کلام نور
  • طلب‌ العلم‌ فريضة علي‌ كل‌ مسلم‌ فاطلبوا العلم‌ من‌ مظانه‌ واقتبسوه‌ من‌ اهله

  • انا مدينة الحكمة [مدينة العلم] وعلي‌ بن‌ ابي‌ طالب‌ بابها؛ ولن‌ توتي‌ المدينة الا من‌ قبل‌ الباب‌

  • ايها الناس‌ ! اعلموا ان‌ كمال‌ الدين‌ طلب‌ العلم‌ والعمل‌ به‌... والعلم‌ مخزون‌ عند اهله‌ وقد امرتم‌ بطلبه‌ من‌ اهله‌ فاطلبوه‌

  • يا كميل‌ ! لا تاخذ الا عنا تكن‌ منا

  • شرقا وغربا، فلا تجدان‌ علما صحيحا الا شيئا خرج‌ من‌ عندنا اهل‌ البيت

  • في‌ قول‌ الله‌ عز وجل‌: فلينظر الانسان‌ الي‌ طعامه‌ قال‌: قلت‌: ما طعامه‌؟ قال‌: علمه‌ الذي‌ ياخذه‌ عمن‌ ياخذه

  • كل‌ ما لم‌ يخرج‌ من‌ هذا البيت‌ فهو باطل

سماع از منطری دیگر

   رؤوس مطالب

ساختار­شناسی سماع  

مولوی ستاره سماع

سماع رقیب عبادت

دفاع مولوی از سماع

شمس ­تبریزی و سماع

سماع از منظر دیگر

ابن­ عربی و سماع

رواشناسی­ سماع

‍‍‍ درآمد

چنانچه در شماره پیشین گذشت سماع در نظر برخی از صوفیه جایگاه بلندی دارد  و حتی آن را بدون هیچ مستندی از نماز هم برتر می­دانند. در این شماره نیز به تفصیل بیشتری در باره سماع و درویشان بخصوص مولوی پرداخته شده است. عشق و التزام مولوی به خرافه سماع و نیز سخنان ابن­عربی در این­باره و همچنین ریشه­یابی اعتقاد مولوی به سماع در تعالیم صوفیانه شمس­تبریزی از دیگر مطالب این بخش است

کلید واژه­ ها: رسول­ خدا(ص)، امام­ صادق(ع)، امام­ هادی(ع)، ائمّه­ اطهار علیهم­ السلام، همایی، مولوی، شمس­ تبریزی، دیوان­ شمس، سلطان­ ولد، ابن ­عربی، علم­ الدّین­ قیصر، وجد، کولاپس

دلیل‌هایی که طرفداران سماع برای ارزش بخشیدن سماع مطرح کرده بودند، عقیم و ناتمام بود. چنان­که بارها یادآوری گردید، سماع‌گرایان ادّعا می‌کنند، سماع جایگاه بلند دارد و به تعبیر بعضی از آن‌ها، قرب­آفرینی آن به حدّی است که هیچ عبادتی به پایه آن نمی‌رسد[۱] تا آن‌جا که مولوی (به نقل مناقب‌العارفین) و ابوسعید­ابوالخیر (به نقل اسرار­التوحید) آن را همسنگ نماز می‌دانستند![۲]

پیامبر صلَّی ­الله­ عليه­ و ­آله در حـجّـة‌الوداع[أ‌]، می‌فرماید:

«يا اَيُّها النّاس! و الله! ما من شئ يُقرِّبکم اِلی الجَنَّه و يباعدکم عن النّار، اِلّا و قد اَمَرتکم به…».[۳]

یعنی: ای مردم! به خدا سوگند! هیچ چیز [از عوامل تعالی و تقرّب­آور]، که شما را به بهشت نزدیک می­کند، و از آتش [دوزخ] دور نگاه می­دارد، نبوده است مگر آن­که [آن را بیان کرده ­ام] و دستور آن را به شما داده­ ام.

حدیث­های دیگر نیز (با سند­های معتبر وصحیح) در همین زمینه وارد شده است.[۴] کنون این سؤال اساسی مطرح ‌مي‌گردد که اگر آن­چه موافقان سماع در مورد فضائل و مناقب آن، فراوان گفته­اند درست است، پس چرا اسلام، آن را به عنوان یک امر عبادی و تقرّب‌آور مطرح نکرده است؟! چرا پیامبر اسلام و ائمّه­اهل­بیت عليهم­السَّلام خود هرگز اهل سماع نبوده­اند؟ آیا نادیده گرفتن چنین موضوع مهمی که به تعبیر روزبهان­بَقْلي­شیرازی، می­توان با آن، یک روزه راه هزار­سال عبادت را بروید، به معنی دریغ کردن گوهری گرانبها از امّت اسلام در طول تاریخ نیست؟

این که گفته شد، رسم سماع موسیقی و رقص­ مقدس در زمان ظهور اسلام (و مدتی بعد از آن) مطرح نبوده و به همین دلیل در متون دینی سخنی از آن نرفته است، توجیه قابل قبولی نیست. برنامه‌هایی از قبیل سماع در میان ملت‌ها و مکتب‌ها کم و بیش وجود داشته است. در یونان، جشن‌های مذهبی (دیثی رامب) با موسیقی و رقص همراه بوده است[۵] در هند، موسیقی جزء اعمال مذهبی و عبادت برخی اقوام بود[ب‌]. عرب‌های جاهلی نیز – به گفته قرآن- مراسم حج و دعا خود را با کف زدن و سوت کشیدن انجام می‌دادند[ت‌].

بنابراین، با وجود صوفی- عارفان سماع‌گر و با وجود برنامه سماع در عصر امامان (از امام­نهم و دهم به بعد)، بسیار به­جا و شایسته بود که ائمّه عليهم‌السَّلام از نوآوری و ابتکار سماع‌گرایان (در فرض درستی عمل آن‌ها) استقبال می­کردند، در حالی که با مراجعه به منابع حدیثی و تاریخی به یقین در­می‌يابیم که مورد تأیید ائمّه عليهم‌السّلام واقع نگردیده و از آن استقبال ننموده‌اند. در این‌جا، به عنوان نمونه، یک روایت نقل می‌‌شود:

« مقدّس­اردبیلی از شیخ­مفید و از محمد­بن­الحسین نقل می‌کند که گفته است: من و امام­هادی­عليه‌السّلام در مسجد­پیامبر بودیم، سپس عده ای از اصحاب­امام، از جمله ابوهاشم­جعفری که جایگاه خاصّی نزد امام داشت، وارد شدند. بعد از آن گروهی از صوفیّه داخل مسجد شدند و در گوشه‌ای دایره‌وار نشستند و مشغول [ذکر و] گفتن لا­اله­الا­الله شدند. در این حال، امام­هادی فرمود: «به اینها توجه نکنید، آنها هم­پیمانان شیطان و ویران­کنندگان ارکان دین هستند… (تا آن‌جا که می‌فرماید:) ذکر و ورد آن‌ها رقص و دست‌زدن و آواز غنایی است. از آنان پیروی نمی‌کنند مگر سفیهان…»[۶]

     به دلیل سیره زلال امامان عليهم‌السَّلام و به دلیل موضع‌گیری‌های روشن آن‌ها در برابر تصوّف، شیعیان تا قرن‌ها بعد از پیدایش سماع، از نزدیک‌شدن و یا تأیید و توجیه برنامه­هایی چون سماع خودداری کردند، بلکه همواره آن را علامت اختصاصی اهل­سنّت (با گرایش صوفیانه) می‌دانستند تنها بعد از گذشت چندین قرن است که با رخنه تصوّف در شیعه (قرن ششم به بعد) و به تقلید از صوفیان اهل سنّت، سماع نیز به جامعه شیعه – به صورت محدود – راه پیدا می‌کند[ث‌].

 

نگاه سوّم: عناصر سماع

جهت‌گیری آیات و روایات در رابطه با عناصر تشکیل‌دهنده سماع (شعر و موسیقی و رقص)، ما را قانع می­کند که به کارگیری سماع، چون شیوه­ای برای عبادت، امری نامقبول است.

در میان عناصر سماع، چیزی که از همه سالم‌تر و بی‌گفت‌وگو تر است، «شعر» مي‌باشد. امّا اسلام برای شعر، چارچوب و شرایط خاصی (از نظر کمّی و کیفی) قائل است. زیاده‌روی و افراط در شعر و غرق‌شدن در شعر و شاعری مورد پسند و تأیید نیست. چون شعر ماهیّتی احساسی دارد و طبعاً حاکمیّت عقل و اندیشه در زیر فشار احساس و هیجان روحی ضعیف و کمرنگ می­گردد، در روایات محدودیّت‌هایی برای آن قائل شده است.

امام­صادق عليه‌السَّلام فرمود پیامبر صلَّی­الله­عليه­و­آله فرموده است: اگر درون کسی از زَرداب زخم پر شود، بهتر است از این که آن را از شعر لبریز نماید.[ج‌] در روایت دیگر امام­صادق عليه‌السَّلام می­فرماید:

«تکره رواية الشعر للصائم و المحرم و فی الحرم و فی يوم الجمعه و ان يروی بالليل…»:[۷] يعني: شعرخواندن برای شخص روزه‌دار و کسی که در حال اِحرام حج است و در حرم، و در روز جمعه، مکروه است و [همچنین] شعر خواندن در شب [مکروه است] .

موسیقی نيز به عنوان يكي از عناصر سماع، در اسلام به هیچ روی جنبه قداست و عبادیّت ندارد. اسلام با عرضه فرهنگی عمیق، تفکّری به پیروان خود بخشید که موسیقی لهوی و غیرلهوی جاذبه خود را نزد آن‌ها از دست داد. حتی موسیقی رزمی هم، که در جنگهای آن زمان معمول بود و دشمنان اسلام نیز در جبهه خود علیه مسلمانان به کار می­گرفتند، مسلمانان از آن استفاده نمی­کردند.

حرکت موزون بدنی نيز از جمله عناصر سماع مي­باشد. برخی، به قصد توجیه رقص صوفیانه، آن را برآیند «وَجْد» می­دانند. اما این که گفته شد رقص صوفیانه و از روی اضطرار از روی سماع‌گر سر­می­زند، توجیه قابل قبولی نیست. آیا می‌توان پذيرفت همه شرکت‌کنندگان از روی اضطرار و بی‌خودی به حرکت و رقص و وَجْد می­آمدند؟! آیا حرکت موزون بدنی – با همین وصف و ویژگی- در سیره و سنّت پیامبر و امامان عليهم‌السَّلام و تربیت‌شدگان آن‌ها متداول بوده است؟! اگر سماع و وَجْد امری مطلوب و درست بود و نشان عرفان و عروج و روح تلقّی می­شد، دست كم يك مورد از آن در سيره و سنّت پيامبر و امامان يافت مي‌شد.

مولوی و سماع

به هنگام مطالعه و بررسی حیات سماعی مولوی و همچنین شمس­تبریزی، با پدیده‌های شـگفت‌آوری روبرو مـی­شویم که باور کردن آن‌ها تا حدودی مشکل است: سماع در کوچه و بازار، در مدرسه، در میهمانی، در قصر امیران، در جشن عروسی، در تشییع جنازه مردگان و… همچنین ستایش‌های اغراق‌آمیز درباره سماع، که توحید و… است و نوای چنگ، وحی ناطق و قرآن پارسی[ح‌]… است.

بخشی از آن‌ها نه تنها سخنان شطح‌آمیز بر زبان راندند که زندگانی آن‌ها نیز خود،(شطح عملی) بود. احمد­نوری – از صوفیان سده سوم – بر اثر شنیدن شعری از شب تا صبح با پای برهنه در نیزاری (با چوب‌های تیز و برنده) می­دوید در حالی که خون از پایش می­ریخت شعر مذکور را تکرار می­کرد و چند روز بعد بر اثر همین حادثه جان سپرد.[۸]

محیی‌الدین­عربی، درباره توکلِ استاد خود ابومدین­مغربی می­گوید: «استاد ما به طور کلّی دست از کسب و کار کشیده بود و همواره در جای خود می­نشست و منتظر رسیدن روزی از جانب خدا می­شد. وی هر هدیه و کمکی را از هرکس قبول می­کرد».[۹]

بایزید از طلایه‌داران مکتب تصوّف که برخی از او به سلطان­العارفین تعبیر می­کنند، در جواب این پرسش که «چرا شب نماز نمی‌گزاری؟»، می‌گفت: «من گرد ملکوت می­گردم و هر کجا افتاده­ای است، دست او را می­گیرم».[خ‌] همچنین: «بایزید را گفتند: فردای قیامت خلایق تحت لوای [= پرچم] محمّد باشند، گفت: به خداییِ خدای! که لوای محمّد زیادت باشد، که پیغمبران و خلایق در تحت لوای من باشند».[د‌]

مولوی، ستاره سماع

جلال‌الدین­رومی یکی از شخصیّت‌های افراطی و پر حرص در عرصه سماع است. وی در این راه از هر فرصت و موقعیّت برای برپایی بساط سماع استفاده می­کرد: شب[۱۰]، روز، خانه، مدرسه[۱۱]، کوچه، بازار[۱۲]، حمام[۱۳]، بیابان[۱۴]، عروسی، عزا[۱۵]، وقت نماز[۱۶] و… برای او فرق نمی­کرد!

سلطان­ولد – فرزند و شاهد گویای حالات مولوی- وضعیّت مولوی را بعد از فراق شمس­تبریزی چنین به تصویر می‌کشد:

       یک نَفَس بی‌سماع و رقص نبود             روز و شب لحظه­ای نمی­آسود…

سماع در تصوّف سابقه چند صد ساله داشت، اما ملاّی­رومی چنان معرکه­هایی از ساز و آواز و پابازی در قونیه برپا می­کرد که تاریخ صوفی‌گری کمتر به یاد داشت![۱۷]

مولوی در انرژی جنبشی و حرص و ولع سیرنشدنی وی به سماع، از استاد خویش شمس­تبریزی نیز پیشی گرفته بود. گاهی تا یک هفته[۱۸] و یک­ماه[۱۹]، سماع مولوی ادامه می­یافت. آوازه‌خوانی تنها (همراه با رقص)، اشتهای مولوی را سیر نمی­کرد، طبل،[۲۰] نی،[۲۱]دایره به ویژه رباب (شبیه تنبور) باید تا مرغ جان وی در آسمان تصوّف به پرواز در آید. او کشته و مرده رباب[۲۲]بود، برای آن شعر می­گفت و غزل می‌سرایید، تعظیم و تقدیسش می­کرد، با آنان که به رباب بی‌حرمتی می­کردند، ستیزه و تندی می­کرد[۲۳]. چنان در سماع و چرخ و رقص غرق می­شد که گاهی تنها لباس او از بدنش بیرون می‌آمد و وی متوجّه نمی­شد![۲۴] پای بر زمین می­کوبید و نعره­ها می­زد، گاه حسام­الدّین را در آغوش می­کشید و مغازله‌گرانه می­گفت: بیا دین من! بیا ایمان من! بیا جان من! بیا سلطان من![۲۵]

           بزم درویشی باز

بسیاری از مشایخ تصوّف تأکید داشتند، سماع بر عوام حرام است.[۲۶] حتی برخی از آن‌ها، چون «ابی­ السّعود­بغدادی»، تأکید می­کردند که نوصوفی‌ها را در محفل سماع راه ندهند[۲۷] اما محفل سماع و بساط ساز و آواز و رقص مولوی، باز و عام بود[ذ‌].

صاحب مناقب‌العارفین می­نویسد: «روزی علم­الدّین­قیصر [از امیران و ثروتمندان قونیّه] سماعي عظیم بر پا کرده بود و تمامت اُمَـرا و کـُبَـرا و علما و فقرا حاضر بودند. حضرت­مولانا شوری عظیم کرده [و از سر وَجْد و شوریدگی] هر چه پوشیده بود به قوّالان بخشید، و همچنان عریان رقص می­کرد».[۲۸]

سماع، رقیب عبادت و نماز

نماز، رفیع‌ترین قلّه بندگی و پر معنی‌ترین واژه عبادی است. نماز، نور چشم پیامبر و حلقة اتّصال عبد و ربّ است.

سماع از دیدگاه مولوی و گروهی از همفکران وی ، جایگاهی همانند نماز دارد! در مناقب‌العارفین آمده است: «روزی در بندگیِ مولانا رُباب می­زدند و مولانا ذوق‌ها می­کرد. از ناگاه، عزیزی در آمد که نماز دیگر می­گویند. [مولوی] لحظه­ای تن زد و فرمود که: نی، نی! آن ، نماز دیگر، این نماز دیگر، هر دو داعیان حقّند، یکی [= اذان و نماز]، ظاهر را به خدمت می­خواهد و این دیگر [= سماع]، باطن را به محبت و معرفت حق دعوت می­کند».[۲۹]

     سلطان­ولد، فرزند ارشد و پیرو مولوی نیز، در کوششی مقلّدانه سعی می­کند سماع را همسنگ نماز معرفی کند. وی ادّعا می­کند: «انبیاء توّجه و رویکرد به خدا را در قالب نماز به مردم رساندند، اما اولیاي (صوفیه) آن نماز حقیقی را در صورت سماع… به عالمیان رساندند». آیا این، تحمیل سلیقه شخصی بر اسلام و نادیده گرفتن عمدی فرهنگ عبادتی اسلام نیست؟!

     نمونه­ای دیگر از بدل­سازی برای «عبادت»، تشیع جنازه­ها با ساز و آواز و طبل و رباب بود. سلطان­ولد می‌گوید:

شیخ فرمود در جنازه من                 دُهُل آرید و کوس با دف­زن

تا بدانند که اولیای خدا                     شاد خندان روند سوی لقا

این چنین مرگ با سماع خوش است     چون رفیقش نگار خوب کش است[۳۰]

سماع زنانه

     پدیده شگفت‌تری از سماع مولوی برپایی «سماع زنانه» با حضور و توسط مولوی است! در این مراسم (يعني مراسم سماع صوفیانه – زنانه)، مولوی خود ستاره اصلی رقص و وجد عرفانی است و زنان – که برخی از آن‌ها از شاهزادگان و اشراف هستند- بر گرد او پروانه‌وار حلقه می­زنند و بعد از ایراد سخنانی توسّط مولوی، مراسم چرخ و رقص با خوانندگی کنیزکان خواننده و نوازنده درباری آغاز می‌شود و تا نیمه­های شب ادامه می­یابد. اينك متن یکی از گزارش­های «سماع زنانه» مولوی براي آگاهي بيشتر از موضوع درج مي‌شود:

     «از کـُمَّلِ [= بـزرگان] اصحاب مـنقول است که: هـر شب آدینه، مجموعه خواتین اَکابر [= همسران بزرگان] قونیه پیش خاتون [= همسر] امین­الدّین­میکائیل، که نایب خاص سلطان بود، جمع می­آمدند و لابه‌ها[ر‌] می‌کردند که البته [از] حضرت خداوندگار [= مولوی]، [برای برپایی مراسم سماع] دعوت کند. چه، حضرتش را بدان خاتون آخرت، از حد بیرون التفات و عنایت‌ها بود و او را شيخ خواتین می­گفت. و چون آن جماعت [= زنان] جمع شدندی… بعد از نمازعشاء، حضرت مولانا، بی‌زحمت [= بی‌مزاحمت و] تنها و تنها [= به تنهایی] پیش ایشان رفتی و در میانه ایشان [= زنان] نشسته، هَمَشان [= همه آنـها] گرد آن قُطب [= مولوی] حلقه گشتندی و بر او گشتندی… و حضرتش در میان گل و گلاب غرق عرق گشته تا نصف­اللیل به معانی و اسرار و نصایح مشغول شدی. آخرالامر کنیزکان گوینده [= آوازه‌خوان] و دفّافانِ [= دایره‌زنان] نادِر و نای‌زنان [= نی زنان]، از [گروه] زنان، [به خوانندگی و نوازندگی] سرآغاز کردندی و حضرت مولانا به سماع شروع فرمودی و آن جماعت به حالی می­شدند که سر از پا و کلاه از سر ندانستندی…» (مناقب­العارفین، ص۴۹۰). کتاب مولانا­جلال­الدّین نیز این داستان را نقل کرده است. مورد دیگر از سماع زنانه، برپایی سماع در خانه مریده، «نظام­خاتون» است که در همان مدرک آمده است (مناقب­العارفین، ص ۶۰۱).

     البته برپایی سماع با حضور زنان در میان صوفیه، کم و بیش وجود داشته است. علاءالدّوله­سمنانی در «چهل­مجلس» (ص، ۲۵۸) و دیگران اشاره­هایی به این مطلب دارند. در مفتاح­الجنّات آمده است:«… و وقت باشد که مستورات [= زنان] نیز درآرند برخی به نظاره و برخی خود دعوی کنند که ما عین کاریم و مردان و و زنان به هم در یک خانه آیند و خود را محرم یکدیگر دانند…(مقدمه­مفتاح­الجنّات، ص ۴۴)».

     اوردالاحباب از قول یکی از مشایخ تصوّف می­نویسد: « من که ابوطالب­ام، مروان قاضی را دریافتم، او را کنیزکان بودند مُغَنّيَه [= آوازه خوان] که به جهت اهل تصوّف آماده داشته بود، هر وقت اهل تصوف را جمع کردی و سماع دادي.

مولوي و عشق به «سماع» تا پايان عمر

     عشق به سماع تا واپسین لحظات عمر مولوی ادامه یافت و به جای خواندن قرآن در حال احتضار کار به ساز و آواز رسید. یکی از مولوی شناسان[ز‌] می­نویسد: «عشق به سماع هرگز وی را تا پایان عمر ترک نکرد حتی «در روز آخرین» عمر هم، آن گونه که افلاکی از قول حسام­الدّین نقل می­کند، قوّالان [= خوانندگان] در بالین وی به آواز و سماع مشغول بودند».

گستاخی مریدان

مریدان مولوی، به حمایت بی‌دریغ حکمرانان سلجوقی، برخوردهای توهین‌آمیز نسبت به معترضان و منتقدان به سماع داشتند. اخی­احمد، از صوفیان سرشناس و معترض به سماع‌گرایی مولوی، اظهار می‌داشت: من تعداد زیادی (و به تعبیر خودش، یک خروار) کتاب خوانده­ام، ولی اِباحت[س‌] سماع در آن ندیده­ام. یکی از مریدان مولوی به نام علاءالدّین­ثریانوس- که اوّل مسیحی بود در جواب او با تمسخر گفت: شما خروار (خر گونه يا مانند خر) کتاب خوانده­اید؛ از این رو اِباحت سماع را در آن ندیده­اید! خدا را شکر که ما عیسی‌وار خوانده­ایم و به سرّ آن رسیده­ایم![۳۱]

برخی از مریدان مولوی می­گفتند: هرکس می­گوید این سماع حرام است، حرام‌زاده است[ش‌]! حتّی صوفیانی چون محمّد­غزّالی و ابوسرّاج­طوسی که به کارگیری برخی ابزار موسیقی مانند نی، کوبه و… را حرام می­دانند نیز، مشمول این حکم هستند.

بازتاب سماع مولوی در قونیه

برنامه‌های اِفراطی مولوی مخالفت‌هاي وسیعی را از سوی گروه‌های مختلف مردم     برمی‌انگیخت. حتّی شمار بسياري از صوفیان و مشایخ آن‌ها نیز در این جبهه ضدّ سماع حضور داشتند و برخی شعرهای دفاع­آمیز مولوی، نشان‌دهنده حجم وسیع این اعتراض‌ها است.

بديع‌الزّمان­فروزانفر، مولوی‌شناس معاصر، در مورد تغییر موضع مولوی و روی آوردن او به شعر و سماع و موسیقی می‌نویسد: «اهل قونیه و اَکابر زُهّاد و عُلَما هم از تغییر روش مولانا خشمگین شدند».

دانشمند معروف و نویسنده کتاب‌های متعدد (از جمله کتاب مشهور مطالع­الانوار)، قاضی­سراج­الدّين­اُرموی[ص‌]. سیّد­شرف­الدّین، عالم سرشناس قونیه[۳۲]، که مبارزه سخت و پیگیری بر ضدّ مولوی به راه انداخته بود.[۳۳] فرزند تاج­الدّین­وزیر، که معین­الدین پروانه – حاکم قدرتمند روم- قصد داشت او را به سمت قضا منصوب کند.[۳۴] از صوفیان نیز، تعدادی مخالف مولوی بودند که از جمله آن‌ها اخی­احمد از سرشناسان قونیه بود.[۳۵]

واکنش مولوی در برابر اعتراض‌ها

مولوي نوعاً در برابر انتقادات جواب روشن، قانع‌کننده و منطقی نمی‌داد و گاهی به تحقیر و توهین بسنده می‌كرد[ض‌]. وی در گرماگرم سماع می‌چرخید و می­گفت:

سماع گرم کن و خاطر خران کم جو          که جان جان سماعی و رونق ایام[۳۶]

سماع، موسیقی و… در تشیيع جنازه مولوی

عشق مولوی به سماع نه تنها حیات و زندگی وی را با آن پیوند زده بود، بلکه مرگ و تشییع جنازه و مرقد و مدفن وی را نیز عرصه ساز و آواز و رقص ساخته بود! در طول تاریخ، مقبره مولوی همیشه عرصه ساز و آواز و رقص درویشی بوده است. وی در غزل پُرشوری می‌سراید:

اگـر بـر گور من آیـی زیارت               تـو را خـرپـشـتـه‌ام رقصان نماید                         ميا بی دف به گور من بـرادر               کـه در بـزم خـدا غمگین نـشـاید[۳۷]

 

سماع و دیوان­شمس

عمده‌ترین اثر مولوی، یکی کتاب مثنوی است که بیش از بیست و پنج هزار بیت دارد، دومین اثر مولوی، دیوان وي معروف به دیوان­شمس­تبریزی است. این دیوان پر حجم که بخش اصلی آن را غزل تشکیل می‌دهد، بیش از چهل هزار بیت دارد[ط‌]. غرق شدن در شعر و شاعری، آینه دیگری است که ویژگی شخصیّتی مولوی را نشان می‌دهد. غزلیّات مولوی با ترکیبی از وزن‌های شعری آهنگین (رقص آواز)، موسیقی کلمات، مضمون‌هایی پر احساس و تخلی و… خواننده را در زیر امواج شدیدی از عواطف، هیجان و شوریدگی قرار می‌دهد. حرص شدید مولوی به سماع، تنها از طریق این سروده‌های آتشین، ضربی و رقص آور می‌توانست اشباع شود:

باده بده باده بده وز خودمان یاد مده        روز نشاطست و طرب بر منشین داد مده

آمده‌ام مست لقا کشته شمشیر فنا               گر نه چنینم تو مرا هیچ دل شاد مده…

دیوان­شمس، یا جُنگ موسیقی شعر

به گفته برخی صاحب‌نظران، مولوی حدود پنجاه وزن را در دیوان به کار گرفته است.[۳۸] حتّی وزن‌هایی که در عُرف عروضیان و شعرشناسان، اوزان نامطبوع شناخته شده است، مولوی حالت شادی و رقصی به آن‌ها داده است، بدین ترتیب آن‌ها برای شعر مقامی مشابه و هم‌شأن با موسیقی قائل بودند.[۳۹] فروزانفر می‌گوید: «هیچ‌یک از شعرای ما این اندازه نمی‌تواند وَجْد و حال و شور در خواننده ایجاد کند که مولانا کرده است و از این جهت، غزلیّات امتیاز دارد».[۴۰]جلال‌الدّين همایی – از صاحب‌نظران و مولوي­شناسان معاصر – می‌نویسد:« در اکثر غزلیّاتش بحور و اوزانی از قبیل هَزَج و رَجَز به کار رفته است که با حالت رقص و سماع و دف و کف… مناسب است».[۴۱]

موسیقی‌گرایی غزلیات مولوی ناشی از چند عامل است:

  • گرایش عشقی و عاطفی مولوی، این واقعیّتی است که از مباحث گذشته روشن گردیده است.
  • سرایش شعر در حال سماع، وی بسیاری از غزلیات خود را در حال سماع و رقص سروده است. سپهسالار – شاگرد چهل­ساله مولوی- نیز تأکید می‌کند که: «اکثر کلمات طیّبات ایشان، در حالت سُکر بیان آمده است».[۴۲]

سماع از دیدگاه شمس­تبريزي

آن‌کس که مولوی را از مسجد، مدرسه، درس، وعظ، کتاب و خطابه، به عرصه شعر، سماع، ترانه و رقص درویشی کشاند، شمس­تبریزی بود[۴۳] از این رو شناخت دیدگاه شمس در زمینه سماع، ما را در شناخت هر چه بیشتر اندیشه سماع‌گرایانه مولوی کمک می‌کند. شمس­تبریزی بسیاری از صوفیان را به برخی گفته‌ها و مواضعشان، به باد انتقاد می‌گیرد، کسانی چون: محیی‌الدین­ابن­عربی، اوحدالدّین­کرمانی، حلّاج، بایزید، عین‌القضات­همدانی، قشیری و حتی جنید­بغدادی و… را هدف حملات تیز خود قرار می‌دهد، و چلّه­نشینی تصوّف را شدیداً محکوم می‌کند و آن را سنّتی غیر اسلامی می‌شمارد…، لیکن خود دیدگاهی افراطی و تند درباره سماع دارد. وی ادّعا می‌کند که سماع برای اهل حال، فریضه و واجب و حیات‌بخش است[۴۴] البته جای این پرسش است که چگونه اسلام با داشتن فرهنگ غنی عبادتی اصلاً اعتنایی به آن ننموده است، بلکه موضعی منفی در برابر آن گرفته است؟! شمس­تبریزی دلیل روشنی برای ادّعای مکرر خود نیاورده است. وی موسیقی را تا حدّ وحی ناطق پاک و نوای چَنگ را تا حد قرآن پارسی بالا می‌برد[۴۵] شمس­تبریزی ادّعا می‌کند که سماع مولوی (و امثال او) آن‌قدر پُر برکت و سازنده است که اگر مریدان مولوی ترک وظایف شرعی کنند و خود را به انواع گناهان آلوده سازند، «سماع و رقص درویشی مولوی» آن‌ها را از غضب و عذاب نجات خواهد داد!

سؤالی چند از مولوی و شمس و…

مولوی می‌سراید:

پس غذای عاشقان آمد سماع                          تا در و باشد خیال اجتماع

و:

هر که او را سماع مست نکرد                    منکرش دان اگر چه کرد اقرار[۴۶]

سری­سقطی – از مشایخ کهن صوفیه- می‌گوید: قلوب اهل محبت در وقت سماع، در طرب آید[۴۷].

و امّا در مورد جنبه دیگر سماع، یعنی رفع ملالت و خستگی ناشی از ریاضت (که آن هم در واقع، ریشه در شورانگیزی و حال‌آوری سماع دارد)، در شرح تعرّف آمده است: «متقدّمان [از صوفیّه] نفس را بسیار قهر کردند و چندان ریاضت دادند که از کار فرو ماند و برای تقویت نفس، چیزی طلب کردند و دو بیتی سماع می­کردند…»[۴۸] خواجه­انصاری: «بنده، سماع کند تا وقت وی خوش گردد».[۴۹]

موارد نقض سماع

جمال‌گرایی (شاهد بازی): یکی از عواملی که به گفته برخی از صوفیان صفای باطن و وجد و حال و عشق می‌آفریند، تماشای صورت‌های زیبا (شاهد بازی) است. البتّه آن کس که از نغمه نی، تسبیح حق می‌شنود[۵۰]و از رقص و پای‌بازی، به عرش خدا و بزم فرشتگان[۵۱] می‌رسد، باید از حُسن رُخ خوبان[ظ‌] (که همه مایه ناز است)، به حقیقت، که در بند مجاز است[۵۲] برسد. عبدالرّحمن­جامی می‌سراید:

خـوبـــــی روی و خــوبـی آواز                 می­برد هر یک به تنهایی دل

چون شود هر دو جمع در یک جا               کار صاحبدلان شود مشکل

از این رو برخی از سماع‌گرایان و برنامه‌پردازان سماع (روزبهان­شیرازی) گفته‌اند: قوّال و خواننده – در مجلس سماع- باید زیبا و خوش صورت باشد.[۵۳]

یاد است سماعی که در او شاهد نیست       خاکش بر سر هر که نه شاهد باز است[ع‌]

مولوی در مورد اوحدالدّین­کرمانی که روش عشقی و شاهد بازی او معروف است، با اشاره به شیوه ناپسند وی، می‌گوید: «شیخ­اوحدالدّین، در عالم میراث بد گذاشت…».[۵۴] امّا آیا اوحدالدّین حق ندارد متقابلاً از مولوی سؤال کند: آیا برپایی سماع ساز و آواز و رقص در تشییع جنازه اموات – به جای تلاوت قرآن، ذکر و دعا – میراث پسندیده و اسلامی بود که توسّط مولوی در عالم گذاشته شد؟!

شمس­تبریزی به دیدار اوحدالدّین­کرمانی و وضع و حال او را جویا شد، از او می‌پرسد: در چیستی؟ اوحدالدین در پاسخ می‌گوید: «ماه را در تشت تماشا می‌کنم!» (یعنی جلوه­ حق را در جمال خوب‌رویان می‌بینم)، شمس از روی طعنه و اعتراض به وی می‌گوید: «اگر بر گردن دُمبل نداری، چرا در آسمانش نمی‌بینی؟!»[۵۵]

اعتراض شمس به کرمانی نیز درست و بجاست. امّا آیا کرمانی حق ندارد به سوی شمس برگردد و از او بپرسد: تو از ساز و آواز و موسیقی چه می­طلبی؟ قاعدتاً شمس در پاسخ مدّعی می‌شود: از نوای موسیقی، وحی ناطق پاک می‌شنوم، آیا اوحدالدّین حق ندارد متقابلاً (چون شمس به طعنه) بگوید: «اگر ریگ در کفش نداری، چرا قرآنش نمی‌شنوی؟!»[غ‌]

در واقع، اگر ما محور سلوک و عرفان را تصوّف مستانه قرار بدهیم و شوق عابدانه را نادیده بینگاریم و نظام عبادتی – سلوکی اسلام را (به بهانه­های گوناگون)، کمرنگ و خنثی کنیم، نه تنها سماع، که شاهد بازی و مواد مخدّر و حتی مسکرات نیز در این قاموس جایی خواهد داشت (چنان که همه این‌ها کم و بیش در میان صوفیّه وجود داشته است)[ف‌].

متأسّفانه تاریخ تصوّف از اواخر سده سوم با پدیده انحرافی جمال‌پرستی کم و بیش همراه بوده است. سعدی می‌سراید:

گروهـی نـشینند با خـوش پسر                    کـه پـاکبـازیـم و صـاحـب نـظـر

ز مـن پُـرس فــرسـوده روزگـار               کـه بر سفره حسرت خورد روزگار

سر گاو عصّار از آن در کَـهْ است             که از كُنجدش ریسمان کوتَهْ است[۵۶]

آن کس که جلوه حق را کوته‌نظرانه تنها در روی شاهدان و خوب‌رویان جست و جو می‌کند، نه تنها عارف نیست که کج فکر است در غل و زنجیر ظاهر و دام شیطانی صورت گرفتار شده است[ق‌].

صوفیان مخالف سماع

ابن­عربی، در موارد مختلف از کتاب‌ها و رساله‌های خود موضع سماع را مطرح کرده است و در بسیاری از موارد موضع شدیدی در برابر آن گرفته است. در کتاب فتوحات­مکّیّه و همچنین، در رساله­روح­القدس[۵۷] و رساله­شاهد[۵۸] نیز مطرح کرده است. به طور کلی عقیده ابن‌عربی در باب سماع این است که آن‌چه به عنوان سماع در میان صوفی متداول است، پدیده‌ای «ضد عرفان» و ناسازگار با مقام و روح عرفان است. سلوک و عرفان و شناخت حق، وقار و طمأنینه و مانند آن می‌آورد، نه جست و خیز و پای بازی و رفتار سبک! به عقیده وی، انفعال و شور و حالی که بر اثر شنیدن نغمه ها و آوازها پدید می‌آمد ریشه نفسانی دارد و این «خود طبیعی» و نفسانی است که به ابتهاج و جست و خیز در می‌آید، نه «خود معنوی» و الاهی (از این رو برخی حیوانات نیز دارای این حس هستند). بنابراین، علاقه و دلبستگی به سماع نشانه کاستی، نقص و «نفس گرایی» سالک و ناشی از انگیزه­های غیر الاهی و به گونه­ای وسوسه شیطان است. این سماع طبیعی (= نفسانی) است که انسان را به حرکت و جست و خیز وا می­آورد! وی تصریح می­کند: «حرکت دوْری و هیمان[ك‌] و تَخَبُّط[ل‌] کار دیوانگان است».[۵۹]

ابن­عربي در فتوحات به درستی این نکته را خاطر نشان می­کند که: هیچ شنیده نشده است پیامبران به هنگام نزول وحی جست و خیز و اعمالی از این قبیل انجام دهند[م‌].

صاحب فتوحات با اشاره به این­که قرائت قرآن برای آن­ها چندان لذت­بخش و شور آفرین نیست، لیکن شعر و آواز، آن­ها را به شور و هیجان می­آورد به گونه­ای که به ساعت­ها رقاصی می­پردازند… می­گوید: بعد از مراسم پر هیاهوی سماع، به یکدیگر به خاطر اعمال خود تهنیت می­گوییم، در حالی که فرشتگان و ملأاعلی به ما، به خاطر از دست دادن دین و عقل خود تسلیت می­گویند!

وي در رساله­شاهد[۶۰] نیز نظر خود را به صورت خلاصه و صریح چنین بیان می­کند: «رقص و پایکوبی لایق حضرت حق نیست؛ شهود حق متوقّف بر هیبت است و هیبت موجب سکون و آرامش انسان می­شود، نه حرکت و جنبش. حرکت، برکت مادی می­آورد و سکون، برکت الاهی». وی در ادامه تأکید می­کند: «هر کس (در سماع) حرکت و جست و خیز کند و مدّعی شود که: خدا را شهود کردم و خدا من را به خودم نمود، پس او دروغ­گو است!»[ن‌]

ابن­عربی در کتاب معرفة­النفس می­نويسد: «هر یک از مشایخ که به سماع گرایش داشته­اند و در محفل سماع شرکت می­کرده­اند، از دو حال خارج نیست: یا پيش از رسیدن به مرحله کمال و تمکین دست به این کار می­زده­اند، که در این صورت از دیدگاه ما سماع بر آن­ها حرام بوده است، یا آن­که بعد از وصول به کمال در محفل سماع حضور می­یافته­اند. چنین افرادی در حال سماع (فقط) از مرتبه عرفانی خود تنزل کرده­اند و انگیزه و عامل اصلی آن التذاذ و کامیابی نفسانی بوده است. وی در عین حال خاطر نشان می­کند که این توجیه در صورتی است که کم و گهگاه در محل سماع حاضر می­شدند، اما اگر زیاد به سماع گوش می­داده­اند – هر چند از مشایخ و کاملین بوده­اند- پس بدانند که از جانب خدا مطرود شده­اند و دلبستگی و مداومت آن­ها بر سماع در واقع عقوبتی است که خدا به خاطر گناهی که انجام داده­اند در حقّ آن­ها روا داشته است. چنین فردی، شور و حالی که در وقت سماع پیدا می­کند، در غیر وقت سماع به او دست نمی­دهد! باید این فرد به حال خود گریه کند و در نفس خویش به مطالعه و جست و جو بپردازد، تا گناهی را که باعث گرایش وی به سماع شده است، بیابد و از آن توبه کند». ابن­عربی کلام خود را با این دعا خاتمه می­بخشد: «خدا ما و شما را از کسانی که گوش شنوا برای سماع دارند، قرار ندهاد».[۶۱] بهاءالدین نقشبندي در مورد سماع می­گوید: «در طریقه ما سماع نیست».[۶۲] سنایی اشعاری در نکوهش « سماع بارگی» دارد:

   مجلس روح جای بی­گوشی است             اندر آن­جا سماع خاموشی است

               طبـع را از غـنـا مـگـردان شـاد               کـه غـنـا جز زنــا نـیـارد یـاد[۶۳]

     یکی دیگر از مخالفان سماع که معاصر سنایی است و در عصر خود از موقعیّت و نفوذ قابل توجّهی برخوردار بوده و جامی از او به بزرگی یاد می­کند، احمد­جام است. وی بی­پروا در برابر این موج سابقه­دار می­ایستد و بر این سنّت نادرست صوفیان می­تازد و آن را انحراف و حرکتی ضد دیني معرّفی می­کند. به ویژه بر این نکته تأکید می­کند که سماع، اثر و نشانه­ای در سنّت و سیرت پیامبر صلَّی­الله­عليه­و­آله ندارد و آن­چه اسلام و پیامبر به عنوان برنامه عبادت و تقرّب به حق معرّفی کرده است اموری چون: ذکر، دعا، قرائت قرآن و مانند آن است. او می­گوید: «پس ای ناجوانمردان بی­دیانت! زُلف و خال و سیم بَر[ه‌] و بادام چشم و لاله رُخ، بر [= در] راه خدای چه ماند؟! … مکنید ای مسلمانان! و بدانید که دزدان، دین خدا را زیر و زبر کردند و این قوم مُداهنان [= سازشکاران] با ایشان یار گشتند تا دین و کار دین را مشوّش کنند!»[۶۴]

شماری از صوفیان که خود نیز از اهل سماع بوده­اند ولی موضعی معتدل و میانه دارند و با اوحدالدین­کرمانی، شمس­تبریزی، مولوی و… موافق نیستند.

مستملی­بخاری (د.۴۳۴) در شرح­تعرّف تصریح می­کند که سماع، نیاز و غذای ضعیفان و ناتوانان است، وارستگان و کاملان، خود در مشاهده حق مستغرق هستند و هرگز نیازمند چیزهایی مانند سماع نیستند.

هجویری یکی از مشایخ تصوّف و از نویسندگان کهن آن­ها است. وی در کتاب کشف­المحجوب، که یکی از قدیمی­ترین منابع فارسی در زمینه تصوّف است، بر این مطلب که سماع شایسته عرفان و کاملان نیست، تأکید می­ورزد.

آخرین دفاع

تنوّع راه سلوک (تنوّع مطلق، تنوّع معین)، در منطق سلوک، آن­چه که هدف و غایت اصلی سالک و رهرو است و برای رسیدن به آن تمام همّت و تلاش خود را به پای آن می­ریزد، شکستن نفس و رهایی از خویش و به دنبال آن پیوستن و استغراق در حق است؛ بنابر این عقیده، چگونگی وسیله و راه چندان مهم نیست، بلکه انگیزه و هدف رهرو اهمّيت دارد[و‌].

صاحب­ اورادالاحباب در باب اختلاف­المسالک می­نويسد: «راه­ها بسیار و مختلف است اما مقصد و مقصود یکی است و اختلاف و طرق سبب اختلاف احوال و مقامات سالکان است… طایفه­ای سلوک طریق عبادت می­کنند… طایفه­ای سلوک طریق ریاضت و…». سلطان­ولد در مورد سماع می­گوید: « برای کسی که از هوا و هوس رسته، هر چیز که ایجاد کند و قرب آورد، اولی آن است که آن ورزد».[۶۵]

سلوک سالکان می­تواند در چارچوب معیّنی تنوّع داشته باشد، امّا این که راه سلوک را حتّی فراتر از ادیان و شرایع الاهی بدانیم، یک انحراف و در واقع سخنی ضدّ سلوک است. سنّت الاهی در آفرینش، بر اساس علل، اسباب و ضوابط است. هر پدیده­ای، علّت خاصّ خود را دارد و هر علّتی، معلول ویژه خود را. همان­طور که در قلمرو ماده، اتّفاق و بی­علّتی معنا و مورد ندارد، در امور معنوی نیز نظام علّی و معلولی و ضوابط حکمفرما است.

بر اساس همان رابطه علّی و معلولی، رسیدن به قُرب الاهی، که هدف و غایت اصلی است، راه و ابزار و وسایل خاص خود را می­طلبد. بنابراین، تنها هدف درست داشتن، برای رسیدن به مقصد کافی نیست، بلکه بینشی ابزار­شناس باید تا به خواست و کمک خدا به مطلوب رسید و به جای کعبه، سر از ترکستان در نیاورد. در اسلام بدعت مورد لعن و نفرین خدا و پیامبر صلَّی­الله­عليه­و­آله و اولیاي خدا واقع شده است. امام­صادق عليه­السَّلام ، آن هنگام که به یکی از اصحاب خاص خود به نام عبدالله­بن­سنان دعایی را تعلیم می­داد و می­فرمود: بگو «يا الله يا رحمن يا رحيم، يا مُقلِّبَ­القُلوب، ثبِّت قَلبی عَلی دِينِک» عبدالله­سنان به جای این که بگوید: «يا مقلِّبَ الْقُلوب» گفت: «يا مقلبَّ القلوب و الأبصار…»، در این هنگام امام عليه­السَّلام فرمود: «هر چند خدا مُقَلِّبَ الْقُلوُبِ وَ الأبْصَار است، ولی همان­طور که من گفتم دعا را بخوان»[۶۶] (یعنی بگو: «يا مُقَلِّبَ الْقُلوُبِ» بدون اضافه کردن کلمه «الأبْصَار»).

حال که روشن شد اعمال ظاهری رابطه­ای عمیق و اساسی با امور معنوی دارد، طبعاً کسی شایستگی شناخت ابزار و طریق صحیح را دارد که بر اسرار و رموز آفرینش و ابعاد پیچیده، گسترده و تو در توی آدمي آگاه باشد. چنین آگاهی و معرفت وسیع، تنها در انحصار ذات اقدس­الاهی است که: « ألاَ يَعلَمُ مَن خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطيفُ الْخَبيرُ»[۶۷] آیا آن کس که [جهان] را آفرید، [اسرار] آن را نمی­داند؟! در حالی­که او لطیف و آگاه است و کسانی که به خواست الاهی بر اسرار و رموز آگاهی دارند که: « ولا يظهر علی غيبه احداً إلاَّ مَنِ ارتَضَی من رَسوُل»[۶۸] و [خدا] کسی را بر غیب خود مشرف نمی­گرداند، مگر کسانی که مورد رضایت و پسند [حق] هستند، از فرستاده­ای (اهل­بیت­عصمت­و­طهارت).

ممکن است گفته شود: سالک در طی منازل و مقامات معنوی به مرحله­ای می­رسد که احکام شرعی بر او آشکار می­گردد. بنابراین نظریّه، صوفیانِ کامل می­توانند بر حقایق و امور باطنی و پنهانی واقف شوند و ابزار، عوامل و راه­های رسیدن به حق را بدون شک و تردید و بدون دخالت وَهْم و خیال و تصرّف شیطان بشناسند و به دیگران معرّفی کنند. مولوی با اشاره به فناي سالک، ادّعا می­کند که سخن صوفيی چون بایزید در واقع سخن خداست و همانند پیامبران به او وحی شده است:

کان دعای شیخ نی چون هر دعاست                 فانی است و گفتِ او گفتِ خداست

بنابراین نظریّه، سماع چون از طرف بسیاری صوفیان به عنوان ابزار پر قدرت تعالی روح معرّفی شده است و آن­ها کسانی هستند که بر غیب و امور باطنی شهود و اطّلاع دارند، سخن آن­ها درست و در حق دیگران حجّت است! ابن­عربی در موارد متعدّدی از آثار خود، از جمله در رسالة­الانوار و همچنین در نامه خود به عالم، متكلّم و مفسّر معاصرش فخرالدّين­رازی، بر همین نکته تأکید کرده است. وی می­گوید: «صوفیانِ کامل، علوم و معارف خود را مستقیم از خدا دریافت می­کنند».

     کسانی چون داود­قیصری[۶۹]و مؤیّدالدّین­جندی در شرح خود بر فصوص، تصریح می­کنند که ابن­عربی بدون تردید معصوم و منزّه از هرگونه گناه، خطا و اشتباه (حتّی اشتباه سَهْوی) بوده است[۷۰] آمار مکاشفه­هایی که در نادرست بودن آن شکی نیست، به اندازه­ای است که بازگویی آن­ها خود کتاب مفصلی می­طلبد.

قهرمانان مکاشفه در تاریخ تصوّف، نظیر: جنید­بغدادی، عبدالقادر­گیلانی، محیی الدّین­عربی و… کشف و شهودهای واضح­البطلان و غیر قابل باوری را ارائه داده­اند که ادّعای «غیب‌دانی» آن­ها را زیر سؤال می­برد.[ي‌] با وجود این نوع مکاشفه­ها چگونه می­توان باور کرد که با طی منازل و مقامات، آن­چنان که مطرح کرده و جدول­بندی کرده­اند، به مرحله­ای می­توان رسید که باطن و ریشه تمام احکام و معارف اسلام بر سالک آشکار گردد و برای توجیه و تأیید و ارزشمندی سماع بر آن اعتماد کرد؟! به علاوه موضوع سماع نیز مخالفانی سرسخت در میان صوفیان دارد و چنان که اشاره شد برخی به استناد کشف و شهود خود، آن را ضد عرفان و شیطانی و انحرافی قلمداد کرده­اند.

سماع ریشه غیر اسلامی دارد و نمونه­هایی از آن را در برخی ادیان و مکاتب مشاهده می­کنیم. قرآن در مورد عرب­های جاهلی و برنامه­های دینی آن­ها می­فرماید: «وَ مَا کَانَ صَلاَتـُهُمْ عِنْدَالْبَيْتِ إلاَّ مُکَاءً وَ تَصْدِيَة فَذوُقوُا الْعَذَابَ بِمَاکُنْتُمْ تَکْفُروُنَ»[۷۱] یعنی: نماز آن­ها نزد خانه [خدا] جز دست زدن و صفیر [= سوت، صدا و…] نبود؛ پس بچشید عذاب را به سبب آن­چه کفر می­ورزیدید.

در عهد­عتیق (در کتاب اول تاریخ ایّام، باب سیزدهم) با اشاره به انتقال تابوت خدا از قریه یعاریم، توسط داوود و بنی­اسرائیل به شهر داوود، آمده است: «داوود و تمامی بنی­اسرائیل با سرود و برط و عود و دف و سنج و کُرنا، به قوّت تمام به حضور خدا وجد می­نمودند.[۷۲] در باب پانزدهم (از همین کتاب) می­گوید: «چون تابوت عهد خدا وارد شهر داود می­شد، میکال دختر شاؤل، از پنجره نگریست و داود پادشاه را دید که رقص و وجد می­نماید»[۷۳] در باب بیست و پنجم نيز می­گوید: «داوود و سرداران لشکر، بعضی از پسران آساف و همایون و یدوتون را، به جهت خدمت جدا ساختند تا با بربط و عود و سنج، نبوّت نمایند».[۷۴]

برخی از آيین­های هندی نیز کم و بیش با رقص و آواز سروکار دارند؛ به طوری که اوهلی می­نویسد: هندی­ها، شیوا [یکی از خدایان] را مظهر نظام کوسمیک می­دانند که با رقص و آواز، این نظام را ارائه می­دهد و خدایان دیگر نیز با رقص و آواز رابطه نزدیک داشته­اند.[۷۵] رقص بهاراتانا در اَزمنه قدیم، در هنر پرستش در معابد هند جنوبی اجرا می­شده… و تا امروز مانده است. این رقص، پر نشاط و پر جذبه و آهنگین است.[۷۶]

یکی از الهه­های مردم یونان آپولو بود که هم خدای موسیقی و هم خدای طبّ بود.[۷۷] ویلوبی درباره آیین دیونیزوس در یونان می­نویسد: «رقص مقدّس به افتخار دیونیزوس معمولاً شب و در نور مشعل­ها انجام می­شد. پایکوبی، شبیه رقص دراویش، در نوای موسیقی خاصّ تحریک‌کننده­ای آغاز و کم کم به حال و خَلْسه و جَذْبه دچار می­شدند… همه این شرکت­کنندگان تصوّر می­کردند با اجرای این آداب خدا را در وجود خود خواهند یافت».[۷۸]دیثی­رامب یا رقص جهنده، مراسم آواز و رقص شوریده و دیوانه­واری است که در جشنواره مذهبی یونانیان کهن به افتخار دیونوس خدا برگزار می­شده است.[۷۹] برخی حکمای یونان – به ویژه افلاطون- به موسیقی و شعر صبغه تربیتی و عرفانی داده­اند. افلاطون معتقد بوده است که نغمه­های موزون، یادگار دوران خوش گذشته است و انسان را به یاد عالم ملکوت می­اندازد.

مردم ایران باستان نیز در نیایش و مناجات، به میترای سه­گانه توجّه داشتند… و با رقص­هایی که از حرکات سالانه و روزانه آفتاب بود جشن مقدس را به انتها             می­رسانیدند.[۸۰]

خرافات و موهومات در فرهنگ و ادیان مردمان بدوی فراوان است. از جمله در میان قبایل نیمه وحشی استرالیا، آفریقا، آمریکا (آلاسکا) و… نمونه­هایی از رقص و موسیقی، که به آن جنبه دینی بخشیده­اند، فراوان به چشم می­خورد[۸۱] گفته می­شود: در میان اسکیموهای آلاسکا، رقص خاصی وجود دارد که در این رقص، رقّاصان با شور و هیجان بسیار به سرعت می­رقصند. در نتیجه رقّاصان به وجد و شور آمده و به خلسه یا حالاتی شبیه به هیپنوتیزم فرو می­روند.[۸۲]

روان­شناسی سماع

باید دید از نظر روان­شناختی آن­چه صوفی را شیفته و فریفته سماع کرده، چیست؟ سماع آمیزه­ای از شعر، آواز، موسیقی، رقص(خاص) است که با عواطف انسان سروکار دارد. وجود احساس، عاطفه، ذوق و قریحه در آدمی هرگز نشانه نقص و ضعف وی نیست. احساس و عاطفه، انواع و مظاهر گوناگون دارد: دوستی، دشمنی، هیجان، نگرانی، ترس و… نمونه­هایی از آن هستند، که هر کدام به جای خود نیکو است[أ‌أ‌]. اما مطلبی که در رابطه با بُعد احساس و عاطفه بسیار اهمیت دارد و شرط سودمندی و کمال­آفرینی آن مي­شود، دو چیز است:

-­ هدفی که هنر در راه آن به کار گرفته می­شود.

-­ میزان و درجه تحریک احساس (همچنین نوع محرک).

تشدید و تهییج عواطف، بدون رعایت اعتدال و ظوابط، نه تنها سودمند و تکامل آفرین نیست که ممکن است گمراه­کننده – حتّی در قلمرو سلوک- نیز باشد. بسیاری از نیروها و ظرفیّت­های آدمي بر اثر تحریک و تهییج احساس افزایش می­یابد، امّا همه این­ها باید تحت مدیریّت عقل و با رعایت شرایط و ضوابط صورت گیرد. یکی از پیامدهای زیان­بار تحریک اِفراطی احساس، تضعیف کارایی و داوری عقل است. زیرا تحریک شدید احساس به وسیله عواملی چون سماع آفاتی در پی دارد که ممکن است حتّی سالک را به لغزش و انحراف بکشاند. حتّی تلقین­پذیری و توهّم، دو اثر از پیامدهای متعدّد سماع است. خلأ عقل راه را بر خرافات و انحرافات فکر باز مي­کند. اسلام هر عاملی که فعالیّت و حضور عقل را ضعیف و کمرنگ کند، نادرست و مردود می­داند، خواه از جمله عوامل مستی­آور باشد، یا از جمله موادّ مخدر و یا عوامل هنری. با نگاهی به آیات و روایات، جایگاه قدسی و رفیع عقل به وضوح مشاهده می­شود.

     اشتباهات بسياری که در سخنان و مکاشفه­های صوفیان دیده می­شود، نتیجه       بی­اعتنایی به عقل و محروم ساختن خود از رهنمودهای آن می­باشد. عارف ممکن است به مرحله­ای برسد که دست عقل از آن کوتاه باشد، امّا هرگز نباید دریافت­های وی با معرف روشن اخلاقی متضاد و متناقض باشد. برای رسیدن به قضاوتی درست باید با بررسی انواع مراسم سماع و شناخت پیامدها و آثار روانی آن به ارزیابی و داوری نشست. نوشته­های متعدّدی نیز به همین موضوع پرداخته­اند، که از جمله آن­ها کتاب روح­های تسخیر شده، تألیف دکتر­ویلیام­سارجنت است.

صاحب اورادالاحباب می­نویسد: «هر عنصری را در سماع حَظّی است که به هر نوعی در مرد تصرّف می­کند: گاهی به گریه، گاهی به فریاد، و گاهی در دست زدن، و گاهی در رقص، و گاهی بی­هوشی آرَد».[۸۳] هجويري نيز در کشف المحجوب، پیامدهای سماع و وجد را گونه­گون معرّفی می­کند: «یا زفیر یا نفیر، و یا انین یا حنین، و یا عیش و یا طپش…».

پیآمدهای سماع صوفی – به استناد سخنان خود آن­ها- می­توان به طور خلاصه این چنین بیان کرد: حالت سبکی و سرخوشی، گریه، خنده، فریاد، سخنان و صداهای غیر متعارف (به تعبیر مناقب­الصوفیه: زبان در ولوله آید)، رفتار و حرکت­های نامتعادل[ب‌ب‌] (لباس دریدن، تلوتلو خوردن و به تعبیر برخی از آن­ها، اضطراب)، جمود عضلانی ( و به تعبیر مؤلّف الانسان­الکامل: کژی اعضاء) و غش و بیهوشی.[ت‌ت‌]

مراسم سماع در غیر مسلمانان نیز همین پيآمدها را در پی دارد. مؤلّف کتاب الفبای­هیپنوتیزم می­نویسد: « مراسم [خلسه و نشئه] آفریقایی، اصولاً با رقصیدن، طبل زدن و سرود خواندن آغاز می­شود».

     دکتر­سارجنت، در گزارشی از مراسم قبیله­ای در کشور کنیا می­نویسد: «در کنیا ما شاهد برگزاری مراسمی بودیم که هدف آن خارج کردن نوعی از ارواح به نام په­پو از بدن بود. در یکی از مراسم قبیله­ای گروه زیادی از طبّال­ها دیوانه­وار به نواختن آهنگ­های رقص مشغول بودند و مراسم رقص هم بسیار تند و خسته کننده بود. و بالاخره در مرحله کولاپس به زمین افتاند».[۸۴]

آیین ماکومبا در برزیل طرفداران و پیروان زیادی دارد. در این تشریفات مجموعه طبل­ها و انبوه زنان و مردانی که در حلقه­هایی می­رقصیدند، چشمگیر بود. و کم کم شمار بسياري از افراد، به اصطلاح، کالبدشان توسط خدایان زن و مرد تسخیر شده یا تصرّف می­شد. در جریان این مراسم تقریباً تمام افراد به حالت خلسه فرو رفتند و بالاخره به حالت کولاپس به زمین افتادند.[۸۵]

نویسنده، مراسم متعددی از مسیحیان در آمریکای مرکزی و جنوبی (ترینیداد، جامائیکا، هائیتی و…) نقل می­کند. در این مراسم با به صدا در آمدن طبل­ها، افراد شروع به انجام رقص کردند. « در میان سرخ­پوستان جلگه نشین، رقصی موسوم به رقص خورشید متداول است که شباهت زیادی به اعمال صوفیان ایران دارد».[۸۶]

در کشو هند نیز، برنامه موسیقی، سرود و رقص برای رسیدن به حالت عروج روحی و وحدت با خدا، یا خدایان در معابد اجرا می­شده است.[۸۷]

پیآمد فیزیولوژیک سماع عبارت است از: حرکت­های نامتعادل (تلوتلو خوردن، به زمین افتادن و…)، افعال ناهنجار (لباس دریدن، چنگ زدن، فریاد و نعره کشیدن و…)، ارزش و رعشه، جمود عضلانی (کاتالپتیک)، گریه و خنده و… .

برخي از عوارض روانی «سماع» عبارت است از: تلقین­پذیری، تخیّل و توهّم. نتایج و پیامدهای سماع منحصر به فرقه­ها و گروه­هایی که دارای آیین و اعتقاد خاصّی هستند، نیست[ث‌ث‌]؛ بل حتّی کسانی که چندان اعتقاد و پایبندی به مذهبی ندارند و اصولاً برنامه آن­ها، برنامه دینی و مذهبی نیست، نیز ممکن است دچار برخی از این عوارض بشوند. شايد از همین رو است که «لوتر» گفته است: « موسیقی، در تخدیر اعصاب [گاه] از مواد مخدّر هم قوی­تر است».[۸۸]

آن­چه اهل سماع به عنوان دستاوردها و برکات عرفانی اين پديده برشمرده­اند، بیشتر بازتاب‌های سایکولوژیک موسیقی و مانند آن است. اگر حالت «وَجْد­» و بی­خودی ناشی از فهم و درک و شهود است، پس چرا سماعیان در غیر وقت سماع به این حالت نمی­رسند، مؤیّد آن این است که فرقه­ها افکاری انحرافی و شرک­آلود و حتّی با فرهنگی وحشی همین حالت­ها و عوارضی که صوفیان از خود بروز می­دهند، آن­ها نیز در سماع خود تجربه و لمس می­کنند.

این که صوفیان سماع­گر بر روی مهارت نوازنده و خواننده تأکید کرده­اند (و حتّی برخی از آن­ها چون مولوی خوانندگان و نوازندگان حرفه­ای استخدام می­کرده­اند)، و هم مشرکان آفریقا و آمریکا حسّاسیّت خاصی روی طَبّالان و دایره­زنان نشان داده­اند، آیا حکایت از نقش «روانی» موسیقی (با قطع نظر از انديشه­ها و آراي آن­ها) ندارد؟

خاصیّت برون­فکنی فشارهای روحی به وسیله وَجْد، خَلْسه و هیپنوتیزم، واقعیّتي است که از سوي برخی صاحب­­نظران و متخصّصان مورد تأييد قرار گرفته است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[أ‌] – شیعه و سنی این خطبه را نقل کرده‌اند.

-[ب‌] داستان «کریشنا» و نی نواختن او در کتاب «ادیان و­مکتبهای­فلسفی­هند» (۲۷۰ تا ۲۷۴) آمده است.

-[ت‌] وَ ما کانَ دُعائَهُم عِندَ البَيتِ اِلّامُکاءاً وَ تَصديه فَذوقوا العَذابَ بِما کُنتُم تَکفُرون.

-[ث‌] این در حالی است که دانشمندان شیعه بسیاری از روشها و مطالبی که درست و صحیح تشخیص می­داده اند و در راستای تعالیم اهل­بیت قرار می گرفت، از اهل­سنت اقتباس کرده­اند، نظیر برخی مباحث کلامی، اصولی، ادبی و… هر چند علمای­شیعه خود بنیانگذار بسیاری از علوم اسلامی بوده­اند. برای توضیح بیشتر به کتاب «تأسیس­الشیعه­الکرام لعلوم­الاسلام» مراجعه شود.

-[ج‌] عن محمد­بن­مروان قال: کنت قاعداً عند ابی­عبد الله –عليهم­السلام- انا و معروف­بن­خرّبوذ و کان ینشدنی الشعر و انشد و یسألنی و اسأله، و ابوعبدالله یسمع. فقال ابوعبدالله –عليه­السّلام- : اِنَّ رسول الله صلی­الله عليه­و­آله- قال: لئن یمتلیء جوف الرجل قیحاً خیر له من ان تملیء شعرا. فقال معروف: انّما یعنی بذلک یقول الشعر، فقال: ویلک! او، ویحک! قد قال ذلک رسول­الله صلی­الله عليه و آله (وسائل­الشیعه، کتاب­الصلاة، ابواب صلاة­جمعه، باب ۵۱، حدیث ۳).

[ح‌] – تعبیر اخیر از شمس­تبریزی است. توضیح و مدرک بقیه مطلب خواهد آمد.

[خ‌] – تذکرة­الاولیاء، تصحیح­استعلامی، ۱۹۸٫ «ابوسعید­ابوالخیر» -از صوفی- نیز می­گوید: در اوایل، اهل طاعت بودم و بر جاده شریعت می­رفتم، اما پس از آن از ادای فرائض نیز باز ماندم. وقتی از وی سبب پرسیدند، گفت: هر چه بیشتر طاعت ورزیدم باز طاعت بیشتر از من می­خواست، آخر گفتم: خدایا! ملکان [= پادشاهان] چون بنده­ای پیر شد آزادش می­کنند و من اکنون پیر گشته­ام، آزادم کن! ندا آمد که: ای لقمان! ترا آزاد کردیم! (دنباله­جستجو­در­تصوف­ایران، ۴۳٫ بدون شک این ندا از شیطان بوده است زیرا چنین ندایی به هیچ یک از انبیاء و اولیای واقعی نرسیده است بلکه حقیقت عکس آن بوده است.)

[د‌] – همان، ۱، ص۱۵۷٫ هر چند برخی از شطحیات صوفی توجیه­هایی بر مبنای تصوف و عرفان دارد، اما برخی از آنها قابل توجیه نیست. از جمله آنها سخن مذکور (لوای من از لوای محمد زیادت باشد) از بایزید است. زیرا توجیه و ـ تأویلی که در این رابطه می­توان مطرح کرد این است که سخن بایزید ناظر به مرحله فناء وی است، در آن مرحله شخص فانی می­شود و هویت فردی او در حق مستغرق می­گردد و جز حق چیزی باقی نمی­ماند، پس بازگشت مطلب به این است که لوای خدا از لوای محمد وسیعتر است.

[ذ‌] – بسیاری از مطالبی که در بخش سماع مولوی نقل شده، از کتاب مناقب‌العارفین، که یکی از مریدان نزدیک به عصر مولوی نگاشته است، نقل کرده­ایم. این کتاب هر چند از دقّت و امانت لازم برخوردار نیست و سرشار از اغراق گویی و تسامح‌گرایی است و از این جهت نمی‌توان روی یک یک داستان‌های وی اعتماد کرد، اما بخش عمده­ای از مطالب وی اجمالاً از سوی منابع دیگر چون رساله­سپهسالار (که از تساهل کمتری برخوردار است) و اشعار فرزند مولوی (سلطان­ولد) و… تأیید می‌شود.

[ر‌] – لابه‌ها = التماس‌ها

[ز‌] – عبدالباقی­گولپینارلی در کتاب مولانا­جلال­الدّین.

– [س‌] اِباحت = جايز بودن

[ش‌] – بنا به­قول مناقب­العارفین: در اوخر عمر، چون مولوی بساط سماع برپا می­کرد، یکی از مریدهای معروف مولوی – به نام شمس­الدّین­ماردینی- طبلک بر فرق سر گذاشته و می­گفت: حقّا حقّا که تسبیح می­گوید، هر کس می­گوید این سماع حرام است، «حرام‌زاده» است.

[ص‌] – وی در قرن­هفتم و در شهر قونیه می‌زیسته و از موقعیّت ممتازی برخوردار بوده است. سراج‌الدّین در اکثر علوم صاحب‌نظر و دارای تألیفاتي در این زمینه می‌باشد. البته افلاکی- چنانکه شیوه اوست- سعی می‌کند او و سایر مخالفان را در نهایت (و بعد از مخالفت اوّلیّه) موافق و مرید جلوه دهد.

[ض‌] – دلیل‌هایی که گهگاه مولوی برای تقدیس سماع بیان کرده، در بخش بعدی مورد بررسی قرار خواهد گرفت.

[ط‌] – در تعداد غزلهای مولوی اختلاف نظر است، ولی نظر مشهور این است که بیش از چهل بیت بوده است.

[ظ‌] – تعبیرها از فخرالدین­عراقی، صوفی عشقی و شاهدگرای قرن هفتم است، که آن را طی غزلی بیان کرده و تفصیل آن خواهد آمد.

[ع‌] – دو بیت مذکور، از سعدی است.

[غ‌] – آیا باز کرمانی نمی­تواند بپرسد: از «پای بازی» و رقص و ورجه ورجه کردن چه می جویی؟! شمس (قاعدتاً) در پاسخ ادعا می کند: به وسیله رقص به حق می­رسم (همانطور که در مقالات گفته است) آیا اوحدالدین در جواب نمی­تواند بگوید: اگر مرض نداری، چرا با نماز و حج و… به ملکوتش نمی­رسی؟!

[ف‌] – توضیح این موارد، در بخش­های بعدی خواهد آمد.

[ق‌] – اوحدالدین کرمانی – دست کم در مورد خود و هم مسلکانش – چه بجا گفته است: : عالم صورت است و ما در صوریم (بهتر بود بگوید: در دام صوریم).

[ك‌] -هیمان: رفتار و حرکت ناآگاهانه و ندانسته، حیرت زدگی.

[ل‌] – تخبّط: بیراهه رفتن، شیطان­زدگی (دیوانه کردن شیطان، انسان را).

[م‌] – در این­جا ممکن است کسی (بر مذاق تصوف) اشکال کند که حالت سکون و وقار انبیاء ناشی از بلندی مقام و عرفانی و ظرفیت عظیم روحی آن­ها است. زیرا آن‌ها به مقام «صحو» رسیده اند در حالی که دیگران ممکن است در مقام فنا و «سُکر» باشند. جواب این است همان­طور که پيش­تر اشاره شد، حالت­های معنوی شاگردان و تربیت­شدگان معصومین عليهم­السَّلام نیز چنین بوده است، آن­ها اهل جَست‌وخیز و رقص و پای بازی نبوده­اند در حالی که ظرفیّت­های روحی آن­ها متفاوت بوده و از کامل تا متوسّط و مبتدی در میانشان وجود داشته است.

[ن‌] – ادّعای همیشگی و مکرّر سماعیان. شمس­تبریزی (چنان که گذشت) می‌گفت:« تو برقص! به خدا می­رسی!!»

[ه‌] – سیمین­ بَر: سیمین تَن.

[و‌] – این منطق با منطق کمونیست­ها یکی است، آن­ها می­گویند: هدف وسیله را توجیه می­کند.

[ي‌] – به عنوان نمونه: نگرش فقهی ابن­عربی در کتاب­های خود به ویژه در کتاب فتوحات نوعاً بر محور فقه اهل­سنت دور می­زند و جز در مواردی خاص – که تـأسّی از روش صوفیّه است- از محدوده فقهی مذاهب متداول اهل­سنت فراتر نمی­رود. همین طور صوفیان دیگر چون: جنید­بغدادی، غزالی، گیلانی، مولوی، شمس­تبریزی و…

بسیاری از آراي فقهی و غیر فقهی ابن­عربی با مبانی مسلَّم معارف اهل­بیت ناسازگار است. از باب مثال: کتاب الفتوحات­المکیه ابن­عربی، که دائرةالمعارف تصوّف شناخته می­شود و مجموعه عظیمی از مکاشفه­های وی را در خود جای داده است، با یک مکاشفه مهم (از دیدگاه مؤلف) آغاز و با مکاشفه مهم دیگر پایان می­پذیرد که هر دو قابل توجّه و تأمل برانگیز است. ابن­عربی در مکاشفه نخستین، که به خاطر ارزش و اهمیت آن (از دیدگاه مؤلف) آن را در میان خطبه اول کتاب جای داده (و معمولاً در نوشته­های انتقادی از ابن­عربی به آن اشاره می-شود)، از معراج بزرگ و شگفت خود خبر می­دهد، معراجی که تا جایگاه بلند رسول­الله صلَّی­الله­عليه­و­آله اوج می­گیرد و بر محفل انس آن حضرت با خداوند وارد می­شود. نکته شگفت­آمیز در این داستان آن است که عمر و ابوبکر در این محفل انس الاهی، جایگاهی بلند و رفیع و ویژه دارند و همواره همدوش و همراه با رسول الله صلَّی­الله­عليه­و­آله حضور خود را به رخ دیگران می­کشند. شرح گوشه­ای از اين محفل ملکوتی، چنین است:« رسول­­خدا را دیدم در حالی که پیامبران پیش روی او حاضر بودند و اُمّت وی و فرشتگان بر گرد او حلقه زده بودند. ابوبکر در طرف راست و عمر در طرف چپ پیامبر جای داشتند … [حتّی] عثمان نیز در رَداي حیا خود حضور داشت».

ابن­عربی، بعد از ذکر دعای: ربّنا لا تؤاخذنا… (که همان آیات آخر سوره بقره است) . می­گوید: این همان دعایی است که من در عالم خواب – در سال ۵۹۹ق- از رسول خدا شنیدم [و یاد گرفتم]. آن حضرت این دعا را، بعد از آن که شخصی کتاب صحیح­بخاری را بر وی قرائت می­کرد و پایان می­یافت، بر زبان جاری می­کرد.

ابن­عربی اضافه می­کند: در این رؤیای عرفانی، من از رسول­خدا یک «مسأله فقهی» (در مورد طلاق) سؤال کردم و پرسیدم: اگر شخصی همسر خود را، در یک مجلس و با یک لفظ، سه طلاقه کند، چه صورت دارد؟  

پیامبر­صلَّی­الله­عليه­و­آله در پاسخ (به زعم ابن­عربی و بر خلاف مذهب اهل­بیت عليهم­السَّلام)، فرمود: سه طلاق واقع شده است (و در نتیجه طلاق­دهنده نمی­تواند مجدّداً زن را به عقد خود درآورد مگر بعد از محلّل).

ابن­عربی می­گوید: به رسول­خدا گفتم: برخی از اهل علم اعتقاد دارند که این نوع طلاق در حکم یک طلاق است (نه بیشتر). رسول­خدا صلَّی­الله­عليه­و­آله در پاسخ فرمود: آن­ها بر طبق ادلّه­ای که به دستشان رسیده، حکم کرده­اند و درست عمل کرده­اند.

ابن­عربی در این­جا اضافه می­کند: از بیان پیامبر این نکته را دریافتم که عقیده اکثر اهل­سنت، مبنی بر این که فتوای همه مجتهدان درست و مطابق واقع است (مصوّبه) –هر چند آراي آن­ها متّضاد باشد، مورد تأیید پیامبر است (نظریّه­ای که مخالف مبانی شیعه است).

ابن­عربی در ادامه می­گوید: به رسول­الله صلَّی­الله­عليه­و­آله عرض کردم: می­خواهم در این مسأله، تنها نظر [فقهی] شما را بدانم، پیامبر در پاسخ فرمود: سه طلاق در یک مجلس، حکم سه طلاق مستقل را دارد (باز هم بر خلاف مذهب اهل­بیت عليهم­السَّلام).

چنان که ملاحظه می­کنید، ابن­عربی، در مکاشفه به سه اصل: اعتقادی، اصولی(اصول فقه) و فقهی می­رسد که قطعاً باطل و نادرست و بر خلاف مذهب اهل­بیت عليهم­السَّلام است. این در حالی است که ابن­عربی یکی از بزرگترین و تاریخ­سازترین شخصیت­ها در تاریخ تصوّف است (و نکات و دقایقی که در فتوحات­مكيه آورده، در هیچ منبع دیگری با این کیفیّت و کمّیّت دیده نمی­شود) و به گفته شاگردان و شارحان افکار وی، تمام منازل و مقامات تصوّف را به سرعت طی کرده و به مقام تسکین و بلوغ عرفانی و مرحله صَحو بعد المَحو و الفرق الثانی و سیر بالحق فی الخلق و فناء فی الحق و بقاء بالحق و مقام جمع­الجمع رسیده است. تا آن­جا که (همان طور که گذشت) کسانی چون داود­قیصری و مؤیّدالدین­جندی در شرح مقدمه فصوص­الحكم – در یک ادّعای نادرست و شتابزده، که خامی و غلوّ و اغراق در آن هویدا است – وی را حائز مرتبه عصمت معرّفی کرده­اند که از نوع گناه و انحراف و حتّی اشتباه سهوی پاک و منزَّه است.

[أ‌أ‌] – به استثنای احساس­هایی چون: حسادت، بخل و…

[ب‌ب‌] – گاهی هم حرکت­های متعادل (مثل چرخ زدن و کف زدن) از خود بروز می­دهند.

[ت‌ت‌] – برخی آثار دیگر نیز وجود دارد که در بحث­های بعدی به آن اشاره خواهد شد.

[ث‌ث‌] – و همین موضوع نشان می­دهد که سماع ربطی به عرفان و حقیقت ندارد.

– سماع­در­تصوف، ص۲۶۳٫[۱]

– ارزش­میراث­صوفیه، ص۶۹٫[۲]

– کافی، ج۲،ص۷۴٫ بحار­الانوار، ج­۷۰، ص۹۶، ط بیروت. شرح­نهج البلاغه­ابن­ابی­الحدید به نقل بحار،ج ۲۰، ص۱۲۷٫ [۳]

الامتاع، ص۲۲۱ و ۲۲۲٫

– فرهنگ­اصطلاحات­ادبی، ص۱۳۶٫[۴]

– الاثنی­عشریه، ص۲۹٫ با توجه به آنچه گفته شد، روشن می­شود که نمی­توان ادعا کرد که اگر موسیقی و [۵]

رقص لهوی نباشد، مشمول عمومات ادله استحباب ذکرو آنچه که به قصد تقر­ب به حق انجام می­شود، است.

– در این مورد به کتاب «تبصرة الانام» تألیف سید­مرتضی­رازی، که از علما کهن شیعه است، مراجعه کنید [۶]

(ص ۱۲۷)

– تهذیب، ۴، ص۱۹۵[۷]

– اللمع، ص۳۶۳؛ احیاء­علوم­الدین، ج۲، ص۲۹۱٫[۸]

– نفحات­الانس، ج۱، ص۹۷٫ در مورد ستایش ابن­عربی از ابومدین به فتوحات [۹]

ج۱، ص۲۸۸ و ۳۱۸ مراجعه شود.

– مناقب­العارفین، ص۴۷۱٫[۱۰]

– همان، ص۴۷۱، ۵۵۷ و ۲۱۶٫[۱۱]

– همان، ص­۳۵۶٫ [۱۲]

– همان، ص۲۹۴٫[۱۳]

– همان، ص۴۳۶٫ [۱۴]

– همان، ص۲۳۱ و ۲۳۳٫[۱۵]

– همان، ص۳۹۵٫[۱۶]

– مناقب­العارفین، ص۸۹، مولوی با هیجان و حرارت خاصی می­چرخید و می­رقصید و می­گفت:[۱۷]

چو بهشت جمله خوبان، شب و روز پای کوبان           سر و آستین فشانان، ز نشاط بی‌قراران                          (همان، غزل شماره ۲۸۴۹)

           ما میوه­های خامیم، در تاب آفتابت           رقصی کنیم رقصی، زیرا تو می‌پردازی                                       (همان، غزل شماره ۲۹۶۰)

– افلاکی می نویسد: «… بعد از آن به سماع مشغول شد تا نه شبانه روز…» (مناقب­العارفین، ص۴۸۷).[۱۸]

– همان، ص ۲۹۴[۱۹]

– همان، ص۲۱۱ .[۲۰]

– همان، ص۴۹۰ .[۲۱]

– همان، ص۴۸۴ .[۲۲]

– مولوی – به نقل افلاکی- در پاسخ اعتراض به علما، به علاقه مفرط وی به رباب، می­گفت: «والله[۲۳]

ثم والله سر گورشان رباب خواهند زد». (مناقب­العارفین، ص۵۶۲).

– روزی در مدرسه مبارک، تواجد نموده در سماع مست شده بود و تمامت جامها [= جامه­ها][۲۴]

به گویندگان[آوازه خوآنها] بخشیده با تای پیراهن، عریان رقص می­کرد. از نگاه گره ازار [= شلوار – لُنگ] گشوده شد، همانا که حضرت چلبی­حسام­الدین چست [= چالاک] برجست و حضرت مولانا را در کنار گرفته، فرجی [= نوعی لباس] در [وی] پوشانید و به سماع شروع فرمود… (مناقب­العارفین، ص۶۰۲).

– «… آن شب حضرت­مولانا شورهای عظیم می­کرد و نهره­های پیاپی می­زد… همچنان حضرت [۲۵]

مولانا بسوی چلبی­حسام­الدّین نگران [= نظاره گر] گشته، فرمود: بیا دین من، بیا ایمان من، بیا

جان من، بیا سلطان من. پادشاه حقیقی و حضرت چلبی نهره­ها می­زد و اشکها می­ریخت…» (مناقب­العارفین، ص۱۰۰).

– تلبیس­ابلیس، ص۲۴۸٫[۲۶]

– ابن‌عربي، روح­القدس­فی­معرفة­النفس، ص۳۷٫[۲۷]

– مناقب­العارفین، ص۴۸۹٫[۲۸]

-. همان، ص۳۹۵[۲۹]

– گزیده­غزلیّات­مولوی، ۲۲، از ولدنامه، ۱۱۲ [۳۰]

– مناقب­العارفین، ص۲۷۶ و ۲۷۷[۳۱]

– این مرد از دانشمندان نامی زمان خود … و فقیه کاملی بوده [است] (ر.ك: تعلیقات­رساله­سپهسالار،[۳۲]

ص۳۳۹)

– مناقب­العارفین، ص۱۱۹، ۴۶۹٫[۳۳]

– همان، ص۴۱۵٫ از آن جهت که منصب قضا ویژه فقیهان است، فرد یادشده را جزء عالمان آوردیم.[۳۴]

– همان، ص۲۷۶، ۲۷۷[۳۵]

– کلیات­شمس­تبریزی، غزل شماره ۱۷۳۴٫ مولوی، در برخی موارد، در مقابل انتقاد دیگران [۳۶]

بردباری و تحمّل لازم را نداشت و چه بسا با تندی و توهین و دشنام با آنان برخورد می‌کرد (هر چند از صوفیان و

هم‌مسلکان وی بوده باشد). داستان شخصی که از مثنوی انتقاد کرده بود – گفته می‌شود از اصحاب صدرالدین

قونوی بوده است- و آن را از نکات دقیق فنّی خالی دانسته و غیر قابل قیاس با نوشته‌های کسانی چون ابن‌عربی و

قونوی و… معرّفی کرده بود و متقابلاً جواب تند و دشنام‌آمیز مولوی… (که در مثنوی منعکس شده است)،

– کلیات­شمس­تبریزی، غزل شماره ۶۸۳٫ البتّه مراد مولوی از این الفاظ، معناي مجازی و کنایی [۳۷]

آن است؛ امّا با توجّه به سخنان دیگر و شیوه وی بعید نیست که معنای حقیقی را نیز اراده کرده باشد (از نوع معنای ظاهر و باطن).

– مجموعه­مقالات­و­اشعار­فروزانفر،ص ۳۳۴-۳۳۲٫ به نقل گزیده غزلیات­مولانا، ص۵۳٫[۳۸]

– فرهنگ­اصطلاحات­ادبی، ص۱۷۳٫ از بعد دیگر نیز غزلیات مولوی شبیه مکتب «اکسپرسیونیسم»[۳۹]

است.اکسپرسیونیسم جهان را بیشتر از طریق عواطف و احساسات می نگرد… (همان، ص۵۱).

– مجموعه­مقالات­و­اشعار­فروزانفر، ص۳۳۴-۳۳۲٫ به نقل گزیده غزلیات مولانا، ص۵۳٫[۴۰]

– گزیده­غزلیات­مولانا، ص۵۳٫[۴۱]

– رساله­سپهسالار، ص۴۶[۴۲]

– همان، ص۶۵٫ [۴۳]

– مقالات، ص۷۳٫[۴۴]

– مقالات­شمس، ص۳۰۶؛ مناقب­العارفین، ص۶۷۳٫ [۴۵]

– کلیات­شمس­تبریزی، غزل ۱۱۵۷٫[۴۶]

– احیاء­علوم­الدین، ج۲، ص۲۶۹٫ [۴۷]

– فرهنگ­لغات­و­تعبیرات­و­اصطلاحات­عرفانی، ذيل ماده سماع.[۴۸]

– همان، ص۲۷۲٫[۴۹]

– مولوی می‌سراید: یا رب یا رب به حق تسبیح رباب           کش در تسبیح صد سؤال است و جواب [۵۰]

– – شمس­تبریزی می‌سراید:   … تو برقص به خدا می‌رسی خط و تین و قد و صل.[۵۱]

– همان.[۵۲]

– اوردالاحباب، ص۲۰۷٫[۵۳]

– مناقب­العارفین، ص۴۴۰٫[۵۴]

– مناقب­العارفین، ص۶۱۶، ۶۱۷٫ رساله­سپهسالار، ص۵۸٫ مولانا­جلال­الدین، ص۹۹٫[۵۵]

– بوستان­سعدي، ص۳۵۹٫[۵۶]

– روح­القدس­فی­معرفة­النفس، ص۳۴ به بعد.[۵۷]

– ابن­عربي، رساله­شاهد، ص۴٫[۵۸]

– الفتوحات­المکیه،ج۱، ص ۲۱۰ و ۲۱۱ (نقل به معنی).[۵۹]

– رساله­شاهد، ص۴٫[۶۰]

– روح­القدس­فی­معرفة­النفس، ص۳۷٫[۶۱]

– قدسیّه (کلمات­بهاءالدین­نقشبندي)، مقدمه ص ۱۱٫ اما آیا نقشبندي مانند ابن­عربی به تخطئه و مبارزه پیگیر [۶۲]

با آن نیز می­پرداخته است، موضع قابل بررسی است. برخی از پیروان وی نه تنها به نفی آن در طریقه خود و ترک عملی آن پرداخته­اند.

– این اشعار در سماع­نامه­های فارسی و در حدیقة­الحقیقه (تصحیح مدرس­رضوی، ص ۱۸۳ با مختصر [۶۳]

اختلافی) آمده است.

– سماع­نامه­های فارسی، ص۲۰۵٫[۶۴]

– معارف­سلطان­ولد، ص۲۸٫[۶۵]

– بحارالانوار، ج۹۵، ص۳۲۶٫[۶۶]

– مُلك،۱۴٫[۶۷]

– جن ،۲۷٫[۶۸]

– رجوع شود به شرح­قیصری بر فصوص (قسمت شرح­مقدمه­فصوص) [۶۹]

– در شرح­فصوص مؤیّدالدّین­جندی با اشاره به مقام ابن­عربی می­گوید: «و لکنَّه [= ابن­عربی] [۷۰]

رضی­الله­عنه، محفوظٌ مَعصومٌ فِی أعْلَی دَرَجَاتِ الْحِفْظِ وَ الْعِصْمَةِ مِن مَبْدء أمْرِهِ وَ فَتْحِهِ» (ص ۱۱۴). یعنی:

ابن­عربی از آغاز عمر عرفانیش محفوظ [از خطا] و معصوم [از گناه] بوده است، آن هم در بالاترین درجات عصمت!!

– انفال،۳۵٫[۷۱]

– عهد­عتیق، کتاب­تواریخ­ایّام، باب سیزدهم، ط انجمن پخش کتب مقدسه در میان ملل، ص ۶۴۶٫ [۷۲]

– همان، ص۶۴۸٫ [۷۳]

– همان، ص­۶۶۱ و ۶۶۷٫[۷۴]

– تاریخ­شعر­و­هنر­در­ایران، ص۳۵[۷۵]

– همان. موسیقی­درمانی، ترجمه­علی­محمدی، ص ۳۸؛ دائرة­المعارف­دانش­بشر، ص۱۶۷ و ۱۶۸٫[۷۶]

– موسیقی­درمانی، ص ۳۸٫ [۷۷]

-عرفان، گنوستی­سیزم، میستی­سیزم، بخش دوم، ص۷۶٫ [۷۸]

-. فرهنگ­اصطلاحات­ادبی، ص۱۳۶٫[۷۹]

– تاریخ­خانقاه­در­ایران، ص۳۰ [۸۰]

– الفبای­هیپنوتیزم، ترجمه­جمالیان، پی­نوشتار، ص۱۴۳؛ موسیقی­درمانی، ص۳۶٫[۸۱]

– همان. [۸۲]

– آداب­المریدین، ص۱۴۴[۸۳]

– روح­های­تسخیر­­ذر­شده، ص۴۶[۸۴]

– همان، ۸۸٫[۸۵]

– الفبای­هیپنوتیزم، تألیف­ ویلیام­اسبی، ترجمه­شیرین­مولوی. [۸۶]

– موسیقی­درمانی، ص ۳۷٫[۸۷]

– تاریخ­شعر­و­هنر­در­ایران، ص۷۳٫[۸۸]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

       مآخذ:

 

 

  • علاوه بر قرآن­کریم.
  • الحرالعاملی، محمدبن­الحسن، تفصیل وسائل­الشیعه، مؤسسه­آل­البیت، قم­ ۱۴۱۶ق.
  • الکلینی­رازی، الروضه­من­الکافی، دارالکتب­الإسلامیه، تهران­۱۳۶۲ش.
  • الکلینی­رازی، الفروع­الکافی، دارالکتب­الإسلامیه، تهران­۱۳۶۷ش.
  • المجلسی، محمدباقر، بحارالأنوار، دارالکتب­الإسلامیه، تهران­۱۳۶۲ش.
  • ابن­عربی، الفتوحات­المکیّه، دارصادر، بیروت.
  • بلخی، جلال­الدین­محمد، مثنوی­معنوی، انجمن­آثار­ومفاخر­فرهنگی، تهران­۱۳۸۶ش.
  • تبریزی، شمس­الدین­محمد، مقالات­شمس­تبریزی، تصحیح وتعلیق محمدعلی­موحد، خوارزمی، تهران­۱۳۸۴ش.
  • جامی، نورالدین­عبدالرحمان، نفحات­الأنس، انتشارات­اطلاعات، تهران­۱۳۷۵ش.
  • خواجه­حافظ­ شیرازی، دیوان­حافظ، کتابفروشی­حافظ، تهران.
  • روزبهان­بقلی، مکاشفات­صوفیان(شطحیات)، انتشارات­شفیعی، تهران­۱۳۸۷ش.
  • سعیدی، فرهنگ­اصطلاحات­عرفانی­ابن­عربی، انتشارات­شفیعی، تهران­۱۳۸۳ش.
  • شمس­تبریزی، دیوان­جامع­شمس­تبریزی، انتشارات­فردوس، تهران­۱۳۷۴ش.
  • الغزّالی، ابی­حامد­محمد­بن­محمد، أحیاء­علوم­الدین، دارالقلم، بیروت.
  • مستملی بخاری، ابوابراهیم­اسماعیل­بن­محمد، شرح­التعرف­لمذهب­التصوف، انتشارات­اساطیر، تهران­۱۳۶۵ش.
  • مدرسی(طباطبایی)، سیدمحمدعلی، سماع­عرفان­و­مولوی، انتشارات­انصاریان، قم­۱۳۸۶ش.

 

 

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *