کلام نور
  • طلب‌ العلم‌ فريضة علي‌ كل‌ مسلم‌ فاطلبوا العلم‌ من‌ مظانه‌ واقتبسوه‌ من‌ اهله

  • انا مدينة الحكمة [مدينة العلم] وعلي‌ بن‌ ابي‌ طالب‌ بابها؛ ولن‌ توتي‌ المدينة الا من‌ قبل‌ الباب‌

  • ايها الناس‌ ! اعلموا ان‌ كمال‌ الدين‌ طلب‌ العلم‌ والعمل‌ به‌... والعلم‌ مخزون‌ عند اهله‌ وقد امرتم‌ بطلبه‌ من‌ اهله‌ فاطلبوه‌

  • يا كميل‌ ! لا تاخذ الا عنا تكن‌ منا

  • شرقا وغربا، فلا تجدان‌ علما صحيحا الا شيئا خرج‌ من‌ عندنا اهل‌ البيت

  • في‌ قول‌ الله‌ عز وجل‌: فلينظر الانسان‌ الي‌ طعامه‌ قال‌: قلت‌: ما طعامه‌؟ قال‌: علمه‌ الذي‌ ياخذه‌ عمن‌ ياخذه

  • كل‌ ما لم‌ يخرج‌ من‌ هذا البيت‌ فهو باطل

صوفیه از تقدیس شیطان تا شاهد بازی – حجت الاسلام سید محسن طیب نیا

       صوفیه از تقدیس شیطان تا شاهد بازی

        حجت الاسلام سید محسن طیب نیا

– قداست شیطان در مکتب تصوف
– تمجید صاحب روح مجرد از شیطان
– تمجید استاد جوادی از شیطان
– ملاصدرا و تمجید از شیطان
– تساوی کفر و ایمان در نزد صوفیه
– نفی هرگونه فعل و قدرت از مخلوق در صوفیه
– توهین ابن عربی به شیعیان
– معنای فنای در حق در نزد صوفیه
– صوفیه و عزاداری امام حسین علیه السلام
– لذت بخشی جهنّم در نزد صوفیه
– شاهد بازی در نزد صوفیه

درآمد
صوفیه به شکل های مختلفی از شیطان تعریف و تمجید کرده اند و البته مبانی تصوف چاره ای جز این برای پیروانش نمی گذارد. در نزد صوفیه شیطان مظهر جلال خداست و دارای قداست است و از سوی خدا مأموریت برای اغواء دارد و چون مأمور است معذور است و با اغواء رشد می کند و به کمال می رسد این چیزی که به آن ملاصدرا در شرح اصول کافی خود بدان اقرار دارد . قابل ذکر است مبانی تصوف، آنان را مجبور به لوازم آن می سازد از جمله جبر در خلقت، تساوی کفر و ایمان، عذب شدن عذاب های جهنّم، شاهد بازی و حلال شدن حرام ها و غیره .

قداست شيطان در تصوف
براساس ديدگاه وحدت وجوديان كه در دايره هستى جز « وجود مطلق » هيچ چيز ديگرى نيست و وجود مطلق هم ـ كه در مراحل تنزل متعيّن مى‏شود ـ عين خير است و عدم عين شر ( يعنى هيچ شرى در عالم وجود ندارد ! ) و خير به حقيقت وجود بازمى‏گردد و حقيقت وجود هم جز ذات مقدس ربوبى نيست :
            وجود آنجا كه باشد محض خير است
                                                   اگر شرى است در وى آن ز غير است۱
لهذا اساساً در عالم وجود شرّى نيست و نتيجه چنين ديدگاهى نسبت به جهان خلقت اين است كه :
             جهان چون خط و خال و چشم و ابروست
                                                  كه هر چيزى به جاى خويش نيكوست۲
به اين ترتيب  وجود ابولهب ، ابوجهل ، ابوسفيان ، ابن ملجم ، معاويه ، يزيد و بالاتر وجود شيطان در عالم آفرينش « خير محض » است ! و اينجاست كه صوفیه از عظمت و پاكى و زيبايى شيطان دم مى‏زنند ! !
اينك برخى از سخنان آقايان را بشنويد :
حسن بصرى كه تمام سلاسل معروف صوفيه خود را به وى مى‏رسانند درباره ابليس لعين مى‏گويد :
اگر ابليس نور خود را به خلق ظاهر كند به خدايى پرستيده مى‏شود .۳
بايزيد بسطامى دلش به ابليس سوخته و برای او طلب بخشش مى‏كند.۴ ابوبكر واسطى هم معتقد است : « اهل توحيد راه رفتن را بايد از ابليس بياموزند » .۵
حلاج مى‏گويد :
صاحب من و استاد من ابليس و فرعون است، به آتش بترسانيدند ابليس را از دعوى خود باز نگشت . فرعون را به دريا غرق كردند و از دعوى خود بازنگشت . فرعون از روى كشفى كه از خدا پيدا كرده بود ادعاى ربوبيت كرد .۶
ابوالعباس قصاب سنگ انداختن بر ابليس را دور از جوانمردى مى‏شمارد .۷ ابوالقاسم گرگانى او را خواجه خواجگان و سرور مهجوران مى‏خواند .۸
جاى ديگر مى‏گويد :
چندين سال است تا رونده ی ابليس صفت طلب مى‏كنم نمى‏يابم.۹
احمد  غزالى او را اسوه و الگو شناخته و مى‏گويد :
هركس كه از ابليس توحيد نياموزد زنديقى بيش نباشد ، موسى در عقبه طور با ابليس برخورد كرد و از او پرسيد : چرا به آدم سجده نكردى ؟ گفت : حاشا كه من به بشرى سجده كنم و دعوى توحيد كنم .۱۰
احمد  غزلى جاى ديگر بسيار بى‏پروا از ابليس مطرود و ملعون دفاع مى‏كند و مى‏گويد :
كسى كه ابليس را موحد نداند كافر است .۱۱
در پى غزالى عين القضاة شجاعانه در مقابل قرآن و ائمّه اطهار:به دفاع از آن ملعون مطرود برخاسته و مى‏گويد :
گيرم كه خلق را ، اضلال ابليس كند ، ابليس را بدين صفت كه آفريد ؟۱۲
و چنان فريفته و مجنون او مى‏شود كه مى‏گويد :
رسول خدا ۶مظهر جمال و ابليس مظهر جلال حضرت حق است .۱۳
و معتقد است :
گناه ابليس عشق او به خدا بود .۱۴
تمام اين سخنان صوفيانه مخالف نصوص متعدّد قرآنى است . در كلام خداوند متعال سيماى شيطان بسيار زشت است  .  خداوند او را موجودى متكبّر و كافرى نام مى‏برد كه در برابر فرمان الهى ايستاد و سركشى نمود و چون نسبت به انسان حسادت ورزيد و هم اكنون نيز حسادت مى‏برد ، تمام سعى‏اش را در اين راه مبذول مى‏كند كه اگر بتواند انسان‏ها را مثل خود كافر كند تا آنان نيز در جهنم در كنارش باشند و تا ابد بسوزند . بنابراين شيطان چهره‏اى بسيار منفور در كلام خدا دارد . امّا اینک نظر صاحب کتاب روح مجرد را بر اساس آنچه در کتاب « الله شناسی» ثبت شده است درباره شیطان بخوانید :

اصل خلقت شيطان نيكوست و براى امتحان و آزمايش بشر آفريده شده است تا در عالم تكليف و امر و نهى الهى ، انسان اين راه مشكل و در عين حال جذاب و دلنشين را با اختيار بپيمايد .
در پاسخ مى‏گوييم :
اولاً : شیطان، شيطان خلق نشد ، بلكه او موجودى مانند سایر موجودات مختار خلق شده بود . امّا با تمرّد و تكبّر و سرپيچى از فرمان خدا تبديل به شيطان و موجودى خبيث گشت . البته می توان گفت به اعتباری خلقت تمام موجودات از خیر و شر نيكوست ، زیرا که مطابق حکمت است امّا موجودات داراى اختيار با ارتكاب گناهان ، وجود نيكو و خيرشان را تبديل به شر مى‏كنند .
ثانياً : اگر شيطان نيز نبود ، راه اختيار براى انسان مسدود نبود ، زيرا انسان مختار آفريده شده است چه شيطان باشد و چه نباشد .

صاحب « الله شناسی» مى‏گويد :
اگر شيطان نبود تمام قابليت‏ها و استعدادها در بوته اجمال و ابهام مخفى مى‏ماند … ديگر حركتى به سوى كمال نبود ، جنبشى به سوى اعلى ذروه معرفت حاصل نبود . شقاوت و سعادت و دوزخ و جنّت نبود .

در پاسخ مى‏گوييم :
خداوند متعال انسان را با قابليت‏ها و استعدادهاى ويژه‏اى خلق نموده است كه در هر شرايط مى‏تواند اين قابليت‏ها و استعدادها را بروز بدهد و به فعليت برساند ، زيرا انسان همواره صاحب حرّيّت و اختيار است و اين حرّيّت او است كه استعدادهاى وى را به فعليت مى‏رساند و وى را به سمت كمال حركت مى‏دهد ، خواه شيطان در عالم باشد و يا نباشد . بنابر اين چون انسان براى كمال خلق شده است و كمال وى در پرتوى اراده اوست و اراده انسان جزء آفرينش اوست ، پس همواره راه حركت به جلو و كمال براى وى خواهد بود و اين مغلطه است كه گفته شود : اگر شيطان نباشد كمالى براى انسان نخواهد بود . و همچنين اين هم مغلطه است كه كسى بگويد :
اگر شيطان نبود دوزخ و شقاوت هم نبود ، زيرا با نبود شيطان هواى نفس سركش انسان هنوز در وجود او باقى است كه هزاران مرتبه قدرتش در سرنگونى انسان از شيطان قوى‏تر است . بنابراين اگر شيطان هم نبود نه حركت به سوى كمال متوقف مى‏گشت و نه گناه بى‏معنا مى‏شد .

صاحب « الله شناسی» مى‏گويد :
شيطان يك مأمور مطيع و فرمانبر خداست كه وظيفه وى جدا كردن خبيث از طيب است ،
مانند زنبور عسل گماشته بر در كندو ؛ تا زنبورها را تفتيش كند و به آنان كه از گياه بدبو و عَفِن خورده‏اند راه ندهد و آنها را با نيش خود دو نيم كند . وى در ادامه ادّعا دارد كه شيطان در افعال خود هيچ‏گونه استقلالى از خويش ندارد .۱۵

در پاسخ مى‏گوييم :
نمى‏دانيم بر چه اصول و ملاكى گفته می شود :
شيطان يك مأمور مطيع و فرمانبر خداست ! !
آخر كدام اطاعت ؟! در آيات متعدّد قرآن آمده كه خداوند به شيطان امر كرد سجده كند او تكبّر ورزيد و سجده نكرد . بنابراين شيطان هرگز مطيع خدا نبوده و نيست . در ضمن شيطان هيچ‏گونه مأموريتى از جانب خدا ندارد ، بلكه به خاطر حسادت‏ها و كينه‏هايى كه از انسان دارد تمام سعى‏اش را مى‏كند كه انسان را اغواء و جهنّمى كند . و شيطان هيچگونه دلسوزى نسبت به بشر ندارد ـ كه مثال نگهبانان زنبور عسل را مى‏زند ـ و هرگز مأموريت ندارد خوبان را از بدان جدا كند ، بلكه اگر بتواند و زورش برسد مى‏خواهد كه تمام افراد بشر را جهنّمى كند . و شيطان در فعلش مختار است و استقلال دارد ( البته به اذن خداوند ) و هركس بگويد شيطان در فعلش استقلال ندارد لاجرم تمام كارهاى شيطان را بايد به خدا نسبت دهد ، يعنى هر پستى و رذالتى كه شيطان در عالم به وجود مى‏آورد فعل خداست و اين يعنى منتسب نمودن رذائل و پستى به خداوند منزّه و متعال و هركس چنين بگويد بدون شك بسيار منحرف است ، كه البته طبق توحيد افعالى صوفيه ، تمام فعل‏ها ـ چه فعل نيك و چه فعل بد ـ فعل خداست !!
آقای جوادی در كتاب مبدأ و معاد ، شيطان را كَلْبِ معلَّم ( سگ دست‏آموز ) معرّفى کرده است :
و اما شيطان رسالتش به عنوان « كلب معلَّم » در طول علّت مافوق بوده و تمام كارهاى او تحت تدبير مبادى عاليه تا برسد به مبدأ همه مبادى مى‏باشد ، و وظيفه او نسبت به انسان در آغاز كار وسوسه است و با تسويل ( زيباسازى ) و نيرنگ و اغواء زشتى را زيبا و زيبايى را زشت نشان مى‏دهد و در برابر هدايت‏هاى عقل درونى و پيامبر بيرونى شروع به گمراه كردن مى‏كند … بنابراين شيطان در كارهاى تكوينى همانند كلب معلَّم تمام حركت‏ها و ادراك‏هاى او تحت تنظيم مبادى فوق بوده و هرگز كارى را بدون دستور انجام نمى‏دهد و در وسوسه و اغواء ، رسالتش فقط دعوت به گناه است … خلاصه آنكه وجود شيطان به عنوان عامل وسوسه‏گر كه زمينه هرگونه مجاهدت‏ها و هجرت‏ها و ديگر فضائل نفسانى را فراهم مى‏كند ، خير و لازم مى‏باشد و اگر شيطان و وسوسه‏هاى او نمى‏بود هدايت و اطاعت ضرورى مى‏شد ، نه ممكن و با ضرورى شدن هدايت و حتمى شدن اطاعت ، زمينه هيچ‏گونه عصيانى فراهم نخواهد بود.۱۶


در پاسخ مى‏گوييم :
۱ . شيطان هيچگونه رسالتى از جانب خدا جهت اغواء انسان‏ها ندارد ، بلكه به خاطر كينه‏ها و حسدها كه نسبت به بشر دارد در صدد اغواء انسان‏ها است .
۲ . شيطان همچون « كلب معلَّم » نيست ، زيرا خداوند او را براى اغواء و اضلال انسان‏ها آموزش نداده است ، بلكه شيطان با تمرّد از فرمان الهى تبديل به موجودى كافر و خبيث شده است .
۳ . اجازه يافتن شيطان از خداوند متعال جهت اغواء انسان‏ها ـ با توجه به قرائن متعدد آيات قرآن در اين زمينه ـ به معناى مانع نشدن خداوند در اغواء شيطان است ، زيرا با وجود عقل و ارسال رسل ، انسان مى‏تواند خود را از اغواء شيطان در امان بدارد . بنابراين شيطان از جانب خداوند هيچ مأموريتى جهت گمراه ساختن انسان‏ها ندارد كه گفته شود وى كلب معلَّم است .
۴ . هرچند شيطان ـ و همه موجودات صاحب اختيار ـ فعلشان تحت تدبير علت مافوق ( به معناى خالق هستى ) بوده ، امّا نه اينكه اختيار از شيطان و ديگر موجودات صاحب اختيار سلب مى‏گردد . بنابراين شيطان با كمال حريّت و اختيار ، انسان‏ها را اغواء مى‏كند و در فعلش هيچ مجبور نيست و همچنين او هيچ وظيفه‏اى نسبت به اغواء انسان‏ها ندارد .
۵ . آنچه كه به نفع شيطان است اين است كه دست از تكبّر و خودخواهى بردارد و توبه كند .
بنابراين شيطان كلب معلَّم نيست و هيچ رسالتى جهت اغواء انسان‏ها از جانب خدا ندارد .
۶ . اغواء شيطان با دستورات الهى نيست ، بلكه با اراده و اختيار خود است ( البته به اذن الهى ) .
۷ . آنچه سبب رشد بشر مى‏شود شيطان نيست ، بلكه اراده قوى انسان در مقابله با هواى نفس و شيطان است .
۸ . منتهاى همّت و آرزوى شيطان كافر كردن و جهنّمى كردن انسان‏ها است و اگر بتواند اين كار را مى‏كند و اين در حالى است كه خداوند به كفر انسان‏ها هرگز راضى نيست ، پس چگونه مى‏توان گفت كه شيطان كلب معلَّم است .
۹ . وجود شيطان در عالم ، خير نيست ، بلكه شر است . زيرا سبب مفاسد زيادى در عالم مى‏شود و اينكه انسان در برابر تحريك‏هاى شيطان مى‏ايستد و ثواب مى‏برد و رشد مى‏يابد به خاطر اراده قوى و حُسن اختيار او است و الاّ بسيارى نيز فريب مى‏خورند و جهنّمى مى‏شوند . بنابراين وجود شيطان خير نيست و اگر بشر در برابرِ وسوسه‏هاى شيطان مى‏ايستد و رشد مى‏يابد به بركت شيطان نيست ، بلكه به بركت هدايت الهى و حسن اختيار اوست .
۱۰ . اگر بگوييم وجود شيطان خير است پس بايد گفت : آن كسانى هم كه با وسوسه‏هاى شيطان جرم و جنايت و مفاسد گوناگون انجام مى‏دهند نيز وجودشان خير است ! ! كه هيچ عقل و قلب سليمى آن را نمى‏پذيرد .
۱۱ . وجود شيطان براى عالم هيچ ضرورتى ندارد . زيرا با نبود شيطان نيز حركت انسان به سمت جلو متوقّف نمى‏شود و همان گونه كه در روايات متعدّد آمده است با ظهور ولى عصر۷ شيطان به دست مبارك حضرت ولى‏عصر۷ كشته مى‏شود ، آيا با كشته شدن شيطان ديگر رشد انسان‏ها و تكليف متوقّف مى‏گردد ؟ !
۱۲ . اگر شيطان نباشد نيز انسان‏ها با سبقت گرفتن از يكديگر در كارهاى نيك رشد مى‏كنند .
بنابراين وجود شيطان براى رشد انسان‏ها ضرورى نيست .
۱۳ . همچنين اگر شيطان در عالم نبود « ضد » نيز ( كه مى‏گويند شيطان است ) جهت حركت انسان به جلو در عالم بود و آن هواى نفس انسان است كه لحظه‏اى از او جدا نمى‏شود و قدرتش هزاران برابر شيطان جهت اغواء انسان‏ها است . و انسان با مقابله با هواى نفس با سرعتى بسيار بالاتر ـ از ضديت با شيطان ـ به سمت جلو حركت مى‏كند .
۱۴ . تمام آيات قرآنى و روايات معصومان: كه در رابطه با شيطان است ، تفكّرات صوفيه را ابطال مى‏كند .
۱۵ . و وجود خود شيطان نيز دليل گوياى اين مطلب است كه اگر شيطان هم نباشد اختيار و كمال و سقوط انسان همچنان هست . زيرا قبل از اينكه شيطان كافر و رانده شود به وسيله اطاعت و بندگى خدا به رشد و كمال رسيد و آنگاه كه تبعيت از هواى نفس نمود و تكبّر ورزيد سقوط كرد و بالا سر او شيطانى نبود كه شيطان با ضديتِ با او رشد يابد و يا با اغواء او سقوط كند .
ملاصدرا در مقدمه شرح اصول كافى مى‏گويد : آنگاه كه شيطان انسان‏ها را اغواء و كافر مى‏كند رشد و كمال و سعادت خود را رقم مى‏زند ! !
عبارت وى چنين است :
لكل نوع كمال يختص به و سعادته … و للشيطان فى اغوائه و اضلاله لاقرانه و اعوانه …
براى هر نوع از موجودات كمال و سعادتى مخصوص اوست … و كمال و سعادت شيطان در اغواء و اضلال يارانش است !!

در پاسخ مى‏گوييم :
۱ . اين چه كمال و سعادتى است كه به وسيله اغواء كردن انسان‏ها براى او حاصل مى‏شود ؟ ! !
۲ . شيطان به وسيله تكبّر و نافرمانى از اوامر الهى كافر گشت و از بارگاه قدس خارج شد . اكنون چگونه مى‏توان ادّعا كرد كه شيطان با اضلال انسان‏ها ـ كه سرچشمه آن از حسادت و تكبّر اوست ـ راه كمال و سعادت را طى مى‏كند ؟ ! !
۳ . اين ادّعا براساس چه ملاكى است ؟ زيرا قرآن و روايات چيز ديگرى مى‏گويند ! !
۴ . اگر شيطان با گمراه و كافر كردن ديگران به سمت كمال و سعادت در حركت است ، بنابراين بايد گفت كه گمراهان و كافران نيز با افساد و كفرشان به سمت سعادت و كمالات در حركتند ! ! آيا اين چيزى جز به مسخره گرفتن اعتقادات اسلامى است ؟ ! !
۵ . اگر شيطان با اضلال نمودن در مسير سعادت و كمال در حركت است ، پس چرا خداوند او را در قرآن لعنت نموده است ؟ ! ! آيا خداوند كسى كه در مسير رشد و كمال و سعادت در حركت است را بايد لعنت كند ؟ !
۶ . اگر شيطان با اغواء و اضلال نمودن در مسير سعادت است ، پس چرا خداوند او را در جهنّم تا ابد سرنگون مى‏كند ؟ !! آيا در ديدگاه طرفداران اين تفكّرات باطل ، جهنّم براى جهنّميان كمال است ؟ ! !
۷ . اگر فلاسفه و عرفا بگويند : « بهشت براى بهشتيان كمال است و جهنّم براى جهنّميان كمال است » ؛ مى‏گوييم : « پس چرا خداوند فقط جانب بهشتيان را گرفته است و از بهشت و بهشتيان بسيار تعريف نموده است ؟ ! در حالى كه جهنّم هم براى اهلش كمال است » .
۸ . اگر فلاسفه و عرفا اين عقيده را ندارند ، پس چرا از ابن عربى و ملاصدرا بسيار تمجيد مى‏كنند و پيرو آن دو مى‏شوند در حالى كه هر دو گفته‏اند كه جهنّميان در جهنم از آتش و زمهرير و نيش مارها و عقرب‏ها همان لذّتى را مى‏برند كه بهشتيان از زنان زيباى بهشتى و كاخ‏ها لذّت مى‏برند ؟ ! !
۹ . اگر اين سخنان مخالف نصوص دينى و عقل است ، پس چرا برخى از اساتيد عرصه فلسفه و عرفان ادّعا دارند كه ملاصدرا با آوردن حكمت متعاليه جا دارد كه بگويد : « اليوم اكملت لكم عقلكم !! »۱۷ آيا عقل در نزد اين طايفه آنقدر بى‏ارزش است كه چنين سخنى گفته شود ؟ ! !
۱۰ . اگر شيطان با اغواء و اضلال نمودن انسان‏ها در مسير رشد و سعادت و كمال است ، پس بايد گفت كه : هيچ كس مانند او كمال نيافته است ، زيرا هزاران سال است كه مشغول اضلال و اغواء انسان‏ها است ! ! ؟ خوانندگان محترم خود قضاوت كنند كه آيا كسانى كه اين تفكّرات را انكار مى‏كنند نمى‏فهمند يا آنان كه بر اين تفكّراتند نمى‏فهمند ؟ ! اگر كسى هيچ آشنايى با اديان الهى نداشته باشد و آثار اين آقايان را در تقديس شيطان بخواند ، آيا تصويرى زشت از شيطان در ذهنش نقش مى‏بندد يا تصويرى بسيار جذاب و دلربا ؟!

برخى ديگر از انحرافات عرفاى صوفى
در نظر عارف صوفى اديان و مذاهب يكسانند و براى هيچ يك ترجيحى قائل نيست ، يعنى دين اسلام با بت‏پرستى يكسان است ، كعبه و بت‏خانه ، صمد و صنم يكى است و صوفى پخته هيچ وقت ناظر به اين نيست كه انسان پيرو چه مذهبى است يا صورت عبادت او چيست ؟ زيرا هرچه را بپرستد ـ حتى بت ـ خدا را پرستيده است ! و اين لازمه مذهب وحدت وجود است .
دكتر احمد تاج‏بخش در اين باره مى‏گويد :
تصوف داراى آزادمنشى خاصى بوده است و همين آزادمنشى است كه در نزد اهل تصوف گبر ، ترسا ، يهود ، مسلمان و بت‏پرست يكسان‏اند … نزد ايشان قاعده « الطريق الى الله‏ بعدد انفاس الخلايق » اصلى محكم بوده است ؛ زيرا حقيقت واحد يكتاست و معتقدند كه از هر دلى به سوى خداوند درى است .۱۸
شيخ محمود شبسترى در گلشن راز مى‏گويد :
              مسلمان گر بدانستى كه بت چيست
                                                    بدانستى كه دين در بت‏پرستى است
مولوى در مثنوى در داستان موسى و شبان مى‏گويد :
             هيـچ آداب و ترتيـبـى مـجـوى
                                                     هر چـه مى‏خواهـد دل تنگت بگوى
ابن عربى مى‏گويد :
مبادا كه تنها به عقيده‏اى خاص پايبند بوده و عقايد ديگران را كفر بدانى ، كه در اين صورت زيان مى‏برى و بلكه علم به حقيقت مسئله را از دست خواهى داد .۱۹
در فتوحات مى‏گويد :
            عقـد الخلائق فى الاله عقايدا       و أنا اعتقدت جميع ما عقدوه۲۰   
خلايق درباره خداوند عقايدى ورزيده‏اند و من هرچه عقيده كرده‏اند اعتقاد دارم. و نيز مى‏گويد :
            لقد صار قلبى قابلاً كل صورة       فمرعى لغزلان و دير لرهبـان
            و بيت لأوثـان و كعبة طائـف       و ألواح تورات و صحف لقرآن
            أدين بدين الحب أني توجّهت       ركائبه فالحبّ دينى و ايمانى۲۱
قلب من پذيراى هر صورتى گشته است ، چراگاهى براى آهوان است و ديرى براى راهبان ! و خانه‏اى براى بت‏ها و كعبه طواف‏كنندگان و الواح تورات و مصحف قرآن ! دين من عشق است هر آنجا كه راهوارش روى آورد ، پس عشق دين و ايمان من است !
هركس كه الف باى اسلام را خوانده باشد مى‏داند كه اينگونه سخنان مغاير با اسلام است .
* عرفاى صوفى عقيده به جبر دارند و انسان را موجودى آزاد و مختار و بااراده نمى‏دانند ، زيرا آنان طبق عقيده وحدت وجود قائلند كه يك ذات بيشتر در عالم نيست و آن ذات در قوالب گوناگون به صورت موجودات ظهور نموده است . بنابراين چون يك وجود و يك ذات بيشتر در عالم موجود نيست ، پس يك اراده و يك فاعل هم بيشتر در عالم نيست !
آنان خدا را صاحب تمام فعل‏هاى بشر مى‏دانند و مى‏گويند كه بشر فقط آلت است و هيچ‏گونه فاعليتى نسبت به فعل خودش ندارد .
چنانچه كه مولوى درباره ابن ملجم ملعون مى‏گويد :
             آلت حقّى تو فاعل دست حق          كى زنم بر آلت حق طعن و دق۲۲  
او با اين عقيده فاسدش همگام با خوارج و ناصبيان ، ابن ملجم را از آن جنايت بزرگ تبرئه مى‏كند و فعلش را به خدا نسبت مى‏دهد و آن ملعون را آلتى از جانب خدا مى‏داند كه هيچ سزاوار سرزنش نيست !
ابن عربى مى‏گويد :
انسان همانند عروسك خيمه ‏شب بازى مى‏ماند كه حركاتش جمله نه از خود ، كه از خيمه‏شب باز است .۲۳
ابن عربى تصريح مى‏كند كه :
اثبات هرگونه قدرت براى انسان ادعاى بى‏دليل و برهان است .۲۴
به نظر ابن عربى نه تنها انسان كه سراسر هستى به حكم استعداد و اقتضاى ذاتى و لايتغير خود در طريقى معين سير مى‏كند كه از ازل تعيين شده است و به هيچ روى دگرگون نمى‏شود . وى از اين مسير به صراط مستقيم تعبير مى‏كند . صراط مستقيم راهى است كه كل هستى به ناگزير در آن سير مى‏كند و جمله راه‏ها بدان باز مى‏گردد . راهى كه كردارهاى ارادى انسان نيز به عنوان جزئى از كل هستى به سير در آن مى‏پردازد و بدين‏سان جبر به عنوان واقعيتى انكارناپذير چهره مى‏نمايد .۲۵
شيخ محمود شبسترى مى‏گويد :

كداميـن اختيـار اى مـرد عاقـل      كسى كـاو را بـود بـالـذات باطل
كسى كاو را وجود از خـود نباشـد     بـه ذات خويش نيك و بـد نباشد
اثر از حق شناس انـدر همه جـاى     ز حـد خويشتن بيـرون منه پـاى
هر آن كس را كه مذهب غير جبر است     نبى فرمـود كـاو مانند گبـر است
به ما افعال را نسبت مجازى است     نسب خود در حقيقت لهو و بازى است
نبـودى تـو كـه فعلت آفريـدنـد     تـو را از بهـر كـارى بـرگزيـدنـد
كرامـت آدمـى را اضطـرار اسـت     نه آن كاو را نصيب از اختيار است۲۶
حافظ مى‏گويد :

گناه اگرچه نبود اختيار ما حافظ         تو در طريق ادب باش و گو، گناه من است۲۷
استاد طباطبايى مى‏گويد :

در جهان خارج هيچ فعلى نيست مگر فعل خداوند سبحان ، و اين حقيقتى است كه برهان و ذوق هر دو بر آن دلالت دارد .۲۸
استاد حسن‏زاده آملى نيز مى‏گويد :

فاعل در هر موطن اوست ، و مؤثرى جز وى نيست ! ۲۹

در پاسخ مى‏گوييم :
اگر در جهانْ تمام افعال ، فعل خداست و فاعل در هر وطن فقط اوست و مؤثرى جز وى نيست ، پس قاتل امام حسين۷هم خود خداست و نبايد شمر و يزيد را لعنت كنيم ! همچنين ديگر نبايد بگوييم مولوى غلط كرده كه گفته است دست ابن‏ملجم دست خداست ! ! و ديگر نبايد گناهكاران و مجرمان را به خاطر جرمشان مؤاخذه كنيم . زيرا فاعل تمام فعل‏ها خداست ! ! اينگونه سخنان نه با دين سازگار است نه با عقل و نه با وجدان . عقل و وجدان انسان به راحتى اعتراف مى‏كند كه در انجام افعالش مختار است و كسى او را مجبور نكرده است . و با پذيرش اين اختيار است كه تكاليف الهى معنا مى‏يابد و انسان‏ها استحقاق مدح يا ذم پيدا مى‏كنند . البته انسان كارهاى خود را به اذن خداوند متعال انجام مى‏دهد .

توهین ابن عربی به شیعه
برخى از رجال شيعى طرفدار ابن عربى ، از آنجا كه ارادت فراوانى به وى دارند نمى‏خواهند بپذيرند كه او شيعه نيست و با آن همه ادله ـ كه هزاران دليل بدون اغراق است ـ بر شيعه نبودن وى ، باز مى‏گويند ابن عربى شيعه است آن هم شيعه دوازده امامى ! ! و اين در صورتى است كه ابن عربى در مشهورترين كتابش كه فتوحات مكيه است درباره شيعيان مى‏گويد كه :
همه ی آنان گمراه و اولياء شيطانند و از همه آنان گمراه‏تر شيعيان دوازده امامى هستند ! ! و سپس انواع و اقسام تهمت‏ها را ـ ناجوانمردانه ـ به شيعه مى‏زند .۳۰  
وى در همان كتاب چنان فحاشى به شيعه مى‏كند كه حتى از ناصبيان هم چنين فحاشى نسبت به شيعيان شنيده نشده است . او افرادى را نام مى‏برد به نام « رجبيون » و بسيار از عظمت آنان مى‏گويد و از معرفتشان تمجيد مى‏كند و سپس مى‏گويد كه :
اين گروه اولياء الله‏ ، باطن شيعيان رافضى را به صورت خوك ديده‏اند . زيرا آنان نسبت به صحابه ( يعنى غاصبان خلافت ) عقيده‏اى نادرست دارند .۳۱
او براى تحقير كردن پيروان والامقامِ خاندان عصمت و طهارت: شيعيان را خنزير معرفى مى‏كند كه بگويد پيروان حضرت اميرمؤمنان۷داراى خباثت ظاهرى و باطنى هستند . سيد جلال الدين آشتيانى ـ كه از طرفداران ابن عربى است ـ زمانى كه به اين سخنان ابن عربى مى‏رسد رگ غيرتش به جوش مى‏آيد و به شدّت او را مورد سرزنش قرار مى‏دهد و او را شخصى زودباور و شيعه‏ستيز معرّفى مى‏كند .۳۲
البته برخى از طرفدارانش كه مدّعى تشيع هستند به راحتى از اين فحاشى‏ها مى‏گذرند يا به نحوى توجيه مى‏كنند ! در اينجا برخى از هزاران ادلّه ـ كه به وضوح مى‏رساند وى بويى از تشيّع نبرده است ـ را به صورت اختصار مى‏آوريم :
۱ . كتاب فتوحات مكيه ـ همان گونه كه بيان شد ـ مهم‏ترين اثر ابن عربى است . اين كتاب چهار جلدى قطور حاوى بسيارى از احاديث منتسب به پيامبر اسلام۶است . او در هر جلد صدها حديث آورده است . امّا حتى يك حديث هم از منابع شيعه نقل ننموده است و دانسته يا ندانسته بسيارى از احاديث جعلى و مضحك را به پيامبر۶نسبت داده است و بارها از ابوهريره ـ كه جاعل حديث بوده ـ حديث نقل مى‏كند و سپس مى‏گويد : « اين نقل صحيح است » . گويا ابن عربى در طول عمرش حتى براى يك بار هم كتاب كافى يا نهج البلاغه و امثال اين كتب ارزشمند را به دست نگرفته است .
۲ . دومين كتاب مشهور وى فصوص الحكم است . ابن عربى مدعى است كه آن كتاب را در عالم رؤيا از رسول خدا۶اخذ نموده و نه حرفى به آن افزوده و نه حرفى از آن كاسته است.۳۳ او در فص داووديه مى‏گويد :
 پيامبر اسلام  (۶) در حالى از دنيا رفت كه به احدى براى جانشينى خود سفارش ننمود و هيچ نصّى را در اين رابطه بر جاى نگذاشت. زيرا همه مردم مى‏دانستند كه خليفه بعد از او كيست ! يعنى همه مردم مى‏دانستند كه ابوبكر خليفه است .۳۴
آرى ، اينگونه ابن عربى با دروغ بستن به پيامبر خدا۶خلافت و وصايت اميرمؤمنان۷ را انكار مى‏كند .
۳ . ابن عربى كه در فتوحاتش به كرّار از مقام ابوبكر و عمر دم مى‏زند ، با آن همه ادله بر ايمان پدر اميرمؤمنان۷، وى را ( نعوذ بالله‏ ) كافر معرّفى مى‏كند و مى‏گويد: حضرت ابوطالب۷ تا دم مرگ ايمان نياورد و كافر مرد ! ( از وجود مقدس اميرمؤمنان۷به خاطر نقل اينگونه سخنان باطل عذرخواهى مى‏كنم ) .۳۵
و در جايى ديگر با كمال بى‏شرمى مى‏گويد كه ـ نستجير بالله‏ ـ حضرت ابوطالب۷در روز قيامت با دو كفش آتشين محشور مى‏شود كه حرارت آن كفش مغز سرش را ذوب مى‏كند .۳۶

۴ . ابن عربى در كتاب فتوحاتش احاديث جعلى فراوانى را در شأن ابوبكر و عمر و عثمان نقل مى‏كند . امّا آنگاه كه نوبت به اميرمؤمنان۷مى‏رسد تمام احاديث متواترى كه در شأن و مقام آن حضرت۷در منابع اهل سنّت آمده را ناديده مى‏گيرد و يكى از آنها را ذكر نمى‏كند .
۵ . اكنون برخى از سخنان ابن عربى را در شأن خلفاء بشنويد :
ـ او در فتوحاتش در شش مورد حديث جعلى « لو كنت متخذا خليلاً لاتخذت أبابكر خليلاً » را شاهد بر عظمت ابوبكر ، بلكه همتايى او با پيامبر۶مى‏داند و با اين حديث جعلى ضرورت خلافت بلافصل وى را استفاده كرده است .۳۷
ـ او ابوبكر را همتاى پيامبر۶ و سپس با مغلطه‏اى فاحش او را تنها شخص لايق جهت جانشينى بلافصل پيامبر اسلام۶ معرّفى می ‏كند .۳۸
ـ او ابوبكر را برترين انسان بعد از پيامبر۶معرّفى مى‏كند .۳۹
ـ او عمر بن خطاب را « محدّث » ( يعنى كسى كه ملائكه با او سخن مى‏گويند ) مى‏داند و براى او مقامات فراوانى را ذكر مى‏كند .۴۰
ـ او عمر بن خطاب را چون پيامبر اسلام۶ معصوم معرّفى مى‏كند .۴۱
ـ او عثمان را نفس پيامبر۶ معرفى مى‏كند .۴۲
و ده‏ها مورد ديگر كه اين تعداد را فقط براى مثال آورديم .
۶ . ابن عربى آيه « اولوالامر» كه درباره امامان معصوم: نازل شده است را به هر حاكمى كه بر مسلمانان مسلط شود تفسير مى‏كند.۴۳و مدّعى است كه اگر حاكم ، فاسق و ظالم هم باشد باز داراى ولايت از طرف رسول خدا۶ است .۴۴ و دشمنان حاكمان جور را دشمنان خدا معرّفى مى‏كند و با وقاحت مى‏گويد كه اگر مردم عليه حاكمان جور قيام كنند آن حاكمان حق دارند كه مردم مخالف را به قتل برسانند ! ۴۵و بدين ترتيب ابن عربى با تفسير به رأى يكى از آيات قرآن ـ كه در شأن اميرمؤمنان۷و ديگر امامان معصوم: نازل شده ـ تمام جنايات امويان و عباسيان را در كشتار امامان معصوم: و شيعيانشان توجيه مى‏نمايد ! !
۷ . برخلاف عقيده شيعه و برخى از اهل سنّت ، مهدى موعود را از نسل امام حسن مجتبى ۷ ـ كه عقيده اكثريت اهل سنّت است ـ معرفى مى‏كند .۴۶ و اين در حالى است كه طبق احاديث متواتر مهدى موعود۷ از نسل امام حسين۷ است .
۸ . ابن عربى متوكّل جنايتكار را خليفه بر حق رسول خدا۶و از اولياى بزرگ خداوند مى‏داند و بالاترين مقام را كه « قطبيت » باشد به او مى‏دهد .۴۷ و اين در حالى است كه متوكّل ملعون خبيث‏ترين خليفه عباسى است و آن ملعون دستور ويرانى مرقد مطهر سيدالشهداء۷ را صادر نمود و آن را ويران كرد .
۹ . مسائل فقهى را تماماً براساس مذاهب اهل سنّت بيان مى‏كند .۴۸
۱۰ . از ملحد خونريز و سفاك عرب يعنى حجاج بن يوسف تجليل مى‏كنند و بر او رحمت مى‏فرستد ! ! ۴۹
و صدها مورد ديگر كه نشان مى‏دهد ابن عربى نه تنها شيعه نبوده بلكه دشمن شديد شيعه بوده به گونه‏اى كه سيد جلال‏الدين آشتيانىـ كه از طرفداران جدّى ابن عربى است ـ مى‏گويد :
ابن عربى خصم الدّ شيعيه اماميه است .۵۰
استاد مرتضى مطهرى وى را « سنّى متعصب » معرّفى نموده است .۵۱

فنای در خداوند در نزد صوفیه
از جمله مباحثى كه در عرفان منتسب به اسلام مطرح مى‏شود بحث «  فناء فى الله » است .
عرفا عقيده دارند زمانى كه انسان بر اثر سير و سلوك خويش از تعيّنات رها شد ، مانند قطره‏اى در درياى ذات الهى فانى و محو مى‏شود . اين فناى در ذات بالاترين مرحله سير و سلوك عرفانى است . آنان براى تبيين فناى در ذات خداوند مثال قطره و دريا را مى‏زنند و مى‏گويند :
همانگونه كه قطره به دريا مى‏پيوندد و تمام ذات قطره در ذات دريا محو و مستهلك مى‏شود و ديگر قطره‏اى نيست و سراسر درياست ـ يعنى قطره همان درياست ـ ، سالك هم در منتهاى سير و سلوك خويش به درياى ذات الهى مى‏پيوندد و چون قطره‏اى بى‏قدر در ذات لايتناهى حضرت حق محو مى‏شود و ديگر قطره نيست و وجود او يكسره درياست !
طبق نقل تواريخ بايزيد بسطامى اولين كسى است كه اين بحث را در حوزه تصوف منتسب به اسلام مطرح نمود .
عبدالرزاق كاشانى كه از بزرگان صوفيه است درباره «  فناء فى الله » مى‏گويد:
الفناء بزوال الرسوم جميعا بالكلية فى عين ذات الأحدية مع ارتفاع الاثنينية .۵۲
فنا به معناى از بين رفتن همه نشانه‏هاى بندگى در ذات احدى خداوند به همراه برداشته شدن دوگانگى است .
طبق اين معنا ، يك عارف در اثر سير و سلوك و مجاهده از مرز حدود و قيود شخصى گذشته به حقيقت نامحدود ـ يعنى خدا ـ واصل شده و با آن متحد گشته و سرانجام در آن فانى مى‏شود ! يعنى قطره دريا مى‏شود و انسان خدا مى‏شود ! !
مولوى در « مثنوى » درباره اين مقام مى‏گويد :
هيـچ كس را تا نگردد او فنا        نيـست ره در بـارگـاه كبـريــا
گرچه آن وصلت بقا اندر بقاست        ليك در اوّل فنـا انـدر فنـاست
چيست معراج فلك اين نيستى        عاشقان را مذهب و دين نيستى
نيستى هستت كند اى مرد راه        نيست شو تا هست گردى از اله
صاحب كتاب روح مجرد مى‏نويسد :
افرادى كه به فناى مطلق [ فناى در ذات خدا  ]نرسيده‏اند او را نشناخته‏اند ، چرا كه محدود غير محدود را نمى‏شناسد . و افرادى كه به فناى مطلق رسيده‏اند ، وجودى ندارند تا او را بشناسند ! ! وجود يك وجود بيش نيست و آن وجود حق است … نهايت سير و سلوك هر موجودى ، فناى در موجود برتر و بالاتر از خود اوست . يعنى فناى هر ظهورى در مظهر خود و هر معلولى در علت خود و نهايت سير انسان كامل كه همه قوا و استعدادهاى خود را به فعليت رسانده است فناى در ذات احديت است و فناى در ذات الله‏ است و فناى در « هو » است و فناى در « ما لا اسم له » و « ما لا رسم له » است .۵۳

در پاسخ مى‏گوييم :
صوفيه بالاترين مقام را براى ابن عربى قائلند به گونه‏اى كه از سيدعلى قاضى نقل شده كه بعد از ائمّه اطهار: در معارف ، هيچ كس به پاى ابن عربى نرسيده است ! !  
بنابراين در ديدگاه آقايان ، ابن عربى به بالاترين مقام سلوك عرفانى كه همان فناى در
« هو » است رسيده است و خوانندگان محترم سخنان اين فانى فى الله‏ را در فحاشى به پيروان
خاندان عصمت و طهارت:و تجليل از حجاج بن يوسف و متوكّل عباسى ملاحظه فرموديد ! !
آرى ، طبق ديدگاه آقايان در بحث فناى فى الله‏ ، اگر انسانى همانند منصور حلاج نداى « أنا الحق » را سر دهد ، اين انسان نيست كه چنين گفته ، بلكه خود خداست كه خود را به وصف حق ستوده است و اگر همانند بايزيد بسطامى « ليس فى جُبَّتي سوى الله‏ » – نيست در لباسم جز خدا – را سر دهد ، اين خود خداست كه سخن مى‏گويد ، زيرا وى در ذات حق محو شده است و ديگر بايزيدى وجود ندارد ! ! آرى ، دور بودن از حجّت‏هاى الهى بر امثال بايزيد و حلاج و ديگر بزرگان عرصه سلوك صوفيانه اينگونه مردان وادى فنا و تحيّر را به ضلالت كشانيده است .
صوفيه شريعت را مقام سلوك ، و حقيقت را مقام وصول به حق دانسته و آن دو را به گردويى كه داراى پوست و مغز است تشبيه كرده و مى‏گويند : شريعت ، پوست و حقيقت ، مغز است و وقتى كه مغز رسيد پوست بى‏فايده مى‏شود و بايد آن را دور انداخت . براساس اين تشبيه نابجا عقيده دارند آنگاه كه سالك به مقام وصول رسيد ، شريعت از وى ساقط مى‏شود و سالك مى‏تواند واجبات الهى را ترك كند . شيخ محمود شبسترى درباره عارفى كه به وصول رسيده و ديگر احتياجى به شريعت ندارد در گلشن راز مى‏گويد :
بـود تـابـع ولـى از روى معـنى      بـود عـابـد ولـى در كـوى معنى
شيخ محمّد لاهيجى در شرح اين بيت مى‏گويد :
يعنى : چون ولى به مقام ولايت كه مرتبه فناء فى الله‏ است رسيده و تعيّن وى كه مستلزم تبعيت و عبوديت بود در تجلى احدى محو و مستهلك شد ، مادام كه در آن سُكر و استغراق باشد به اتفاق همه [صوفيه] تابعيت و عبوديت به حسب ظاهر از او مرتفع است . فأما از روى حقيقت و معنا چون اين مرتبه كمال و اتصال او را به واسطه اين متابعت و عبادت حاصل شده است ، در آن وقت كه حصول آن معنا ميسر است عين تابع و عابد است از روى معنا و در كوى معنا ، نه در صورت .۵۴
شيخ محمود شبسترى در گلشن راز مى‏گويد :
تـبـه گـردد سـراسـر مغـز بـادام      گرش از پوست بتـراشى گه خـام
ولى چون پخته شد بى‏پوست نيكوست      اگر مغزش بـرآرى بركنى پوست
شريعت پوست ، مغـز آمـد حقيقت      ميـان ايـن و آن باشــد حقيقت
خلل در راه سالك نقص مغـز است      چو مغزش پخته شد بى‏پوست نغز است
چـو عارف با يقين خويش پيوست      رسيده گشت مغز و پوست بشكست
در پاسخ مى‏گوييم :
شريعت پاك محمّدى۶را در مقابل طريقت آوردن و آن را پوست ـ كه دور انداختنى است ـ معرفى كردن ، اهانت به دين و طريق انبياى عظام و ائمّه كرام:است .
مولوى نيز در مقدمه دفتر پنجم مثنوى مى‏گويد :
شريعت همچون شمع است ، ره مى‏نمايد و بى‏آنكه شمع به دست آورى راه رفته نشود ،
چون در ره آمدى رفتن تو طريقت است و چون رسيدى به مقصود آن حقيقت است .
در ادامه مى‏افزايد :
لو ظهرت الحقايق بطلت الشرايع – چون انسان به حقيقت رسيد ، شريعت باطل مى‏شود – حاصل آنكه : شريعت همچو علم كيميا آموختن است از استاد و يا كتاب و طريقت استعمال كردن داروها و مس را در كيميا ماليدن است و حقيقت زر شدن مس ؛ كيميادانان به علم كيميا كه ما اين علم مى‏دانيم و عمل كنندگان به علم كيميا شادند كه ما چنين كارها مى‏كنيم و حقيقت يافتگان به حقيقت شادند كه ما زر شديم و از علم و عمل كيمياگرى آزاد شديم .
عين القضات همدانى نيز مى‏گويد :
از نظر صوفيه حكم شريعت تا آنجاست كه قالب و بشريت بر جاى باشد كه حكم خطاب و تكليف بر قالب است . كفر و ايمان بر قالب تعلّق دارد آن كس كه « تبدل الارض غير الأرض » او را كشف شده باشد كه زمين همان زمين نيست ، حكم امر و تكليف از او برداشته مى‏شود كه در ماليات ، بر زمين خرابه مالياتى نيست .۵۵
استاد حسن‏زاده آملى نيز ‏می نویسد :
اطلاق عبادت بر حق اگرچه شنيع است و در ظاهر نوعى سوء ادب است ، و لكن چون احكام تجليات الهيه بر قلب عارف غلبه كرده او را از دايره تكليف و طور عقل به در مى‏برد كه قلب اصلاً قادر بر مراعات ادب نيست و در اين هنگام ترك ادب خود ادب است ! ۵۶
و در ادامه مى‏آورد :
عارف در حال اتصالش به عالم قدس اى بسا كه از اين عالم و از آنچه در اين عالم است غافل گردد و مى‏شود كه در آن حال اخلال به تكاليف شرعيه از او صادر شود ! ولى گنهكار نيست ، چه در حكم ، غير مكلف است . زيرا تكليف تعلق نمى‏گيرد مگر به كسى كه تعقل تكليف كند . به اين معنى خواجه عبدالله‏ انصارى در كلمات خويش دارد كه : « صاحب غلبه عشق از خود آگاه نيست ، آنچه مست مى‏كند او را گناه نيست » و خواجه حافظ فرموده :
رشته تسبيحم ار بگسست معذورم بدار    دستم اندر ساعد ساقى سيمين ساق بود۵۷

در پاسخ مى‏گوييم :
ائمّه اطهار:كه روح مقدسشان دائم به عالم قدس متصل بود ، هرگز ذرّه‏اى از آن بزرگواران اخلال به تكاليف شرعيه مشاهده نشد . و همچنين انسان شرعاً مجاز نيست در مسيرى گام بردارد كه غلبه عشق او را به ناآگاهى بكشاند و مست كند و با آن ناآگاهى مرتكب گناه گردد . تمام اين سخنان صوفيانه باطل و مخالف با عقل و شرع و وجدان است .
مرحوم علامه بحرالعلوم۱ مى‏فرمايد :
پس هركس را بينى كه دعواى سلوك كند و ملازمت تقوا و ورع و متابعت جميع احكام ايمان در او نباشد و به قدر سر مويى از صراط مستقيم شريعت حقّه انحراف نمايد ، او را منافق مى‏دان .۵۸
بديع الزمان فروزانفر در شرح ابيات ۲۶۷ ـ ۲۷۳ مثنوى از افلاكى نقل مى‏كند :
روزى فقهاى حساد از سر انكار و عناد از حضرت مولانا سؤال كردند كه شراب حلال است يا حرام و غرض ايشان عرض پاك شمس الدين ( مولوى ) بوده ، به كنايت جواب فرمود : « تا كه بخورد ؟ چه اگر مشكى شراب را در دريا بريزيد متغير نشود و او را مكدّر نگرداند و از آن آب وضو ساختن و خوردن جايز باشد اما حوضك كوچك را قطره شراب بى‏گمان كه نجس كند ، همچنان كه هرچه در بحر نمكدان افتد ، حكم نمك مى‏گيرد ، جواب صريح آن است كه اگر مولانا شمس‏الدين مى‏نوشد ، او را همه چيز مباح است كه حكم دريا دارد و اگر چون تو خر خوارى كند نان جوينت هم حرام است » .۵۹

در پاسخ مى‏گوييم :
همين مثال‏ها و قياس‏هاى بى‏جاست كه صوفيه را در مهلكه انداخته است . خداوند متعال شراب را به دلايل متعددى حرام كرده است . از جمله زائل شدن عقل و آلوده شدن روح ، و اين توجيهات شيطان است كه انسان‏ها را در گرداب گناهان كبيره غرق مى‏گرداند . و اگر صوفيه مطيع خاندان عصمت و طهارت: بودند هرگز اين اباطيل را نمى‏گفتند .
حافظ مى‏گويد :
      مى‏خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور كسى     گويد كه تو را باده مخور ، گو هوالغفور ! ۶۰
بنابر این بنابر مسلک صوفیه خوردن شراب و به همین منوال زنا و دیگر گناهان برای واصل گناه نیست ولی با این وجود صاحب روح مجرد می نویسد :
با اين همه باز سيد محمدحسين حسينى طهرانى مى‏گويد :
بايد با هزار دليل اثبات كنيم كه عرفان حافظ و مولانا متّخذ از روح قرآن و روح نبوت و ولايت است ! ! ۶۱
خوانندگان خود قضاوت کنید !

صوفیه و عزاداری برای امام حسین۷
مولوى در دفتر ششم مثنوى داستانى با اين موضوع بيان مى‏كند :
روز عاشورا مردم حلب كه شيعه هستند براى عزادارى حضرت امام حسين (۷) به نوحه‏سرايى مى‏پردازند و ظلم‏هايى كه يزيد و شمر بر خاندان عصمت و طهارت (:) روا داشته‏اند را برمى‏شمارند و گريه و زارى سر مى‏دهند . شاعر غريبى ( شايد خود مولوى باشد ) از راه مى‏رسد و علّت را جويا مى‏شود . شيعيان حلب مى‏گويند : ما براى حضرت امام حسين (۷)  كه در چنين روزى مظلومانه به شهادت رسيده است اشك مى‏ريزيم و عزادارى مى‏كنيم . آن شاعر در جواب گفت :
خفته بـودستيد تـا اكنـون شـمـا        كه كنون جامـه دريديت از عـزا
پس عزا بر خود كنيد اى خفتگان        زانكه بد مرگيست اين خواب گران
روح سلطانـى ز زنـدانـى بجست        جامه چه درانيم و چون خائيم دست
چونكه ايشان خسرو ديـن بوده‏اند        وقت شادى شد چو بشكستند بند   
سخن مولوى اين است كه روز عاشورا بايد جشن گرفت و شاد بود . زيرا بزرگى به وسيله كشته شدن در راه خدا قفس تن را بشكست و روح او پرواز كرد و به خدا پيوست . پس بايد شاد بود و خفتگان و نادانان ، اهل گريه و زارى در چنين روزى‏اند !

در پاسخ مى‏گوييم :
مولوى يك ديدگاه كاملاً صوفيانه به جريان عاشورا دارد . او فقط يك جنبه را مى‏بيند .
آرى ، حضرت سيدالشهداء۷با شهادت به عالى‏ترين درجه الهى نائل شد ؛ امّا مگر مى‏شود شهادت مظلومانه امام حسين۷و مصائب بزرگ كربلا را ناديده گرفت ؟ !
فرزند رسول خدا ۶و حجّت خدا را در روز عاشورا سر بريدند ، كودك شش ماهه‏اش را در آغوشش به شهادت رسانيدند ، جوان رعنايش را قطعه قطعه كردند ، چگونه مى‏توان اين مصيبت بزرگ را ـ كه اگر بر آسمان فرو مى‏آمد ، كمرش را مى‏شكست ـ ناديده گرفت و روز عاشورا خنديد و شاد بود ! ! قلبى كه سنگ باشد تمام اين مصائب را ناديده مى‏گيرد و مى‏خندد . بايد به اين عارف صوفى و طرفدارانش گفت : مگر در منابع شيعه و سنى نيامده كه پيامبر ۶آن زمانى كه توسط جبرئيل۷ از شهادت فرزندش امام حسين۷باخبر شد گريست و قاتلان وى را لعنت كرد . مگر در احاديث نيامده كه ملائكه هم بر اين مصيبت گريستند و تمام امامان معصوم:در عزاى امام حسين۷گريستند ، و روز عاشورا را روز غم و غصه خود قرار دادند نه روز شادى و شعف . در منابع شيعه از ائمّه اطهار:سخنان فراوانى است درباره ثواب گريستن بر امام حسين۷ و بركات عزادارى سيدالشهداء۷كه اوج گرفتن روح انسان و پاك شدن از گناهان است .۶۲
صاحب كتاب روح مجرد درباره استاد خود حدّاد مى‏نويسد :
حضرت آقاى حداد پدر واقعى بنده بود و در تمام مسافرت‏ها ورود و خروج ما در منزل ايشان ،
ورود و خروج اهل خانه بود . در تمام دهه عزادارى ، حال حضرت حداد بسيار منقلب بود .
چهره سرخ مى‏شد و چشمان درخشان و نورانى ، ولى حال حزن و اندوه در ايشان ديده نمى‏شد . سراسر ابتهاج و مسرت بود . مى‏فرمود : چقدر مردم غافلند كه براى اين شهيد جان باخته غصه مى‏خورند و ماتم و اندوه به پا مى‏دارند ، صحنه عاشورا عالى‏ترين منازل عشق بازى است و زيباترين مواطن جمال و جلال الهى و نيكوترين اسماء رحمت و غضب ، و براى اهل بيت:جز عبور از درجات و وصول به اعلا ذروه جاودان چيزى نبوده است … و تحقيقاً روز شادى و مسرّت اهل بيت: است . مردم خبر ندارند و چنان محبت دنيا چشم و گوششان را بسته كه بر آن روز تأسف مى‏خورند و همچون زن فرزند مرده مى‏نالند .۶۳

در پاسخ مى‏گوييم :
آنان كه خود را عارفى شيعى مى‏دانند ! و افكارشان اينگونه است ، مگر زيارت ناحيه مقدّسه حضرت ولى‏عصر۷را نخوانده‏اند كه مى‏فرمايد :

اگر در عزاى جدّم حسين ۷اشك چشم‏هايم خشك شود ، خون مى‏گريم ؟  
مگر سخن امام رضا۷را نشنيده‏اند كه مى‏فرمايد :

عزاى جدّم حسین بن علی۷چشم‏هاى ما را ـ از شدّت گريه ـ زخم كرده است ؟
و صدها روايت ديگر . حال آقايانِ به فنا و شهود رسيده ! ! مى‏گويند : « كسانى كه روز عاشورا عزادارى مى‏كنند مردمى غافلند » . آقاى حداد مى‏گويد : « تحقيقاً روز عاشورا ، روز شادى و مسرّت اهل بيت:است ! ! آخر تحريف حقايق تا چه ميزان ؟!! آيا اهل بيت:روز عاشورا شاد بودند ؟!! آيا مردم دنياپرست و غافل عزادارى مى‏كنند ؟!! » در احاديث آمده زمانى كه محرّم فرا مى‏رسيد ، كسى خنده بر لبان مبارك امام صادق۷ مشاهده نمى‏كرد امّا آقايان صوفى زده مى‏گويند كه روز عاشورا سزاوار است عارف به جاى گريه و اندوه ، شاد باشد !! ( نستجير بالله‏ ) مولوى به مريدان خويش وصيت نمود:
سالروز مرگ من جشن بگيريد .۶۴
همچنين نوشته‏اند كه مولوى جنازه صلاح‏الدين زركوب را با رقص و سماع تشييع كرد و به خاك سپرد .۶۵
استاد آيت الله‏ حاج شيخ مرتضى رضوى ـ صاحب كتاب گرانسنگ محى‏الدين در آينه فصوص ـ مى‏گويد :
در سال ۶۷ سفرى به تركيه داشتم در سالروز وفات مولوى به قونيه رفتم ، به محض ورود به شهر صدها خودرو آرايش و آذين‏بندى شده را مشاهده كردم . از شهرهاى مختلف عروس‏ها را آورده بودند كه در ساعت مرگ مولوى از مبدأ خانقاه مولوى به خانه بخت ببرند . شهر پر از هلهله و شادى بود . زنان و مردان زيادى از اروپا و آمريكا براى تماشا آمده بودند ؛ زيرا مولوى وصيت كرده است كه در سالروز مرگ من جشن بگيريد . با خود مى‏انديشيدم : اين چه وصيتى است كه با سنت و فرهنگ هيچ پيامبرى سازگار نيست . سال ديگر مسافرتى به هند و سنگاپور داشتم راز و رمز اين وصيت مولوى برايم روشن شد . در معابد هندويان مجسمه‏ها ( بت‏ها )ى گوناگون و رنگارنگ قرار دارند كه هر كدام سمبل يك بخش از باورهاى آنان است . در آن ميان چشم مسافر به يك مجسمه‏اى مى‏افتد رنگين و زيبا . امّا از فرق سر تا وسط بدن با برش دقيق دو نيمه شده است . از متوليان معبد پرسيدم : اين چيست و كيست ، پيامش چيست ؟
گفت : الهه « جشن و شادى » است . گفتم : كمى درباره جشن و شادى توضيح دهيد .
گفت : او وصيت كرده است كه در سالروز مرگش همگان جشن بگيرند ، شاد باشند و دست افشانى كنند . مولوى كه متولد حوالى بلخ و نزديك بزرگ‏ترين و بلندترين مجسمه‏هاى هندى ( بودايى ) است و از نزديك با فرهنگ بودايى و هندويى آشنا بود ، اصول زيادى از جوكيات را برداشت كرده ، حتى اين وصيت هندويى را عملاً به اجرا گذاشته است ، سنتى در برابر سنيان و شيعيان و همه فرق مسلمين حتى صوفيان و بدعتى در سنت همه انبياء: به ويژه در سنّت پيامبر اسلام۶ و امّت مسلمان .۶۶
مولوى در اشعارش قيام حضرت سيدالشهداء۷را كوركورانه قلمداد كرده است و مى‏گويد :
كـوركـورانـه مـرو در كربـلا             تا نيفتى چون حسين اندر بلا
اين شعر در مثنوى‏هاى جديد به صورت زير تحريف شده :
            هين مرو گستاخ در دشت بلا             هين مران كورانه اندر كربلا۶۷   
خوانندگان محترم ملاحظه نمودند كه چگونه مولوى به وجود مقدّس و نورانى حضرت سيدالشهداء۷ اهانت مى‏كند و قيام خونين آن حضرت۷ ـ كه سبب ابقاى دين گرديد ـ را كوركورانه معرّفى مى‏كند ! آرى ، مولوى اين را مى‏گويد تا خودش و تمام صوفيان ـ كه در طول تاريخ جيره‏خوار حكومت‏هاى مستبد و ظالم بودند ـ را تبرئه كند ! !  دين اسلام بسيار به عقل بها مى‏دهد و همگان را به تفكّر و انديشيدن فرا مى‏خواند . قرآن كريم ، به شدّت مشركان و ديگر طوايف منحرف را مورد مؤاخذه قرار مى‏دهد كه چرا تفكّر نمى‏كنند و چشم بسته تابع آباء و اجداد و بزرگان خود شده‏اند . اهل تصوف ابتدا به عقل هجوم مى‏آورند و آن را پايمال مى‏كنند و سپس مريدانى را پرورش مى‏دهند كه چشم بسته مطيع محض مراد و شيخ خود گردند ! حتى اگر قطب يا شيخ از آنان كار خلاف شرع بخواهد ، صوفى و مريد بدون درنگ انجام مى‏دهند . حافظ مى‏گويد :
 به مى سجاده رنگين كن گرت پير مغان گويد    كه سالك بى‏خبر نبود ز راه و رسم منزل‏ها ۶۸

در پاسخ مى‏گوييم :
پير مغان در شعر حافظ مقصود قطب ، شيخ و يا مراد است ، و اين در حالى است كه ما تبعيت مطلق جز از افراد معصوم نداريم و معصومين: هرگز انسان‏ها را به كار خلاف شرع وادار نمى‏كنند . همچنين معصومين آنگاه كه فرمان مى‏دهند ، فقط مريد پرورى نمى‏كنند ؛ بلكه انسان‏هاى با بصيرتى را پرورش مى‏دهند كه با آگاهى و معرفت امر او را امتثال كنند و با بيدارى در راه قدم بردارند ؛ ولى بزرگان صوفيه به مريدان خود مى‏گويند : « اگر مى‏خواهيد رشد كنيد و به كمال برسيد ، بايد همانند مرده كه در دستان غسال است هيچ حركت و اراده‏اى جز اراده شيخ نداشته باشيد ! ! » و اين يعنى تعطيلى كامل عقل و ادراك و شعور ! ! اكنون خوانندگان محترم بعد از خواندن مطلب ذيل ، خود قضاوت كنند :
صاحب روح مجرد می نویسد :
وقتى من در خدمت مرحوم انصارى [ از شاگردان آقاى قاضى ] بودم ، با وجود اينكه ايشان را مثل پيغمبر خود مى‏دانستم [ ! ] در عين حال در مسائلى كه احساس مى‏كردم با ايشان اختلاف دارم ـ اختلاف فقهى ـ احتياط را رعايت مى‏كردم ؛ ولى وقتى كه با مرحوم حداد بودم ، اگر مى‏گفتند اين ليوان خون است [ و آن را بخور ] ديگر احتياط نمى‏كردم و مى‏خوردم ! ! ! ۶۹

صوفیه و جهنّم لذت بخش
طبق ديدگاه عرفا ـ همانگونه كه مطرح شد ـ انسان در كارهاى خود مضطر و مجبور است ،
پس بايد ديد كه تكليف گناهان و معاصى كه از وى سر مى‏زند چه مى‏شود ؟ ! آيا سزاوار است كه بشر به خاطر گناهانى كه حقيقتاً منتسب به وى نبوده وارد جهنّم شود ؟ ! فلاسفه و عرفا با توجّه به مبانى خود ـ كه بازگشت گناهان به امور عدمى است ـ ورود به جهنّم و جاودانگى در آن را براى مجرمان نه تنها بد نمى‏دانند بلكه براى ايشان منتهاى كمال مى‏دانند و حاصل كلامشان اين است كه يك انسان مجرم كه از وى معاصى سر مى‏زند كار وى چيزى جز اقتضاى ذات او نيست . پس وصول كمال انسان مجرم به اقتضاى ذات و طبع او است . بنابراين چون جهنم مطابق با طبع مجرمان است ، ورود آنان به جهنّم عين كمال است ! ! مجرمان و جاودانگان در جهنّم نه تنها زجر نمى‏بينند ، بلكه مثل بهشتيان در شادى و لذات غوطه‏ورند ! !
ابن عربى مى‏گويد :
و اما اهل النار فمآ لهم الى النعيم ؛ ولكن فى النار اذا لابد بصورة النار بعد انتهاء مدّة العقاب أن تكون برداً و سلاما على من فيها و هذا نعيمهم .۷۰
امّا اهل نار عاقبتشان به نعيم است لكن در نار ، زيرا صورت نار بعد از انتهاى مدت عقاب بر هركس كه در آن است برد و سلام مى‏شود و اين نعيمشان است .
ملاصدرا در « اسفار اربعه » با پذيرش تفكرات ابن عربى مى‏نويسد :
فهم يتلذذون بما هم فيه من نار و زمهرير و ما فيها من لدغ الحيّات و العقارب كما يلتذ اهل الجنة بالظلال و النور و لثم الحسان من الحور .۷۱
جهنّميان در جهنم از آتش و زمهرير و نيش مارها و عقرب‏ها لذّت مى‏برند ، همان گونه كه اهل بهشت از سايه‏ها و نور و همسران بهشتى لذت مى‏برند ! !
طبق چنين ديدگاهى ـ كه عرفا و فلاسفه به عالم دارند ـ وجود هركس و هر چيز در عالم ،
خير محض است . وجود فرعون و ابن‏ملجم و شمر و يزيد و امثال آنها نه تنها شر نيست ، بلكه به عالم ، زيبايى خاصى مى‏دهند ! ! مى‏گويند : همه به سوى كمال خويش با عشق و شور و شعف در حركتند و در اين مسير جز رضاى الهى چيز ديگرى طلب نمى‏كنند ! !

حاصل سخنشان مى‏شود :
شمر ملعون با کشتن حسین بن علی۸در دنيا به بالاترين كمال خود رسيد و ورود آن ملعون در قيامت در آتش جهنّم ـ كه مطابق طبع اوست ـ براى وى منتهاى كمال است ! !
كمال حضرت سيدالشهداء۷نيز با مقابله با يزيد و شمر و كشته شدن محقّق شد ! ! در اين ديدگاه همه چيز زيباست ، بت زيباست ، كفر زيباست ، شمر و يزيد و ابن ملجم هم زيبا هستند و به عالم معنا مى‏دهند و زيباترين چيز در ميان پديده‏ها شيطان است .
همان گونه كه مطرح شد ملاصدرا در مقدّمه شرح اصول كافى مى‏گويد :
سعادت و كمال شيطان با ايجاد اضلال در عالم است ! !
و شبسترى نيز مى‏گويد :
نكو انـديشـه كـن اى مـرد عـاقـل   كه بت از روى هستى نيست باطل !!
بـدان كايـزد تعـالى خـالـق اوست   ز نيكو هرچه صادر گشت نيكوست
چو كفر و دين بـود قائم بـه هستى   شـود تـوحيـد عيـن بت‏پـرسـتى
وى مى‏گويد :
جهان چون چشم و خط و خال و ابروست   كه هر چيزى به جاى خويش نيكوست۷۲
آرى ، ابن ملجم و شمر در جايگاه خودشان ـ كه مقابله با امام على۷و امام حسين۷است ـ نه تنها شر نيستند ، بلكه خير محض و جلوه دهنده و زيبا سازنده جهانند ! و آخر كار نيز مزدشان ورود در جهنّم و لذّت بردن از آتش و مار و عقرب‏ها است ! ! زيرا عذاب از عَذْب ( يعنى گوارا ) است نه زجر و درد ! !
در پاسخ مى‏گوييم :
بايد توجّه داشت كه فلاسفه و عرفا به جبر مطلق عقيده دارند ، و اين اساس فعل انسان گناهكار را فعل خدا مى‏دانند كه با توجّه به اقتضاى ذاتش از وى صادر مى‏شود . و به همين دليل گناه گناهكاران برايشان كمال است ؛ چرا خداوند متعال در كلام جاويدش به شدّت تمام انسان‏ها را از ارتكاب گناهان نهى فرموده است ؟ !
ملاصدرا در اسفار اربعه مى‏گويد :
… و الفعل الاختيارى لا يتحقق و لا يصحّ بالحقيقة الاّ فى واجب الوجود وحده و غيره لا يكونون الاّ مضطرّين فى صورة المختارين .۷۳
فعل اختيارى به جز براى خداوند نه محقق است و نه صحيح است و غير خداوند همه موجودات در افعالشان مضطر و مجبور هستند [ و مانند انسان ] در ظاهر مختارند ! !
در اسفار اربعه ، سخنان فراوانى از ملاصدرا در باب جبر مطلق موجود است از جمله : اسفار اربعه ، ج۴ ، ص۱۱۳ و ۱۱۴ ؛ ج۶ ، ص۳۱۰ .
استاد طباطبايى نيز می نویسد :
ما من شى‏ء ممكن موجود سوى الواجب بالذات حتى الأفعال الاختياريه الاّ هو فعل الواجب بالذات ، معلول له بلاواسطه ، او بواسطه او وسائط .۷۴
جز از واجب بالذات ( خداوند متعال ) ، همه ممكنات حتى افعال [ به ظاهر  ] اختيارى ، فعل خداوند است كه بدون واسطه يا با واسطه از آن او است .

در پاسخ مى‏گوييم :
۱ ـ اگر بگوييم صاحب فعل انسان خداست ، ديگر اختيار براى او معنا ندارد ، امّا اگر بگوييم كه انسان فعل را خود به اذن الهى ‏انجام مى‏دهد ـ طبق معارف اهل بيت: ـ انسان صاحب اختيار است ، زيرا فعل را خود انجام داده است امّا با توان و قدرتى كه خداوند به وى داده است ؛ البته فلاسفه با توجّه به برهان ( قاعده ) عليت كه مى‏گويد : آنگاه كه علت تامّه گردد صدور معلول از درون علّت ، ضرورى است ، هرگونه حريّت و آزادى و اختيار را از غير خداوند نفى مى‏كنند . همان گونه كه سخن ملاّصدرا را آورديم كه نهايتاً مى‏گويد :
خداوند فقط فاعل مختار است و ديگر موجودات در ظاهر مختارند و در باطن و حقيقت و واقعيت مجبور ! !
البته قواعد فلسفى نه تنها جبر را بر تمام مخلوقات حاكم مى‏گرداند بلكه خدا را هم در برمى‏گيرد ، زيرا طبق قاعده عليت كه مى‏گويند : علّت كه تامه باشد بروز و صدور معلول لاجرم و اضطرارى است ، خداوند را از ازل ، علت تامه معرفى مى‏كنند كه مجبور به صدور و ايجاد مخلوقات است ! ( البته صدور با ايجاد و خلق فرق مى‏كند كه فلاسفه به صدور قائلند نه خلق ) .
اكنون با چنين ديدگاه فاسدى چگونه مى‏توان خداوند متعال را فاعل مختار نام نهاد ! چون طبق قواعد فلسفى خداوند از ازل فاعل مضطر بوده است و طبق اين قاعده ، جهان نيز قديم است ، كه البته ادلّه عقلى و نقلى هر دو سخن را ابطال مى‏كند .
۲ . اگر جهنّم براى مجرمان كمال و محل لذّات است چرا بويى از اين سخنان در كلام هيچ‏يك از انبياء الهى و ائمّه اطهار: نيامده است ؟ آيا فلاسفه و عرفا از پيامبران و امامان بيشتر مى‏دانند ؟ !
يا طبق سخن آن فيلسوف صدرايى ، سخنان عرفا از پيامبران و امامان دلپذيرتر است ؟ ! ۷۵
۳ . صدها آيه از آيات قرآن كريم ـ كه خداوند وعده عذاب ابد به مجرمان داده است ـ چگونه با اين سخنان توجيه مى‏شود ؟ ! ! آيا تنها با استناد غلط به اين مطلب كه مى‏گويند :
عذاب از « عَذْب » ( خوشى ) است ! !
۴ . مجرمان كه در دنيا با فساد و باده‏نوشى و فحشاء در لذات غوطه‏ورند ، اگر در آخرت نيز با نيش مارها و عقرب‏ها در جهنّم لذّت ببرند ، آيا نبايد گفت : خوشا به حال مفسدان و مجرمان ، كه هم در دنيا خوش‏اند و هم در آخرت ؟!!
۵ . آيا حاصل اين‏گونه تفكّرات باطل ، چيزى جز انكار وعده‏هاى خدا و به مسخره گرفتن تعاليم تمام پيامبران الهى است ؟ ! !
۶ . آيا ملاصدرا با اينگونه تفكّرات ، عقل را كامل نموده است و نعمت را بر بشر به اتمام رسانده است ؟!! چنانچه آن فيلسوف صدرايى مى‏گويد !
آيا اين سخن ملاصدرا كه در اسفار ، ج ۷ ، ص ۱۳۶ مى‏گويد : « زنان حيواناتى هستند كه براى استفاده مردان ، لباس انسانيت به آنها پوشانده شده است » نيز از آثار اكمال عقل است ؟ ! !
طبق عرفان ابن عربى و ساير صوفيه ، انسان هر چيزى را كه بپرستد ، در واقع امر ، خدا را پرستيده است ! يكى ديگر از تابعان عرفان ابن عربى ، ملاّسلطان محمد گنابادى ـ ملقّب به سلطان عليشاه ـ ( مؤسس فرقه صوفيه گنابادى ) در اين‏باره زشت‏تر و ركيك‏تر از استاد خود ـ ابن عربى ـ مى‏گويد :
چون عالم مظهر تجلى ذات خداوند است ، انسان زمانى كه از روى اختيار ، شيطان را مى‏پرستد يا جن يا هر چيز ديگر مثل ماه و ستاره يا ملائكه يا حتى آلت تناسلى ، مثل برخى از هندوها كه مجسمه آلت تناسلى مرد و زن را پرستش مى‏كنند ، در حقيقت خدا را پرستش كرده و خود نمى‏دانند ! ! ( نستجير بالله‏ من هذه الاقاويل ! ) .
متن جمله فوق چنين است :
لما كان أجزاء العالم مظاهر لله‏ الواحد الأحد القهار بحسب أسمائه اللطفية و القهريّة كان عبادة الانسان لأىّ معبود كانت عبادة اللّه‏ اختياراً فالانسان فى عبادتها اختيارا للشيطان كالابليسية و للجنّ كالكهنة و التّابعى الجنّ وللعناصر كالزردشتية و عابدى الماء و الهواء و الأرض و للمواليد كالوثنية و عابدى الأحجار و الأشجار و النّباتات كالسّامرية و بعض الهنود الذين يعبدون سائر الحيوانات و كالجمشيدية و الفرعونية الذين يعبدون الانسان و يقرون بآلهته و للكواكب كالصائبه و للملائكة كأكثر الهنود و للذكر والفرج كبعض الهنود القائلين بعبادة ذكر الانسان و فرجه و كالبعض الآخر القائلين بعبادة ذكر مهاديو ملكا عظيما من الملائكة و فرج امرأته كلّهم عابدون لله‏ من حيث لا يشعرون ! !۷۶
وى سپس اين شعر شبسترى را مى‏آورد :
مسلمان گر بدانستى كه بت چيست      بدانستى كه دين در بت‏پرستى است

صوفیه و شاهد بازى  
اهل تصوف، عشق مجازى را پله‏اى براى رسيدن به عشق حقيقى مى‏دانند و در آثار و نوشته‏ها به ويژه ديوان اشعار آنان ، به فراوانى از زن و چهره‏هاى زيبا و عشق و دلدادگى به آنان سخن گفته‏اند و ادعا دارند كه ظاهر اين سخنان و اشعار عاشقانه ، درباره زيبارويان است و حقيقت و باطن آن در رابطه با خداست ! ! آنان سپس پا را فراتر مى‏گذارند و مدعى مى‏شوند كه يك عارف سالك در مرحله‏اى از سير و سلوكش با نظر نمودن در چهره كودكان و زنان زيباروى ، خدا را مى‏بيند و معرفتش افزون مى‏گردد ! ! و باز پا را فراتر مى‏گذارند و با اين بهانه باطل ـ كه از هواى نفسانى سرچشمه گرفته است ـ مبادرت به كارهايى مى‏نمايند كه در شرع از گناهان كبيره و مفاسد بزرگ محسوب مى‏گردد ؛ اما آنان با اين تفكر باطل كه « به حقيقت رسيده‏اند و شريعت از آنان باطل گشته است » ، كارهاى خود را موجه جلوه مى‏دهند ! !
آنان اينگونه اعمال زشت را پس از وصول نه تنها حرام نمى‏دانند ، بلكه آن را آينه‏اى مى‏دانند كه جمال حق را در آن مى‏بينند و با اين عمل ننگينى كه انجام مى‏دهند با كمال بى‏شرمى مى‏گويند :

فاعل اين عمل ، توجهى به عملش ندارد و اين عملش را آينه و وسيله براى رؤيت حق مى‏بيند و در حقيقت تمام توجّهش به خداست ، و شخص فاعل ، خدا را در صورت اين معشوق مجازى مى‏بيند ! !
اكنون چند نمونه را براى مثال مى‏آوريم :
عبدالرحمان جامى در شرح‏حال اوحدالدين كرمانى در علت اينكه شيخ شهاب‏الدين او را بدعت‏گذار خوانده است ، نوشته است :
مراد شيخ شهاب‏الدين به ابتداع ( بدعت ) وى آن بوده است كه مى‏گويد وى در شهود حقيقت ،
 توسل به مظاهر صورى كرده و جمال مطلق ( يعنى خدا ) را در صور مقيدات ( يعنى كودكان و زنان ) مشاهده مى‏نموده و شيخ شمس‏الدين تبريزى از وى پرسيدند كه در چه كارى ؟ گفت :
ماه را در طشت آب مى‏بينم . پس شيخ شمس‏الدين گفت : كه اگر بر قفا دنبل ندارى ، پس چرا بر آسمانش نمى‏بينى ؟ و پيش مولانا جلال‏الدين رومى ( مولوى ) گفتند كه وى شاهد باز بود ، خدمت مولوى فرمود : كه كاش كردى و گذشتى ، و اين رباعى وى بر اين دلالت دارد :

زان مى‏نگرم به چشم سر در صورت     زيرا كه ز معنى است اثر در صورت
اين عالم صورت است و مادر صوريم     معنى نتوان ديد مگر در صورت
و در برخى تواريخ ، مذكور است كه وى چون در سماع گرم شدى پيراهن مردان چاك كردى و سينه به سينه ايشان باز نهادى ، چون به بغداد رسيد خليفه پسركى صاحب جمال داشت . اين سخن بشنيد و گفت : او مبتدع است و كافر ، اگر در صحبت من از اينگونه حركتى كند ( چشمداشتى به فرزندم داشته باشد ) وى را بكشم و چون سماع گرم شد شيخ به كرامت [ ! ! ] دريافت ، گفت :

سهل است مـرا بر سـر خنجر بـودن     در پـاى دوست بى‏سـر بـودن
تـو آمـده‏اى كـه كافـرى را بكشـى     غازى چه تويى رواست كافر بود
پسر خليفه سر برپاى شيخ نهاد و مريد شد ! !

سپس جامى اين اعمال ننگين صوفيه را چنين توجيه مى‏كند :
حسن‏ظن ، بلكه صدق اعتقاد نسبت به جماعتى از اكابر چون شيخ احمد غزالى ، شيخ اوحدالدين عراقى كه به مطالعه جمال ظاهرى صورى حسى اشتغال مى‏نموده‏اند آن است كه ايشان در آن صور مشاهده جمال حق سبحانه مى‏كرده‏اند و به صورت حسى مقيد نبوده‏اند و اگر از بعضى كُبَرا ( بزرگان ) نسبت به ايشان ، انكارى واقع شده است ، مقصود از آن ، آن بوده باشد كه محجوبان آنرا دستورى نسازند و قياس حال خود برايشان نكنند و جاويدان در حضيض خذلان و اسفل السافلين طبيعت نمانند ! ! ۷۷

در پاسخ مى‏گوييم :
اولاً : اين چه راه وصول و رؤيت حق است كه با ارتكاب گناهان صورت مى‏پذيرد ! !
ثانياً : اگر اين كار براى عرفاى واصل صحيح است ، پس چرا بويى از اين معارف ، در آموزه‏هاى دينى مشاهده نمى‏شود ؟ ! !
ثالثاً : اگر اين كار براى واصلان عرفا حلال باشد ، پس بايد گفت : كارهاى ديگرى كه منع شرعى دارند نيز مى‏تواند براى آنان حلال باشد ! ! بنابراين ، حرمت‏هاى الهى بازيچه‏اى بيش نيست ! !
آيا اين تفكّر ، جز مسخره كردن دين ، چيزى ديگرى است ؟ ! !
شيخ عطار در مثنوى « منطق الطير » راجع به شبلى ـ از بزرگان صوفيه ـ سروده است :
 گم شـد از بغداد شبلى چندگاه        كس به سوى او كجا مى‏برد راه
 باز جستندش به هر موضع بسى        در مخنّث خانه‏اى ديدش كسى
 در مـيـان آن گــروه بـى‏ادب        چشم‏تر بنشسته بود و خشك لب
مولوى مى‏گويد :
 خانقاهى كـه بـود بهتـر مكان        من نديدم يك زمان در وى امان
 رو به من آرند مشتى خمرخوار        چشم‏ها پـر نطفه كف … فشار۷۸  
ملاصدرا در فصل نوزدهم از كتاب حكمت متعاليه تحت عنوان « فى ذكر عشق الظرفاء و الفتيان للاوجه و الحسّان » ـ در عشق و دلدادگى به كودكان و نوجوانان زيباروى ـ مى‏نويسد :
هنگامى كه كودكان و نوجوانان از تربيت پدران و مادران بى‏نيـاز مى‏شوند ، بـه آموزش و توجّـه نيكـو و دلسـوزانه و مهربـان اساتيـد و معلّميـن نيـاز پيـدا مى‏كنـد .
 از اين رو يك نوع گرايش و رغبت نسبت به كودكان و همچنين عشق و محبّت نسبت به نوجوانان زيباروى در وجود مردان بالغ و بزرگسال ايجاد مى‏شود . علّت اين امر اين است كه اين افراد بزرگسال براى تأديب ، تهذيب و تكميل نفوس ناقص اين كودكان و نوجوانان و رساندن آنها به اهداف مورد نظرش گرايش پيدا كنند ، و الاّ خداوند اين رغبت و محبت را در اكثر افراد بيهوده نمى‏آفريد .
… ناگزير بايد گفت كه وجود اين عشق در انسان از جمله فضائل و خوبى‏ها به شمار رفته و جز صفات پست و زشت شمرده نمى‏شود و سوگند به جان خودم كه اين عشق نفس را از همه اشتغالات و گرفتارى‏هاى دنيايى آزاد كرده و در واقع همه اين اشتغالات را به صورت يك امر واحد درمى‏آورد ، و آن هم اشتياقى براى ديدن زيبايى انسان است كه بسيارى از آثار جمال و جلال خدا در اين جمال انسان وجود دارد … و به همين سبب بزرگان و مشايخ در ابتدا شاگردان و مريدان خود را ، امر به عشق مى‏كنند ، و در  اين زمينه گفته شده است : عشق پاك ، كامل‏ترين وسيله براى لطافت بخشيدن به نفس و نورانى كردن قلب مى‏باشد ، و در اخبار هم آمده است : به درستى كه خداوند زيباست و زيبايى را دوست دارد ، و همچنين گفته شده : هركس كه عشق بورزد و پاكدامن باشد و پنهان كند آن را و بميرد ، شهيد از دنيا رفته است . امّا در اينجا لازم است موضوعى تذكّر داده شود و آن اينكه اين عشق از جمله فضايل كم‏نظيرى است كه بين عقل مجرد خالص و نفس حيوانى واقع مى‏شود . چنين فضائلى به طور مطلق در همه اوقات و شرايط و براى همه افراد پسنديده نيستند ؛ بلكه شايسته است در ميانه راه سلوك عرفانى و در شرايط نرم شدن و رقيق شدن نفس و بيدار كردن آن از خواب طبيعى و خواب غفلت و همچنين خارج كردن اين نفس از درياى شهوات حيوانى ، اين نوع محبّت يعنى عشق به كار گرفته شود ، ولى در شرايطى كه نفس به وسيله علوم الهى كامل شده ، جوهره عقلانى پيدا كرده و بر علوم كلّى كه سبب اتصال آنچه عالم قدس مى‏شوند ، احاطه پيدا مى‏كند ، شايسته نيست در عشق نسبت به اين صورت‏هاى زيبا و شمايل لطيف بشرى سرگرم باشد .۷۹

در پاسخ مى‏گوييم :
۱ ـ گرايش اساتيد و معلّمين به خردسالان و نوجوانان ، اگر براى خدا باشد ، امرى است نيكو ؛
امّا آنگاه كه اساتيد و معلّمين ، ـ طبق قول ملاصدرا ـ فقط نگاه مهربانانه و دلسوزانه به كودكان و نوجوانان زيباروى دارند ، آيا اين گرايش براى خداست يا از روى هواهاى نفسانى است ! ؟
۲ ـ اين چه كمال و رشدى است كه فقط با عشق ورزيدن به كودكان و زنان و جوانان زيباروى ميسّر مى‏شود ! ؟ مگر ديگران كه زيباروى نيستند ، گناه آنان چيست ؟
۳ ـ آيا اينگونه تفكّرات باطل صوفيانه ، مقدّمه فساد نفس ـ نسبت به ارتكاب گناهان كبيره ـ و موجّه جلوه دادن آن را فراهم نمى‏سازد ؟ !
۴ ـ آن احاديثى را كه ملاّصدرا از معصومين:ذكر نمود ، چه رابطه‏اى دارد با عشق ورزيدن به كودكان و نوجوانان زيباروى ؟ ! آيا اينگونه سخنان ، استفاده ابزارى نمودن از احاديث معصومين: نيست ؟ !
ملاصدرا در ادامه كلامش ، در بيان عشق‏بازى ـ بى‏پرده‏تر ـ مى‏گويد :
زمانى نهايت آرزوى عاشق برآورده مى‏شود كه با او نزديك شود و با او هم صحبت گردد و با حصول اين مطلب ، چيز بالاترى را مى‏خواهد و آن اين است كه آرزو مى‏كند اى كاش با معشوق خلوت كرده و بدون حضور شخص ديگرى با او هم صحبت گردد . و باز با برآورده شدن اين حاجت مى‏خواهد كه با او هم‏آغوش گشته و او را بوسه باران كند . تا مى‏رسد به جايى كه آرزو مى‏كند اى كاش با معشوقه در لحاف و رختخواب قرار گيرد و تمام اعضاى خود را تا جايى كه راه دارد به او بچسباند و با اين حال آن شوق اوليه و سوز و گداز نفس بر جاى خود باقى است ؛ بلكه به مرور زمان اضافه نيز مى‏گردد ، كما اينكه شاعر نيز بر اين مطلب اشاره كرده است :
با او معانقه كردم باز نفسم به او مشتاق است .
آيا نزديك‏تر از معانقه و در آغوش گرفتن چيزى تصور دارد ؟ و لب‏هاى او را مكيدم شايد حرارت من از بين برود ؛ امّا با اين كار فقط هيجان درونيم افزايش يافت . گويا تشنگى من پايان‏پذير نيست ، مگر كه روح من و معشوقم يكى شود ! ! ۸۰

در پاسخ مى‏گوييم :
طبق عقيده عرفا ، تمام عالم مظهر ذات خداوند است و اين خداست كه به صورت‏هاى گوناگون
حتى حيوانات ، ظاهر گشته است . چنانچه قيصرى در شرح سخنان ابن عربى مى‏گويد :

إنّ لكلّ شى‏ء جمادا كان او حيوانا ، حياة و نطقا و ارادة ، و غيرها مما يلزم الذات الالهية ، لأنّها هى الظاهرة بصور الحمار والحيوان .۸۱
براى هر چيزى چه جماد ، چه حيوان ، حيات و علم و نطق و اراده و صفاتى مانند آن باشد كه آن صفات از خصايص ذات الهى است ، پس اين خداست كه به صورت الاغ و حيوان ظاهر شده است ! !
اكنون از عرفاى صوفى مى‏پرسيم :
حال كه همه موجودات ، مظهر خداوند هستند ، چرا در اشعار و نوشته‏هايتان فقط از كودكان و زنان زيبارو تمجيد نموده و مدّعى هستيد كه خدا را در اين چهره‏هاى زيبا مشاهده مى‏نماييد ؟!!

۱- گلشن راز شبسترى .
۲- گلشن راز شبسترى .
۳- تمهيدات ، عين القضات ، ص۲۱۲ .
۴- تذكرة الاولياء ، عطّار نيشابورى ، ج۱ ، ص۱۵۸ .
۵- تذكرة الاولياء ، ج۲ ، ص۲۷۷ .
۶- الطواسين ، ص۵۱ .
۷- تذكرة الاولياء ، چاپ منوچهرى ، ج۲ ، ص۱۸۶ .
۸- نامه‏هاى عين القضات ، ج۱ ، ص۹۷ .
۹- لوايح ، ص۲۴ .                  
۱۰- جستجو در تصوف ايران ، ص۱۰۶٫
۱۱- تلبيس ابليس ، ابن جوزى ، ص۸۶ .                
۱۲- تمهيدات ، ص۱۸۸ .
۱۳- تمهيدات ، ص ۷۳ .
۱۴- همان ، ص ۴۸۸ .
۱۵- الله‏ شناسى ، ج۳ ، ص۱۱۸٫
۱۶- كتاب مبدأ و معاد ، ص۲۴۹ .
۱۷- شرح حكمت متعاليه ، ص۱۰۲ .
۱۸- تاريخ صوفيه ، ص۲۹ .
۱۹- فصوص الحكم ، ص۱۱۳ .
۲۰- فتوحات مكيه ، ج ۳ ، ص ۱۷۵ .
۲۱- ترجمان الاشواق، ص۳۰و۴۰
۲۲- مثنوى ، دفتر دوم .
۲۳- فتوحات مكيه ، ج۳ ، ص۶۸ .
۲۴- همان ، ج۱ ، ص۴۲ .
۲۵- دايرة المعارف تشيع ، ج ۵ ، ص ۲۹۸ به نقل از فصوص الحكم ، ص ۱۰۶ .
۲۶- گلشن راز شبسترى.
۲۷- ديوان حافظ ، غزل ۵۳ .
۲۸- رسائل توحيدى ، ص۸۷ .                          
۲۹- خيرالاثر در رد جبر و قدر ، ص۱۱۹ .
۳۰- فتوحات مكيه ، ج۱ ، ص۲۸۱ و ۲۸۲ باب الخامس و الخمسون فى معرفة الخواطر الشيطانيه .
۳۱- فتوحات مكيه ، ج۲ ، باب الثالث و السبعون ، ص۸ .
۳۲- مقدّمه بر شرح فصوص الحكم قيصرى ، ص۴۴ ـ ۴۶ .
۳۳- مقدمه فصوص الحكم .
۳۴- ممدالهمم در شرح فصوص الحكم ، ص۴۰۹ .
۳۵- ممدالهمم در شرح فصوص الحكم ، ص۳۲۵ .
۳۶- مجموعه رسائل ابن عربى، المجموعة الثانيه  ، ص ۴۳۸ ـ ۴۴۰ .
۳۷- فتوحات مكيه ، ج۴ ، ص۴۰۴ .
۳۸- همان ، ج ۱ ، باب معرفة الأسماء ، ص۱۱۰ .
۳۹- همان ، ص۳۱۸ .
۴۰-  همان ، ج ۱ ، ص ۲۰۰ باب الثلاثون .
۴۱- همان .
۴۲- همان ، ج۱ ، ص۷۵۲ .
۴۳- فتوحات مكيه ، ج۱ ، ص۲۶۴ و ج۳ ، ص۱۳۹ .
۴۴- همان ، ج۱ ، ص۲۹۶ و ۷۵۱ .
۴۵- فتوحات مكيه ، ج۳ ، ص ۴۷۵ و ج۱ ، ص۷۵۹ ، ج۲ ، ص۲۸۵ .
۴۶-  همان ، ج۳ ، ص۳۲۷ .
۴۷-  همان ، ج۲ ، ص۶ .
۴۸-  همان ، ج۱ ، ص۳۲۹ ، ۳۴۰ ، ۳۴۲ ، ۳۴۳ ، ۳۵۵ ، ۳۵۶ و …
۴۹- همان ، ج۱ ، ص۷۰۶ .
۵۰- مقدمه بر شرح فصوص الحكم ، ص۱۴ .
۵۱- امامت و رهبرى ، ص۱۶۳ .
۵۲- اصطلاحات صوفيه ، عبدالرزاق كاشانى .
۵۳- روح مجرد ، ص۱۹۴ .
۵۴- شرح گلشن راز ، ص۲۸۴ .
۵۵- تمهيدات ، ص۳۵۰ .
۵۶- ممدالهمم در شرح فصوص الحكم ، ص۱۶۰ .
۵۷- همان .
۵۸- رساله سير و سلوك ، ص۶۶ .
۵۹- شرح مثنوى ، جزء نخست از دفتر اول ، ص۱۳۰ و ۱۳۱ به نقل از مناقب العارفين افلاكى .
۶۰- غزل شماره۲۵۴ .                                    
۶۱- روح مجرد ، ص۴۸۹ .
۶۲- مراجعه شود به كتاب « كامل الزيارات » ابن قولويه قمى .
۶۳- روح مجرد ، ص۷۷ و ۷۸ .
۶۴- مجله نورالصادق ، شماره ۲۳ و ۲۴ ، ص ۲۳۱ .
۶۵- نقدى بر مثنوى ، سيد جواد مدرسى .
۶۶- مجله نورالصادق ، شماره ۲۲ و ۲۳ ، ص۲۳۱ و ۲۳۳ .
۶۷- مثنوى ، دفتر سوم
۶۸- ديوان غزليات ، غزل شماره ۱ .
۶۹- شرح حديث عنوان بصرى ، محمد محسن طهرانى ، ص ۱۱۸ .
۷۰- ممد الهمم در شرح فصوص الحكم ، ص۴۳۰ .
۷۱- اسفار اربعه ، ج۹ ، ص۳۴۹ .
۷۲- گلشن راز ، شبسترى .
۷۳- اسفار اربعه ، ج۶ ، ص۳۴ .
۷۴- نهاية الحكمه ، ص۳۰۱ .
۷۵- شرح مقدّمه فصوص الحكم ، آشتيانى ، ص۷۴ .
۷۶- تفسير بيان السعاده ، ملاسلطان محمّد گنابادى ، ج۲ ، ص۴۳۷ .
۷۷- نفحات الأنس فى حضرات القدس ، ص۵۹۰ و ۵۹۱ .
۷۸- كليات مثنوى ، ص۹۹ ، چون حرف ركيك بود به جايش … قرار داديم .
۷۹- اسفار اربعه ، ج۷ ، ص۱۷۱ به بعد .
۸۰- همان .
۸۱- شرح فصوص الحكم ، قيصرى ، ص۲۵۲ .

–  تاج بخش، احمد، تاريخ صوفيه ، انتشارات نوید شیراز، ۱۳۷۲ش.
– ابن عربی، فتوحات مکیه، تحقیق: عثمان یحیی، مکتبة العربیه، مصر ، بی تا.
– ابن عربی، فصوص الحکم، انتشارات الزهرا۳، تهران، ۱۳۷۰ش.
– بلخی، جلال الدین محمّد، مثنوی معنوی، نشر محمّد، ۱۳۸۱ش.
– حسن زاده آملی، حسن، چاپ اول، موسسه بوستان کتاب.
– حسینی طهرانی، محمد حسین، الله شناسی، انتشارات علامه طباطبایی، ۱۴۱۷ق.
– شبستری، محمود، گلشن راز، انتشارات عطار، تهران، ۱۳۸۱ش.
– عطار نیشابوری، فریدالدین، تذکرة الاولیا، انتشارات صفی علی شاه.

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *