، دارالفکر، دارالکتب­العلميّه­بيروت، ۱۴۰۶ هـ – ۱۹۸۶ م.

– فروزانفر، بديع­الزمان، احاديث­مثنوی، مؤسّسه­انتشارات­اميرکبير تهران، چاپ سوّم۱۳۶۱ ش.

– فروزانفر، بديع­الزمان،مآخذ­قصص وتمثيلات­مثنوی، انتشارات­امير­کبير، تهران چاپ سوّم ۱۳۶۲ ش.

– القسيری­النيسابوری، مسلم­بن­الحجّاج، صحيح­مسلم، دارالفکر بيروت، ۱۴۰۳ هـ . ۱۹۸۳ م.  

– مصلّائی­و­مدرّسی، نقدی بر­مثنوی، انتشارات­انصاريان، قم، پائيز ۱۳۷۵ ش.

– همائی­، جلال­الدّين، مولوی­نامه- مولوی چه می گويد؟ چاپخانه­اتحاد، چاپ­دهم، ۱۳۸۵ ش.

 

 

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *