کلام نور
  • طلب‌ العلم‌ فريضة علي‌ كل‌ مسلم‌ فاطلبوا العلم‌ من‌ مظانه‌ واقتبسوه‌ من‌ اهله

  • انا مدينة الحكمة [مدينة العلم] وعلي‌ بن‌ ابي‌ طالب‌ بابها؛ ولن‌ توتي‌ المدينة الا من‌ قبل‌ الباب‌

  • ايها الناس‌ ! اعلموا ان‌ كمال‌ الدين‌ طلب‌ العلم‌ والعمل‌ به‌... والعلم‌ مخزون‌ عند اهله‌ وقد امرتم‌ بطلبه‌ من‌ اهله‌ فاطلبوه‌

  • يا كميل‌ ! لا تاخذ الا عنا تكن‌ منا

  • شرقا وغربا، فلا تجدان‌ علما صحيحا الا شيئا خرج‌ من‌ عندنا اهل‌ البيت

  • في‌ قول‌ الله‌ عز وجل‌: فلينظر الانسان‌ الي‌ طعامه‌ قال‌: قلت‌: ما طعامه‌؟ قال‌: علمه‌ الذي‌ ياخذه‌ عمن‌ ياخذه

  • كل‌ ما لم‌ يخرج‌ من‌ هذا البيت‌ فهو باطل

تعامل عقل و وحی – آیت اللّه سیّد جعفر سیدان

 تعامل عقل و وحی – آیت اللّه سیّد جعفر سیدان

درآمد
حضرت استاد در جلسه درس خود در شهر مقدس قم مطالب بسیار مفید و  ارزنده ای را عنوان داشته اند که مقاله حاضر خلاصه و چکیده بخشی از آن است. در این شماره به جایگاه عقل و نیز تعامل عقل و وحی نگاهی گذرا شده است. و همچنین تأکید شده است که عقل همواره حجّت است و هرگز از حجّیت ساقط نمی شود ولی باید توجّه داشت که عقل محدود است و در محدوده خود بی خطاست و ما می توانیم با مدد عقل به وحی برسیم و آنگاه تعامل عقل و وحی بیشتر می شود و در جاهایی که عقل در آنجا ورود ندارد وحی پا به میدان گذاشته و حقایق را بیان می کند. و از سویی عقل برای فهم متون دینی لازم است و بدون عقل هیچ فهمی حاصل نمی شود.
امید است این مختصر مورد استفاده خوانندگان عزیز قرار گیرد.

 

الحمد لله ربّ العالمين و خير الصلوة والسلام على خير خلقه حبيب اله العالم أبى القاسم محمد و على آله آل الله واللعن الدائم على أعدائهم أعداء الله من الآن الى يوم لقاء الله.
قال الإمام موسى بن جعفر صلوات الله و سلامه عليه:
يَا هِشَامُ مَا بَعَثَ اللَهُ أَنْبِيَاءَهُ وَ رُسُلَهُ إِلَى عِبَادِهِ إِلَّا لِيَعْقِلُوا عَنِ اللهِ فَأَحْسَنُهُمُ اسْتِجَابَةً أَحْسَنُهُمْ مَعْرِفَةً وَ أَعْلَمُهُمْ بِأَمْرِ اللهِ أَحْسَنُهُمْ عَقْلًا وَ أَكْمَلُهُمْ عَقْلًا أَرْفَعُهُمْ دَرَجَةً فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَة.۱
اى هشام خداوند پيامبران و رسولانش را بر بندگانش نفرستاد جز اينكه از جانب خداوند بيايند و مطالب را اخذ كنند، پس هر كه معرفتش بهتر، اجابتش هم نيكوتر است؛ و آنكه به امر الهى آگاه تر است خرد او نيز نيكوتر است؛ و هر كه خردش كامل تر است درجه‏اش در دنيا و آخرت بالاتر است.
موضوع بحث‏:
مى‏دانيم كه مسائل اعتقادى و عقايد از اهميت بسيارى برخوردار مى‏باشد و بحمدالله در حوزه‏هاى علميه مسائل مختلف از جمله عقايد مطرح است لكن با توجّه به شرايط امروز و فراوانى مكاتب و كثرت شبهات به نظر مى‏رسد طرح مباحث پيرامون عقايد در حدّ لازم نيست، لذا شايسته است همان گونه كه در مسائل فقهى اصطلاحى، اهتمام كامل شده و بررسي هاى دقيق در كار است – و بسيار هم به جاست – در مسائل اعتقادى نيز همّتى بيشتر و اهتمام زيادترى شود و با توجّه به شرايط موجود در اين جهت هم به نسبت لازم سعى و تلاش داشته باشيم. اهتمام به مسائل و بحثهاى اعتقادى چيزى نيست كه نياز به اثبات و استدلال داشته باشد و مسأله‏اى كاملاً بيّن و روشن است و عقل به خوبى حاكم است كه عقايد از مسائل زيربنايى و در ارتباط با اساس زندگى انسانها تعيين كننده مى‏باشد، بنابراين از اهميت بالايى برخوردار است. و چنانكه مى‏دانيم در دين ما (قرآن و بيانات پيامبر۶و ائمّه معصومين:) به اين مسأله اهتمام زيادى شده است. در قرآن كريم به مسأله هدايت تأكيد فراوانى شده و روشن است كه بخش مهمى از هدايت در ارتباط با مسائل اعتقادى است بلكه در امر هدايت، مطالب اعتقادى مهمتر از همه بخشهاى ديگر مى‏باشد و اهميت آن به حدّى است كه در بيانات دينى ما به صورتهاى مختلف بدان تأكيد شده است.

در كتب حديثى و برخى از تفاسير نقل شده است که جمعى در محضر حضرت هادى۷بودند و در اين جمع افراد مسن از علويّين و هاشميّين، حضور داشتند. در اين هنگام جوانى وارد شد و حضرت به او خيلى احترام گذاشتند و او را كنار خود در آن مسند نشاندند. احترام حضرت به گونه‏اى بود كه برخى از افراد کهنسال كه از علويين و هاشميين و منسوب به حضرت بودند ناراحت شدند، يكى از آنها اعتراض كرد و گفت من از اين همه احترام به اين جوان ناراحت شدم. حضرت فرمودند: آيا دوست مى‏داريد من بر خلاف روش قرآن عمل نمايم، يا بر طبق روش قرآن؟ گفتند: مشخص است كه چه روشى مطلوب است. آنگاه حضرت اين آيه را تلاوت نمودند:
(يَرْفَعِ اللهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ وَاللهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيْرٌ)۲
خدا [رتبه] كسانى از شما را كه گرويده و كسانى را كه دانشمندند [بر حسب] درجات بلند گرداند و خدا به آنچه مى‏كنيد آگاه است.
و فرمودند: خداوند راضى نشده كه اهل ايمانِ آگاه (یعنی به اضافه ايمان از آگاهى خاصى هم برخوردارند) را در رديف اهل ايمان بياورد بلكه آنها را به گونه خاصى تكريم فرموده است. آنگاه حضرت فرمودند: جهت احترام من به او اين بود كه اين جوان در جهت احقاق حق (البته در اينجا مسئله امامت و ولايت مطرح مى‏باشد) نيرومند است و هر كجا باشد مى‏تواند حق را اثبات كند و بيان فرمودند:
إنَّ كسر هذا لفلان الناصب بحجج الله الّتي علّمه إيّاها لأفضل له من كلّ شرف في النسب.۳
بنابراين بسيار به جاست همچنان كه در مسائل فقهى اصطلاحى مسائل با دقت پى‏گيرى مى‏شود، در مسائل اعتقادى نيز چنين پى‏گيرى شود. تا جمع و جامعه از حقايق ارزنده‏اى برخوردار شوند و پاسخگويى براى شبهات و پرسشهاى مختلف به وجود بيايد. همچنين بسيار خوب است كه در مسائل اعتقادى، رشته‏هاى مختلف، تخصّصها و گروههاى مختلف در كار باشند.
شخصى خدمت حضرت صادق۷رسيده و از ايشان پرسش هایی را پرسید، حضرت فرمودند: چرا اينجا آمده‏اى؟ گفت: زيرا شنيده‏ام شما پاسخگوى هر سؤالى هستيد. حضرت فرمودند: سؤال تو چيست؟ گفت: در ارتباط با قرائت قرآن و مسائل مربوط به قرائات قرآن سؤالاتى دارم. حضرت به حمران فرمودند: كَلِّمهُ. گفت: من از شما سؤال مى‏كنم! فرمودند: إن غلبته غلبتنى. گفت: سؤال ديگرى در ارتباط با ادبيات مربوط به قرآن دارم، حضرت به أبان بن تغلب فرمودند: كَلِّمهُ. سؤال ديگرى در ارتباط با مسائل فقهى داشت. حضرت فرمودند: يا زرارة كَلِّمهُ. سؤال ديگرى در ارتباط با استطاعت مطرح شد. حضرت به طيّار فرمودند: ناظره. سؤال ديگرى در ارتباط با كلام داشت. حضرت به هشام بن سالم فرمودند: ناظره. سؤال ديگرى در ارتباط با توحيد داشت حضرت به فرد ديگرى از اصحاب خود فرمودند: ناظره. در امامت به هشام بن حكم فرمودند: ناظره. آن شخص گفت: مثل اينكه شما مى‏خواستيد بفرماييد شاگردانتان در رشته‏هاى مختلف تربيت شده‏اند. حضرت فرمودند: آرى.۴ لذا خيلى به جاست كه در مسائل اعتقادى اهتمام شود. امروز كه دنيا يك كاسه شده و شبهات و سؤالات فراوان است و حوزه‏هاى علميه مركز پاسخگويى به اين سؤالات مى‏باشد، بسيار بسيار به جاست كه به مسائل اعتقادى اهتمام بيشتر شود و در رشته‏هاى مختلف، تخصص هايى باشد كه بحمدالله هست ولى بايد بيش از اين باشد و كم و كيف آن تقويت شود. به نظر ما راه صحيح براى شناخت حقايق – معارف و مسائل مورد اشاره – روشى است كه بر اساس تعقّل باشد و حركتى است كه مبدأ آن عقل باشد.
آنچه براى همه سند و حجّت مى‏باشد عقل است. بنابراين مسأله تعقّل از مسائلى است كه از او هيچ گريزى نيست و هر آنچه كه سند باشد بايد به تعقّل مستند شود. ريشه‏اش اين باشد كه عقل ما به آن مى‏رسد. آن وقت با اين تعقّل مسائل مختلفى فهميده مى‏شود و ما با همين تعقّل به وحى مى‏رسيم. آن گاه با توجّه به اينكه محدوديت قدرت عقلانى مورد قبول همه عقلاست و خود عقل محدوديت خودش را مى‏يابد و با توجّه به سعه وحى كه غيرقابل قياس با قدرت عقلانى ما و در ارتباط با علم محيط لايتناهى حضرت حق است استفاده از وحى حكم عقل مى‏باشد. و بديهى است كه وحى هرگز با عقل تضاد ندارد. بلكه استفاده از وحى «تعلّم من ذى علم» است.

 
جايگاه عقل نيز در همه جا محفوظ بوده و چنين نيست كه وقتى با عقل به وحى رسيديم، وحى را بگيريم و عقل را كنار بگذاريم. مدّعا اين است كه عقل و وحى هرگز تضادّى ندارند بلكه محدوديت عقل و سعه وحى مطرح است و اگر در مواردى به ذهن برسد كه وحى با تعقّل تضاد دارد در اينجا خود وحى بهتر از همه و قبل از همه معناى معقول آن را بيان كرده است، لذا هيچ تضادى نيست. در نتيجه بايد به وحى بها داده شود و به گونه‏اى نباشد كه انسان با افكار خود – كه محدوديت آن مشخّص و زمينه‏هاى اشتباه آن فراوان است – پيش رود و از وحى استفاده نكند. بلكه بايد اهتمام داشته باشد كه از وحى استفاده و در آن تعقّل نمايد. تأكيد مى‏كنيم هرگز به ذهن نيايد كه وقتى با عقل به وحى رسيديم، عقل را بايد كنار بگذاريم و فقط بگوييم وحى. بلكه مى‏گوييم وحى هيچ تضادى با تعقّل ندارد و اگر با عقل‏مان از وحى استفاده مى‏كنيم از باب تعلم من ذى علم است. در جايى كه مطلب از دسترس تعقّل خارج باشد به حكم عقل، وحى را كه قطعى است مى‏پذيريم، زيرا گرچه عقل اين حكم را درك نمى‏كند ولى تضاد با عقل ندارد بلكه عقل حكم مى‏كند كه آن را بپذيريم.

روش بحث‏:
بی شک اگر سند روایتی معتبر و دلالت آن روشن باشد، انسان بايد آن را بپذيرد و لو عقل به آن راهى نداشته باشد. توصيه اين است كه از مبانى وحى هر چه بهتر استفاده شود و اين گونه نباشد كه انسان از جاى ديگر، مطالبى را اخذ كند و نفس او شكل بگيرد بعد سراغ وحى بيايد. زيرا در اين صورت اگر وحى با آنچه در نفس وى شكل گرفته تناسب نداشته باشد، به توجيه وحى خواهد پرداخت. به خصوص با توجّه به وجود افكارِ مختلف، مسائلى به عنوان عرفان، به عنوان فلسفه و به عنوان حكمت متعاليه مطرح است در حالى كه اينها با يكديگر اختلافات شديدى دارند كه اين امر نشان مى‏دهد نا امنى در كار هست.
اختلاف اين مسالك و عدم همخوانى بسيارى از آنها با وحى، مورد اعتراف بسیاری است از جمله استاد طباطبایی در تفسیر المیزان با بیانی لطیف به این مطلب تصریح کرده اند:

و بالجملة فهذه طرق ثلاثة في البحث عن الحقائق والكشف عنها: الظواهر الدينيّة و طريق البحث العقلي وطريق تصفية النفس؛ أخذ بكلّ منها طائفة من المسلمين على ما بين الطوائف الثلاث من التنازع والتدافع وجمعهم فى ذلك كزوايا المثلث كلّما زدت في مقدار واحدة منها نقصت من الاُخريين و بالعكس و كان الكلام في التفسير يختلف اختلافاً فاحشاً بحسب اختلاف مشرب المفسّرين بمعنى أنّ النظر العلمي في غالب الأمر كان يحمل على القرآن من غير عكس إلاّ ما شذّ. و قد عرفت أنّ الكتاب يصدّق من كلّ من الطرق ما هو حقّ وحاشا أن يكون هناك باطن حق و لا يوافقه ظاهره و حاشا أن يكون هناك حقّ من ظاهر أو باطن و البرهان الحق يدفعه و يناقضه. و لذلك رام جمع من العلماء بما عندهم من بضاعة العلم على اختلاف مشاربهم أن يوفّقوا بين الظواهر الدينيّة و العرفان كابن عربي وعبدالرزّاق القاساني و ابن فهد و الشهيد الثاني و الفيض القاساني. و آخرون أن يوفّقوا بين الفلسفة و العرفان كأبي نصر الفارابي والشيخ السهروردي صاحب الإشراق و الشيخ صائن الدين محمّد تركه. و آخرون أن يوفّقوا بين الظواهر الدينية و الفلسفة كالقاضي سعيد و غيره. و آخرون أن يوفّقوا بين الجميع كابن سينا في تفاسيره و كتبه و صدرالمتألهين الشيرازي في كتبه و رسائله و عدّة ممّن تأخّر عنه. و مع ذلك كلّه فالاختلاف العريق على حاله لا تزيد كثرة المساعي في قطع أصله إلاّ شدّة في التعرّق و لا في إخماد ناره إلاّ اشتعالاً.۵

حاصل بيان ایشان از این قرار است که سه راه و روش برای رسیدن به حقايق مطرح است: ۱ – راه استفاده از ظواهر دينى.
۲ – طريق مباحث عقلى.
 ۳ – طريق تصفيه و تزكيه نفس.
به هر يك از اين سه طريق، جمعى از مسلمين گرويده‏اند با توجّه به اينكه بين اين سه گروه اختلاف و تنازع مشخص است و مَثَل اين سه گروه مانند زاويه‏هاى مثلث است كه هر چه به يكى از آنها اضافه شود از دو زاويه ديگر كم مى‏گردد و بالعكس و تفسير قرآن هم به حسب اختلاف مشرب مفسّرين از اين سه گروه طبيعتاً مختلف خواهد بود به این معنا که بیشتر مفسّرین نظر خود را بر قرآن تحميل کرده اند نه آنكه نظر قرآن را بر افكار خود غلبه دهند و روشن است كه قرآن آنچه را كه از هر يك از اين سه طريق حق است تصديق مى‏كند و هرگز در قرآن باطن حقى كه موافق با ظاهرش نباشد وجود ندارد. و هر آنچه كه حق است از ظاهر و باطن قرآن، هرگز برهان صحيح مخالف آن نيست. و حال که چنين اختلافى هست جمعى از علما با آنچه داشته‏اند از اندوخته‏هاى علمى و اختلاف مشرب، بر آن شده‏اند كه بين ظواهر دينى و عرفان جمع كنند مانند ابن عربى و عبدالرزاق كاشانى و ابن فهد و شهيد ثانى و فيض كاشانى. و گروهى بر آن شده‏اند كه بين فلسفه و عرفان را صلح دهند مانند ابى نصر فارابى و شيخ سهروردى و شيخ صائن الدين محمد تركه.
و گروهى ديگر بر آن شدند كه بين ظواهر دينى و فلسفه توفيق دهند مثل قاضى سعيد و بعضى ديگر و جمعى بر آن شدند كه بين تمامى اين طرُق (ظواهر دينى، فلسفه، عرفان) جمع نمايند مانند ابن سينا در تفاسير و كتبش و صدرالمتألهين شيرازى در كتابها و رساله‏هايش و گروهى از متأخّرين، ولى با همه اين تلاشها اختلاف ريشه دار هم چنان باقى است و كثرت تلاش اينان در از بين بردن اختلاف اثرى نداشته بلكه ريشه اختلاف عميق‏تر شده و آتش اختلاف شعله ورتر گرديده است.
و در نتيجه نوشته‏اند:

ألفيت كلّ تميمة لا تنفع۶ وأنت لا تدري أهل كلّ فنّ من هذه الفنون إلاّ ترمي بجهالة أو زندقة أو سفاهة رأى، و العامّة تتبرّى منهم جميعاً.۷
لذا استناد به سخن بزرگان و اعتقاد به اينكه ايشان هرچه گفته‏اند تمام است، تحجّر و بسيار خطرناك مى‏باشد. زيرا فقط سخن معصوم – وقتى سند قطعى و دلالت روشن باشد – تمام است. بسيار تذكّر مهمى حضرت امام صادق۷فرموده‏اند كه:

إيّاك أن تنصب رجلاً دون الحجّة، فتصدّقه فى كلّ ما قال.۸
بپرهيز از اينكه كسى را پيشواى خود قرار دهى جز معصوم به گونه‏اى كه هر چه مى‏گويد بپندارى كه صحيح است.
حجّيت قول معصوم به ادلّه قطعيه عقليه ثابت است و امّا از معصوم كه گذشتيم سخن هيچ فردى حجّت نمى‏باشد.
بنابراين روش ما تعقّل بر اساس استفاده از مكتب وحى است و معتقدیم در واقع بین وحی و عقل تضادی وجود ندارد و درباره افکار دیگران اگر سخن ديگران موافق وحى باشد فنعم الوفاق و اگر نه، بايد دلايل آنها بررسى شود كه چرا چنين سخنى گفته‏اند. بسيارى از آنها اگر بيش از ما با وحى سر و كار نداشته باشند كمتر سر و كار نداشته‏اند. امّا چه شده كه سخنى بر خلاف وحى گفته‏اند.
و نيز ياد آور مى‏شويم كه از مطالبى كه به عنوان وحى در مسائل اعتقادى به ما رسيده است از يكنواختى و يكدستى به خصوصى برخوردار است. مثلاً گاهى فرمايشات حضرت رضا۷
به گونه‏اى است كه گويا از فرمايشات حضرت اميرالمؤمنين۷برداشته شده است.  
البته ممكن است در استفاده از وحى بعد از بررسى سند و دلالت و رعايت ضوابطِ برداشت، اختلاف در فهم وجود داشته باشد. اگر با رعايت ضوابط، برداشتها مختلف باشد اشكال ندارد و ما ادعا نمى‏كنيم كه حتماً همه برداشتها يكى مى‏شود لكن معتقديم اگر بر اين اساس كار شود، برداشتها خيلى به هم نزديك مى‏شود و در بسيارى از مسائل مهمّه اتفاق حاصل مى‏شود (و اين روش كار ما است).
در مورد استفاده از وحى عبارت لطيفى از مرحوم فيض هست كه بر اين جهت تأكيد کرده‏اند. وی در تفسير آيه شريفه (فَلْيَنْظُرِ الاِنسانُ اِلى طَعامِهِ)۹ مي نویسد:

فى الكافى عن الباقر۷انّه قيل له فى قوله (فَلْيَنْظُرِ الاِنسانُ اِلى طَعامِهِ) ما طعامه؟ قال: علمه الّذى يأخذه عمن يأخذه.۱۰
پس بايد آدمى نظر كند به ديده بصيرت و عبرت به سوى خوردنى خويش. گفت: عرض كردم كه: طعام او چيست؟ حضرت امام باقر۷فرمودند: که انسان نگاه کند علمش را از چه کسی می‌گیرد.

آری تأويل و مهمترين مصداق آن، بر اساس بیان معصوم چنين است.
پس از اين روايت، مرحوم فيض كاشانى مى نویسد:
أقول: و ذلك لأنّ الطعام يشمل طعام البدن وطعام الروح جميعاً كما أنّ الانسان يشمل البدن والروح معاً فكما أنّه مأمور بأن ينظر الى غذائه الجسمانى ليعلم أنّه نزل من السماء من عند اللَّه سبحانه بأن صبّ الماء صبّاً الى آخر الآيات فكذلك مأمور بأن ينظر الى غذائه أنّه الروحانى الّذى هو العلم ليعلم أنّه نزل من السماء من عندالله عزّوجلّ بأن صبّ أمطار الوحى الى أرض النبّوة و شجرة الرسالة و ينبوع الحكمة فأخرج منها حبوب الحقائق و فواكه المعارف ليغتذى بها أرواح القابلين للتربية، فقوله: «علمه الّذى يأخذه عمن يأخذه». أى ينبغى له أن يأخذ علمه من أهل بيت النبّوة:الّذين هم مهابط الوحى و ينابيع الحكمة الآخذون علومهم من اللَه سبحانه حتّى يصلح لأن يصير غذاء لروحه دون غيرهم ممّن لا رابطة بينه و بين الله من حيث الوحى و الالهام فانّ علومهم إمّا حفظ أقاويل رجال ليس فى أقوالهم حجّة و إمّا آلة جدال لا مدخل لها فى المحجّة و ليس شى‏ء منهما من اللَه عزّوجلّ، بل من الشيطان فلا يصلح غذاء للروح والايمان، و لّما كان تفسير الآية ظاهراً لم يتعرّض له، و إنّما تعرّض لتأويلها، بل التحقيق أنّ كلا المعنيين مراد من اللفظ باطلاق واحد.۱۱

مرحوم فيض كاشانى مى‏ نویسد:
اطلاق طعام بر علم به آن جهت است كه معناى طعام شامل طعام بدن و طعام روح است چنانكه وقتى لفظ انسان گفته مى‏شود منظور موجود مركب از روح و بدن است پس انسان همان طور كه موظف است توجه به غذاى جسمانى خود داشته باشد بايد در غذاى روحانى خود هم (علم) دقت كند پس بايد بداند كه علم از آسمان از سوى خداوند متعال نازل شده است به اين صورت كه قطرات باران وحى به زمين نبوت و درخت رسالت و چشمه حكمت سرازير شده و دانه‏هاى حقايق و ميوه‏هاى معارف را از آنها بيرون آورده تا ارواح آنان كه پذيرش تربيت مى‏كنند تغذيه كنند. پس اين سخن امام كه فرمودند: به علمش بنگرد كه از چه كسى فرا مى‏گيرد. به اين معنا است كه بر انسان است كه علم خويش را از اهل بيت نبوت:اخذ كند – كه محل فرود آمدن وحى و چشمه‏هاى حكمت‏اند كه علوم شان را از خداوند سبحان اخذ كرده‏اند – تا اينكه صلاحيت غذاى روح بودن را داشته باشد و از غير اهل بيت:كه هيچ رابطه وحى و الهام بين آنها و خداوند نيست زيرا كه علوم شان يا حفظ اقوال اشخاص كه قول شان هيچ گونه حجيتى ندارد و يا علم شان آلت جدال است كه هيچ تأثيرى در راهگشايى ندارد و هيچ كدام از آنها از خداى سبحان نيست بلكه همه از شيطان است – اخذ نكنند كه صلاحيت غذاى روح و ايمان را ندارد و از آنجا كه تفسير آيه ظاهر است امام۷متعرض آن نشده‏اند و فقط تأويل آيه را ذكر نموده‏اند. بلكه تحقيق آن است كه هر دو معنا به يك صورت از آيه اراده شده است.
البته هر كس به وحى معتقد باشد همين را مى‏گويد و همه قبول دارند كه بايد از وحى استفاده شود و فرمايش رسول خدا۶ « إنّى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى» مورد قبول همه است. حال بايد ديد اين سخن كه مورد قبول همه است در كجا عملى شده و كجا ترك شده است. خيلى‏ها به وحى اعتنا نكرده‏اند و برخى هم كه به وحى نظر كرده‏اند آن را توجيه كرده‏اند لذا در مباحث بايد به اينجا برسيم و ادّعا را ثابت نماييم.

پرسش و پاسخ‏
اگر گفته شود عقل به خاطر محدودیتش نسبت به برخى از مسائل نارسا است و با این فرض امکان تعارض عقل و وحی وجود دارد پس به چه دليل مى‏گوييد كه عقل و وحى تضاد ندارند؟
پاسخ این است: نارسایی عقل در برخی مسائل کاملاً مشخص است. مانند مسائل معاد امّا وقتى عقل فهميد كه وحى از طرف خداست و با توجه به اينكه عقل كاشف حقيقت است و واقع را درك مى‏كند ممكن نيست عقل و وحى تضاد داشته باشند. هم عقل حجت خداست و هم وحى حجت خداست لذا معقول نيست دو حجت با هم تضاد داشته باشند. بنابراين مشخص است كه اساساً ممكن نيست عقل با وحى تضاد داشته باشد. بله همان گونه كه بيان شد بعضى از ظواهر وحى با مبانى عقلانى سازگار نيست امّا آن ظواهر را خود وحى قبل از همه و بهتر از همه معنا كرده است. مثلاً (نَفَختُ فيهِ مِنْ روُحِى)۱۲ معناى ظاهرى آن است كه خدا يك چيزى است كه روح دارد و از او چيزى جدا شده است و… كه اينها خلاف قطعيات است. لذا خود وحى گفته كه اين اضافه تشريفى است و… از طرفى تضاد وقتى است كه عقل حكمى داشته باشد اما اگر عقل حكمى نداشته باشد و وحى چيزى گفته، نمى‏توان گفت با وحى تضاد دارد. اگر گفته شود در قرآن و روايات مراتب معرفت و ظواهر و بواطن وجود دارد. در سنجش تضاد بين احكام عقلى با احكامى كه از ظواهر آيات و روايات استفاده مى‏شود چگونه مشخص مى‏شود كه اينها در يك سطح هستند؟ مثلاً مطلبى كه يك روايت مطرح كرده ممكن است در پاسخ به مسائل عادى بوده و خيلى عميق مطرح نشده باشد و در مقابل مطلب عقلى در اين زمينه در سطحى بوده كه به كنه مطلب پى ببرد و طبيعتاً اين دو در يك سطح نيستند كه با هم سنجيده شوند.
پاسخ این است که افراد از نظر استعداد و درك مطالب در يك رتبه نيستند و بعضى در سطحى هستند كه از آنها تعبير به عامّه مردم مى‏كنيم، برخى در سطحى هستند كه از امتياز عقلانى بالايى برخوردار هستند. با توجّه به اين تفاوت از لحاظ درجه و درك چه اشكالى دارد آيه قرآن يا حديث در ارتباط با افرادى كه در سطح نازل هستند گونه‏اى سخن گفته باشد و در ارتباط با افراد سطح بالاتر به گونه‏اى ديگر؟ و چه بسا آنهايى كه سطح پايين‏تر هستند چون سخن سطح بالا را نمى‏فهمند مى‏گويند ضد عقل است.
در ارتباط با اين مسأله مسلم است كه درك افراد متفاوت است و وحى نيز بسيارى از اوقات به نسبت همان افراد مطالبى را گفته. مثلاً كسى سؤال مى‏كند كه مى‏توان دنيا را با بزرگى خود در تخم مرغ جا داد بدون اينكه تخم مرغ بزرگ شود يا دنيا كوچك گردد؟ امام۷در يك جا مى‏فرمايند: با چشم خود دنيا و آسمان را مى‏بينيد و چه قدرتى بالاتر از آنكه با مردمك چشم خود كه به اندازه يك عدس است كوه و جنگل و آسمان را مى‏بينى و در جاى ديگر جواب داده مى‏شود: چه قدرتى بالاتر از اينكه دنيا را كوچك كند تا در تخم مرغ قرار گيرد و تخم مرغ را بزرگ كند كه دنيا در آن جا بگيرد و در جاى ديگر حضرت اميرالمؤمنين۷مى‏فرمايند: « انّه لا يكون» پس مشخص است كه ائمّه:چند جور جواب داده‏اند لذا مانعى ندارد كه گفته شود به مراتب مختلف، مطلب در احاديث و آيات مختلف مطرح شده است و فردى كه سطح پايين فكر مى‏كند مطلب سطح بالا در خور عقل او نيست. در اينجا اوّلاً بايد گفت: ظاهر و باطن و سطوح مختلف مطلب هيچ جا با هم تضاد ندارند امّا با توجّه به استعدادها، مطالب در سطوح مختلف بيان شده است پس هيچ‏گاه وحى متناقض حرف نمى‏زند.
قابل ذکر است که  معنای مختلف و متفاوت از وحی معقول است ولی تضاد معقول نیست بنابراین اگر کسی از آیه و روایتی معنایی را اخذ کند که ترجمه و پیام اولیه آن در تضاد باشد قطعاً خطا کرده است البته كسى مجاز نيست باطن وحى را از پيش خود معنا كند بلكه اين كار دو ضابطه دارد:
۱ – با حق متعال مربوط باشد و قولش سند باشد.
۲ – تضادى با اصول و متون وحى نداشته باشد.

بله در دو مسأله یکی اصل اثبات خدا و دیگری نبّوت نبىّ تنها باید از عقل بهره برد لكن در قسمتى از مسائل خداشناسى ممكن است مسائلى باشد كه عقل راهى به آن نداشته باشد. البته در هر مسأله‏اى كه عقل يك استدلال بيّن داشته باشد در جاى خود محفوظ است.
بنابراین همان طور که گفتیم تعقّل در وحى يعنى عقلِ خود را در وحى به كار بريم.  البته می توان بعد از قبول وحی از استدلالهای عقلی موجود در آیات و روایات از باب «تعلم من ذی علم» بهره برد.
بعد از قبول وحى مى‏دانيم كه خدا بهتر از بندگانش مى‏تواند خود را اثبات كند پس بايد اثبات خدا را ياد بگيريم. ما مى‏گوييم بعد از اينكه وحى را با عقل پذيرفتيم، بهترين كارها مراجعه به وحى است تا استدلال را از خدا ياد بگيريم. استفاده از روش قرآن در مسائل مختلف براى تثبيت مطالب بهترين روش است لذا به عنوان « تعلم من ذى علم» بهتر است از آن استفاده كنيم و براى ديگران هم بيان كنيم، در مسائلى كه در وحى نيامده و عقل چيزى مى‏فهمد مشكلى نيست بنابراين استفاده از روش‏هاى استدلالى وحى براى عموم بهترين چيز است.
 

 
۱- الاصول من الكافي، كتاب العقل والجهل، ج۱، ص۱۶،ح۱۱ و تحف العقول، وصية الامام الكاظم۷لهشام، ص۴۰۶٫
۲- مجادله،۱۲٫
۳- احتجاج، ج۲، ص۲۵۹ و بحارالانوار، ج۲، ص۱۳ و۱۴ و نورالثقلين، ج۴، ص۴۸۰٫
۴- اختيار معرفة الرجال(رجال كشى)، هشام بن الحكم، ج۴، ص۵۵۴، ح۴۹۴ و بحارالانوار، ج۲۳، ص۱۱٫
۵- تفسير الميزان، ذيل آيات ۱۵ – ۱۹، المائدة، بحث تاريخى، ج۵، ص۳۰۵٫
۶- داستان اين عبارت معروف است. معاويه كسالتى داشت. داروهاى خاصى براى او آوردند در حالى كه لباسهاى فاخر پوشيده و بر مسند تكيه زده بود گفت: «و تجلّدي للشامتين اريهم – أنّى لريب الدهر لا أتضعضع» شخص فهميده‏اى در مجلس بود به معاويه گفت: « و اذا المنيّة أنشبت أظفارها – و إن ألفيت كلّ تميمة لا تنفع». اگر به چنگال مرگ افتادی تمام حرزها هم فايده‏اى‏ ندارد. تاريخ طبرى، ج۴، ص۲۴۱حوادث سال۶۰ و زبدة البيان، ص۴۰۴٫
۷- تفسير الميزان، ج۵، ص۳۰۶٫
۸- الاصول من الكافى، كتاب الايمان والكفر، باب طلب الرياسة، ج۲، ص۲۹۸، ح۵ و بحارالانوار، ج۷۰، ص۱۵۱٫
۹- عبس،۲۴٫
۱۰- الاصول من الكافى، كتاب فضل العلم، النوادر، ج۱، ص۵۰، ح۸ .
۱۱- تفسير صافى، ذيل آيه مذكور، ج۵، ص۲۸۷٫
۱۲- ص،۷۲؛ الحجر، ۲۹٫

– بعلاوه قرآن کریم؛
– محمّد بن عمر كشى، رجال الكشي، ۱ جلد، انتشارات دانشگاه مشهد، ۱۳۴۸ ه ش.
– علامه مجلسى، بحار الأنوار، ۱۱۰ جلد، مؤسسة الوفاء بيروت – لبنان، ۱۴۰۴ ه ق‏.
– ابو منصور احمد بن على طبرسى، الإحتجاج، ۱ جلد، نشر مرتضى مشهد مقدس،۱۴۰۳ه ق.
– ثقة الاسلام كلينى، الكافي، ۸ جلد، دار الكتب الإسلامية تهران، ۱۳۶۵ ه ش.

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *