کلام نور
  • طلب‌ العلم‌ فريضة علي‌ كل‌ مسلم‌ فاطلبوا العلم‌ من‌ مظانه‌ واقتبسوه‌ من‌ اهله

  • انا مدينة الحكمة [مدينة العلم] وعلي‌ بن‌ ابي‌ طالب‌ بابها؛ ولن‌ توتي‌ المدينة الا من‌ قبل‌ الباب‌

  • ايها الناس‌ ! اعلموا ان‌ كمال‌ الدين‌ طلب‌ العلم‌ والعمل‌ به‌... والعلم‌ مخزون‌ عند اهله‌ وقد امرتم‌ بطلبه‌ من‌ اهله‌ فاطلبوه‌

  • يا كميل‌ ! لا تاخذ الا عنا تكن‌ منا

  • شرقا وغربا، فلا تجدان‌ علما صحيحا الا شيئا خرج‌ من‌ عندنا اهل‌ البيت

  • في‌ قول‌ الله‌ عز وجل‌: فلينظر الانسان‌ الي‌ طعامه‌ قال‌: قلت‌: ما طعامه‌؟ قال‌: علمه‌ الذي‌ ياخذه‌ عمن‌ ياخذه

  • كل‌ ما لم‌ يخرج‌ من‌ هذا البيت‌ فهو باطل

معارف نهج البلاغه – آیت الله سیدان

معارف نهج البلاغه

درآمد

بحث ازليت و ابديت و نيز مفهوم آن و بخصوص اختصاص آن به ذات­باري­تعالي از بحث­هاي كلامي و فلسفي بسيار پر فراز و نشيب است. حضرت استاد با استناد به آيات و روايات بخصوص سخنان پر­نور حضرت امير بر اين مهم تاكيد دارند كه صفت ازليت و ابديت خاص پروردگار است و بر اين اساس موجود قديمي جز الله­تعالي تصور ندارد. استاد سپس به تناسب، وارد بحث يگانگي حضرت حق شده و مفهوم توحيد را بر اساس خطبه­هاي نهج البلاغه بررسيدند.

روؤس مطالب

اختصاص ازليت و ابديت به ذات­باري

عدم جريان «منذ، قد، الا» در ذات حضرت­حق

تلازم ازليت با ابديت

عقل هم مفتاح و هم مصباح

نگاهي به يگانگي حضرت­حق در نهج­البلاغه

انواع توحيد در كلمات حضرت امير­مومنين

سه مفهوم متفاوت اما همگرا براي توحيد

 

 

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب العالمين، و خيرُ الصلاة و السلام علي خير خلقه، حبيب إله العالم، ابي القاسم محمد و علي آله آل الله؛ و اللعن الدائم علي اعدائهم اعداء الله، مِنَ الآن إلي يوم لقاء الله.

من خطبة للإمام أميرالمؤمنين صلواة الله و سلامه عليه:[۱]

وَ إنـَّمَا تَحُدُّ الأدَوَاتُ أنْفُسَهَا، وَ تُشِيرُ الآلَاتُ إِلَي نَظَائِرِهَا، مَنَعَتْهَا مُنْذُ الْقِدْمَةَ، وَ حَمَتْهَا قَدُ الأزَلِيَّةَ، وَ جَنَّبَتْهَا لَوْلاَ التَّکْمِلَةَ[أ‌]

آلات اندازه گيرى ، همانندان خود را به اندازه درآورند و به نظاير خود اشارت نمايند. (گفتن) از چه زمانى مانع قديم بودن او است و (گفتن) به تحقيق بود شد، مانع ازليت او و (گفتن) اگر نه، او را از كمال دور سازد.

مطالبی در باره خداوند متعال و آنچه در مجموعه شريفه نهج‌البلاغه نسبت به حضرت­حق آمده است، ارائه گردید و مشخص شد که ذات باری تعالی ازلی است. اگر نگوییم در این باره، به تمامی مدارک و متون – البته فهرست­وار- اشاره شده است، می­توان گفت عبارت­های فراوانی که پیرامون ازلیت حضرت حق است مطرح و بررسی گردید. در مجموع از بیانات امیر المومنین سه تقریر و سه نوع دلیل برای ازلیت حضرت­حق استفاده شد. و اینک ادامه بحث:

چنانچه گذشت تعريف‌هايي كه درباره حضرت حق شده كه حضرت حق ازلي و ابدي است، در جهت اين است كه اين صفات، صفات انحصاري حضرت حق مي‌باشد و موجود ديگري ازلي و نيز ابدي – به معنايي كه مقصود است – نيست. اوست كه اول است و آخر و اوست كه ازلي است و ابدي.

نفي ازليت و ابديت از غير حضرت­حق به صراحت و وضوح فراوان در اين عبارات بيان شده است. اين صفات، صفات حضرت حق و اوصاف مختصه خداوند متعال است یعنی بقيه موجودات ازلي نيستند. اميرالمؤمنين به گونه‌اي خاص مطلب را بيان فرموده‌اند:

وَ إنـَّمَا تَحُدُّ الأدَوَاتُ أنْفُسَهَا، وَ تُشِيرُ الآلاتُ إِلَي نَظَائِرِهَا، مَنَعَتْهَا مُنْذُ الْقِدْمَةَ[ب‌] وَ حَمَتْهَا قَدُ الأزَلِيَّةَ، وَ جَنَّبَتْهَا لَوْلاَ التَّکْمِلَةَ[۲]

ذات مقدس حضرت حق، با ادوات و جوارح و حواس انساني مورد اشاره قرار نمي‌گيرد و محدود به اين ادوات نمي‌باشد. چرا كه اين ادوات وسيله درك آن چيزي مي‌شوند كه از جنس خودشان باشد. منظور از اين آلات و ادوات، جوارح، حواس و مدارك جسماني بشر است و بعضي هم اين تعبير را كرده‌اند كه: «وَ إنـَّمَا تَحُدُّ الأدَوَاتُ أنْفُسَهَا، وَ تُشِيرُ الآلَاتُ إِلَي نَظَائِرِهَا [أي أهلها] » يعني صاحبان اين ادوات مثل انسان و ساير موجودات ذي‌شعور و داراي درك مي‌باشند كه فقط قادر به درك امثال خود بوده، نه درك خدايي را كه . فَاطِرُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ جَعَلَ لَكُم مِنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَاجاً وَمِنَ الْأَنْعَامِ أَزْوَاجاً يَذْرَؤُكُمْ فِيهِ لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ وَهُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ- او آفريننده آسمانها و زمين است و از جنس شما همسرانى براى شما قرار داد و جفتهايى از چهارپايان آفريد؛ و شما را به اين وسيله [= بوسيله همسران‏]زياد مى كند؛ چيزي همانند او نيست و او شنوا و بيناست[۳]!

 

 

حاصل اينكه تمامي اين مدارك و وسيله‌هاي شناخت و معرفت و درك، فقط در ارتباط با همانند خود كارآمدند و نسبت به ذات مقدس حضرت حق، دركی ندارند. لذا ذات حضرت حق به تعقل در نمي‌آيد، به تصور در نمي‌آيد و به حسّي هم محسوس نمي‌شود.

حال با توجه به اين مطلب، قدمت و ازليّت حضرت حق و حدوث ماسوي الله بيان شده است.

دو نوع قرائت در باره اين فراز وجود دارد:

۱- «مَنَعَتْهَا مُنْذُ الْقِدْمَةَ [قدمية] وَ حَمَتْهَا قَدُ الأزَلِيَّةَ، وَ جَنَّبَتْهَا لَوْلاَ التَّکْمِلَةَ».

۲- «منعتها منذ القدمةُ وَ حَمَتْهَا قَدُ الأزَلِيَّةُ، وَ جَنَّبَتْهَا لَوْلاَ التَّکْمِلَةُ».

عبارت فوق در هر دو صورت، معناي مناسبي را افاده مي‌كند. در قرائت اوّل، «قدمت، ازليّت و تكمله» مفعول هستند و ضميرهاي متصل به اين فعل‌ها يعني «مَنَعَتْهَا، حَمَتْهَا و جَنَّبَتْهَا» نيز مفعول بوده و «منذ، قد و لولا» در حكم فاعل مي‌باشند. معناي عبارت اوّل هم اين مي‌شود كه «منذ، قد و لولا» درباره ماسوي الله معنادار است نه رابطه با خالق زيرا چنانچه در باره الله جاري گردد خدا را از ازليت و قدمت وكمال ساقط مي­نمايد.

نتيجه اين مي‌شود كه ماسوي الله ممنوعند از صفت ازليّت؛ چه اينكه در ارتباط با ماسوي الله مي‌توانيم بگوييم: «منذ كان: از وقتي كه بوده» ؛ «قد كان، قد كانت: به تحقيق بود شد، هست، هستي پيدا كرد». يا «قدي» كه معناي تقريب ماضي به حال باشد: در همين نزديكي‌ها تحقق پيدا كرد. «قد» در ارتباط با ماسوي الله معنا دارد. «لولا» نيز همينطور. مي‌گوييم: «فلان موجود، اگر نبود كه داراي اين خصوصيت است؛ اكمل موجودات بود». يعني آن خصوصيتش سبب شده است كه اكمل موجودات نباشد. يا: «اگر داراي اين صفت بود؛ چنين ارزشي را داشت». معنادار بودن «منذ، قد و لولا» در ارتباط با هر چيزي، نشانه حدوث آن است، لذا با ازليّت سازگار نيست. مي‌گوييم:

«از وقتي كه بوده است؛ منذ ابتداي زمان؛ قد كان؛ همين نزديكي‌ها تكوّن پيدا كرد؛ قد قام زيد: همين نزديكي‌ها پا شد؛ قد ذهب: همين نزديكي‌ها رفت». «قد» گاهي هم به معناي تحقيق و اعلام ثبوت است؛ منتهي همان ثبوتي كه معمولاً وقتي گفته مي‌شود، يعني تحقق پيدا كرد. «لولا» هم به همين گونه است. مي‌گوئيم: «اگر نبود كه چنين است؛ چنين بود». پس يعني اكنون اين چنين است. يعني در حالتي است كه ممكن بود به گونه‌اي ديگر باشد. يا به خاطر اين‌كه اين چنين است؛ گونه‌ ديگري نيست. «منذ، قد و لولا» در ارتباط با هر شيئ قابل استعمال باشند، آن شيء نمي‌تواند كه ازلي باشد.

نتيجه آن‌كه در كلام حضرت، ماسوي الله – اعمّ از تعبير به ادوات يا صاحبان مدارك – ممنوع از قدمت، ازليّت و كمال مطلق­اند. چرا كه «منذ، قد و لولا» در ارتباط با ما­سوي­الله كاربرد داشته و معنا دارد. بنابراين ازليّت از آن اوست كه اين كلمات در ارتباط با او معنا ندارد. نتيجه اين مي‌شود كه: «مَنَعَتْهَا مُنْذُ الْقِدْمَةَ وَ حَمَتْهَا قَدُ الأزَلِيَّةَ، وَ جَنَّبَتْهَا لَوْلاَ التَّکْمِلَةَ».

سؤال: تكمله به چه معناست؟

جواب: كمال مطلق.

سؤال: آيا «لولا» در مورد صفات حضرت حق نيز استعمال نمي‌شود؟ مثلا. ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَلَوْلاَ فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ لَكُنْتُمْ مِنَ الْخَاسِرِينَ[۴]سپس شما پس از اين‏، روگردان شديد؛ و اگر فضل و رحمت خداوند بر شما نبود، از زيانكاران بوديد.

جواب: آن نسبت به مخلوق است، در حقيقت، اين جهت به مخلوق برمي‌گردد: اگر نبود تفضل پروردگار – كه هست – آن وقت در ارتباط با مخلوق چنين نقصي ايجاد مي‌شد. حضرت حق كمال مطلق است و ذوفضل مي‌باشد. پس اين گونه نيست كه داراي صفت كمال نباشد.

در قرائت دوّم، «قدمة، ازلية و تكملة» فاعل هستند: «مَنَعَتْهَا مُنْذُ الْقِدْمَةُ وَ حَمَتْهَا قَدُ الأزَلِيَّةُ، وَ جَنَّبَتْهَا لَوْلاَ التَّکْمِلَةُ» ، معناي عبارت اين مي‌شود كه قدمت، ازليّت و كمال مطلق حضرت حق، مانع شده است كه «منذ، قد و لولا» نسبت به حضرت حق اطلاق شود. قدمت حضرت حق، ازليّت حضرت حق، كمال حضرت حق، اين ادوات و اهل ادوات را از اطلاق كلمه «منذ، قد و لولا» نسبت به حضرت حق منع كرده است. اينجا بايد كلمه اطلاق را بياوريم. يعني قدمت، ازليّت و كمال حضرت حق، از اطلاق اين ادوات و مدارك دالّه بر حدوث، بر حضرت حق مانع شده است.

تا اينجا با توجه به عبارات مختلفي كه از اين مجموعه شريفه خوانده شد، سه تقرير براي اثبات ازليّت حضرت حق مطرح شد. علاوه اين‌كه عبارت فوق، حدوث ماسوي الله را – با توجه به اين كه اين كلمات در ارتباط با ماسوي الله معني‌دار است – اثبات مي‌كند. البته واضح است كه حدوث و قدم در اين عبارت، به همان معنايي است كه از لغت استفاده مي‌شود. اصطلاحات «قديم ذاتي» ، «قديم زماني» ، «حادث ذاتي» و «حادث زماني» اصطلاحات حادثي هستند كه تاريخش را نيز روشن كرده‌اند. و الا با توجه به معناي اصطلاحي، كسي مي‌تواند بگويد: نمي‌شود نسبت به موجوداتي كه قديم‌اند، «منذ» گفته شود. يعني اگر چنانچه كسي، قائل به قدمت چيزي مثل قدمت عقول و نفوس، يا قدمت مواد اصلي اين عالَم بود، آن وقت طبيعي است كه «منذ» – كه براي ابتداء است و اين ابتداء نيز معنايش مشخص است – نسبت به آنها، معنا نخواهد داشت. و همچنين «قد» نيز اين گونه خواهد بود. امّا همين سخن، خود شاهد بر اين است كه آنچه كه در اين عبارات بيان شده، به همان معناي متفاهمي است كه از كلمه «قديم» و «ازلي» – بيرون از اين اصطلاح ذاتي و زماني – براي عموم عقلاء قابل درك است.

نكتة آخري كه در اين بحث بايد بگوييم اين كه چون ازلي بودن از صفات ذات مقدس حضرت حق است، طبيعي است كه همين ازلي بودن، لازمة ابدي بودن او نيز خواهد بود. چرا كه ابدي و ابدي بودن صفت او و در انحصار اوست. چه اينكه گفته مي‌شود: «هوالاول و الآخر» او ازلي و ابدي است. اوست كه فناپذير نيست. غير او ابدي نيست و قابليّت فنا دارد. گرچه غير او، به ابقاء او باقي باشد – كه قرار هم بر اين است – ولي فناپذير است. در نتيجه آن ابدي‌اي كه فنايي برايش نيست و فنا نسبت به او راه ندارد، آن حقيقتي كه فناناپذير است و فناناپذيري، ذاتي اوست، منحصراً حضرت حق جلّ عظمته مي‌باشد. دليل آن هم مشخص است؛ چرا كه لازمه ازليّت، ابديّت است. اگر ازلي شد، يعني معلول نمي‌باشد. چون هر چه ازلي است، ابتدائي برايش نيست، لم‌يكن فكان نيست. هرچه ازلي است، معلول نيست. هر چه معلول نبود، وجوب وجود دارد. وجوب وجود، ذاتي اوست. هرچه وجوب وجود، ذاتي او باشد، ابدي است. پس وجوب وجود دارد. فناپذيري با وجوب وجود تضاد دارد، خلف است. بنابراين مشخص است كه ذات مقدس حضرت حق، ازلي و ابدي است.

بحث بعدي، بحث بسيار مهم و مبسوطي است. در ارتباط با بحث بعدي، مسائل مختلف و موضع‌گيري‌هايي در ارتباط با خيلي از مكتب‌ها مطرح خواهد شد تا اين­جا فقط توجه به اين جهت شد كه مسئله ازلي و ابدي و قديم و حادث، چگونه است و آنچه كه هست چيست و اصطلاحاتي كه به وجود آمده، مسئله خاص خودش را دارد كه در مقام بررسي آن نيستيم. و اشاره شد به اينكه آنچه كه از قدمت، در ارتباط با غير حضرت حق گفته شده است، همان قدمت­بالغير و در عين حدوث­ذاتي است و در ارتباط با آنچه كه مستفاد از اين خطب و اين جملات است، نمي‌باشد. مستفاد، مسئله آخري است كه مشخص است.

اين كه گفتيم مطلب بعدي، مبسوط‌تر و از جهاتي داراي اهميّت بيشتري است از آن روست كه مطالب بيشتري لازم دارد. و الا اهميّت هر يك از صفات پروردگار و آنچه كه مربوط به خداوند متعال است، مشخص است. مطلب مورد بحث كه به آن خواهيم پرداخت، مسئله يكتايي خداست. كه به ابعاد مختلف آن توجّه خواهيم نمود

اگر از ابتداي نهج‌البلاغه شروع كنيم و بخواهيم عبارات مناسب را در نظر بگيريم، همان اوائل نهج‌البلاغه، در خطبة ۱۸۵ شرح مرحوم شهيدي، به اين خطبه شريفه برخورد مي‌كنيم: «وَ أشْهَدُ أنْ لاَ إِلهَ إِلاَّ اللهُ وَحْدَهُ لاَ شَرِيکَ لَهُ[۵]»[ت‌] كه آنچه مورد نظر است، همين جمله مي‌باشد. جملات بعد «الأوَّلُ لاَ شَيْءَ قَبْلَهُ، وَ الآخِرُ لاَ غَايَةَ لَهُ،[۶]»[ث‌] كه مربوط به بحث قبل بود. «لاتَقَعُ الأوْهَامُ لَهُ عَلي صِفَةٍ، وَ لاتُعْقَدُ الْقُلُوبُ مِنْهُ عَلَي کَيْفِيَّةٍ، وَ لاتَنَالُهُ التَّجْزِئَةُ وَ التَّبْعِيضُ، وَ لاتُحِيطُ بِهِ الأبْصَارُ وَ الْقُلُوبُ[۷]»[ج‌] كه اين نيز به بحث توحيد و يكتايي مربوط مي‌شود.

اميدواريم كه خداوند، توفيق مرحمت كند كه حرف‌هايشان را بفهميم و با تعقل در اين مطالب و استفاده كردن از چراغ عقل، هرچه بيشتر از عبارات اين بزرگواران بهره‌گيري كنيم. از مسائلي كه هيچ جاي ترديد ندارد، بهره‌گيري و استفاده از عقل است گاهي اشتباه مي‌شود. آن هم از افرادي كه چنين توقعي از آنان نمي‌رود، و فكر مي‌كنند كه، چون ما يك مقدار توجه بيشتر به روايات و احاديث داريم، يعني ديگر عقل را كنار گذاشته‌ايم و فقط به حديث اكتفا مي‌كنيم! چه كسي چنين حرفي زده كه فقط حديث بخوانيم و ترجمه كنيم و رد شويم؟! صحبت ما، اين است كه از كتاب و عترت، خوب استفاده كنيم و هرچه بيشتر در ارتباط با فهم آنها تعقُّل را به كار بگيريم و از فرمايشات معصومين استفاده بنماييم. وقتي گفته مي‌شود نسبت به كتاب و حديث و بيانات معصومين اهتمام كنيم، معنايش اين نيست كه فقط عبارات را بخوانيم و رد شويم و ترجمه تحت اللفظي داشته باشيم. اين خيلي رسواست و با كمال تأسف، گاهي افرادي كه فكر نمي‌شود اين­گونه برداشت داشته باشند، بدون مطالعه يا ارائة شاهدي براي اين مسئله، مي‌گويند: اينها با عقل به وحي مي‌رسند، اما وقتي به وحي رسيدند، ديگر عقل را كنار مي‌گذارند.

اگر عقل را كنار بگذارند، پس اين وحي را چه كار مي‌كنند؟ چگونه از اين وحي استفاده مي‌كنند؟ معلوم است كه از عقل استفاده مي‌كنند و با عقل در آن تدبر مي‌نمايند. گاهي نيز چنين تعبيرهايي به گوشم مي‌خورد كه مثلاً: عقل را مفتاح مي‌دانند نه مصباح، گرچه در روايات آمده كه عقل «كالمصباح في البيت» است، ولي بعضي اتّهام مي‌زنند كه اينها عقل را مفتاح مي‌دانند، كليدي مي‌دانند كه وقتي با آن به وحي رسيدند، ديگر اين كليد به درد نمي‌خورد!! در نوشته‌هايمان آمده است كه اگر نصّ صريح قرآن، بر خلاف عقل صريح باشد، توجيه مي‌كنيم. منتهي مي‌گوييم نصّ صريحي كه برخلاف عقل صريح باشد، نداريم. اگر هم جايي چنين مسئله‌اي به نظر مي‌رسد، خودِ وحي توجيه و تأويلش را قبل از ديگران و بهتر از ديگران بيان كرده است. متأسِّفانه كسي هم در نوشته‌هايش آورده است كه اينها مي‌گويند در قرآن تدبّر نكنيد!! در حالي كه معتقديم براي فهم قرآن و كلام معصوم، تعقُّل حاكم است. اما مي‌گوييم كه نكند آنچه كه به روشني از وحي استفاده مي‌شود را با حساب و كتاب‌هاي معمولي خودمان، بي‌جهت دستكاري و توجيه و تأويل نماييم.

يگانگي حضرت حق­تعالي

امام اميرالمؤمنين مي‌فرمايد:

وَ کَمَالُ مَعْرِفَتِهِ التَّصْديقُ بِهِ، وَ کَمَالُ التَّصْدِيقِ بِهِ تَوْحِيدُهُ، وَ کَمَالُ تَوْحِيدِهِ الإِخْلاصُ لَهُ، وَ کَمَالُ الإِخْلاصِ لَهُ نَفْيُ الصِّفَاتِ عَنْهُ

آغاز دين شناخت اوست، و كمال شناختش باور كردن او، و نهايت از باور كردنش

يگانه دانستن او، و غايت يگانه دانستنش اخلاص به او، و حدّ اعلاى اخلاص به او

نفى صفات از اوست،

در نهج البلاغه در خصوص بحث يگانگي ذات باري تعالي به نكات متعددي اشاره شده است، بخشي از آن نكات عبارت­اند از:

  1. عبارت‌هايي كه در ارتباط با توحيد آمده است (در خُطَب و در وصايا و نامه‌ها و كلماتِ قصار) بسياري از آنها مشابه هم‌اند ولي در هر كدام خصوصيتي است كه ديگري نيست.
  2. نوع شهادت به يكتايي الله.
  3. آثارِ شهادت به يكتايي حضرت­حق.
  4. معناي توحيد.
  5. دليل‌هايي براي توحيد.

عباراتي كه مسئله توحيد در آنها آمده بسيار است كه به فهرستي از آنها بر اساس شرح­نهج­البلاغه مرحوم شهيدي اشاره مي‌شود:

در خطبة ۱ ص ۲ ،    خ ۲ ص ۸ ،               خ ۸۵ ص ۶۶ ،

خ ۹۱ ص ۸۴ ،        خ ۱۰۱ ص ۹۳ ،         خ ۱۱۴ ص ۱۱۲ ،

خ ۱۵۱ ص ۱۴۷ ،     خ ۱۵۲ ص ۱۴۹ ،        خ ۱۵۳ ص ۱۵۱ ،

خ ۱۵۵ ص ۱۵۳ ،     خ ۱۵۸ ص ۱۸۶ ،        خ ۱۶۳ ص ۱۶۶،

خ ۱۷۶ ص ۱۸۵ ،     خ ۱۸۲ ص ۱۸۹ ،        خ ۱۸۵ ص ۱۹۸ ،

خ ۱۸۶ ص ۲۰۰

نگاهي به برخي از خطبه­ها پيرامون يگانگي ذات­باري

در خطبة ۱، صفحة ۲ مي‌خوانيم:

«وَ کَمَالُ التَّصْدِيقِ بِهِ تَوْحِيدُهُ، وَ کَمَالُ تَوْحِيدِهِ الإِخْلاصُ لَهُ» .

و نهايت از باور كردنش يگانه دانستن او، و غايت يگانه دانستنش اخلاص به او.

 

و در خطبة ۲، صفحة ۸ آمده است:

و أشْهَدُ أنْ لاَ إِلهَ إِلاَّ اللهُ، شَهَادَةً مُمْتَحَناً إِخْلاَصُهَا، مُعْتَقَداً مُصَاصُهَا

شهادت مي‌دهم كه خدايي جز «الله» نيست، شهادتي كه اخلاصش آموزده و بنياد باورهايش استوار است.

در خطبة ۹۱، صفحة ۷۸ مي‌خوانيم:

فَأشْهَدُ أنَّ مَنْ سَاوَاکَ بِشَيْءٍ مِنْ خَلْقِکِ فَقَدْ عَدَلَ بِکَ، وَ الْعَادِلُ بِکَ کَافِرٌ بِمَا تَنَزَّلَتْ بِهِ مُحْکَمَاتُ آياتِکَ، وَ نَطَقَتْ عَنْهُ شَوَاهِدُ حُجَجِ بَيِّنَاتِکَ

و شهادت مى دهم كه كسى كه تو را با چيزى از آفريده هايت مساوى دانست برايت نظير قائل شده، و آن كه برايت نظير قائل شود كافر است به آنچه آيات محكم به بيان آنها نازل شده، و دلائل

آشكارت بدان گوياست.

در پايانِ خطبة ۹۱، صفحة ۸۴ – بعد از توصيف حضرت حق – چنين مي‌فرمايد:

اللَّهُمَّ وَ هذَا مَقَامُ مَنْ أفْرَدَکَ بِالتَّوْحِيدِ الَّذِي هُوَ لَکَ، وَ لَمْ‌يَرَ مُستَحِقّاً لِهذِهِ الْمَحَامِدِ وَ الْمَمادِحِ غَيْرَکَ

بارالها، اينجا جايگاه كسى است كه تو را به يكتايى كه خاص توست شناخته، و براى اين ثناگوييها و ستايش­ها كسى را جز تو سزاوار نديده.

در خطبة ۱۰۱، صفحة ۹۳ اين تعبير لطيف آمده است:

وَ أشْهَدُ أنْ لاَ إِلهَ إِلاَّ اللهُ شَهَادَةً يُوَافِقُ فِيهَا السِّرُّ الإِعْلاَنَ وَ الْقَلْبُ وَ اللِّسَانَ

و شهادت مي‌دهم كه خدايي جز الله نيست، شهادتي كه در آن درون با برون و قلب با زبان هماهنگ باشد.

در خطبة ۱۱۴، صفحة ۱۱۲ – در سخني ظريف – مي‌فرمايد:

نـُؤْمِنُ بِهِ إِيمَانَ مَنْ عَايَنَ الْغُيُوبَ، وَ وَقَفَ عَلَي الْمَوْعُودِ، إِيمَاناً نَفَي إِخْلاَصُهُ الشِّرْکَ، وَ يَقِينُهُ الشَّکَ. وَ نَشْهَدُ أنْ لاَ إِلهَ إِلاَّ اللهُ وَحْدَهُ لاَ شَرِيکَ لَهُ

و به خدا ايمان داريم (همچون) ايمان كسي كه غيب را نگريست و بر وعده‌ها (و وعيدها) آگاهي يافت، ايماني كه اخلاصِ آن شرك را زدود و يقين آن شك را رُبود؛ و شهادت مي­دهيم كه خدايي جز «الله» نيست، يگانه­اي كه شريكي ندارد.

در خطبة ۱۵۲، صفحة ۱۴۹ آمده است:

الأحَدُ بِلا تَأوِيلِ عَدَدٍ … وَ مَنْ عَدَّهُ فَقَدْ أبْطَلَ أزَلَهُ؛

خدا يگانه است نه بر اساس عَدَدَ … هركه او را شمرد ازلي بودنش را باطل ساخت.

در اينجا اين خصوصيت بيان شده است كه يكتايي خدا شمارشي نيست، عدد و شمارش را برنمي‌تابد يا به اصطلاح خدا از مقوله اعداد نيست.

باري، بعضي از بيانات حضرت، دربارة توحيد ذاتي و بعضي در توحيد صفاتي و بعضي در توحيد فعلي و بعضي در توحيد عبادي است.

در خطبة ۱۵۳، صفحة ۱۵۱ شرك در عبادت مطرح شده است:

إنَّ مِنْ عَزَائِمِ اللهِ فِي الذِّکْرِ الْحَکِيمِ، الَّتِي عَلَيْهَا يُثِيبُ وَ يُعَاقِبُ، وَ لَهَا يَرْضَي وَ يَسْخَطُ، أنـَّهُ لايَنْفَعُ عَبْداً – وَ إِنْ أجْهَدَ نَفْسَهُ، وَ أخْلَصَ فِعْلَهُ – أنْ يَخْرُجَ مِنَ الدُّنْيَا، لاَقِياً رَبـَّهُ بِخَصْلَةٍ مِنْ هذِهِ الْخِصَال لَمْ‌يَتُبْ مِنْهَا أنْ يُشْرِکَ بِالله فِيَما افْتَرَضَ عَلَيْهِ مِنْ عِبَادَتِهِ

از جمله احكام حتمى خداوند در كتاب حكيم كه بر آن جزا مى­دهد و عذاب مى­نمايد، و به خاطر آن خشنود مى­شود و خشمگين مى­گردد، از دنيا رفتن بنده است بدون دريافت بهره آخرتى – هرچند خود را در عمل به زحمت انداخته، و كارش را خالص نموده – به اين كه بدون توبه از دنيا برود و خداوند را به خصلتى از اين خصال ملاقات كند: در عبادتى كه خداوند بر او واجب نموده شريك براى خدا قرار دهد.

هر جايي حضرت يك تعبير خاصي آورده‌اند كه نشان دهنده خصوصيتي است كه از كيفيتِ شهادت حكايت مي‌كند.

در خطبة ۱۸۲، صفحة ۱۸۹ از ايمان سخن مي‌گويد و در پايان به توحيد مي‌رسد:

وَ نُؤْمِنُ بِه إِيمَانَ مَنْ رَجَاهُ مُوقِناً، وَ أنَابَ إِلَيْهِ مُؤْمِناً، وَ خَنَعَ لَهُ مُذْعِناً، وَ أخْلَصَ لَهُ مُوَحِّداً

به او ايمان داريم ايمان كسى كه با حالت يقين به او اميد دارد، و از روي ايمان به او روى آورده، مقرّانه در برابر او خاشع شده، و با اعتقاد به يگانگى او برايش اخلاص ورزيده

 

 

مفهوم توحيد

در مجموع در باره توحيد در بیانات حضرت، به سه مفهوم -كه با يكديگر تلازم دارند و در واقع همه از يك واقعيت خبر مي­دهند – مواجه مي­شويم:

  1. ذات باري تعالي، قابل تجزیه و تقسیم و تبعیض نیست.
  2. خدا شبیه ندارد.
  3. توهُّم نسبت به او غلط است.

دربارة تبعيض ناپذيري خداي­متعال در خطبة ۸۵ ، صفحة۶۶ مي‌خوانيم:

وَ لاتَنَالُهُ التَّجْزِئَةُ وَ التَّبْعِيضُ، وَ لاتُحِيطُ بِهِ الأبْصَارُ وَ الْقُلُوبُ

تجزيه و تبعيض در حريمش راه ندارد، و ديده ها و دلها به او احاطه پيدا نكنند

 

خدا یگانه است یعنی تجزيه و تبعیض و تقسیم دربارة خدا معنا ندارد؛ هیچ نوع تقسیمی (نه عقلی و نه وهمی و نه خارجی) در ارتباط با حضرت حق راه ندارد.

در مقام بیان معنای توحید هستیم نه استدلال‌های مربوطه، که هر کدام از اینها بحث‌های مربوط به خودش را دارد.

دربارة اينكه خدا شبيه ندارد، در خطبه‌ها، بارها بيان شده است كه: «وحده لاشریک له» ؛ خدا يگانه است و شريكي ندارد. «لایشبهه شیء» – خدا به چيزي مانند و شبيه نيست.

دربارة اينكه خدا به وهم در­نمي‌آيد در حكمتِ ۴۷۰ مي‌خوانيم:

وَ سُئِلَ عَنِ التَّوْحِيدِ وَ الْعَدْلِ فَقَالَ التَّوْحِيدُ ألاّتَتَوَهَّمَهُ وَ الْعَدْلُ ألاّتَتَّهِمَهُ

از امام دربارة توحيد و عدل سؤال شد، فرمود: توحيد اين است كه خدا را توهُّم نكني، و عدل اين است كه او را متهم نسازي.

این دو جمله دو معیار مهم در بحث توحید است كه از معیارهای بسیار قوی و از ارکان مسائل توحیدی به شمار مي‌رود. «ألاّتَتَّهِمَهُ» يعني هیچ قبیحی بر حضرت حق نسبت داده نشود، آنچه در عالم پديد آمده و تحقّق مي‌يابد ولی شایسته و مناسب نیست که انجام شده باشد را، به خداي سبحان نسبت داده نشود. آنچه ناصحیح باشد و يا ناروا و ناپسند به نظر رسد، در ارتباط با اعمال خودمان و يا در ارتباط با خلقت و هستی و يا در رابطه با پاداش‌هایی که مربوط به کیفرها و جرم‌ها، خداوند مقرر فرموده، به خدا منسوب نگردد؛ هیچ خلاف عدلی چه در خلقت و چه در احكام و مقررات الهي وجود ندارد، بلكه همه چيز بر اساس عدالتي فراگير اعمال شده است و كارهاي زشتي كه صورت مي­گيرد، به حضرت حق انتساب ندارد، همچنين کیفرهایی که خدا مقرر فرموده و پاداش‌هایی که براي اعمال خیر مقرر نمود، تماماً بر عدالتي تام استوار است.

اما توحید اين است كه خدا را به وهم در نياورد؛ «ألاّتَتَوَهَّمَهُ» هر نوع توهمی که انسان دربارة خدا كند و به أدقّ دقائق فکری، چیزی را در نظر بگیرد و بگوید خداست، و او را به صورتی ممثَّل کند، يا به لطیف‌ترین و دقیق‌ترین توهّمات او را توهُّم کند خلاف توحید است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع و مآخذ

علاوه بر قرآن­كريم؛

سيد­رضي، نهج­البلاغه

شهيدي شرح­نهج­البلاغه

ابن­ابي­الحديد­معتزلي شرح­نهج­البلاغه

ابن­ميثم­حراني شرح­نهج­البلاغه

 

 

پي­نوشت­ها

 

[ب‌]. در نسخة ديگر «القدمية» آمده است.

[ت‌] – و شهادت مي­دهم كه خدايي جز الله نيست، يگاني است بي­شريك.

[ث‌]– اولى است كه چيزى پيش از او نبوده، و آخرى است كه او را انتهايى نيست.

[ج‌]-انديشه­ها به هيچ يك از صفاتش نرسند، دلها او را به كيفيتى تعيين و تحديد ننمايند، تجزيه و تبعيض در حريمش راه ندارد، و ديده­ها و دلها به او احاطه پيدا نكنند.

 

 

[۱] – نهج­البلاغه، ابن­ميثم­بحراني، خطبه ۲۲۸ ؛ نهج­البلاغه، شهيدي، خطبه ۱۸۶ ؛ شرح­نهج البلاغه ابن­ابي­الحديد، خطبه ۲۳۲٫

[۲] – نهج­البلاغه، ابن­ميثم­بحراني، خطبه ۲۲۸٫

[۳] – سوره شوري (۴۲) آيه ۱۱٫

[۴] – سوره بقره (۲) آيه ۶۴ .

[۵] – شرح­نهج­البلاغه، شهيدي، خطبه ۱۸۵، ص ۶۶٫

[۶] – همان.

[۷] – همان.

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.