کلام نور
  • طلب‌ العلم‌ فريضة علي‌ كل‌ مسلم‌ فاطلبوا العلم‌ من‌ مظانه‌ واقتبسوه‌ من‌ اهله

  • انا مدينة الحكمة [مدينة العلم] وعلي‌ بن‌ ابي‌ طالب‌ بابها؛ ولن‌ توتي‌ المدينة الا من‌ قبل‌ الباب‌

  • ايها الناس‌ ! اعلموا ان‌ كمال‌ الدين‌ طلب‌ العلم‌ والعمل‌ به‌... والعلم‌ مخزون‌ عند اهله‌ وقد امرتم‌ بطلبه‌ من‌ اهله‌ فاطلبوه‌

  • يا كميل‌ ! لا تاخذ الا عنا تكن‌ منا

  • شرقا وغربا، فلا تجدان‌ علما صحيحا الا شيئا خرج‌ من‌ عندنا اهل‌ البيت

  • في‌ قول‌ الله‌ عز وجل‌: فلينظر الانسان‌ الي‌ طعامه‌ قال‌: قلت‌: ما طعامه‌؟ قال‌: علمه‌ الذي‌ ياخذه‌ عمن‌ ياخذه

  • كل‌ ما لم‌ يخرج‌ من‌ هذا البيت‌ فهو باطل

از سقيفه تا شورا – استاد علي اصغر ايماندوست

از سقيفه تا شورا – استاد علي اصغر ايماندوست

 

– بيان فضايل حضرت  علي علیه السلام توسط پيامبر صلی الله علیه و آله و سلّم و معرّفي او به‌عنوان جانشين خود
– حسادت و كينه گروهي از مسلمانان نسبت به حضرت عليّ‌بن‌ابي‌طالب علیه السلام
– برنامه‌ريزي براي تصاحب حكومت مسلمانان توسط گروهی از مهاجران
– توجّه پيامبر۶به نقشه اين گروه و تلاش براي خنثي‌كردن آن
– ايستادگي اين گروه در مقابل تلاش پيامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلّم  
– اقدامات گروه مهاجران از لحظه وفات پيامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم
– اجتماع انصار براي تعيين خليفه و تسهيل اجراي نقشه‌ي گروه مهاجران
– خلاصه مذاكرات سقيفه و چگونگي بيعت گرفتن
– برخورد گروه حاكم با حضرت علي علیه السلام در ابتداي حكومت
– مسلمانانِ از دين برگشته و مانعان زكات
– علّت بيعت حضرت علی علیه السلام با ابي‌بكر، پس از شش ماه
– مشاركت حضرت علي علیه السلام در حلّ مسائل و مشكلات مسلمانان
– اظهار نظرهاي متفاوت عمر در مورد علل بيرون بردن خلافت از خاندان پيامبر صلی الله علیه و آله و سلّم  
– اظهار نظرهاي عمر در مورد فضايل حضرت علي‌بن‌ابي‌طالب علیهما السلام
– چگونه عمر با علم به شايستگي حضرت علي علیه السلام او را براي جانشيني معرّفي نكرد
– علّت تشكيل شوراي انتخاب خليفه
– سخنان حضرت علي علیه السلام در شورا
– دلايل نامشروع بودن شورا
– آثار سوء شورا و بار سنگين عمر

 

درآمد
مطالعه تاریخ اسلام نشان می دهد که مسئله وصایت حضرت امیرمؤمنان علی  بن ابی طالب علیهما السلام از ابتدای رسالت تا انتهای آن مطرح بوده است
و رسول مقدّس اسلام۶در ابتدای رسالت فرمودند حضرت علی علیه السلام
وصی من است و در غدیر خم که اجتماعی عظیمی از مسلمین فرآهم آمده نیز با صراحت فرمودند حضرت علی علیه السلام جانشین من است ولی به علل متعدّدی بسیاری از این فرمان سر باز زدند و حکومت به دست نااهلان رسید. نویسنده محترم در این نوشتار به مسئله غصب خلافت و علل متعدّد آن پرداخته است و به دلایل عدم مشروعیت اجتماع سقیفه و نیز شورای شش نفره را به خوبی تشریح کرده است.

 

 

اشاره
رويدادهايي كه در سال‌هاي آخر عمر پيامبر گرامی اسلام۶به‌وجود آمد و همچنين جريان اجتماع انصار در سقيفه، اوضاع سياسي جامعه اسلامي تا تشكيل شورا و انتخاب عثمان بسيار سرنوشت ساز و برای بسياری مورد پرسش بوده است. نمونه اين سؤالات بدين‌قرار است:
– با وجود توصيه‌هاي فراوان پيامبر اکرم۶از ابتداي بعثت درباره‌ي حضرت علي‌بن‌ابي‌طالب۷، چرا آن حضرت۶مراسم باشكوه غديرخم را برگزار نمود؟
– چه چيزي باعث شد اهداف رويداد غديرخم يعني خلافت و ولايت حضرت علي۷ناديده گرفته شود؟
– چرا پيامبر اکرم۶اراده فرمود تا در روزهاي آخر عمر شريفش وصيّت خود را درباره خلافت حضرت علي۷مكتوب نمايد؟
– چه كساني براي نوشته شدن اين وصيّت مانع ايجاد كردند؟‌
– عُمَر با چه هدفي مي‌گفت پيامبر۶نمرده است و مردم را با تهديد از تكرار اين سخن باز مي‌داشت؟
– چه چيزي باعث شد انصار در سقيفه جمع شوند؟
– چه شد كه گروه چهار نفري مهاجران در صحنه سياسي بر جمعيّت انصار پيروز شدند؟
– چرا حضرت علي۷به پيشنهاد عباس عموي پيامبر۶براي بيعت پاسخ مثبت نداد؟‌
– ابوبكر و همپيمانانش پس از خروج از سقيفه چه كردند؟
– گروه حاكم با خاندان پيامبر اکرم۷چه كردند؟‌
– آیا حضرت علي۷از حق خود دفاع نكرد؟
– چرا حضرت علي۷به زور متوسل نشد؟
– پس از اين واقعه، انصار به حضرت علي۷چه پاسخ دادند؟‌
– چه چيز باعث شد حضرت علي۷با ابي‌بكر بيعت كند؟
– همكاري حضرت علي۷با دستگاه حاكم چگونه بود؟
– نظر عمر درباره‌ي خلافت حضرت علي۷چه بود؟
– عمر با چه هدفي شوراي انتخاب خليفه تشكيل داد؟
– حضرت علي۷در شورا چه سخناني بيان فرمود؟
– آيا شيوه‌ي تشكيل شورا درست بود؟
– چه آثاري بر تشكيل اين شورا مترتّب بود؟
– اگر حضرت علي۷بلافاصله پس از پيامبر اکرم۶خليفه مي‌شد …
پاسخ اين سؤالات را مي‌توان از نوشته‌هاي پيش‌رو به‌دست آورد.
حضرت علي بن ابن ابیطالب۷در زمان حیات پیامبر گرامی اسلام۶سمت وزارت و بعد از ارتحال آن وجود نازنین سمت وصایت را دارا بودند و مسئله وصایت حضرت امیر۷امری نیست که تنها در غدیر خم عنوان شده باشد بلکه از ابتدای رسالت تا انتهای آن مطرح بوده است. در این مقاله نمونه های آن ذکر می شود.
حديث يوم الدّار يا يوم الانذار در وصایت حضرت امیرمؤمنان۷
– عن علي(۷) قال: قال رسول الله(۶) يا بني عبدالمطلب اني قد جئتكم بخير الدّنيا و الآخرة و قَد اَمَر ني اللهَ اَن ادعوكم اليه فایِّكم يوازرني علي هذه الأمر علي اَن يكونَ اَخي و وَصيّي و خَليفتي فيكم؟ قال فَاَحجم القوم عنها جميعاً و قُلتُ يا نبي الله اَكون وزيرك عليه، فَاَخَدَ برقبتي ثُمَّ قال:‌ هذا اَخي و وصيّي و خليفتي فيكم فاسمعوا لَهُ و اطيعوا ۱
از حضرت علی۷روایت شده: پس از نزول آيه (انذر عشيرتك الاقربين)۲ پيامبر۶، بني عبدالمطلب را دعوت فرمود و پس از پذيرايي با غذا و آشاميدني، خطاب به آنها فرمودند:
اي فرزندان عبدالمطلب محقّقاً من براي شما خیر دنيا و آخرت را آورده‌ام و خداوند به من فرمان داده كه شما را به‌سوي او دعوت كنم. كدام يك از شما مرا در اين كار معاونت و كمك مي‌كند تا اينكه برادر و خليفه من در بين شما باشد، گروه حاضر از دادن پاسخ خودداري كردند سپس من گفتم اي پيامبر خدا من براي اين كار وزيرت مي‌شوم بنابراين (پيامبر۶) گردن مرا گرفت و فرمود اين شخص برادر، وصّي و خليفه‌ي من در بين شماست. سخن او را بشنويد و او را اطاعت كنيد.
– ابن عساكر از پیامبر۶رواياتي نقل مي‌كند که در شب معراج به آن حضرت۶وحي شده تا حضرت علي۷را با القاب سيّد المسلمين، ولّي المتقّين، (امام المتّقين) قائد الغرّ المحجلين بخواند.۳  
– انس بن مالك روايت كرده است كه پيامبر۶فرمود:‌
برايم آب بريز، آنگاه وضو گرفت و دو ركعت نماز به‌جا آورد. سپس فرمود: اوّلين كسي‌كه از اين درب وارد شود اميرالمؤمنين، قائد الغّر المُحجّلين، سيّد المؤمنين است: (در اين هنگام) حضرت علي۷وارد شدند.۴  
– از بُرَيده اسلمي روايت شده كه گفت پيامبر۶دستور داد تا به حضرت علي۷به‌عنوان اميرالمؤمنين سلام كنيم. ما هفت نفر بوديم و در آن روز من كوچكترشان بودم.۵  
قال النبی۶: اِنَّ لِكُلِّ نبيٍّ وصيّاً و وارثاً و ان عليّا وصّيي و وارثي.۶  
پیامبر۶فرمودند: براي هر پيامبر وصي و وارثي مي‌باشد و بدون تردید علي(۷) وصي و وارث من است.
– ابن عساكر احاديث بسياري از راويان مختلف نقل مي‌كند كه مضمون همه‌ي آنها اين است كه: حضرت امیرمؤمنان علي۷بعد از پيامبر ولي و مولاي مؤمنان است.۷  
مضاف بر این ابن عساكر در جلد ۴۲ تاريخ دمشق ۱۳۲ حديث با موضوع منزلت نقل مي‌كند كه در همه آنها نسبت حضرت علي۷به پيامبر۶همان نسبت حضرت هارون۷نسبت به حضرت موسي۷دانسته شد و فقط جنبه پيامبري استثنا شده است، از طرفي مقام هارون۷ نسبت به موسي۷در قرآن به‌صورت صريح و روشن بيان شده كه عبارت است از:
وزارت
    
(وَاجْعَل لِّي وَزِيرًا مِّنْ أَهْلِي)۸
 
اخوّت
    
(هَارُونَ أَخِي)۹
 
پشتوانه محكم
    
(اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي)۱۰
 
شريك در امر نبوّت
    
(وَ أَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي)۱۱  
بدیهی است تمامی ویژگی های یاد شده درباره حضرت امیرمؤمنان۷نیز صادق است.
مناصب و صفات فوق بر شايستگي و لياقت هارون۷دلالت دارد و با چنین خصوصیاتی اگر حضرت موسی۷پیش از هارون۷از دنیا می رفت هیچکس سزاوارتر از هارون۷ برای جانشینی حضرتش نبود. بنابراين پس از وفات پيامبراکرم۶نيز كسي براي جانشيني آن حضرت از امام علي۷سزاوارتر نيست. اكنون نمونه‌هايي از احاديث منزلت ارائه مي‌گردد:
قال رسول الله۶: اقول كما قال اخي موسي(رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي)، (وَاجْعَل لِّي وَزِيرًا مِّنْ أَهْلِي)علياً‌ اخي( اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي) الي آخر الآيات.۱۲  
و انَّ رسول الله۶: لمّا آخي بين المسلمين اَخَذَ بيد علي فَوضَعها علي صدره ثم قال:
پيامبر خدا۶آنگاه كه بين مسلمانان برادري برقرار كرد دست حضرت علي۷را گرفت و بر سينه‌ي خود گذاشت، سپس فرمود:

يا علي انت اَخي و انت منّي بمنزلة هارون من موسي الا اَنَّهُ لا نبي بعدي… .۱۳  
‌اي علي تو برادر مني و جايگاه تو نسبت به من به منزله‌ي هارون نسبت به موسي مي‌باشد با اين تفاوت كه پس از من پيامبري نيست… .
مفهوم اين حديث و جمله آخر آن (لا نبي بعدي) اين است كه اگر پس از من پيامبري وجود داشت تو هم پيامبر بودي و هم جانشين من، لكن چون پيامبري پس از من وجود ندارد بجز دريافت وحي ساير خصوصيّاتي كه در من هست عيناً در تو وجود دارد و تو كه زمام امور را به‌دست بگيري مانند اين است كه من در حال ادامه وظيفه يعني استقرار و تبيين شريعت اسلامي باشم. به همين جهت است كه پيامبر۶در جاي ديگري مي‌فرمايد:

مَن سَرَّه اَن يَحيا حياتي و يموتَ مماتي و يَسكُن جَنَّةَ عَدنٍ غرَسها ربّي فَليوالِ عليّاً مِن بعدي و ليوالِ وَليَّهُ و لیقتد بالأئمّةِ مِن بَعدي فَاِنَّهُم عترتي خُلقُوا مِن طينتي، رزقوا فهماً و علمآً، وَيلٌ لِلمُكذّبين بِفَضلِهِم من اُمَّتي القاطِعينَ فيهم صِلَتي لا اَنالَهُم اللهُ شفاعتي.۱۴  
هركس شاد مي‌شود از اينكه زندگي و مرگش مانند من باشد و در بهشت جاوداني كه خدا برايم آفريده ساكن شود، بايد پس از من علي(۷) را پيشواي خود قرار دهد و پس از او كسي را كه او به‌عنوان ولّي معرّفي كرد پيشوا قرار دهد و به امام‌هاي پس از من اقتدا كند. زيرا آنان فرزندان من هستند و از سرشت من آفريده شده‌اند، فهم و علم من نصيبشان شده است. واي بر آن دسته از امّتم كه فضل آنها را دروغ انگارند و پيوند من با آنها را قطع كنند، خداوند شفاعت مرا نصيب آنها نمي‌گرداند.
با وجود این احادیث ولی بخاطر عدم وجود وسایل ارتباط جمعی پیامبر۶در سال آخر عمر شریفشان در غدیر در جمع مردم مسئله جانشینی حضرت امیر۷را تکرار نمودند تا راه هدایت همچنان ادامه یابد.
به همين مناسبت، پيامبر۶در بازگشت از حجة الوداع مسلمانان را در محل غدير خم متوقف ساخت. آنهايي كه جلو رفته بودند برگرداند و براي آنهايي كه نرسيده بودند صبر كرد. آنگاه كه همه جمع شدند خطبه‌اي مفصّل در مورد فضايل حضرت علي۷و موضوع جانشيني او بيان فرمود و چون بيعت يك به يك مسلمانان با حضرت علي۷به طول مي‌انجاميد پيامبر۶از حاضران شفاهاً در اين مورد اقرار گرفت. مسلمانان تا آنجا كه امكان داشت خود را به حضرت علي۷رساندند و تهنيت گفتند از جمله كساني‌كه تبريك و تهنيت گفتند
عمر و ابوبكر بودند. خطبه‌ي مفصّل غدير در كتب شيعه از جمله تفسير صافي ذيل آيه ۶۷ سوره‌ي مائده و احتجاج طبرسي ۱/۱۱۸ درج شده است. اين خطبه در کتب عامّه به‌صورت مختصر نقل شده از جمله در المعجم الكبير  طبراني، ۳/۲۰۰؛ مجمع الزوايد، ۹/۲۵۹؛
الصواعق المحرقه، ۴۳؛ تاريخ دمشق، ۴۲/۲۲۰٫

ابن عساكر نقل مي‌كند:
مَن صامَ يَومَ ثمانی عَشَر مِن ذِي الحجّة كُتِبَ لَهُ صيام ستّين شهراً و هُوَ يَوم غدير خُم اَخَذَ النّبي(۶) بِيَدِ علّي‌بن‌ابي‌طالب (۷) فقالَ اَلَستُ وَلّي المؤمنين؟ قالوا بلي يا رسولَ الله (۶)، قال من كُنتُ مَولاه فَعليٌّ مَولاه. فقال عمر بن الخطّاب بَخٍّ بَخٍّ لك يَا بنَ ابي طالب اَصبَحتَ مولاي و مولا كل مُسلِمٍ فَاَنزلَ اللهُ: (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ) وَ مَن صام يوم سَبعَةَ و عشرين مِن رَجب كُتِبَ لَهُ صيام ستِين شهراً وَ هُوَ اوّل يومٍ نَزَلَ جبريل بالرّسالة.۱۵  
هر كس روز هيجدهم ماه ذي حجّه را روزه بدارد ثواب شش ماه روزه برايش نوشته مي‌شود و آن روزي است كه پيامبر(۶)  دست حضرت علي(۷) را گرفت و فرمود: آيا من ولّي مؤمنان نيستم؟ گفتند: چرا اي پيامبر خدا! فرمود هر كس من مولاي اويم علي نيز مولاي اوست. سپس عمربن‌خطاب گفت: « بَخٍّ بَخٍّ» اي پسر ابي‌طالب كه مولاي من و مولاي همه‌ي مسلمانان شدي، به همين مناسبت خدا آيه (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ) را نازل فرمود و هر كس روز بيست و هفتم رجب را روزه بدارد براي او ثواب روزه‌ي شش ماه نوشته مي‌شود و آن اوّلين روزي است كه جبرئيل براي ابلاغ پيامبري نازل شد.

توضیح بیشتر:
– البته كلمه « بَخٍّ بَخٍّ» معادل دقیقی در فارسي ندارد. ولی در المنجد درباره معنی بخ چنین آمده است: « بَخٍّ» معنايش بزرگواري و ارجمندي است و براي خوشنودي و اعجاب يا فخر و مدح به‌كار مي‌رود و تكرارش براي مبالغه است. بنابراین عمر حضرت امیرمؤمنان۷را با بهترین جمله تبریک گفته است و این خود نکته قابل توجّهی است که جامعه اهل تسنن باید به آن عنایت خاصی کنند.
و بر اهل تحقیق و مطالعه مخفی نیست که نزول آيه(الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ)در اين روز دليل بر اين است كه بدون ولايت حضرت علي۷، دين كامل نيست. و از بيان ثواب روزه در روز غدير به اندازه ثواب روزه‌ي مبعث مي‌توان پي برد: همان‌طور كه ۲۷ رجب شروع رسالت می باشد ۱۸ ذيحجه شروع ولايت است. بنابراین در مجموع مشخص است که در غدیر خم چه گذشته و چه اهمیت بی مانندی دارد امّا شاید با برگزاري مراسم غدير و بيان خطبه ا‌ي طولانی كسي گمان نمي‌كرد كه وصيّت و سخنان پيامبر۶درباره‌ي حضرت علي۷ناديده گرفته شود ولی مع الاسف چنین شد امّا چرا ؟
 
علل نادیده گرفتن وصیت پیامبر۶
کينه‌هاي منافقان به‌خاطر كشته شدن خويشانشان به‌دست حضرت علي۷، حسادت گروهي بر جايگاه رفيع آن حضرت نزد پيامبر۶و برتري‌جويي طايفه‌اي گروهي ديگر باعث شد توصيه‌هاي پيامبر۶درباره‌ي حضرت علي۷بلافاصله پس از وفات آن حضرت ناديده گرفته شود.
و مسلمانان در برابر امتحان سختي قرار گيرند. پیامبر گرامی۶خود نیز از آن کینه ها خبر دادند و به آنچه بر سر حضرت امیرمؤمنان۷خواهد آمد گریستند:
عن علي‌ابن‌ابي‌طالب۷قال: كنت امشي مع النّبي۶فأتينا علي حديقةٍ. فَقُلتُ:‌ يا رسول الله ما اَحسَنَ هذه الحديقة، فقال: ‌ما اَحسَنَها و لك في الجنّةِ اَحسَنَ مِنها … فلمّا ان خلا به الطّريق، اِعتنقني ثم اَجُهَشَ باكياً، فقلت يا رسولَ الله ما يبكيك؟ قال: ضغائن في صدور اقوامٍ لا يُبدونها لك اِلاّ بَعدي فَقُلتُ: في سلامةٍ مِن ديني؟ قال: في سلامةٍ من دينك.۱۶  
از حضرت علي۷روايت شده كه فرمودند: همراه پيامبر۶راه مي‌رفتيم تا رسيديم به باغی، گفتم اي پيامبر خدا اين باغ چقدر زيباست. فرمودند: آنچه تو در بهشت داري از اين زيباتر است … چون به آخر راه رسيديم. گريه‌كنان سر در گريبانم گذاشت، گفتم اي پيامبر خدا چه چيز باعثِ گريه‌ي شما شده است؟ فرمود: كينه‌هايي در سينه گروه‌هايي است كه آن را ظاهر نمي‌كنند مگر بعد از من. گفتم آيا در آن هنگام دينم سالم مي‌ماند؟ فرمود: در سلامتِ دين‌خواهي بود.
پيامبر۶فرمودند:
پس از من آزمايش و اختلافي برپا خواهد شد. پس آنگاه كه چنين شد، از علي‌بن‌ابي‌طالب (۷) جدا نشويد زيرا او اوّلين كسي است كه مرا مي‌بيند و اولين كسي است كه در قيامت دست در دست من مي‌گذارد، او در آسمان بالا همراه من است و او معيار و ملاك حق و باطل است.۱۷
با توجّه به آنچه بیان شد. پیامبر۶از اینکه گروهی برنامه ریزی کرده اند تا پس از وفات آن حضرت۶به هر قیمت شده حاکمیّت را به دست بگیرند، آگاه شده بودند و از پیامدهای این توطئه به شدّت نگرانی داشتند. مسلم در صحیح، جلد۷، صفحه۱۱۰ روایتی نقل می کند که گوشه ای از این برنامه ریزی را نشان می دهد:
عن ابی ملیکه سمعت عایشه و سئلت: من کان رسول الله(۶) مستخلفاً لو استخلفه، قالت ابوبکر، فقیل لها ثمَّ من بعد ابی بکر قالت عمر، ثمّ قیل لها من بعد عمر قالت ابوعبیدة بن الجرّاح ثم انتهت الی هذا.
از ابی ملیکه نقل شده: هنگامی که از عایشه سؤال شد جانشین پیامبر(۶) که خواهد شد، گفت ابوبکر، سپس سؤال شده پس از ابوبکر چه کسی؟ گفت عمر، سؤال شد پس از عمر چه کسی؟ گفت: ابوعبیدة بن الجرّاح و به همین جا سخن را به پایان برد.
پیامبر گرامی۶هر گاه از اختلاف و فتنه های آینده سخن می گفتند همواره مردم را متوجّه حضرت امیرمؤمنان۷می نموده و می فرمودند: علی با حق و حق با علی است. و در جریان ها
و وقایعی که رخ می داد همواره حضرت امیرمؤمنان علی۷را مقدّم می داشتند تا نقشه های دشمنان حضرت علی۷را بی اثر نمایند به عنوان نمونه به چند مورد اشاره می کنیم:
– در جنگ خيبر، پيامبر۶هر كدام از ابي‌بكر و عمر را فرمانده قرار داد و آنها را براي فتح خيبر فرستاد امّا آنها نتوانستند پيروز شوند و با تحمّل شكست برگشتند. در اين حال پيامبر۶فرمود فردا كسي را به مبارزه مي‌فرستم كه خدا و رسول را دوست مي‌دارد و خدا و رسول هم او را دوست مي‌دارند. و فرداي آن روز امام علي۷را به مبارزه فرستاد و فتح و پيروزي نصيب مسلمانان شد.۱۸  
– هنگامي‌كه آيات ابتداي سوره‌ي برائت نازل شد، پيامبر۶آنها را به ابي‌بكر داد تا به مشركان مكّه ابلاغ كند، امّا همين‌كه ابوبكر بخشي از راه را طی کرد، پيامبر۶حضرت علي۷را در پي او روانه نمود تا آيات را بگيرد و خود ابلاغ كند. چون ابوبكر با ناراحتي خدمت پيامبر۶رسيد و علّت را جويا شد، پيامبر۶فرمودند به فرمان خدا، آيات را بايد يا خودم يا كسي كه از من است ابلاغ كند.۱۹  
– در ايّام بيماري پيامبر۶عايشه ابوبكر را به پيشنمازي مسلمانان فرستاد (پيامبر۶كه مي‌دانستند ممكن است طرفداران ابوبكر بخواهند پس از وفاتش به همين نماز براي صلاحيت او استدلال كنند) به عباس و حضرت علي۷دستور داد زير بغل او را گرفتند و به مسجد بردند و آن حضرت۶نماز را به حالت نشسته با مسلمانان به‌جا آورد.۲۰ (تا ابوبكر نتواند به اين نماز استدلال كند) با اين حال مشاهده مي‌ شود كه در سقيفه عمر و ابوعبيده در مقابل انصار به همين نماز براي صلاحيّت ابي‌بكر استدلال كردند.
– پيامبر۶در روزهاي آخر عمر خود سپاهي براي عزيمت به شام آماده كرد- كه در تاريخ به « جيش اسامه» معروف است- و ابوبكر و عمر و عثمان را در آن سپاه قرار داد، حضرت علي۷
را نزد خود نگهداشت و كساني را كه از پيوستن به اين لشگر سرباز زنند لعنت فرمود.۲۱  
این اقدام پیامبر۶نشان می دهد که:
اوّلاً- هيچ‌كدام از ابوبكر و عمر و عثمان نزد پيامبر۶شايستگي فرماندهي آن سپاه را نداشته‌اند.
ثانياً- پيامبر۶، چنان برنامه‌ريزي فرموده بود كه در روز وفاتش هيچ‌يك از آن سه نفر در مدينه حضور نداشته باشند.
– با آنكه پيامبر۶موضوع خلافت، وزارت و وصايت حضرت علي۷را از ابتداي بعثت تا آخر عمر بارها بيان كرده بود، به‌خاطر اينكه كسي اين سخنان را تأويل و توجيه نكند، در روزهاي پاياني عمر خود، دستور داد وسايل نوشتن بياورند تا جانشيني حضرت علي۷مكتوب شود و كسي نتواند آن را منكر شود. لكن عمر كه متوجّه شد با نوشته شدن اين وصيّت نقشه‌هايش بي‌اثر مي‌شود، حُرمَتِ پيامبر۶را نگه نداشت و با كمال جرأت و جسارت مانع اين كار شد و با جسارت گفت: ان الرجل لیهجر۲۲یعنی این مرد هذیان می گوید. این جسارت غیر قابل توجیه و غیر قابل بخشش است. بدیهی است او با این جمله اعتبار رسول خدا۶را در هم شکست. بنابراین پیامبر اکرم۶اگر چیزی می نوشت نیز اعتباری نداشت.  
اين واقعه در روز پنج‌شنبه‌ي آخر عمر پيامبر۶روي داده است و همين است كه ابن عباس از آن به مصيبت بزرگ ياد مي‌كند و مي نویسد:
يَومُ الخميس و ما يومُ الخميس اِشتدّ برسول الله(۶)وَجَعَهُ فَقالَ اِئتوني اَكتُبُ لكم كتاباً لَن تضِلّوا بَعدَه فتنازعوا … فَكانَ اِبن عباس يقول: انّ الرّزيَةَ كُلّ الرّزيّة ما حالَ بَينَ رَسول الله(۶) وَ بَين ِكِتابِه.۲۳  
چه روز بدي بود روز پنج‌شنبه. بيماري پيامبر(۶)  شدّت گرفت، سپس فرمود (وسايل نوشتن) بياوريد تا چيزي براي شما بنويسم كه پس از آن هرگز گمراه نشويد. (بعضي از حاضرين كه در بين آنها عمربن‌خطاب نيز بود مخالفت كردند) و نزاع بالا گرفت … محقّقاً مصيبت و همه‌ي مصيبت آن چيزي بود كه بين پيامبر (۶) و نوشته‌اش مانع شد.
 
وقایع روز وفات پیامبر مکرّم اسلام۶
بلاذري مي‌نويسد:
آنگاه كه پيامبر(۶) قبض روح شد، عباس (عموي پيامبر۶) به حضرت علي (۷) گفت بيا برويم بيرون تا من در حضور مردم با تو بيعت كنم. در اين حال حتي دو نفر با تو مخالفت نمي‌كنند. (حضرت علي۷) خودداري كرد و گفت آيا در بين مردم كسي پيدا مي‌شود كه منكر حق ما باشد و در مقابل ما بايستد؟ عباس گفت: بزودي خواهي ديد.۲۴  
ابن ابي الحديد مي‌نويسد:
آنگاه كه پيامبر (۶) وفات فرمود، ابوبكر در خانه‌اش در سنح بود (كه خارج شهر مدينه قرار داشت) عمر برخاست و گفت پيامبر خدا (۶) نمرده است و نخواهد مرد تا دينش فراگير شود و بايد برگردد و دست و پاي كساني را كه شايعه‌ي موتش را منتشر كرده‌اند قطع خواهم كرد. نمي‌شنوم كسي بگويد: پيامبر خدا (۶) مرده است جز اينكه با شمشيرم او را مي‌زنم … .۲۵
ابوبكر وارد شد و عمر با شنيدن چند جمله از او قانع شد كه پيامبر۶مرده است. عمر كه مي‌دانست پيامبران گذشته مرده‌اند، خدا نيز به پيامبر اسلام۶خطاب فرموده‌: (اِنّكَ ميّتٌ و انّهم ميّتون)۲۶مسلّماً تو مي‌ميري، افزون بر اين پيامبر۶در مدّت كوتاهي قبل از وفات خود در خطبه غدير اشاره فرموده بود كه بزودي رحلت خواهد فرمود، با اين حال هياهوي عمر براي چه بود؟ پاسخ اين سؤال با توجّه به قرايني كه بيان خواهد شد اين است كه وي از اين موضوع هراس داشت مبادا قبل از اينكه هم پيمانش ابوبكر از سنح به مدينه برسد مردم با حضرت علی۷بیعت کنند. با اين حال ابوبكر و عمر و ساير همپيمانان آنها در خانه‌ي پيامبر۶مراقب اوضاع بودند تا اينكه به عمر خبر رسيد انصار در سقيفه بني ساعده براي انتخاب جانشين پيامبر۶اجتماع كرده‌اند.
ابن ابي الحديد مي‌نويسد:
عمر خبر اجتماع انصار را شنيد. به طرف خانه‌ي پيامبر(۶) رفت و كسي به دنبال ابي‌بكر فرستاد، ابوبكر نيامد و گفت مشغول كاري هستم، دوباره در پي او فرستاد و گفت اتفاقي افتاده كه ناچار بايد حضور داشته باشي، ابوبكر از خانه بيرون آمد و عمر او را از اجتماع آگاه ساخت، در حالي‌كه ابوعبيده نيز همراه آنان بود با شتاب به طرف سقيفه۲۷رفتند.۲۸  

چگونه انصار رويداد غدير را نادیده گرفتند!
چنانکه بیان شد ناديده گرفتن خطبه غدير علل و عوامل گوناگوني دارد كه در بخش‌هاي مختلف بيان خواهد شد، لكن آنچه به اقدام شتاب‌زده‌ي انصار در سقيفه مربوط مي‌شود بدينقرار است:
– شدّت تعصّبات قبيله‌اي در جاهليّت به حدّي بود كه آثار سوء آن تا سال‌ها پس از اسلام مشاهده مي‌شد و به همين مناسبت گاه پيامبر۶به مسلمانان تذكّر مي‌داد و در مواردي نيز آيه نازل مي‌شد. (به‌خاطر همين خوي ناپسند دو قبيله‌ي اوس و خزرج در مدينه حدود ۱۲۰ سال با هم در جنگ بودند).۲۹
فخر رازي از ابن عباس نقل می‌كند كه گفت: قبايل اوس و خزرج با يكديگر از وقايع گذشته سخن مي‌گفتند. ناگاه به‌قدري عصباني شدند كه بين آنها نزاع برپا شد و روي هم سلاح كشيدند، به همين جهت خدا آيه نازل فرمود:
(وَكَيْفَ تَكْفُرُونَ وَأَنتُمْ تُتْلَى عَلَيْكُمْ آيَاتُ اللهِ وَفِيكُمْ رَسُولُهُ…. وَكُنتُمْ عَلَىَ شَفَا حُفْرَةٍ مِّنَ النَّارِ فَأَنقَذَكُم مِّنْهَا…)۳۰  
و چگونه ممكن است شما كافر شويد با اينكه آيات خدا بر شما خوانده مي‌شود و پيامبر او در ميان شماست … و بياد آوريد كه چگونه دشمن يكديگر بوديد و او در ميان شما همبستگي ايجاد كرد و به بركت نعمت او برادر شديد و شما بر لب حفره‌اي از آتش بوديد، خدا شما را از آن نجات داد … .
اين آيات نشانه‌ي اين است كه خوي خودخواهي و خودبرتربيني قبايل در كوتاه مدّت به کلّی برطرف نشده و نمي‌شود. انگيزه‌ي اجتماع انصار در سقيفه نيز همين تفكّرِ برتريِ نژادي و قبيله‌اي بود و اين تفكّر به‌قدري قوي بود كه مانع شد توصيه‌هاي پيامبر۶را درباره‌ي حضرت علي۷به ياد آورند.
مهاجران كه به آنها ملحق شدند بحث قبيله‌اي بيشتر رونق گرفت و مهاجران با منتسب‌كردن خود به پيامبر۶برتري خود را اعلام كردند، در اين حالت نيز بزرگان قبايل اوس و خزرج به جان هم افتادند و نتيجه به نفع مهاجران حاضر كه تعدادشان بيش از چهار نفر نبود تمام شد.
قرآن قبلاً هشدار داده بود كه:
( وَ مَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ …)۳۱  
و محمّد نيست جز پيامبري كه پيش از او نيز پيامبراني بودند و از اين جهان رفتند آيا اگر بميرد يا كشته شود به عقب برمي‌گرديد.
بازگشت به تعصّبات قبيله‌اي اوّلین قدمي بود كه پس از پيامبر۶مسلمانان به عقب برداشتند و قدم‌هاي بعدي به‌جايي رسيد كه خلافت را به سلطنت تبديل كردند.
هنگام وفات پيامبر۶گروهي از انصار با همان تفكّر خود بزرگ‌بيني براي اينكه قبل از ديگران امارت مسلمانان را نصيب قبيله‌ي خودشان سازند بلافاصله و بدون اينكه در مراسم تکفین و تدفن پيامبر۶شركت كنند در سقيفه جمع شدند، لكن از اين غافل بودند كه قبل از آنها و در زمان حيات پيامبر۶گروهي از مهاجران نقشه تصرّف امارت مسلمانان را طرّاحي كرده‌اند.۳۲   

مذاكرات سقيفه به اختصار:
ابن‌ابي‌الحديد مي‌نويسد:‌ پس از آنكه پيامبر۶قبض روح گردید، انصار در سقيفه بني‌ساعده جمع شدند و سعدبن‌عباده را با حالت بيماري براي خلافت به سقيفه آوردند. وي براي آنها سخنراني كرد و از آنها خواست كه رياست و خلافت را به او بدهند، انصار به خواسته‌ي او پاسخ دادند و گفتگوها شروع شد:‌
گروهي از انصار:
اگر مهاجران قبول نكردند و گفتند ما اولياء‌ و عترت اوييم! (چه كنيم؟)
گروهي ديگر:
مي‌گوييم، اميري از ما و اميري از شما.!

سعد:
اين اوّلين سستي (و عقب‌نشيني است) (در اين لحظه ابوبكر و عمر و ابوعبيده به سقيفه رسيدند).
ابوبكر:
مهاجران به پيامبر(۶) نزديكند. آنها اولیاء و عترت آن حضرت مي‌باشند. ما اميرانيم و شما وزيران. از مشاوره‌ي شما استفاده مي‌كنيم و امور را بدون شما اجرا نمي‌كنيم.
حباب‌بن منذربن جموح: (از بزرگان قبيله خزرج)
اي جامعه انصار! كارتان را خود بر عهده داشته باشيد، زيرا؛ مردم زير سايه‌ي شما قرار دارند و هرگز بر خلاف شما كسي نمي‌تواند كاري انجام دهد و كسي نمي‌تواند مانِعِ خواسته‌هاي شما شود. شما اهل عزّت و قدرتيد. داراي جمعيّت زياد مي‌باشيد، سرسخت و شجاعيد، مردم به شما نگاه مي‌كنند. ببينيد چه مي‌كنيد. با هم مخالفت نكنيد كه كارتان تباه مي‌شود.
عمر:
هيهات، دو شمشير در يك نيام نگنجد. به خدا قسم عرب‌ها راضي نمي‌شوند كه شما بر آنها حكومت كنيد، كه پيامبرشان از شما نيست و اگر كسي بر آنها حكومت كند كه نبوّت در بين آنها باشد عرب‌ها، سر  باز نمي‌زنند. چه كسي با ما درباره فرمانروايي محمّد (۶) مخالفت مي‌كند درحالي كه ما اولياء و خويشان اوييم.
حباب بن منذر:‌
اي جامعه انصار! دست نگهداريد و به سخن او و يارانش گوش نكنيد كه سهم شما را از اين حكومت مي‌برند، اگر مانع كار شما شدند، آنها را از اين شهر بيرون كنيد، شما براي اين خلافت سزاوارتريد. اين امر (اسلام) با شمشيرهاي شما سر و سامان گرفت و مردم پيرو اين دين هستند، من تكيه‌گاه استوار شمايم.
عمر:
بنابراين خدا تو را بكشد.
حباب:
بلكه تو را بكشد.
ابوعبيده:
اي جامعه‌ي انصار شما اوّلين كساني بوديد كه پيامبر (۶) را ياري كرديد. پس اوّلين كسي نباشيد كه تبديل و تغيير به ‌وجود آوريد.
بشير بن ‌سعد: (از بزرگان قبيله‌ي خزرج)
اي جامعه‌ي انصار، محمّد (۶) از قريش است و قوم او به خلافت سزاوارترند. خدا نبيند كه من در اين كار با آنها نزاع كنم.
ابوبكر:
اين عمر و اين ابوعبيده، با هر كدام مي‌خواهيد بيعت كنيد.
ابوعبيده و عمر:
ما اين كار را برعهده نمي‌گيريم در حالي‌كه تو بهترين مهاجراني و در نماز كه بهترين اعمال دين است به‌جاي پيامبر (۶) نماز خواندي دستت را بده تا بيعت كنيم (همين كه ابوبكر دستش را پيش آورد بشير بن ‌سعد بر عمر و ابوعبيده پيشي گرفت و بيعت كرد)
حباب‌بن‌منذر:
آي بشير! سركشي كردي! آيا بر امير شدن پسر عمويت حسادت كردي؟
اُسيدبن‌حُضَير: (رئيس قبيله‌ي اوس خطاب به اصحابش)
اگر بيعت نكنيد (و سعد امير شود، خزرج) براي هميشه از شما برتر خواهند بود. برخيزيد و با ابي‌بكر بيعت كنيد.۳۳  
(بعدها) عمر گفت: … قبل از آن‌كه انصار (دوباره) وارد گفتگو شوند دستم را به طرف ابي‌بكر دراز كردم و با او بيعت كردم. مردم هم بيعت كردند و فتنه آرام گرفت.۳۴  
ابن قتيبه مي‌نويسد:‌
(عمر به ابي‌بكر گفت):‌ دست پيش‌آر تا با تو بيعت كنم. هنگامي‌كه (عمر و ابوعبيده) رفتند تا با ابوبكر بيعت كنند بشير انصاري بر آنها پيشي گرفت و با او بيعت كرد. حباب‌بن‌منذر فرياد زد: اي بشيربن‌سعد مخالفت تو تلخ است. چه چيز تو را واداشت كه چنان كني؟ آيا بر امير شدن پسر عمويت حسادت كردي؟ … چون قبيله اوس اقدام بشيربن‌سعد را كه از بزرگان خزرج بود ديدند … گروهي از آنان كه اُسيدبن‌حضير نيز در بين آنها بود گفتند. اگر سعد (بن عباده) را يك‌بار امیر كنيد با اين امارت هميشه (قبيله خزرج) بر شما برتري خواهد داشت و هيچ‌گاه بهره‌اي از آن نخواهيد داشت، برخيزيد و با ابي‌بكر بيعت كنید. بنابراين آنها نيز برخواستند و با ابي‌بكر بيعت كردند.۳۵  
با توجّه به اين گفتگوها روشن مي‌شود كه انگیزه اصلی در تشکیل سقیفه تفکّر برتری نژادی بوده است و تأثیر آن در رقابت دو قبيله‌ي اوس و خزرج به حدّي بود كه سبب شد انصار ابتدا همه چيز، حتي توصيه‌هاي پيامبر۶را درباره‌ي حضرت علي۷فراموش كنند و به‌جاي شركت در مراسم كفن و دفن پيامبر۶به اين فكر بيفتند كه جانشين پيامبر۶را از ميان خود انتخاب كنند و سپس كار به حسادت كشيد و براي اينكه خلافت به سعدبن‌عباده نرسد صحنه را به مهاجران تحويل دادند و آنها كه منتظر چنين موقعيّتي بودند از فرصت استفاده كردند و لقمه‌ي آماده را بلعيدند. چنين بود كه گروهي با ابي‌بكر بيعت كردند و به‌سوي مسجد به راه افتادند، در بين راه به هر كس مي‌رسيدند او را به طرف ابي‌بكر می كشاندند و دستش را در دست او مي‌گذاشتند تا به اكراه يا به رضايت بيعت كند.۳۶  
هنوز عباس و حضرت علي۷مشغول غسل پيامبر۶بودند كه صداي تكبير مردم را از داخل مسجد شنيدند. حضرت علي۷پرسيد اين تكبير براي چيست؟ عباس گفت با ابي‌بكر بيعت شده است. نگفتم بيا تا با تو بيعت كنم؟۳۷    
حضرت علي۷كه در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته بود به كار خود ادامه داد تا پيامبر۶
دفن گرديد. ابوبكر بر كرسي حكومت نشسته بود، حضرت علي۷زبير و تعداد از بني‌هاشم در خانه‌ي فاطمه۳بودند، كه عمر به‌سوي آنان آمد و گفت براي بيعت بيرون آييد، در غير اين‌صورت خانه را به روي شما آتش مي‌زنم.۳۸  

برخورد ظالمانه با حضرت فاطمه۳ و حضرت علي۷
ابن قتيبه در ادامه‌ي نقل جريان سقيفه مي‌نويسد:
… ثُمَّ قام عُمر فَمشي مَعَهُ جماعةٌ حتّي اَتَوا بابَ فاطمة(۳) فَدَقُّوا الباب. فَلَمّا سَمِعَت اَصواتَهُم نادت بِاَعلي صَوتِها، يا اَبَتِ يا رسولَ الله(۶) ماذا لَقينا بَعدَك مِن ابن الخطّاب و ابن ابي قحافه، فَلَمّا سَمِعوا القَوم صوتَها و بكائَها اِنصَرَفوا باكين و كادَت قلوبُهُم تَنصَدِع و اَكبادُهُم تنفطر و بَقِيَ عُمَر و مَعَهُ قومٌ فَاَخرَجوا عليّاً فَمَضَوا بِهِ الی ابي‌بكر فقالوا بايِع، فقالَ، اِن لَم اَفعَلَ فَمَه؟ قالوا اذاً وَ اللهِ الّذي لا اِلهَ اِلاّ هُوَ نَضربُ عنقك فقالَ اذاً تقتلونَ عبداللهِ و اَخا رسولِهِ قال عُمَر: امّا عبدالله فَنِعمَ و امّا اَخو رسوله فلا و ابوبكر ساكتٌ لايتكلّم فقال لَهُ عُمر اَلا تَأمر فيه باَمرِك؟ فقال: لا اُكرِههُ علي شيء ما كانت فاطمة (۳) اِلي جَنبُه، فَلَحِقَ بقبر
رسول اللهِ (۶) يصيح و يبكي و ينادي: يابنَ امّ اِنَّ القوم استَضعَفوني و كادوا يقتلونني … .۳۹  
سپس عمر برخاست و گروهي با او همراه شدند تا اينكه به خانه‌ي فاطمه (۳) رسيدند و در زدند. آنگاه كه فاطمه (۳) صداي آنها را شنيد با صداي بلند فرياد زد: اي پدر، اي پيغمبر خدا (۶)، پس از تو از پسر خطاب و پسر ابي قحافه چه چيزها ديديم! پس آنگاه كه مردم صداي فاطمه (۳) و گريه‌ي او را شنيدند، گريه‌كنان برگشتند و نزديك بود قلب‌هاي آنان پاره و جگرهاشان تكه‌تكه شود. لكن عمر همراه گروهي باقي ماندند و علي (۷) را بيرون كشاندند و به‌سوي ابي‌بكر بردند و به او گفتند بيعت كن، حضرت علي (۷) فرمود: ‌اگر بيعت نكنم چه مي‌شود؟ گفتند در اين صورت، قسم به خدايي كه غير او خدايي نيست.
گردنت را مي‌زنيم، حضرت علي (۷) فرمود در اين صورت بنده‌ي خدا و برادر پيامبرش را مي‌كشيد. عمر گفت بنده‌ي خدا بلي و امّا برادر پيامبر خدا، نه! (در اين زمان) ابوبكر ساكت بود و سخن نمي‌گفت، عمر به او گفت: آيا نمي‌گويي دستورت اجرا شود؟ پاسخ داد، تا هنگامي‌كه فاطمه (۳) در كنار اوست به بيعت مجبورش نمي‌كنم، سپس
حضرت علي (۷) خود را به قبر پيامبر (۶) رساند در حالي‌كه ناله مي‌كرد و مي‌گريست و فرياد مي‌زد: اي برادر اين قوم در حالت ضعف قرارم دادند و نزديك بود مرا بكشند.
در اين رويداد چند سؤال و چند نكته قابل توجه است:
۱- ناله‌ي حضرت فاطمه (۳) به‌خاطر شنيدن صداي دَر، يا صداي مردم نبود، بلكه لطمات و صدمات جاني است كه باعث مي‌شود از بانوي محجوبي كه تاكنون كسي صداي او را نشنيده است چنين ناله‌ي جانسوزي بلند شود و به پدرش رسول الله (۶) شكايت كند.
۲- براي مراجعه به خانه ي حضرت فاطمه(۳) چه ضرورت داشت كه عمر جماعتي از مردم را همراه ببرد؟
۳- در اين واقعه مردم چه ديدند و چه شنيدند كه نزديك بود قلبهایشان پاره و جگرهایشان تكّه‌تكّه شود؟
آنچه از ساير روايات به‌دست مي‌آيد اين است كه عمر همراه مشعل ‌هاي آتش به خانه‌ي
حضرت فاطمه (۳) رفته است و درب خانه شكسته و يا آتش زده شده است. بلاذري در این مورد مي‌نويسد:‌ ابوبكر براي بيعت (كسي را) سوي علي (۷) فرستاد و علي (۷) بيعت نكرد. سپس عمر با شعله‌اي از آتش آمد و فاطمه (۳) او را در آستانه‌ي در ملاقات كرد و گفت اي پسر خطّاب آيا مي‌خواهي دَرِ خانه‌ي مرا آتش بزني گفت بلي و اين كار ديني را كه پدرت آورده تقويت مي‌كند.۴۰  
۴- از اينكه عمر از ابي‌بكر مي‌پرسد آيا دستور نمي‌دهي اَمرت اجرا شود معلوم مي‌شود كه دستور قتل حضرت علي۷قبلاً صادر شده بوده است.
۵- الفاظ و عباراتي كه حضرت علي۷خطاب به قبر پيامبر (۶) بيان فرمود، همان الفاظ و عباراتي است كه در فتنه سامري، حضرت هارون۷به حضرت موسي۷خطاب كرد.۴۱  
و بدينوسيله تلويحاً به مردم فهماند كه اين فتنه مانند فتنه سامري است.
۶- به مناسبت اين واقعه لازم است چند حديث از پيامبر۶در مورد خشم حضرت زهرا۳
يادآوري شود تا عظمت این مصیبت بیشتر و بهتر آشکار گردد.
اِنَّ رسولَ الله۶قال:‌ فاطمةُ بَضعةٌ مني فَمَن اَغضَبَها اغضبني.۴۲  
رسول خدا۶فرمودند: فاطمه پاره‌ي تن من است هر كس او را به خشم آورد مرا به خشم آورده است.
قال رسول الله۶: اِنَّما فاطمة بضعةٌ مني، يؤذيني ما آذاها.۴۳  
رسول خدا۶فرمودند: محققّاً فاطمه پاره تن من است. آنچه مايه‌ي آزار او شود مايه آزار من است.
قال رسول الله۶:  اِنَّ الله عزّ و جلّ ليغضب لِغضَبِ فاطمة و يرضي لرضاها.۴۴  
رسول خدا۶فرمودند: محققّاً خداي عزّ و جلّ به‌خاطر خشم فاطمه خشم مي‌كند و از خوشنودي فاطمه خوشنود مي‌شود.
با توجّه به اين روايات مشخص مي‌شود: آنها كه در اين واقعه حضرت فاطمه۳را به خشم آوردند، خداي تعالي را به خشم آوردند.
ابن قتيبه، بخشي از گفتگوهاي حضرت علي۷را با اصحاب سقيفه چنين نقل مي‌كند: سپس علي(۷) را نزد ابي‌بكر بردند، در حالي‌كه مي‌گفت من بنده خدا و برادر پيامبر اويم، گفتند با ابي‌بكر بيعت كن، فرمود من براي خلافت از شما سزاوارترم، بيعت نمي‌كنم، بهتر اين است كه شما با من بيعت كنيد. شما خلافت را از انصار گرفتيد با اين دليل كه از نزديكان پيامبريد. اكنون مي‌خواهيد آن را بزور از ما اهل بيت:بستانيد؟ آيا چنين نيست كه شما به دروغ به انصار گفتيد چون پيامبر۶از شماست به خلافت سزاوارتريد، پس آنان پيشوايي را به شما دادند و امامت را به شما تسليم كردند. من به مانند آنچه شما براي انصار دليل آورديد براي شما دليل مي‌آورم. ما در زندگي و مرگ به پيامبر خدا۶نزديكتريم. پس اگر ايمان داريد در مورد ما، عدالت را رعايت كنيد.
در غير اين‌صورت شما با داشتن علم (به حقانيّت ما) مرتكب ظلم شده‌ايد.
عمر گفت: تا بيعت نكني از تو دست برنمي‌داريم، حضرت علي۷فرمودند: بدوش كه سهمي از آنِ تو خواهد بود، امروز خلافت (ابوبكر) را محكم كن تا فردا به خودت باز گرداند. سپس فرمود: به خدا قسم اي عمر سخن تو را نمي‌پذيرم و با او بيعت نمي‌كنم. ابوبكر گفت: اگر بيعت نمي‌كني مجبورت نمي‌كنم.۴۵  

پاسخ انصار به حضرت علي و حضرت فاطمه۸
… آنگاه حضرت علي۷فرمود: از خدا بترسيد اي گروه مهاجران، فرمانروايي محمّد۶ بر عرب‌ها را از خاندانش و عمق خانه‌اش به‌سوي خاندان و عمق خانه‌هاي خود نبريد
و اهل بيت:او را از مقامشان در بين مردم و حقّشان باز نداريد. به خدا قسم اي مهاجران ما سزاوارترين مردم به جانشيني پيامبر۶هستيم، زيرا اهل بيتيم و از شما براي اين مسئوليّت شايسته‌تريم. آيا در بين ما نيست، قاري كتاب خدا، فقيه در دين خدا، دانا به سنّت‌هاي پيامبر خدا۶، توانا در امور زيردستان، برطرف‌كننده ناگواري‌هاي آنان و برقرار كننده‌ي مساوات بين آنها؟ به خدا قسم كه چنين شخصي محقّقاً در بين ماست، بنابراين از هواي نفس پيروي نكنيد كه گمراه مي‌شويد. دوري شما از حق بسيار مي‌گردد. در اين هنگام بشيربن‌سعد انصاري مي‌گفت: اگر انصار اين سخنان را قبل از بيعت با ابي‌بكر مي‌شنيدند حتي دو نفر درباره‌ي تو اختلاف نمي‌كردند.۴۶  
همچنين: حضرت علي۷، حضرت فاطمه۳دختر پيامبر۶را شبانه بر مركبي مي‌نشاند و به مجالس انصار مي‌برد و از آنها ياري مي‌طلبيد و آنها در پاسخ مي‌گفتند: اي دخت رسول خدا۶
بيعت با اين مرد (ابوبكر) گذشت، اگر همسر و پسر عمويت قبل از ابي‌بكر به ما مراجعه مي‌كرد، از او دست بر نمي‌داشتيم. در اين حال حضرت علي۷مي‌فرمود آيا من بايد پيامبر خدا۶
را در خانه‌اش رها مي‌كردم و دفنش نمي‌كردم و براي به‌دست آوردن فرمانروایي‌اش و نزاع با مردم خارج مي‌شدم؟ در اين هنگام حضرت فاطمه۳فرمود: اَبَا الحسن جز آنچه شايسته بود كاري انجام نداد و ديگران كاري كردند كه حساب و بازخواست آنها با خداست.۴۷
آيا حضرت علي۷در اين موقعيت چه كاري مي‌توانست انجام دهد؟ آيا بايد به زور متوسل مي‌شد يا صبر مي‌كرد؟

آن حضرت۷پاسخ اين سؤال را به اين عبارت بيان فرموده است:
هنگامي‌كه خداوند پيامبرش۶را قبض روح فرمود، قريش بر مخالفت با ما به پا خواست و ما را از حقّي كه نسبت به آن از همه‌ي مردم سزاوارتر بوديم بازداشت، و چنان ديدم كه شكيبايي بر آن حال، از پراكنده شدن مسلمانان و ريخته شدن خون آنان بهتر است، زيرا بسياري از مردم، تازه مسلمان بودند و وضعيّت دين همچون مشك آكنده از شير بود كه اندك غفلتي آن را تباه مي‌ساخت و اندك تخلّفي (كه از مخالفين سر مي‌زد) آن را واژگون مي‌كرد … .۴۸

سُست شدن پايه‌هاي حكومت ابي‌بكر
ابن‌ابي‌الحديد مي‌نويسد:
لمّا بُويعَ اَبوبكر واستقَرَّ اَمرُهُ نَدِمَ قوم كثيرٌ مِنَ الانصار عَن بيعته و لام بَعضُهُم بعضاً و ذَكَروا علّي‌بن‌ابي‌طالب(۷) و هَتَفوا بِاِسمه.۴۹  
آنگاه كه با ابي‌بكر بيعت شد و كارش استوار شد، گروه زيادي از انصار از بيعت با او پشيمان شدند، يكديگر را سرزنش كردند و علي‌بن‌ابي‌طالب (۷) را به ياد آوردند و نام او را به نيكي ياد كردند.
عمر در سقيفه به انصار گفت:
به خدا قسم عرب‌ها راضي نمي‌شوند كه شما به آنها حكومت كنيد، در حالي‌كه پيامبرشان از شما نيست … .۵۰  
همين سخن يعني عدم پذيرش اعراب، جانشيني كسي را كه از خاندان پيامبرشان نيست درباره ابي‌بكر مصداق پيدا كرد و عرب‌ها حكومت او را نپذيرفتند. زیرا آنان مي‌دانستند پيامبر۶
« علي، فاطمه، حسن و حسين:» را به‌عنوان اهل بيت خود معرّفي فرموده و در غديرخم حضرت علي۷را وليّ مسلمين قرار داده است، آنها در مدينه نبودند كه اصحاب سقيفه بتوانند از آنها بيعت بگيرند. بنابراين يا از دين برگشتند و يا از دادن زكات خودداري كردند، به‌خاطر اينكه مي‌دانستند زكات را بايد به پيامبر۶بدهند يا به كسي‌كه آن حضرت۶تعيين فرموده است.
ابن‌ابي‌الحديد مي‌نويسد:
كساني‌كه از دادن زكات خودداري كردند، اصل دين اسلام را انكار نكردند، بلكه مطمئنّاً اين حكم را تأويل كردند و اشتباه كردند، زيرا آنان قول خداي تعالي را تأويل كردند كه مي‌فرمايد:
(خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكِّيهِم بِهَا وَصَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلاَتَكَ سَكَنٌ لَّهُمْ)۵۱  
از دارايي آنان زكات بگير تا آنها را پاك كني و به اين وسيله رشدشان دهي و بر آنان درود فرست. زيرا درود تو باعث آرامش آنان خواهد بود.۵۲  
آنان مي‌دانستند اگر قرار باشد كسي آنها را رشد دهد و به شكلي درود فرستد كه باعث آرامش آنان باشد، آن كس بايد مانند خود پيامبر۶باشد و طبق دلايل بسيار از آيات و روايات آن كسی كه جز در مقام پيامبري از هر جهت مانند پيامبر۶است تنها حضرت علي۷است. افزون بر اين گروهي از مسلمانان هنگامي‌كه مشاهده كردند مردم مدينه كه سابقه اسلامشان از ساير اعراب بيشتر است به سفارش‌هاي پيامبر۶درباره‌ي اهل بيت آن حضرت۶اعتنا نكردند و گفتار او را بي‌اعتبار كردند مرتد شدند.
سپس مرتدّان از اوضاع و احوال مدينه آگاه شدند و دانستند اكثر مردمِ مدينه با اكراه به حكومت ابي‌بكر تن داده‌اند و آن انسجام و اتّحادي كه در زمان پيامبر۶وجود داشت اكنون وجود ندارد، به همين جهت جرأت و جسارت پيدا كردند و مصمّم شدند تا به مدينه حمله كنند.
گروه حاكم از حمله اعراب آگاه شدند، از طرفي دريافتند كه مردم مدينه دلسرد شده‌اند و اگر جنگي اتفاق بيفتد آن عزم راسخي كه در جنگ‌هاي زمان پيامبر۶وجود داشت اكنون پيدا نمي شود، آن عزمي كه انگيزه‌اش اين بود:‌ « بكشم يا كشته شوم پيروزم» وجود نداشت. بنابراين ضرورت همراهي حضرت علي۷را احساس كردند، از طرفي مي‌دانستند كه براي آن حضرت بقاي اسلام اهميّت زيادي دارد. با اين هدف عثمان را به ‌سوي حضرت علي۷فرستادند تا آن حضرت۷را از اوضاع خطرناك پيش آمده آگاه سازد و خطر از بين رفتن اسلام را يادآوري كند.
بلاذري نقل مي‌كند: هنگامي‌كه عرب‌ها مرتد شدند عثمان به‌سوي حضرت علي۷رفت و گفت: اي پسرعمو تا وقتي بيعت نكني كسي براي جنگ بيرون نمي‌آيد، دشمن اينجاست و تو بيعت نمي‌كني! آنقدر گفت و اصرار كرد تا آن حضرت۷را به نزد ابوبكر برد و حضرت علي۷با او بيعت كرد. پس از اين بيعت، مسلمانان خوشحال شدند و براي جنگ با مرتدّان كمر بستند و سپاهيان به حركت در آمدند.۵۳  

اين موضوع را حضرت اميرالمؤمنين۷در نامه ۶۲ نهج‌البلاغه به اهل مصر با اين عبارت بيان فرمودند:

أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً۶نَذِيراً لِلْعَالَمِينَ وَ مُهَيْمِناً عَلَى الْمُرْسَلِينَ فَلَمَّا مَضَى۶تَنَازَعَ الْمُسْلِمُونَ الْأَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ فَوَاللهِ مَا كَانَ يُلْقَى فِي رُوعِي وَ لَا يَخْطُرُ بِبَالِي أَنَّ الْعَرَبَ تُزْعِجُ هَذَا الْأَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ۶عَنْ أَهْلِ بَيْتِهِ وَ لَا أَنَّهُمْ مُنَحُّوهُ عَنِّي مِنْ بَعْدِهِ فَمَا رَاعَنِي إِلَّا انْثِيَالُ النَّاسِ عَلَى فُلَانٍ يُبَايِعُونَهُ فَأَمْسَكْتُ بِيَدِي حَتَّى رَأَيْتُ رَاجِعَةَ النَّاسِ قَدْ رَجَعَتْ عَنِ الْإِسْلَامِ يَدْعُونَ إِلَى مَحْقِ دَيْنِ مُحَمَّدٍ۶فَخَشِيتُ إِنْ لَمْ أَنْصُرِ الْإِسْلَامَ وَ أَهْلَهُ أَنْ أَرَى فِيهِ ثَلْماً أَوْ هَدْماً تَكُونُ الْمُصِيبَةُ بِهِ عَلَيَّ أَعْظَمَ مِنْ فَوْتِ وِلَايَتِكُمُ الَّتِي إِنَّمَا هِيَ مَتَاعُ أَيَّامٍ قَلَائِلَ يَزُولُ مِنْهَا مَا كَانَ كَمَا يَزُولُ السَّرَابُ وَ كَمَا يَتَقَشَّعُ السَّحَابُ فَنَهَضْتُ فِي تِلْكَ الْأَحْدَاثِ حَتَّى زَاحَ الْبَاطِلُ وَ زَهَقَ وَ اطْمَأَنَّ الدِّينُ وَ تَنَهْنَهَ.

امّا بعد براستي خداي سبحان محمّد۶را برانگيخت تا جهانيان را – از نافرماني و روز جزا-
بيم دهد و گواه پيامبران- پيش از خود- گردد. هنگامي‌كه رحلت فرمود پس از او مسلمانان در كار حكومت به هم افتادند. به خدا در دلم نمي‌گذشت و به‌خاطرم نمي رسيد كه بعد از او عرب جانشيني او را از خاندانش:بيرون برد. يا پس از وي مرا از عهده‌دار شدن آن باز دارد و چيزي مرا نگران و شگفت‌زده نكرد جز حركت مردم به‌سوي فلاني و بيعت با او، پس دست نگه داشتم تا آنكه ديدم گروهي مرتد شده و از اسلام برگشته‌اند و مردم را به نابود ساختن دين محمّد۶دعوت مي‌كنند. پس ترسيدم كه اگر اسلام و مسلمانان را ياري نكنم در اسلام رخنه و ويراني ببينم كه مصيبت آن بر من سخت‌تر از نرسيدن به سرپرستي و حكومت شماست، (حكومتي) كه كالاي چند روزه بيش نيست. و آنچه از آن حاصل مي‌شود مانند سراب از بين مي‌رود يا مانند ابر، پراكنده مي‌شود. پس در ميان آن آشوب‌ها قيام كردم تا باطل نابود گرديد، و دين پا برجا ماند و اضطرابش برطرف شد.

گفتار و رفتار ابوبكر با حضرت علي۷، پس از بيعت آن حضرت
آنگاه كه گروه حاكم به فضيلت و شرافت اميرالمؤمنين۷نزد مسلمانان پي بردند، آنها نيز به عزّت و احترام آن حضرت۷تظاهر كردند. نمونه‌هايي از گفتار و رفتار ابوبكر و عمر در اين دوران به اين عبارت است:
ابن حجر هيثمي نقل مي‌كند:
… و كان ابوبكر يكثر النَّظر الي وجه عَليّ فَسَأَلَتهُ عايشه- فقال سمعت رسول الله النَّظَرُ الي وَجهِ عليٍّ عباده.۵۴
ابوبكر به ‌صورت حضرت علي(۷) بسيار نگاه مي‌كرد، عايشه (علّت آن را) سؤال كرد، (ابوبكر) گفت: از پيامبر خدا(۶) شنيدم (كه مي‌فرمود) نگاه كردن به چهره‌ي علي(۷) عبادت است.
بینما ابوبكر جالسٌ اِذ طَلَعَ عليٌّ فَلَمّا رآهُ قال: مَن سَرَّهُ اَن يَنظُرُ اِلي اَعظَمِ النّاس منزلةً و اَقربِهِم قرابةً و اَفضَلِهِم حالةً و اَعظَمِهِم حقّاً عند رَسولِ الله فَليَنظُرُ اِلي هذا الطّالع.۵۵
روزي ابوبكر (با اطرافيانش) نشسته بود كه حضرت علي(۷) وارد شد. هنگامي‌كه او را ديد گفت: هر كس مي‌خواهد كسي را ببيند كه به لحاظ جايگاه بزرگترين و به لحاظ خويشاوندي نزديكترين، به لحاظ حالت با ارزشترين و به لحاظ شايستگي بزرگترينِ مردم نزد پيامبر خداست(۶)، به اين تازه وارد نگاه كند.
فضايل بي‌شماري كه حضرت علي۷داشت و ابوبكر از آنها باخبر بود، لازمه‌اش اين بود كه خلافت را به آن حضرت بازگرداند، لكن هنگامي‌كه در بستر بيماري بود و وصيّت مي‌كرد – او مي‌گفت و عثمان مي‌نوشت- ناگاه بيهوش شد، با اين حال عثمان به نوشتن ادامه داد، چون به هوش آمد از عثمان پرسيد چه نوشته‌اي؟ گفت نوشته‌ام كه: من بعد از خودم عمربن‌خطاب را بر شما خليفه قرار دادم، ابوبكر گفت درست نوشته‌اي.۵۶
احترام گذاشتن و ذکر فضایل و در عین حال واگذار نکردن حکومت به حضرت علی۷، با این هدف بود که به مردم تلقین کنند: لازم نیست حاکم، مرجع هم باشد و بدین شکل بین امامت و امارت فاصله انداختند.

نكات قابل توجّه:
– چنين بود كه پيش‌بيني حضرت علي۷، روزي كه عُمَر، آن حضرت را به زور براي بيعت نزد ابوبكر برد جامه‌ي عمل پوشيد. در آن روز آن حضرت۷خطاب به عمر فرمود: اكنون براي خلافت ابي‌بكر تلاش كن كه فردا آن را به تو برگرداند.
– عُمَر كه هنگام وصيّت پيامبر۶از نوشتن آن جلوگيري كرد و با جسارت گفت هذيان مي‌گويد. در اينجا كه حتي ابوبكر به حالت بيهوشي درآمد نگفت ابوبكر هذيان مي‌گويد و اين وصيّت اعتبار ندارد.
– اينكه عثمان، پس از بيهوش شدن ابي‌بكر، نام عمر را به‌عنوان خليفه‌ي پس از ابي‌بكر مي‌نويسد، بر اين دلالت دارد كه قرارداد و پيماني وجود داشته است تا ابوبكر و عمر و عثمان يكي پس از ديگري حكومت را به ‌دست بگيرند.
– ابوبكر از دنيا رفت و عمر زمام امور را به ‌دست گرفت و حضرت علي۷به‌خاطر اينكه اسلام در خطر نيفتد و جامعه مسلمين پراكنده نشود كماكان به سكوت ادامه داد و به مسایل مردم پاسخ مي‌گفت.
عُمر نيز مستمرّاً به تمجيد حضرت علي۷تظاهر مي‌كرد و مردم را برای حلّ مسایل به آن حضرت۷ارجاع مي‌داد. وي در ابتدا بيشتر به حضرت علي۷احترام مي‌گذاشت و آن حضرت را با « اَبا الحَسَن» مورد خطاب قرار مي‌داد لكن در اواخر عمر خود به‌جاي « ابا الحسن» كلمه‌ي «اصلع» يا «اجلح» را به‌كار مي‌برد. (در زبان عربي « اصلع» و « اجلح» را به مردي مي‌گويند كه موهاي سرش ريخته است).
 
نمونه‌هايي از رفتار و گفتار عمر با حضرت علي۷
ابن عساكر نقل مي‌كند: عمر در مجلسي نشسته بود كه حضرت علي۷وارد شد. چون عمر او را ديد برايش خضوع و تواضع نمود و جا باز كرد. هنگامي‌كه حضرت علي۷از مجلس بيرون رفت عدّه‌اي گفتند، اي اميرالمؤمنين با علي(۷) طوري رفتار مي‌كني كه با هيچ ‌يك از اصحاب محمّد(۶) نمي‌كني. عمر گفت چگونه ديدي مرا؟ گفت ديدم هرگاه او را مي‌بيني خضوع و تواضع مي‌كني و برايش جا باز مي‌كني تا بنشيند!، (عمر) گفت: چرا چنين نكنم. به خدا قسم كه او مولاي من و مولاي هر مؤمني است.۵۷
ابن حجر هيثمي نقل مي‌كند:
دو نفر اعرابي كه با هم نزاع داشتند نزد عمر آمدند. عمر قضاوت بين آنها را به حضرت علي۷ارجاع داد. يكي از آنها گفت: آيا اين مي‌خواهد بين ما قضاوت كند؟ عمر به او حمله كرد و يقه‌اش را گرفت و گفت: واي بر تو! نمي‌داني اين شخص كيست؟ اين مولاي تو و مولاي هر مؤمني است. كسي‌كه او مولايش نباشد مؤمن نيست.۵۸
از ابي سعيد خدري روايت شده؛
در حالي‌كه عمر از حضرت علي۷چيزي پرسيد و پاسخش را شنيد، به حضرت علي۷گفت: به خدا پناه مي‌برم، در قومي زندگي كنم كه تو در ميان آنها نباشي اي اَبا الحَسَن.۵۹
از سعید بن مسيّب روايت شده كه:
عمر گفت به خدا پناه مي‌برم از اينكه مشكلي پيش آيد (و براي حلّ آن) ابوالحسن(۷)نباشد.۶۰
ابن عباس مي‌گويد:
عمربن‌خطاب مي‌گفت: علي(۷) از همه‌ي ما براي قضاوت لايق‌تر است.۶۱
ابن‌ابي‌الحديد مي‌نويسد:
… فقهاي صحابه عبارت بودند از عمربن‌خطّاب و عبدالله ‌بن‌عباس و هر دو از علي (۷) آموخته بودند، امّا ابن عباس كه معلوم است و امّا عمر همگان از رجوع او به علي (۷) در مسایل زيادي كه براي عمر و غير او از صحابه مشكل بود خبر دارند. همچنين گفتار مكرّر او را با عبارت « لولا عليٌّ لَهَلَكَ عمر» اگر علي(۷) نبود عمر هلاك مي‌شد و قول او كه مي‌گفت مبادا كه من در مقابل مشكلی باشم و ابوالحسن(۷) نباشد و گفتارش كه مي‌گفت تا علي(۷) در مسجد حضور دارد كسي حق ندارد فتوا دهد- مي‌دانند.۶۲
از سالم‌بن‌ابي‌الجعد نقل شده: به عمر گفتند:‌ طوري با علي(۷) رفتار مي‌كني كه با هيچ‌ يك از اصحاب پيامبر(۶) نمي‌كني! گفت او مولاي من است.۶۳
– عمر شخصي را ديد كه از حضرت علي۷بدگويي مي‌كند. به همين جهت به او گفت واي بر تو! آيا علي(۷) را مي‌شناسي؟ به قبر پيامبر۶اشاره كرد و گفت: اين پسر عموي اوست به خدا قسم كسي را آزار ندادي جز او (پيامبر۶) را محقّقاً اگر دشمن او باشي صاحب اين قبر را رنجانده‌اي.۶۴
– بلاذري مي‌نويسد:
عمر گفت خدا مرا زنده نگذارد كه با مشكلي روبرو شوم و ابوالحسن(۷) نباشد.۶۵
– هنگامي‌كه عمر دستور سنگسارِ زن ديوانه و زني كه شش ماهه وضع حمل كرده بود صادر كرد و حضرت علي۷با دلايل قرآني اشتباه او را برايش توضيح داد عمر گفت: لولا عليٌّ لَهَلَك عمر.۶۶
– عمر گفت:‌ انسان‌هاي شريف را دوست بداريد و با دوري كردن از افراد پست تقوي داشته باشيد و بدانيد كه شرافت كامل نمي‌شود مگر به ولايت علي(۷).۶۷
– هرگاه سوال مشكلي بر عمر عرضه مي‌شد مي‌گفت: علي(۷) آنجاست. (از حضرت علي۷بپرسيد).۶۸
– عمر به حضرت علي۷گفت: اي ابا الحسن(۷) مرا موعظه كن! فرمود: يقينت را به شك تبديل نكن، خود را به ناداني نزن، گمانت را درست و راست مپندار و بدان كه از دنيا چيزي را مالك نيستي مگر آنچه را كه به بخشي و از آن بگذري و تقسيم كني و عدالت را رعايت كني و بپوشي و كهنه كني. عمر گفت: درست گفتي اي ابا الحسن(۷).۶۹
– در زمان خلافت عمر دو نفر نزد او آمدند و از او در مورد طلاق كنيز سؤال كردند، عمر برخاست در حالي‌كه به چيزي كه بين آن دو بود تكيه كرده بود (آمدند) تا رسيدند به گروهي كه در مسجد حلقه زده بودند. در بين آنها مردي بود كه موهاي جلوي سرش ريخته بود عمر بالا سر او ايستاد و گفت اي اصلع در مورد طلاق كنيز چه مي‌گويي، حضرت علي۷سرش را به طرف عمر بلند كرد و با دو انگشت اشاره كرد. عمر به آن دو مرد گفت دو طلاق. يكي از آن دو مرد گفت: سبحان الله، ما آمديم كه از تو بپرسيم و تو اميرالمؤمنيني، آنگاه همراه ما آمدي كه به اين مرد برسيم و تو به اينكه با انگشتش به سويت اشاره كرد راضي شدي، عمر گفت: آيا مي‌دانيد اين كيست؟ گفتند: نه. گفت: اين علي‌بن‌ابي‌طالب(۷) است در حضور پيامبر(۶) بودم كه شنيدم مي‌فرمود: « اگر آسمان‌هاي هفتگانه در يك كفّه ترازو قرار گيرند و ايمان علي (۷) در كفّه ديگر قرار گيرد ايمان علي (۷) مي‌چربد».۷۰
عمر در اثناي زندگي خود به اقتضاي زمان و مكان با حضرت علي۷برخوردهاي متفاوتي داشت:
– در روز غدير او را تمجيد كرد و مولاي خود شمرد.
– هنگامي‌كه مي‌خواست خلافت ابي‌بكر را مستحكم كند او را به قتل تهديد كرد.
– پس از آنكه ضرورت حضور حضرت علي۷را در كنار خود احساس كرد از او تعريف و تمجيد كرد.
– هرگاه كه در گفتگو با ابن‌عباس، از حق علي۷بر خلافت بلافصل پيامبر۶سخن به ميان مي‌آمد بهانه‌هاي گوناگوني مطرح مي‌كرد و مي‌گفت:‌
– مردم او را كوچك شمردند.
– قريش خوش نداشتند كه نبوّت و خلافت در يك خانواده جمع شود.
– اگر خلافت و نبوّت در خاندان شما جمع مي‌شد تكبّر مي‌كرديد.
– اگر حكومت به شما مي‌رسيد براي شما گوارا نبود. زيرا خويشاوندانتان چنان به شما نگاه مي‌كردند كه گاوِ نَر به ذبح‌كننده‌اش مي‌نگرد.
– نصّي براي خلافت علي(۷) نبود، قريش بر او اجماع ندارند. اگر پيامبر(۶) او را خليفه مي‌كرد، عرب‌ها از هر سو بر او مي‌شوريدند.
– از كم سن و سالي علي(۷) ترسيديم.
– علي(۷) شوخ طبع است.
از مجموع کلمات عمر مشخّص است که عمر می خواست جریان غصب خلافت حضرت امیرالمؤمنین۷را به گردن مردم و قریش بیندازد و به نوعی نقش اصلی خود را در غصب حکومت مخفی کند.
– هنگامي‌كه عُمَر درباره‌ي به خلافت رسيدن حضرت علي۷پس از فوت خودش صحبت مي‌كرد مي‌گفت اگر خليفه شود شما را به راه راست مي‌برد. بنابراین عمر به هیچ وجه حکومت را در زمان خودش را نمی خواهد واگذار کند.

گفتگو با ابن عباس
– ابن عساكر از قول ابن‌عباس مي‌نويسد: در اثناي قدم زدن در يكي از خيابان‌هاي مدينه، عمربن‌خطّاب در حالي‌كه دستش در دست من بود گفت:‌ اي ابن‌عباس گمان مي‌كنم رفيقت (حضرت علي۷) مظلوم واقع شده است، گفتم: اي اميرالمؤمنين حقّش را به او بازگردان، (در اين لحظه) دستش را از دست من كشيد و دور شد و با خود آهسته سخن مي‌گفت، سپس ايستاد تا به او رسيدم. آنگاه گفت: اي ابن‌عباس گمان مي‌كنم كه مردم رفيقت را كوچك شمردند. گفتم: به خدا قسم، موقعي كه پيامبر خدا(۶) او را مأمور كرد كه سوره‌ي برائت را از ابي‌بكر بگيرد و بر مردم بخواند كوچكش نشمرد. پس عمر ساكت شد.۷۱
طبري مي‌نويسد:
(عمر) گفت: اي ابن عباس مي‌داني از پس پیامبر(۶) چه چيز مؤمنان را از بني‌هاشم بازداشت؟ گفتم: اگر ندانم اميرمؤمنان بگويد تا بدانم. عمر گفت: خوش نداشتند كه نبوّت و خلافت در شما فراهم آيد و بر قوم خويش بباليد، قريش براي خويش برگزيد و به‌جا كرد و موفّق بود. گفتم: اي اميرمؤمنان اگر اجازه سخن دهي و خشم از من بداري سخن كنم. گفت: اي ابن‌عباس! بگوي. گفتم: اي اميرمؤمنان اينكه گفتي قريش براي خويش برگزيد و به‌ جا كرد و موفّق بود، اگر قريش از همان‌جا كه خداي عزّوجل براي او برگزيد، براي خويش برگزيده بود به‌ جا كرده بود و اعتراض و حَسَد نبود. امّا اينكه گفتي خوش نداشتند كه ما نبوّت و خلافت را با هم داشته باشيم خدا عزّوجل در وصف قومي مي‌گويد: آنچه خدا نازل كرده بود خوش نداشتند و خدا اعمالشان را محو كرد. (ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَرِهُوا مَا أَنزَلَ اللَهُ فَأَحْبَطَ أَعْمَالَهُمْ )۷۲عمر گفت:‌ بي‌خيال. به خدا اي ابن‌عباس! چيزها از تو شنيده بودم كه نمي‌خواستم بپذيرم. مبادا مقامت به نزد من كاهش گيرد. گفتم: اي اميرمؤمنان چه بوده؟ كه اگر حق باشد روا نباشد مقام مرا نزد تو كاهش دهد و اگر باطل باشد. باطل را از خاطر خويش برانم. عمر گفت: شنيده‌ام مي‌گويي خلافت را به ستم و حَسَد از ما بگردانيدند. گفتم: اي اميرمؤمنان اينكه گفتي به ستم. براي نادان و خِرَدورز معلوم شد. و اينكه گفتي به حَسَد. ابليس نيز به آدم حَسد برد و ما فرزندان محسود اوييم.
عمر گفت: بي‌خيال! به خدا اي بني‌هاشم دلهايتان به حَسَد خود گرفته كه نَرَود كينه‌اي كه زوال نگيرد. گفتم: ای اميرمؤمنان! آرام باش و دلهاي كساني را كه خدا ناپاكي را از آنها برده و به كمال پاكيشان رسانيده به حَسَد و كينه موصوف مدار كه دل پيامبر خدا(۶) از دلهاي بني‌هاشم بود … .
عمر گفت: اي ابن‌عباس از من دور شو، گفتم: چنين مي‌كنم. و چون خواستم برخيزم از من شرم كرد و گفت: اي ابن‌عباس به‌جاي خويش باشد. به خدا حق تو را رعايت مي‌كنم و به دلخوشي تو علاقه دارم. گفتم: ای اميرمؤمنان! مرا بر تو و همه‌ي مسلمانان حقّي هست كه هر كه رعايت آن كند صواب كرده و هر كه رعايت نكند خطا كرده. گويد: آنگاه عمر برخاست و برفت.۷۳
ابن‌ابي‌الحديد ذيل خطبه سوّم نهج‌البلاغه مي‌نويسد:‌
… لكنّه (= عمر) قال لعبدالله‌بن‌عباس يوماً، يا عبدالله ما تقولُ في منع قومكم مِنكُم؟ قال لا اَعلَم يا اميرالمؤمنين قال اللّهم اغفر. اِنَّ قومَكُم كَرِهوا اَن يَجمع النّبوة و الخلافة. فتذهبون في السّماء بذخاً و شمخاً. لعلّكم تقولونَ اَبابكر اراد الامرة عليكم و هَضَمَكُم. كَلا ! لكنَّه حَضَرهُ اَمرٌ لم يَكُن عنده اَحزَم ممّا فَعَل و لولا رأيَ ابي‌بكر فيّ بعَدَ موته لَأَعادَ اَمرَكُم اليكم و لو فَعَلَ ما هَنَأكم مَعَ قومكم اِنَّهُم لينظرون اليكم نَظَر الثّور اِلي جازره.۷۴
روزي عمر به عبدالله‌بن‌عباس گفت: اي عبدالله از اينكه خويشاوندانتان شما را از خلافت باز داشتند چه مي‌گويي؟ ابن عباس گفت: نمي‌دانم يا اميرالمؤمنين. (عمر) گفت: خداوندا ببخشاي. خويشاوندانتان خوش نداشتند كه خلافت و نبوّت در يك خاندان جمع شود كه در نتيجه‌ي آن شما، سرافرازانه و متكبّرانه به آسمان رويد. شايد شما مي‌گوييد ابابكر مي‌خواست بر شما حكومت و ستم كند. خير چنين نيست، لكن كاري بهتر از آنچه انجام داد نبود، و اگر رأي ابي‌بكر در مورد خلافت پس از مرگش درباره‌ي من نبود حكومت را به شما برمي‌گرداند و اگر هم اين كار را مي‌كرد، با خويشاونداني كه داشتيد، حكومت براي شما گوارا و بي‌مشقّت نبود زيرا آنان به شما چنان نگاه مي‌كنند كه گاو نر به ذبح‌كننده‌اش مي‌نگرد.
با توجّه به آنچه در ساير سخنان عمر به چشم مي‌خورد منظور از قوم پيامبر۶قريش مي‌باشند، با اين حال چند نكته در اين گفتگو قابل تأمل است.
۱- عمر در اينجا خود را سخنگوي قريش قرار داده و آنچه را خود در دل دارد از سوی قريش بيان مي‌كند، زيرا همان‌طور كه قبلاً بيان شد در سقيفه از قريش به جز ابوبكر و عمر و ابوعبيده كسي سخن نگفت. چگونه عمر چنين عقيده‌اي را به همه‌ي قريش نسبت مي‌دهد؟
۲- اينكه مي‌گويد اگر رأي ابوبكر درباره‌‌ي من نبود حكومت را به شما برمي‌گرداند اقراري است بر اينكه خلافت به حضرت علي۷تعلّق داشته است. لكن ابي‌بكر با توجّه به تعهّدی كه به هم پيمان خود يعني عمر داشته ناگزير او را جانشين خود قرار داده است.
۳- اينكه مي‌گويد قوم شما به شما چنان نگاه مي‌كنند كه گاو نر به ذبح‌كننده‌اش مي‌نگرد، منظورش بستگان كشته‌شدگان جنگ بدر و اُحُد مي‌باشد و اگر حضرت علي۷خليفه مي‌شد برايش مزاحمت ايجاد مي‌كردند، در صورتي‌كه چنين نيست اين گروه اگر مي‌توانستند كاري انجام دهند در دوران زندگي پيامبر۶انجام مي‌دادند.
ابن‌ابي‌الحديد مي‌نويسد:
و ابن عباس روايت كرده است كه در ابتداي خلافت عمر بر او وارد شدم، وي مرا به خوردن خرمايي كه در ظرفي قرار داشت دعوت كرد و پس از نوشيدن از ظرفي كه پيشش بود به بالش خود تكيه كرد و خدا را حمد نمود. سپس گفت: از كجا آمده‌اي گفتم: از مسجد. گفت: پسرعموي خود را چگونه يافتي؟ فكر كردم عبدالله‌بن‌جعفر را مي‌گويد. گفتم: در حال بازي بود. گفت: منظورم او نبود. بزرگ شما اهل بيت(:) را مي‌گويم. گفتم: مشغول آبياري نخل‌ها و قرائت قرآن بود. گفت: خون مردم به گردنت باشد اگر پنهان كني! آيا چيزي از امر خلافت در دلش باقي مانده است؟ گفتم: بلي. گفت: آيا فكر مي‌كند پيامبر(۶) بر خلافت او نصّي دارد؟ گفتم: بلي و اضافه مي‌كنم كه از پدرم درباره‌ي آنچه وي ادعا مي‌كند سؤال كردم، گفت: راست مي‌گويد. سپس عمر گفت: از پيامبر(۶) درباره‌ي وي نظري بود كه چيزي را ثابت نمي‌كرد و عذري را برطرف نمي‌نمود و زماني درباره‌ي ايشان نظري داشت و هنگام بيماريش مي‌خواست به نام وي تصريح كند و من به ‌خاطر اسلام مانع اين كار شدم. قسم به پروردگارِ اين قرآن قريش بر او (حضرت علي۷) اَبداً اجماع ندارند، اگر او را خليفه مي‌كرد، از هر سو عرب‌ها بر او مي‌شوريدند. پيامبر(۶) به منظور من پي برد و (از نوشتن وصيّت) خودداري نمود و خدا به جز از اجراي مقدّرات كاري نمي‌كند.۷۵
از اين گفتگو نكاتي به شرح زير به‌دست مي‌آيد:
– حضرت علي۷ادّعا دارند كه براي خلافتش از طرف پيامبر۶نصّ وجود دارد.
– عباس عموي پيامبر۶شهادت مي‌دهد كه نصّ بر خلافت حضرت علي۷وجود دارد.
– عمر اعتراف مي‌کند كه پيامبر۶بر خلافت حضرت علي۷نظر داشته است و منظورش خطبه غدير است كه در پايان آن ابوبكر و عمر به حضرت علي۷تهنيت گفتند.
– عمر اعتراف مي‌كند كه مانع شده و نگذاشته پيامبر۶خلافت حضرت علي۷را مكتوب فرمايد.
– عمر ادّعا مي‌كند به‌خاطر اسلام مانع اين كار شدم، آيا او مصلحت اسلام و مسلمين را بهتر از پيامبر۶مي‌داند؟ هرگز چنين نيست بلكه به‌خاطر اين بوده كه خود را آماده كرده بود تا پس از پيامبر۶هم پيمانان خود را به حكومت برساند.

– عمر علّت انصراف پيامبراکرم۶را از نوشتن وصيّت پي بردن به نظر خود مي‌داند،
در صورتي‌كه چنين نيست، علّت انصراف پيامبر۶نسبت ناروايي بود كه متوجّه پيامبر خدا۶شد. هنگامي‌كه پيامبر۶فرمود قلم و كاغذ بياوريد تا براي شما چيزي بنويسم كه اگر به آن عمل كنيد هرگز گمراه نخواهيد شد. عمر گفت:‌ درد بر او غلبه كرده و هذيان مي‌گويد.
كسي‌كه در حضور پيامبر۶اين‌چنين سخن بگويد مسلّماً پس از وفات آن حضرت نيز نوشته ی پیامبر۶را بی اعتبار خواهد خواند.
– عمر كه وصيّت پيامبر۶را در حال بيماري بي‌اعتبار مي‌دانست چگونه وصيّت ابي‌بكر را براي خلافت معتبر مي‌داند درحالي‌كه ابوبكر در اثناي املاي وصيّت از هوش رفت و عثمان از پيش خود نام عمر را در وصيّتنامه نوشت و ابي‌بكر پس از بهوش آمدن وصيّتنامه را امضا كرد.۷۶
– اينكه عمر مي‌گويد اگر علي(۷) خليفه مي‌شد عرب‌ها از هر سو بر او مي‌شوريدند درست نيست. بلكه حقيقت خلاف اين است. همان‌طور كه قبلاً بيان شد پس از خليفه شدن ابوبكر مسلمانان مرتد شدند و تصميم داشتند به مدينه حمله كنند و با بيعت كردن حضرت علي۷از اين فاجعه جلوگيري شد.
– و در نهايت عمر مي‌خواهد عقيده به جبر را القا كند و بگويد خدا مي‌خواست اين چنين اتفاق بيفتد.
و نيز ابن‌ابي‌الحديد از قول ابن‌عباس مي‌نويسد:
… در حالي‌كه انگشتان عمر و انگشتان من درهم بود از بقيع گذشتيم. عمر گفت: اي ابن عباس؟  
به خدا قسم گرچه رفیقت (حضرت علي۷) پس از وفات پيامبر خدا(۶) سزاوارترين مردم براي امر (خلافت) بود، جز اينكه از دو چيز ترسيديم – ابن عباس گفت: عمر دليلي آورد كه ناگزير شدم از او سؤالي بكنم. بنابراين گفتم: اي اميرالمؤمنين چيست آن دو؟ گفت: از كم سنّ و سالي و از محبّتش نسبت به اولاد عبدالمطلب ترسيديم.۷۷
اين دليل عمر نيز قابل پذيرش نيست، چه بسا جواناني كه از پيرمردان شايسته‌ترند، شايد به همين جهت بوده كه پيامبر۶ابوبكر و عمر و عثمان را در لشگري قرار داد كه فرمانده‌اش جواني هيجده ساله به نام اسامه بود.
همان‌طور كه قبلاً بيان شد مسلمانان مترصّد بودند ببينند برخورد حضرت علي۷با دستگاه حكومتي چگونه است. به همين جهت در مدّتي كه حضرت علي۷با ابوبكر بيعت نكرد (حدوداً شش ماه) اعراب خارج از مدينه مرتد شدند و تصميم داشتند به مدينه حمله كنند و اعراب داخل مدينه دل سرد شدند و تمايلي به جنگ و مقابله با مرتدّان از خود نشان نمي‌دادند. حضرت علي۷اصل اسلام را در خطر ديد. وظيفه خود دانست كه با حاكمان مماشات كند. اين امر به‌جايي رسيد كه عمر مي‌گفت تا علي(۷) در مسجد حضور دارد كسي حق ندارد فتوا دهد و حدّاكثر تواضع و احترام را براي آن حضرت۷قایل مي‌شد.
عمر در اواخر عمر نظرسنجي كرد تا ببيند مردم در مورد خليفه بعدي تمايلشان به كيست؟ و به اين نتيجه رسيد كه چشم‌ها به‌سوي حضرت علي۷است، او نيز همگام با مردم كراراً مي‌گفت: اگر حضرت علي(۷) خليفه شود شما را به راهِ راست خواهد برد. از طرفي متعهّد بود پس از خود عثمان را خليفه كند، زيرا همان‌طور كه قبلاً بيان شد تعهّدي بين ابوبكر، عمر، ابوعبيده جرّاح، سالم و عثمان وجود داشت كه يكي پس از ديگري خليفه شوند. ابوعبيده و سالم در اين موقع زنده نبودند. عثمان در قيد حيات بود، به همين جهت متعهّد بود زمام امور را به عثمان بسپارد، و در مواردي به اين موضوع تصريح مي‌كرد. مدّتي كه از انتخاب عمر سپري شده بود چهره‌ها شناخته شده بودند و مردم مي‌دانستند عثمان به شدّت طرفدار بني اميه است. شخص عمر نيز اين موضوع را بارها تذكّر داده بود كه اگر عثمان خليفه شود خويشاوندان خود را بر گردن مردم سوار خواهد كرد. عمر در پاسخ فرزندش عبدالله كه پرسيد تو كه مي‌‌داني علي(۷) خوب است
و عثمان بد! پس چرا علي (۷) را انتخاب نمي‌كني؟ ‌گفت هم در زنده بودن و هم پس از مرگ از اينكه خلافت را به علي(۷) واگذار كنم ناراحتم. اكنون در اين فكر بود كه چه كند تا هم تعهّدش نسبت به عثمان عملي شود و هم ننگ كارهايي كه عثمان خواهد كرد دامن او را نگيرد. به همين جهت بدون توجّه به روش‌هايي كه در گذشته براي انتخاب خليفه ( ابوبكر و عمر) به كار رفته بود روش جديدي ابداع كرد كه به انتخاب عثمان منجر شود و تهديد كرد اگر كسي به غير اين روش انتخاب شد، انتخاب شده و انتخاب‌كننده كشته خواهند شد براي اجراي اين نقشه ابتدا در خطبه نماز جمعه پس از بيان يك مسأله شرعي مربوط به سنگسار زن حامله، سياست جديد خود را بيان كرد و گفت انتخاب ابي‌بكر ناگهاني بود كه خدا مردم را از شرّش محفوظ داشت و كسي حق ندارد به آن روش خليفه انتخاب كند.
بلاذري مي‌نويسد:
عمربن‌خطاب با يكي از انصار بني حارثه آهسته سخن مي‌گفت، سپس پرسيد مردم درباره‌ي خليفه‌ي بعد از من چه مي‌گويند؟ مرد انصاري تعدادي از مهاجران را بر شمرد و از حضرت علي۷ياد نكرد، عمر گفت چرا از علي(۷) نمي‌گوييد؟ به خدا قسم مي‌بينم كه اگر او چيزي از امور شما را عهده‌دار شود، شما را به راه درست خواهد برد.۷۸
عمر مي‌پرسيد چه كسي پس از او خليفه مي‌شود؟ شخصي گفت: علي(۷)! آنگاه عمر گفت به خدا قسم كه او را خليفه نخواهند كرد و اگر خليفه‌اش كنيد شما را به حق وا مي‌دارد اگر چه خوش نداشته باشيد.۷۹
از اين سخنان مي‌توان نتيجه گرفت كه:
– عمر مستمرّاً در حال نظرسنجي بود.
– از نظرسنجي نتيجه گرفت كه مردم به حضرت علي۷نظر دارند.
– خود را با مردم هماهنگ نشان داد و گفت اگر او خليفه شود شما را به راه درست مي‌برد.
– قسم خورد كه حضرت علي۷انتخاب نمي‌شود. چون به نقشه‌اي كه براي اين كار طرّاحي كرده بود اعتماد داشت.
– نقشه‌اش طوري طرّاحي شده بود كه زمام امور را از دست مردم خارج كند و هم پيمانش عثمان انتخاب شود. پس از اين نظرسنجي بود كه عمر در خطبه نماز جمعه مقدّمات تشكيل شورا را مطرح كرد.
بلاذري مي‌نويسد:
عمربن‌خطّاب تصميم گرفت خطبه جمعه را ايراد كند … هنگامي‌كه مؤذّن‌ها آرام گرفتند خطبه را شروع كرد و گفت: سخني مي‌گويم امّا نمي‌دانم شايد اَجَلَم نزديك باشد. هركس اين سخن را شنيد بايد آن را تا دَمِ مرگ بازگو كند و هركس نمي‌تواند آن را بفهمد راضي نيستم كه بر من دروغ ببندد- سپس گفت: شنيده‌ام كه زبير گفته است: اگر عمر بميرد با علي(۷)بيعت مي‌كنيم و مطمئناً بيعت با ابي‌بكر ناگهاني بود (كه ما نتوانستيم در آن مشاركت داشته باشيم) قسم به خدا كه دروغ مي‌گويد. پيامبر(۶) او را به‌جاي خود گمارد … .۸۰
و نيز بلاذري خطبه فوق را مجدداً در صفحات بعد نقل مي‌كند و مي‌گويد عمر چنين ادامه داد
« فَمَن بايَع رَجُلاً عليّ  غير مشوره فَاِنَّهُما اَهلٌ اَن يُقتَلا».۸۱ – بنابراين هركس بدون مشورت (و از طريق غير شوري) با كسي بيعت كند هر دوي (بيعت‌كننده و بيعت‌شونده) سزاوار است كه كشته شوند-.
خطبه عمر در صحيح بخاري جلد ۸ باب رجم الحبلي مفصّل‌تر نقل شده با اين تفاوت كه به‌جاي نام « علي» كلمه‌ي « فلان» به‌كار برده شده است و نيز در اين خطبه تأييد مي‌كند كه انتخاب ابي‌بكر ناگهاني بوده است و تأكيد مي‌كند كه خليفه بعدي بايد از طريق شورا انتخاب شود. از قراين موجود مشخص مي‌شود كه هدف عمر از تشكيل شورا اين بوده حضرت علي۷ انتخاب نشود زيرا قبل از نظرسنجي‌ها بارها گفته بود كه اگر ابوعبيده يا سالم زنده بودند آنها را جانشين خود مي‌كردم.
ابن‌‌عبدالبر مي‌نويسد:‌
سالم‌بن‌معقل مَولي اَبي حُذَيفه وَ كان مِن اَهل فارس مِن اِصطَخر … و كان عمربن‌الخطّاب يَفرُط في الثناء عليه … .۸۲
سالم پسر معقل آزاد كرده‌ي ابي حذيفه و اهل اصطخر فارس بود … و عمربن‌خطّاب در ستايش او زياده‌روي مي‌كرد.
او مي‌نويسد:
و قد روي عن عمر انّه قال لو كان سالم حيّاً ما جَعَلتُها شوري۸۳
و از عمر روايت شد كه گفت:‌ اگر سالم زنده بود انتخاب خليفه را در شورا قرار نمي‌دادم.
ابن‌ابي‌الحديد مي‌نويسد:
هنگامي‌كه عمر مجروح شد به او گفتند چه كسي را خليفه مي‌كني؟ گفت: اگر ابو عبيده زنده بود خليفه‌اش مي‌كردم و اگر خدا از من مي‌پرسيد (چرا چنين كردي؟) مي‌گفتم‌: از پيامبرت (۶) شنيدم كه مي‌گفت: ابوعبيده امين امّت من است. و اگر سالم آزاد كرده‌ي ابي‌حذيفه زنده بود او را خليفه مي‌كردم و به پروردگار مي‌گفتم از پيامبرت (۶) شنيدم كه مي‌گفت: سالم خدا را خيلي دوست دارد.۸۴
اكنون جا دارد اين سؤال مطرح شود كه: با آن همه فضايل و صلاحيّت كه گوشه‌اي از آنها در صفحات قبل از قول عمر نقل شد چرا او براي خليفه‌كردن ابوعبيده و سالم اظهار آمادگي مي‌كند. لكن درباره برگرداندن حق از دست رفته حضرت علي۷بهانه‌تراشي مي‌نمايد.
عمر به صورت حساب شده اعضاي شوري را نزد خود مشخص كرد تا به موقع اسامي آنها را اعلام كند. ظاهراً نامزدهاي عمر همگي از اصحاب مشهور پيامبر۶بودند، لكن جز حضرت علي۷- به اقرار عمر- هيچ‌ يك از آنها براي خلافت صلاحيّت نداشتند. نقاط ضعف آنها در صفحات پيش‌رو ارایه خواهد شد.
اهداف عمر از تشكيل شوري
اينكه عمر مي‌گويد روش تعيين خليفه بايد از طريق شوري باشد و آن را به‌صورت يك قانون كلّي بيان مي‌كند و مي‌گويد اگر كسي به روشي ديگر انتخاب شد، انتخاب شده و انتخاب‌كننده كشته خواهند شد اهداف و غرض خاصّي را در برداشته است و اگر آن اغراض نبود اين قانون توسط عمر وضع نمي‌شد و چنين شورايي نيز تشكيل نمي‌گردید، زيرا مشاهده مي‌شود كه عمر صراحتاً گفته است كه اگر ابوعبيده زنده بود او را جانشين مي‌كردم و يا اگر سالم زنده بود شوري تشكيل نمي‌دادم. بنابراين مي‌توان اهداف عمر را چنين بيان كرد:
– اگر شورا تشكيل نمي‌شد، مردم حضرت علي۷را انتخاب مي‌كردند و اين انتخاب مخالف ميل باطني عمر بود زيرا بارها سخن خود را از قول ديگران نقل مي‌كرد و مي‌گفت قريش اكراه داشتند كه نبوّت و خلافت در يك خاندان جمع شود.
– عمر تعهّد داشت كه عثمان را به خلافت برساند، زيرا قبل از فوت پيامبر۶اين پيمان بين ابوبكر، عمر، ابوعبيده، سالم و عثمان بسته شده بود.
– اگر عمر مستقيماً عثمان را انتخاب مي‌كرد ننگ كارهاي خلاف عثمان از جمله سواركردن بني اميه بر گردن مسلمانان و بخشش‌هاي بي‌رويّه بيت‌المال به خويشاوندانش دامن عمر را نيز مي‌گرفت. بنابراين با تشكيل شورا ترتيبي اتخاذ كرد كه ظاهراً در انتخاب عثمان نقشي نداشته باشد.
– عمر با قرار دادن حضرت علي۷در كنار ساير اعضاي شورا كه داراي نقاط ضعف بودند مي‌خواست عملاً به شخصيّت ممتاز حضرت علي۷لطمه بزند.
– گروهي را نامزد خلافت كرد تا طمع خليفه شدن در دل آنان جاي بگيرد و چنانچه بعدها حضرت علي۷خليفه شد اينها نيز مدّعي خلافت باشند. چنان‌كه همين اتفاق افتاد و طلحه و زبير با پشتيباني عايشه غائله جمل را بر پا كردند و بدينوسيله حرمت خلافت پيامبر۶ را شكستند و معاويه توانست با استناد به اين غائله مردم شام را نيز به جنگ با خليفه پيامبر۶بر انگيزاند.
ابن‌ابي‌الحديد مي‌نويسد:‌
علّت ديگري كه باعث وجود اختلاف (در شوري شد) اين بود كه امر خلافت را در شش نفر قرار داد و نگفت كه شخص به‌خصوصي را از بين خود يا از بيرون انتخاب كنيد به همين جهت در دِلِ همگي آنها اين ذهنيّت ايجاد شد كه براي خلافت و سلطنت شايستگي و آمادگي دارند.۸۵  
مشخصات اعضاي شورا از زبان عمر
ابن‌ابي‌الحديد از ابن‌عباس نقل مي‌كند: عمر قبل از آنكه مجروح شود گفت: نمي‌‌دانم با امّت محمّد(۶) چه كنم؟ گفتم چرا ناراحتي در صورتي‌كه كسي پيدا مي‌كني تا او را خليفه آنها قرار دهي؟ عمر گفت آيا منظور رفيقتان علي(۷) است؟ گفتم بلي، او به‌خاطر اينكه با پيامبر خدا(۶) خويشاوندي دارد و داماد اوست، سابقه (مسلمانيش) و امتحاني كه گذرانده براي خلافت صلاحيّت دارد. گفت: او شوخ طبع است. گفتم: در مورد طلحه چه مي‌گويي؟ گفت او متكبّر و سركش است. گفتم: عبدالرحمن، گفت: او مرد صالحي است و ضعف دارد. گفتم: درباره‌ي سعد چه مي‌گويي؟ گفت: او اهل جنگ و صاحب يك گلّه اسب است. اگر ولايت قريه‌اي به او واگذار شود آن را اداره نمي‌کند، گفتم پس زبير چه؟ گفت: حريص و بداخلاق است. در حال خوشنودي مؤمن و در حال غَضَب كافر است و خسيس و اين خلافت شايسته نيست مگر براي كسي که بدون زورگويي نيرومند و بدون ضعف مهربان و بدون اسراف بخشنده باشد، گفتم درباره عثمان چه مي‌گويي؟ گفت: اگر به خلافت برسد اولاد ابي معيط را بر گردن مردم سوار مي‌كند و اگر اين كار را بكند او را خواهند كشت.۸۶  
ابن‌ابي ‌الحديد سپس اضافه مي‌كند كه: اگر هر يك از اعضاي شوري لياقت نداشته باشند مجموع آنها نيز لياقت ندارند. افزون بر اين رواياتي وجود دارد كه حضرت علي۷داراي اُبّهت و وقار بوده كه اين صفات مخالف شوخي و خنده است.۸۷  

اظهار نظر مجدّد
عمر (پس از مجروح شدن)؛ اعضاي شوري را به حضور طلبيد پس چون نظري به‌سوي آنان انداخت گفت: هر كدام مي‌خواهند زيركي خود را نشان بدهند و اميدوارند كه خليفه شوند (رو به‌سوي طلحه كرد و گفت):‌ امّا تو اي طلحه آيا نمي‌گفتي اگر پيامبر(۶) وفات كند بعد از او با همسرانش ازدواج مي‌كني؟ … امّا تو اي زبير در هيچ روز و شبي قلبت نرم نمي‌شود و هميشه خشن و آزار دهنده‌اي و امّا تو اي عثمان به خدا پشكل اسب از تو بهتر است امّا تو اي عبدالرحمن تو مرد ناتواني هستي كه همه‌ي خويشانت را دوست داري و امّا تو اي سعد داراي گلّه اسب و طالب جنگي و امّا تو يا علي (۷) به خدا قسم كه اگر ايمان تو با ايمان اهل زمين وزن شود از آن زيادتر است. آنگاه حضرت علي (۷) برخاست و پشت به حاضرين كرد تا بيرون رود در اين موقع عمر گفت به خدا قسم موقعيّت و قدر اين مرد را مي‌دانم، اگر او را خليفه كنيد شما را به راه راست و روشن مي‌برد. (حاضران) گفتند: اين كه گفتي چه كسي است؟‌ (عمر گفت)
همين كه بين شما بود و رفت. گفتند: خودت چرا اين كار را نمي‌كني؟ گفت: راه ندارد.۸۸  
ابن‌ابي‌الحديد مي‌نويسد:
در خبر ديگري كه بلاذري در تاريخش روايت كرده چنين است كه آن‌گاه كه اعضاي شوري بيرون رفتند عمر گفت: اگر آن مرد اصلع را خليفه كنند آنها را به راه راست مي‌برد. عبدالله‌ بن ‌عمر گفت: چه چيز تو را از اين كار باز داشته است اي اميرالمؤمنين (عمر) گفت: اكراه دارم كه خلافت علي (۷) را در زنده بودن و در حال مردن تحمّل كنم.۸۹  
ابن قتيبه مي‌نويسد:
(اعضاي شورا) به عمر گفتند: درباره‌ي ما چيزي بگو كه از آن به رأي تو استدلال و از آن پيروي كنيم. آن‌گاه عمر به سعد گفت: چيزي مانع نشد كه تو را خليفه كنم جز كينه‌توزي زيادت. با اينكه مرد جنگ مي‌باشي و اي عبدالرّحمن چيزي مانع نشد تو را خليفه كنم جز اينكه تو فرعون اين امّتي و اي زبير چيزي مانع نشد (كه تو را خليفه كنم) جز اينكه در خوشحالي مؤمن و در حال غضب كافري و چيزي مانع نشد كه طلحه را خليفه كنم جز غرور و تكبّرش و اگر خليفه شود انگشترش را به انگشت زنش مي‌كند. و اي عثمان چيزي مانع نشد كه تو را خليفه كنم جز طرفداري و دوستي قبيله و خانواده‌ات و اي علي چيزي مانع نشد كه تو را خليفه كنم جز علاقه‌ي تو به خلافت و تو آزاده‌ترين مردمي، اگر خليفه شوي مردم را به حق آشكار و راه راست مي‌بري.۹۰  
اين اشكال عمر – یعنی علاقه به خلافت- به حضرت امام علي۷وارد نيست زيرا خود آن حضرت۷بيش از ديگران به مقام خود آگاه است. حضرت علي۷از دو ديدگاه به مقام خلافت نگاه مي‌كند. يكي ديدگاه جنبه الاهي است كه خداي تعالي ولايت را به او عطا فرموده است چنانكه در آيه ۵۵ سوره مائده خداوند فرموده است (إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ) و نيز پيامبر۶در غديرخم به اَمر خداي تعالي او را پس از خود مولاي مسلمانان معرّفي فرمود. در اين نگاه حضرت علي۷مجاز نيست كه از ولايت صرف‌نظر كند، زيرا انتخاب وي مانند انتخاب پيامبر۶از امور تكويني است و در اختيار ديگري
نيست و اين است كه خدا مي‌فرمايد: (وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ مَا يَشَاء وَ يَخْتَارُ مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ)۹۱  
ديدگاه ديگر نگاه به حكومت ظاهري است، كه حضرت علي۷درباره‌ي آن مي‌فرمايد:
ارزش دنياي شما نزد من از آب بيني بز كمتر است.۹۲  
و امام۷اين سخن را زماني فرموده است كه در مسند خلافت بوده است، و اگر به زمان‌هاي قبل مراجعه شود مشاهده مي‌گردد هنگامي‌كه ابوبكر و عمر بدن مطهّر پيامبر۶را رها كردند و براي به‌دست آوردن خلافت به سقيفه رفتند، آن حضرت۷با وجود پيشنهاد عمويش عباس حاضر نشد مراسم تدفین پيامبر۶را رها كند و به دنبال خلافَت برود.

آخرين سخن عمر
ابن‌عبد‌البّر در جريان مجروح شدن عمر مي‌نويسد:
و مِن اَحسن شيء يُروي في مَقتَل عُمر … و اَصَحَّهُ ما حَدَّثَنا خلف‌بن قاسم‌بن‌سهل … عن عمروبن ميمون قال شَهِدتُ عُمَر يوم طِعنَ … فَسمعتُ عمر و هو يقول: دونكم الكلب فَاِنَّهُ قَتَلَني … و قال ادعوا لِيَ الطّبيب فَدُعِيَ الطّبيب فقال اَيُّ الشّراب اَحَبُّ اليك؟ قال:‌ النّبيذ فَسُقِيَ نبيذاً … فقال لَهُ الطبيب لا اَري اَن تمسي فما كنت فاعلاً فافعَل و ذكر تمام الخبر في الشوري و تقديمه لِصهيب في الصلاه و قوله في عَليٍّ: اِن وَلّوها الاَجلح سلك بهم الطّريق الاجلح المستقيم. يعني عليّاً و قولُهُ في عثمان و غيره فقال لَهُ ابن عمر: ‌ما يَمنَعُكَ اَن تقدم عَليّاً قال اكره اَن اُحمِّلها حَيّاً وَ مَيّتاً.۹۳  
بهترين و صحيح‌ترين روايتي كه در مقتل عمر نقل شده حديثي است كه خلف‌بن قاسم‌بن‌سهل عمروبن ميمون نقل كرده است كه گفت: روز ضربت خوردن عمر من حضور داشتم … از عمر شنيدم كه مي‌گفت سگ را بگيريد كه مرا كشت … و گفت برايم طبيب بياوريد، طبيب آمد و گفت، كدام نوشيدني را بيشتر دوست داري؟ عمر گفت: نبيذ پس نبيذ به او نوشانيدند. آنگاه طبيب به او گفت شب را به سر نمي‌كني هرکار مي‌خواهي انجام بده (راوي) كلّيه خبرها از جمله تشكيل شوري و پيشنمازي صهيب را نقل كرد همچنين گفتار عمر را درباره‌ي حضرت علي(۷) كه اگر او را خليفه كنند آنها را به راه مستقيم خواهد برد و نيز (خصوصيّات) عثمان و ساير اعضاي شوري را بيان كرد. در اين موقع پسر عمر به او گفت چه چيز مانع شد كه علي (۷) را مقدّم نداري؟ عمر پاسخ داد خوش ندارم در زندگي و مرگ خلافت او را تحمّل كنم.

ابن قتيبه نيز در جريان مجروح شدن عمر مي‌نويسد:
 فَاَتاه الطبيب فقال ايّ شرابٍ احَبُّ اليك؟ قال النّبيذ فسقوه نبيذاً … .۹۴  
براي عمر طبيب آوردند. پرسيد كدام نوشيدني را بيشتر دوست داري؟ گفت شراب پس به او شراب نوشانيدند. ۹۵
عمر با تشكيل شوري مي‌خواست ننگ اعمال عثمان پس از او دامنش را نگيرد. لكن ننگ شوري نيز به آن افزوده شد زيرا خودش مكرراً نقاط ضعف پنج عضو شوري را بيان كرده است و براي هر عاقلي جاي اين سؤال باقي است كه بپرسد اي عمر! با اينكه مي‌دانستي طلحه، زبير، عثمان، عبدالرحمن و سعدبن‌ابي‌وقّاص چنين نقاط ضعفي دارند، و براي خلافت صلاحيّت ندارند چرا آنها را نامزد خلافت مسلمين كردي؟ مگر سخن پيامبر۶را نشنيده‌اي كه فرمود:

مَن استعمَل عاملاً مِنَ المسلمين و هُوَ يَعلم اَنَّ فيهم اَولي بذلك مِنه و اَعلَمُ بكتاب الله و سُنَّةِ نَبيّه فَقَد خان الله وَ رسولَهُ و جميعَ المسلمين.۹۶  
هركس كارگزاري از مسلمانان را به‌كار بگيرد در حالي‌كه مي‌داند در بين آنها كسي وجود دارد كه براي آن كار شايسته‌تر و به كتاب خدا و سنّت پيامبر داناتر است، به خدا و پيامبر و همه‌ي مسلمانان خيانت كرده است.

طبق آنچه در صفحات قبل بيان شد هر بار كه عمر نقاط ضعف اعضاي شوري را بيان مي‌كرد و مي‌گفت اگر علي (۷) خليفه شود مردم را به راه راست مي‌برد با اين سؤال روبرو می شد كه: چرا او را خليفه نمي‌كني؟
در مقابل اين سؤال عمر با عبارت‌هاي مختلف پاسخ مي‌گفت و آنچه بيشتر از ساير پاسخ‌ها تكرار شده اين جمله است: « اَكره اَن اتحمّلها حَيّاً و مَيّتاً» يعني زنده يا مرده خوش ندارم كه خلافت علي (۷) را تحمّل كنم.
روشن است كه تنها با اداي اين جمله چيزي از مسئوليّت وي كم نمي‌شود و چنانچه معني جمله، چنين باشد كه نمي‌خواهم در زندگي و پس از مرگ بار خلافت را به دوش بكشم، چيزي از مسئوليّت وي كم نخواهد كرد و آثار اين اقدام به گردن اوست.

سخنان حضرت علي۷در شوراي شش نفره‌ي انتخاب خليفه
كلّيه تاريخ‌نويسان نوشته‌اند كه جلسه شورا سه روز به طول انجاميد و كسي نپرسيده است كه چرا مذاكرات در همان روزهاي اوّل و دوّم به نتيجه نرسيد؟ شش نفري كه همگي به‌خوبي يكديگر را مي‌شناختند و زبان هم را مي‌فهميدند چرا اين اندازه مذاكراتشان طولاني شده است؟ علّت عمده‌ي اين تأخير اين است كه عمر گفت خليفه را از بين خودتان انتخاب كنيد. اين سخن در ذهن هر يك از اعضاء باوري ايجاد كرد كه گمان كردند براي خلافت صلاحيّت دارند. هنگامي‌كه چنين باوري در ذهن كسي ايجاد شود حاضر نيست به راحتي از آن دست بردارد. بنابراين همواره براي رسيدن به خلافت پافشاري مي‌كند تا خسته و مأيوس شود.
ضمناً براي حضرت علي۷پس از وفات پيامبر۶چنين فرصت مناسبي به‌وجود نيامده بود تا بتواند شايستگي‌ها و دلايل خود را درباره‌ي خلافت و جانشيني پيامبر۶بيان فرمايد. اكنون وقت آن بود كه فضايل خود را شرح دهد. گرچه سخنان مشروح و كامل آن حضرت۷
به‌صورت كامل منتشر نشده، گوشه‌اي از آن به‌صورت پراكنده در كتب عامّه وجود دارد و اكنون قسمت‌هايي كه امكان جمع‌آوري داشته در اينجا نقل مي‌شود:
ابن عساكر مي‌نويسد: علي (۷) در جلسه شوري شروع به سخن كرد و فرمود:
۱- اَلحمَدُ لله الّذي اِتَّخَذَ مُحمَّداً مِنّا نبيّاً وَ انبَعَثَهُ اِلينا رسولاً. فَنَحنُ بَيتُ النَّبُوَّةِ و مَعدنُ الحِكمَةِ، اَمانٌ لِأَهلِ الاَرضِ و نجاةٌ لِمَن طَلَبَ.۹۷  
و نيز از قول عمروبن واثله و ديگران نقل مي‌كند كه: حضرت علي‌بن‌ابي‌طالب۷روزي فرمود: به خدا قسم براي اعضاي شوري دلايلي اقامه خواهم كرد كه هيچ قرشي و عرب و عجمي نتواند آن را رد كند و قادر نباشد خلاف آن بگويد. آنگاه رو كرد به عثمان، عبدالرّحمن، زبير، طلحه و سعد … و فرمود:‌

۲- اُنشِدُكم باللهِ الَّذي لا اِلهَ اِلاّ هُوَ اَ فيكم اَحَدٌ وَحَّد اللهَ قبلي؟ قالوا اللهُمَّ لا
۳- اُنشِدُكم باللهِ هَل فيكم اَحَدٌ صَلّي لِلّهِ قبلي و صَلّي القبلتين؟ قالوا اللهُمَّ لا
۴- اُنشِدُكم باللهِ اَفيكم اَخُو رسولِ الله۶غيري اِذا آخي بين المؤمنين وَ آخي بيني و بين نَفسِه وَ جَعَلَني مِنهُ بِمنزِلَةِ هارون مِن موسي اِلاّ اَنّي لَستُ بنَبيٍّ؟ قالو لا
۵- اُنشِدُكم باللهِ اَفيكم مطهّرٌ غيري اذ سَدَّ رسول الله۶ابوابكم و فَتحَ بابي و كنتُ مَعَهُ في مساكنه و مَسجِده فقام اليه عَمُّهُ فقال يا رسول الله۶غَلَقتَ ابوابناء فَتحتَ باب علي۷؟ قال نعم الله اَمَر بفتح بابه و سَدِّ ابوابكم!!! قالوا اللّهم لا.
۶- نشِدتُكم اَفيكم اَحَدٌ اَحَبُّ اِلي الله و اِلي رسوله منّي؟ اذ دَفَعَ الرّايةَ اِلَيَّ يوم خيبر فقال [لَأعطيّن الرايةَ] غداً الي من يحبّ اللهَ و رسولَهُ و يُحِبُّهُ اللهُ وَ رَسولُهُ و يومَ الطائر اذ يقول [اللّهم] ائتني باَحَبّ خلقك اليك يأكل معي فجئت فقال اللّهم و اِلي رسولك اللّهم و الي رسولك غيري؟ قالوا اللّهم لا.
۷- نَشَدتُكم بالله اَفيكم اَحَدٌ قدم بين يدي نجواه صدقهً غيري حتّي [رفع الله ذلك الحكم] قالوا اللّهم لا.
۸- نَشدتُكم بالله اَفيكم مَن قتلَ مشركي قريش و العرب في الله و في رسوله غيري قالوا: اللّهم لا.
۹- نَشَدتُكم بالله اَفيكم اَحَدٌ دعا رسول الله لَه في العلم و ان يكون اُذنَهُ الواعية مثل ما دعال لي؟ قالوا: اللّهم لا.
۱۰- نَشَدتُكم بالله اَفيكم اَحَدٌ اقرب اِلي رسول الله۶في الرّحم و مِن جعله رسولُ الله۶ نفسه وَ ابناه أبناءه وَ نساءهُ نساءهُ غيري؟ قالوا: اللّهم لا.
۱۱- نَشَدتُكم بالله اَفيكم اَحَدٌ كان يأخذ الخمس مع النّبي۶قبل ان يؤمن مِن احدٌ قرابته غيري و غير فاطمة۳؟ قالوا: اللّهم لا.
۱۲- نَشَدتُكم بالله اَفيكم اليوم اَحَدٌ له زوجةٌ مِثل زوجتي فاطمة بنت رسول الله۶ سيدة نساء عالمها؟ قالوا: اللّهم لا.
۱۳- نَشَدتُكم بالله هَل فيكم اَحَدٌ له ابنان مثل ابني الحسن و الحسين سيّدي شباب اهل الجنة ما خلا النّبيين غيري؟ قالوا: اللّهم لا.
۱۴- نَشَدتُكم بالله اَفيكم اَحَدٌ لَهُ اَخٌ كاخي جعفر الطّیار في الجنة، المزيّن بالجناحين مع الملائكة غيري؟ قالوا: اللّهم لا.
۱۵- نَشَدتُكم بالله اَفيكم اَحَدٌ لَهُ عمٌّ مثل عمّي اسدالله و اسد رسوله، سيد الشهداء حمزة غيري؟ قالوا: اللّهم لا.
۱۶- نَشَدتُكم بالله اَفيكم اَحَدٌ وَلِيَ غمض رسول الله  مَعَ الملائكة غيري؟ قالوا: اللّهم لا.
۱۷- نَشَدتُكم بالله اَفيكم اَحَدٌ وَلِيَ غسل النبي مع الملائكة يقلّبونه لي كَيف اَشاءَ غيري؟ قالوا: اللّهم لا.
۱۸- نَشَدتُكم بالله اَفيكم اَحَدٌ كان آخر عهده برسول الله۶حتي وَضَعَه في حُفرتِهِ غيري؟ قالوا: اللّهم لا.
۱۹- نَشَدتُكم بالله اَفيكم اَحَدٌ قضي عن رسول الله۶بعده ديونه و مواعيده غيري؟ قالوا: اللّهم لا.
۲۰- ابن عساكر در روايت ديگري افزون بر عبارات بالا اين جملات را نيز نقل مي‌كند كه اميرالمؤمنين۷فرمود.
اَفيكم اَحَدٌ تَمَّمَ الله نوره مِنَ السّماء غيري حين قال: (و آتِ ذا القربي حقه). قالوا: اللّهم لا.۹۸  
۲۱- ابن‌حجر هيثمي نيز از دار قطني نقل مي‌كند كه در جلسه شش نفري شوري سخني طولاني بيان فرمود كه از آن جمله است:‌
اُنشِدُكم بالله فيكم اَحَدٌ قال لَهُ رسول الله۶: يا علي اَنتَ قسيم الجنّة و النّار يوم القيامة غيري؟ قالوا: اللّهم لا.۹۹
۲۲-  متقي هندي نيز روايت فوق را با مختصري تغيير در صفحه ۷۲۴ جلد ۵ كنزالعمّال نقل مي‌كند و آنچه افزون بر سؤالات فوق دارد بدينقرار است:
قال: اَفيكم اَحَدٌ كان اَعظَمُ غنيً عن رسول الله۶حين اضطَجَعتُ علي فراشِهِ و وقيتُهُ بنفسي و بَذَلتُ مهجةُ دمي؟قالوا: اللّهم لا.
۲۳- قال: اَفيكم اَحَدٌ كان لَهُ سهمٌ في الحاضر و سَهمٌ في الغائب غيري؟ قالوا: اللّهم لا.
۲۴- قال: و قد قال الله عزّ و جل(وَإِنْ أَدْرِي لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَّكُمْ وَمَتَاعٌ إِلَى حِينٍ)۱۰۰  

ترجمه و توضيح مختصر سخنان حضرت اميرالمؤمنين۷در جلسه‌ي شورا
۱- سپاس سزاوار خدايي است كه از خاندان ما محمّد۶را به مقام پيامبري انتخاب فرمود و او را به‌سوي ما فرستاد. بنابراين ما اهل بيت نبوّت، معدن حكمت، مايه‌ي ايمني اهل زمين مي‌باشيم و براي كساني‌كه رهايي خواسته باشند وسيله‌ي نجاتيم. اين بخش از سخنان حضرت اميرالمؤمنين۷اشاره است به احادیث:‌
اهل بيتي امانٌ لّأهلِ الأرض۱۰۱  
و پيامبر۶فرمودند:
اِنَّ مَثَلَ اهل بيتي فيكم كَمَثَلِ سفينةِ نوحٍ مَن رَكِبَها نجي و مَن تَخَلَّفَ عنها هَلك.۱۰۲  
اهل بيت من مايه ايمني اهل زمينند و مثل اهل بيتم در بين شما مانند كشتي نوح است. هر كه بر آنها سوار شود نجات مي‌يابد و هركس سوار نشود هلاك خواهد شد.
حضرت اميرالمؤمنين۷پس از اين مقدّمه‌ي كوتاه فضايل خود را يك‌يك بيان مي‌فرمايد و اعضاي شورا را قسم مي‌دهد كه آيا در بين آنها كسي هست كه چنين امتيازاتي داشته باشد؟ و همگي اعتراف مي‌كنند كه اين فضايل را ندارند. تعداد سؤالات مطرح شده به احتمال قوی زیاد بوده است لکن آنچه در اختیار نویسنده قرار گرفته بدینقرار است:
۲- آيا در بين شما كسي هست كه قبل از من موحّد و خداپرست باشد.
۳- آيا در بين شما كسي هست كه براي خدا نماز خوانده باشد و به طرف هر دو قبله – بيت‌المقدس و كعبه- نماز خوانده باشد؟
در اينجا اشاره به احاديثي است كه بيان مي‌كند اوّلين نمازگزار در مكّه عبارت بودند از پيامبر۶، حضرت علي۷و خديجه۳، نماز خواندن به‌سوي دو قبله نيز از اوصاف مشهور حضرت علي۷بوده و در اين‌باره ابن عساكر مي‌نويسد:
كان عليٌّ مِن النبي بمنزلة هارونَ من موسي. صلّي القبلتين جميعاً و شَهِدَ المشاهِدَ كُلَّها اِلاّ تبوك … .۱۰۳  
جايگاه حضرت علي(۷) نسبت به پيامبر(۶) مانند هارون (۷) به حضرت موسي (۷) است به طرف هر دو قبله يكجا نماز خواند. در همه جنگ‌ها به جز تبوك حضور داشت.
يادآوري مي‌شود: در مورد اينكه آيه‌ي تغيير قبله در بين نماز جماعت عشاء يا ظهر نازل شده يا در غير نماز اختلاف است.۱۰۴  
بنابر آنچه در تفسير قرطبي ۲/۱۴۹ نقل شده آيه‌ي تغيير قبله در غيرنماز نازل شده. قرطبي آن را قول اكثر مي‌داند، بنابراين ساير اقوال كه نزول آيه را در بين نماز جماعت عشاء يا بين نماز جماعت ظهر مي‌دانند ضعيف است و اينكه حضرت علي۷اوّل كسي است كه نماز به‌سوي دو قبله را يكجا خوانده است با اين قول بيشتر سازش دارد.
۴- آيا در بين شما كسي هست كه پيامبر۶بين خودش و او عقد برادري برقرار كرده باشد و او را نسبت به خود جز در مقام پيامبري به منزله‌ي هارون۷به موسي۷قرار داده باشد؟
اين سؤال اشاره است به احاديث بسياري كه درباره‌ي اخوّت و منزلت صادر شد و نمونه‌اش در ابتداي اين مقاله درج شد.
۵- آيا در بين شما كسي غير از من هست كه به‌خاطر پاكيش پيامبر۶همه‌ي درهاي (باز شده به مسجد) بجز درب خانه‌ي او را ببندد و هنگامي‌كه عمويش در اين‌باره اعتراض كند پيامبر۶پاسخ دهد كه خدا به باز گذاشتن درب خانه او و بستن دَرهاي شما امر فرموده است.  
۶- آيا در بين شما كسي هست كه نزد خدا و رسول۶از من محبوب‌تر باشد، هنگامي‌كه فرمود: فردا پرچم را به كسي مي‌دهم كه خدا و رسول او را دوست دارند. و روز پرنده‌ي (بريان) هنگامي‌كه (پيامبر۶) فرمود:‌ خدايا محبوب‌ترين خلقت نزد تو و نزد پيامبرت را برسان كه همراه من از اين مرغ بريان بخورد. آيا غير از من كسي از آن مرغ خورد؟
بخش اوّل سؤال اشاره است به حديث رايت كه در اكثر كتب حديث از جمله در تاريخ دمشق جلد ۴۲ صفحات ۹۰ تا ۱۲۳ و فتح‌الباري، جلد ۷، ص۳۶۵ نقل شده و مختصراً به اين عبارت است:
در جنگ خيبر پس از آنكه ابوبكر و عمر در مقابله با جنگجويان خيبر نتوانستند پيروز شوند پيامبر۶فرمود: فردا پرچم را به كسي مي‌دهم كه خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول هم او را دوست دارند. فرداي آن روز پرچم را به حضرت علي۷داد و فتح و پيروزي حاصل شد. بخش دوّم سؤال مربوط است به « حديث طير مشوي» كه مشروح آن در صفحات ۲۴۷ تا ۲۵۸ تاريخ دمشق، جلد ۴۲ و صفحه ۱۰۳ و ۱۰۴، المستدرك علي الصحيحين جلد ۴، سنن ترمذي، جلد ۵، حديث ۳۸۰۵ و صفحات ۱۶۶ و ۱۶۷ ، جلد۱۳، كنزالعمّال نقل شده و خلاصه آن بدينقرار است:

اَنَس نقل مي‌كند: پس از آنكه مرغ برياني براي پيامبر(۶) هديه آوردند، آن حضرت دعا كرد كه خدايا محبوب‌ترين خلق خود را برسان تا همراه من از اين مرغ بخورد. چيزي نگذشت كه حضرت علي(۷) وارد شد و همراه پيامبر(۶) از آن مرغ تناول فرمود. اين حديث بر اين دلالت دارد كه حضرت علي۷پس از پيامبر اکرم۶محبوب‌ترين خلق خداي تعالي است.
۷- شما را قسم مي‌دهم آيا در بين شما غير از من كسي هست كه براي نَجواي خود (با پيامبر۶)
صدقه بپردازد، تا زماني‌كه حكم منسوخ شد؟ اين سؤال اشاره است به آيه ۱۲ سوره مجادله كه مي‌فرمايد:
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا نَاجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْوَاكُمْ صَدَقَةً …)
تا زماني كه اين آيه منسوخ شد كسي جز حضرت علي۷به آن عمل نكرد.۱۰۵  
۸- شما را قسم مي‌دهم. آيا در بين شما كسي هست كه مانند من مشركان قريش و عرب را در راه خدا و رسولش به هلاكت رسانده باشد؟ در روايت ديگري اين بخش از سخنان حضرت علي۷به اين عبارت است:
– اَفيكُم اَحَدٌ كان اَقتَل لِمُشركي قريش عِندَ كُلِّ شديدة تنزل برسول الله۶مني؟ قالوا اللّهم لا.۱۰۶  
آيا كسي بيش از من مشركان را هلاك كرده است؟ هنگامي‌كه در جنگ‌ها به پيامبر خدا۶
حمله مي‌شد؟
۹- شما را به خدا قسم مي‌دهم آيا در بين شما كسي هست كه پيامبر براي علم او دعا كرده باشد و اينكه گوش شنواي او باشد؟ اين جمله اشاره به آيه شريفه(وَ تَعِيَها اُذُنٌ واعية)۱۰۷
و این روايت است:
ابن عساكر نقل مي‌كند:
عن صالح‌بن ميثم قال سمعت بُريدَة الأسلمي يقول: قال رسول الله (۶) لعلي (۷): انَّ الله اَمَرني ان ادنيك و لا اقصيكَ و ان اُعلّمُك و تَعِيَ و قال الواسطي  اَن تَعِيَ و حقَّ علي الله اَن تَعِيَ فنزلت و قال الواسطي وَ نزلت.(و تعيها اُذنٌ واعيةٌ)۱۰۸  
صالح‌بن ميثم گفت: از بريده اسلمي شنيدم كه مي‌گفت: پيامبر(۶) به حضرت علي (۷)  گفت خداوند به من فرمان داده است كه تو را نزديك گردانم و دور نكنم و تو را دانش بياموزم و شنوا شوي، و واسطي گفت خدا لازم دانسته كه شنوا شود سپس اين آيه نازل شد
(و تعیها اذنٌ واعيةٌ).
 و طبق اين آيه و روايات مربوط به آن حضرت علي۷گوش شنوا يعني مخزن علم و اسرار پيامبر است كه فضيلتي بسيار بزرگ مي‌باشد.
۱۰- شما را به خدا قسم مي‌دهم آيا در بين شما كسي هست از حيث نسب از من به پيامبر خدا۶نزديك‌تر باشد، همچنين پيامبر۶او را نفس خود، پسرانش را پسران خود و زنانش را زن خود معرّفي كند.
اين بخش از سخنان حضرت اميرالمؤمنين علي۷مستند است به آيه مباهله:
(فَمَنْ حَآجَّکَ فِیهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا و َأَبْنَاءکُمْ وَ نِسَاءنَا وَ نِسَاءکُمْ وَ أَنفُسَنَا و أَنفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَةُ اللهِ عَلَی الْکَاذِبِینَ)۱۰۹
پس هركس با تو محاجّه كند بعد از آنكه علم براي تو حاصل شد، بگو بياييد ما و شما فرزندان، زنان و خودمان را براي مباهله بياوريم تا دروغ‌گويان را به لعن و عذاب خدا گرفتار سازيم.
روز موعود پيامبر۶به‌جاي خودمان، خودش و علي۷و به‌جاي زنان فاطمه۳و به‌جاي فرزندان حسن و حسين۸را براي مباهله بيرون برد و اين آيه يكي از دلايل يكي بودن پيامبر اکرم۶و حضرت علي۷مي‌باشد.
۱۱- شما را به خدا قسم مي‌دهم، آيا در بين شما غير از من و فاطمه۳كسي هست – قبل از ساير نزديكان پيامبر۶- همراه پيامبر۶خمس گرفته باشد؟
۱۲- شما را به خدا قسم مي‌دهم، آيا در بين شما كسي هست كه همسري مانند همسرم فاطمه۳داشته باشد كه دختر پيامبر۶و سيّده‌ي زنان عالم است؟
در اينجا كسي گمان نكند كه عثمان- چون همسر دو دختر پيامبر۶بوده- با اين امتياز مشترك است، صفت سيّده نساء عالم كه در اين عبارت ذكر شده و همچنين ساير صفات ممتاز و منحصر بفردي كه از زبان پيامبر۶درباره‌ي فاطمه۳صادر شده او را بي‌نظير ساخته است.
۱۳- شما را به خدا قسم مي‌دهم، آيا در بين شما كسي هست كه پسراني مانند پسران من حسن و حسين۸داشته باشد كه – به استثناي پيامبران- آقاي جوانان اهل بهشت باشند؟
۱۴- شما را به خدا قسم مي‌دهم، آيا در بين شما كسي هست كه برادري مانند برادر من جعفر طيّار۷داشته باشد كه مزيّن به دو بال و همراه فرشتگان است؟
۱۵- شما را به خدا قسم مي‌دهم، آيا در بين شما كسي هست كه عمويي مانند عموي من حمزه سيّد الشّهداء۷داشته باشد كه اسدالله و اسدالرّسول۶لقب گرفته باشد؟
۱۶- شما را به خدا قسم مي‌دهم، كسي غير از من هست كه همراه فرشتگان ديدگان پيامبر  خدا۶را پوشانده باشد؟
۱۷- شما را به خدا قسم مي‌دهم، كسي غير از من هست كه همراه فرشتگان وظيفه غسل پيامبر۶را به عهده داشته باشد؟‌(به اين صورت كه) هرگونه اراده مي‌كردم او را مي‌چرخاندند. اين جملات بر اين دلالت دارد كه حضرت علي۷شايستگي و استعداد ديدن فرشتگان را دارد و فرشتگان تحت امر او قرار داشته‌اند.
۱۸- شما را به خدا قسم مي‌دهم، آيا در بين شما غير از من كسي هست كه تا آخرين لحظه همراه پيامبر۶باشد تا او را داخل قبرش بگذارد.
۱۹- شما را به خدا قسم مي‌دهم، آيا در بين شما غير از من كسي هست كه بعد از او بدهي‌هايش را پرداخت و وعدهايش را وفا كند.
۲۰- شما را به خدا قسم مي‌دهم، آيا در بين شما غير از من كسي هست كه خداوند نور او را با (وحي) از آسمان تمام و كامل كرده باشد، آنگاه كه فرمود: (وَآتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ)؟
۲۱- شما را به خدا قسم مي‌دهم، آيا در بين شما غير از من كسي هست كه پيامبر خدا۶ به او فرموده باشد: « تو در قيامت تقسيم‌كننده‌ي بهشت و جهنّمي»؟
۲۲- شما را به خدا قسم مي‌دهم، آيا در بين شما غير از من كسي هست كه بزرگترين جانشيني را براي پيامبر خدا۶انجام داده باشد به اين صورت كه در بستر او خوابيدم و با جان خود او را حفظ كردم و خون خالص خود را در اختيار گذاشتم.
۲۳- شما را به خدا قسم مي‌دهم، آيا در بين شما غير از من كسي هست كه براي او سهمي در حاضر و سهمي در غايب باشد.
۲۴- (مراقب باشيد) خداي عزّ و جل (از زبان پيامبرش۶خطاب به كفّاري كه به سخنان او اعتنا نكردند) فرمود: نمي‌دانم شايد اين رويداد براي شما امتحاني باشد تا اينكه مدّت كوتاهي كامياب شويد.
ابن‌حجر هيثمي در الصواعق المحرقه،۱۱۰ از دار قطني نقل مي‌كند كه حضرت علي۷در جلسه شورا سخني طولاني بيان فرموده است. بنابراين آنچه در اينجا نقل شد مسلّماً تمام سخنان او نيست، بلكه نمونه‌اي است كه مي‌توان گفت بقيه سخنان آن حضرت۷از جنس همين سخنان و بيانگر فضايل منحصر به‌فرد حضرت اميرالمؤمنين۷بوده است.
با اينكه اعضاي شورا فضایل و شايستگي‌هاي منحصر به ‌فرد امام۷را شنيدند و تصديق كردند، غير از زبير هيچ‌كدام حاضر نشدند به وظيفه شرعي و وجداني خود نسبت به آن حضرت۷عمل كنند و حقِّ از دست رفته‌ي او را به صاحبش واگذار نمايند. اينان مصداقي هستند براي آيه‌ي مباركه:
(… يُرضونَكُم بَاَفواهِهِم و تأبي قلوبَهُم و اكثَرُهُم فاسقونَ)۱۱۱
با زبان اظهار رضايت مي‌كنند ولي دل‌هاشان آنها را از قبول حق باز مي‌دارد و بيشترشان نافرماني مي‌كنند.
مذاكرات شورا در مدّت دو روز پايان نيافت و عمر دستور داده بود كه اگر ظرف سه روز اعضاي شوري نتوانستند از بين خود يكي را انتخاب كنند همه‌ي آنها را بكشيد. اكنون ابوطلحه انصاري همراه پنجاه نيروي مسلح براي اجراي دستور عمر آماده بود. گروهي كه يقين پيدا كردند به خلافت نمي‌رسند خود را از صحنه خارج كردند و طبق روشي كه عمر تعيين كرده بود اختيار انتخاب به‌دست عبدالرّحمن‌بن عوف افتاد، عبدالرّحمن با روش‌هايي كه آموخته بود بايد طوري عمل مي‌كرد كه عثمان انتخاب شود زيرا؛ اين نتيجه خواسته‌ي عمر بود و او قبلاً خليفه شدن عثمان را به زبان آورده بود.
بلاذري از حارثه نقل مي‌كند كه گفت:
حَجَجت مَعَ عمر، فَسَمِعتُ حادي عمر یحدوا: ‌اَنَّ الامير بَعَدهُ ابن عفّان.۱۱۲  
با عمر در سفر حج بودم كه شنيدم قصد دارد خليفه بعدش (عثمان) ابن عفان باشد.
همچنين ابن سعد زهری می نویسد:
هنگامي‌كه سعيدبن‌عاص از عمر درخواست كرد تا زمين خانه‌اش را توسعه دهد و عمر مقداري زمين به او داد، سعيد زمين بيشتري تقاضا كرد. عمر به او گفت: اكنون بس است، لكن رازي مي‌گويم نزد خودت نگهدار؛ پس از من كسي روي كار مي‌آيد كه با تو صِله‌ي رحم مي‌كند و نيازت را بر مي‌آورد. سعيد مي‌گويد: مدّت خلافت عمر را سپري كردم تا اينكه پس از فوت او عثمان به حكومت رسيد و همان‌طور كه عمر گفته بود به‌خوبي حاجتم را برآورد و در اماناتش شريكم كرد.۱۱۳  
با اينكه عمر از طرح‌ريزي خودش خبر داشت و مي‌دانست عثمان انتخاب مي‌شود، پيش‌بيني كرده بود كه اگر اين شش نفر به توافق نرسند و ابوطلحه آنها را بكشد معاويه خلافت را تصاحب خواهد كرد.
از آنجا كه اين رويداد (تصاحب خلافت توسط معاويه) پس از عثمان تحقّق يافت مي‌توان سخن علّامه عسگري را تأييد كرد، وي نوشته است:
عمر در نظر داشت بعد از خودش عثمان، عبدالرّحمن ‌بن عوف و معاويه را به خلافت برساند تا هيچ‌گاه خلافت به بني‌هاشم نرسد.۱۱۴  
اين مطالب با شرح بيشتر در صفحات پيش‌رو مي‌آيد.
ابن‌ابي‌الحديد از ابن‌عباس نقل مي‌كند كه گفت شنيدم عمربن‌خطّاب به اهل شورا مي‌گفت: اگر شما همكاري، معاونت و پندپذيري داشته باشيد، خودتان و فرزندانتان از خلافت بهره‌مند مي‌شويد و اگر حسادت داشته باشيد، مانع حق يكديگر شويد، به هم پشت كنيد و از هم كينه داشته باشيد. معاويه در تصرّف خلافت بر شما پيروز خواهد شد … در اين هنگام معاويه امير شام بود – سپس عمر برگشت به تمام‌كردن داستان شورا و گفت ابا طلحه‌ي انصاري را فرا خوانيد، ابوطلحه حاضر شد، عمر گفت: ‌اي ابا طلحه مواظب باش، هنگامي‌كه از مراسم دفن برگشتيد، پنجاه نفر از انصار كه شمشيرهاي خود را حمايل كرده باشند، آماده كن و اعضاي شورا را براي برگزاري و شتاب در امر انتخاب خليفه در خانه گردآور و يارانت را مقابل در بگمار، تا اعضاي شورا مشورت نمايند و يك نفر را از ميان خود، انتخاب كنند. اگر پنج نفر موافق و يك نفر مخالف بود گردن او را بزن و اگر چهار نفر موافق بودند و دو نفر مخالف گردن آن دو را بزن و اگر سه نفر موافق بودند و سه نفر مخالف به آن سه نفري كه عبدالرّحمن در بين آنهاست مهلت بده و به آنچه اين سه نفر بر آن اتفاق دارند رجوع كن، اگر سه نفر ديگر بر مخالفت خود پافشاري كردند، گردنشان را بزن و اگر سه روز گذشت و بر امر انتخاب خليفه توافق نكردند، هر شش نفر را گردن بزن و مسلمين را واگذار تا هر كس را خواستند انتخاب كنند. پس آنگاه كه عمر دفن شد ابوطلحه انصاري اعضاي شورا را جمع كرد و با پنجاه نفر از انصار مسلّح به شمشير، مقابل خانه ايستاد، سپس گروه شورا گفتگو و منازعه كردند. اوّلين اقدام را طلحه انجام داد، آنها را گواه گرفت و حقّش را به عثمان بخشيد و اين كار به اين علّت بود كه مي‌دانست او هم‌تراز علي(۷) و عثمان نيست و تا آن دو هستند خلافت به او نمي‌رسد. بنابراين تصميم گرفت با واگذاري چيزي كه نفعي برايش ندارد و محقّق نمي‌شود جانب عثمان را تقويت و جانب علي (۷) را تضعيف كند.
زبير هم گفت شما را شاهد مي‌گيرم كه حقّم را به علي (۷) واگذار كردم … و طلحه به اين خاطر به طرف عثمان ميل كرد و از علي (۷) منحرف شد كه از قبيله تيم و پسر عموي ابوبكر بود. سعدبن‌ابي‌وقاص هم گفت من حق خود را به پسرعمويم عبدالرّحمن واگذار مي‌كنم و اين كار به‌خاطر اين بود كه هر دو از قبيله بني‌زهره بودند و سعد مي‌دانست به خلافت نمي‌رسد. اكنون فقط سه نفر باقي ماندند، عبدالرّحمن به علي (۷) و عثمان گفت هر كدام از شما خود را از خلافت كنار بكشد، اختيار انتخاب خليفه از بين دو نفر ديگر با او خواهد بود. علي (۷) و عثمان پاسخ ندادند، چنين بود كه عبدالرّحمن گفت: شما را شاهد مي‌گيرم كه خودم از خلافت منصرف مي‌شوم تا اختيار يكي از اين دو با من باشد، از علي (۷) شروع كرد و گفت با تو بيعت مي‌كنم. بر كتاب خدا و سنّت پيامبر (۶) و سيره‌ي شيخين ابي‌بكر و عمر، حضرت علي (۷) فرمود بلكه بر كتاب خدا و سنّت پيامبر (۶) و اجتهاد رأي خودم … .۱۱۵
روشن است، حضرت علي (۷) كه علمش از ابوبکر و عمر بيشتر بود و بارها اشتباهات آنان را اصلاح كرده بود، حاضر نخواهد شد به سيره‌ي آنان عمل كند و بدعت‌هاي آنان را صحّه بگذارد، عبدالرّحمن همين سخنان را خطاب به عثمان گفت و عثمان قبول كرد و عبدالرّحمن با او به‌عنوان خليفه بيعت كرد.
به اين ترتيب هدف عمر كه در نظر داشت عثمان خليفه شود تحقّق يافت و زمينه‌ي هدف بعدي عمر كه مي‌خواست معاويه به حكومت برسد نیز فراهم گرديد. با توجّه به آنچه در صفحات قبل بيان شد حضرت علي۷در فضيلت و حقانيّت خود سخنان مفصل و مبسوطي بيان فرمود. از جمله اينكه طبق حديث منزلت، حضرت علي۷به منزله هارون است و همه حاضران در شوري اين سخن را قبول داشتند. اگر اين مردم در زمان حضرت موسي۷حضور داشتند و پس از وفات حضرت موسي۷، حضرت هارون۷زنده بود. آيا او را به جانشيني موسي۷نمي‌پذيرفتند؟ حضرت علي۷مواردي را كه وي به استثناي مقام نبوّت مانند نفس پيامبر۶است بيان فرمود و همه قبول كردند. اكنون جاي اين سؤال باقي است كه بر فرض محال اگر پيامبر۶زنده مي‌شد آن حضرت۷را براي حكومت نمي‌پذيرفتند؟ البتّه خواهند گفت چرا مي‌پذيرفتيم، پس چرا حضرت علي۷را كه پيامبر۶مكرّراً و طبق آيه مباهله نفس پيامبر۶معرّفي شده است به خلافت برنگزيدند.
(يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللهِ ثُمَّ يُنكِرُونَهَا وَ أَكْثَرُهُمُ الْكَافِرُونَ)۱۱۶  
نعمت خدا را مي‌شناسند پس منكر آن مي‌شوند.
به هر حال با اينكه همه‌ي فضيلت‌هاي حضرت علي۷را پذيرفتند، گويا در عمل بي‌اثر بود و به شكلي كه بيان شد عثمان را انتخاب كردند و از حضرت علي۷خواستند تا با او بيعت كند.
در اين لحظه حضرت علي۷فرمود:
بايَعَ الناس لِاَبي‌بكر و اَنا وَ اللهِ اولي بالامر مِنهُ و اَحَقُّ بِهِ منه. فَسَمِعتُ و اَطَعتُ مخافَهَ اَن يرجِعَ الناس كفّاراً يَضرِبُ بَعضُهُم رقابَ بَعضٍ بِالسَّيف، ثُمَّ بايَعَ الناسُ عُمَرَ وَ اَنَا
و الله اَولي بالامر منه و اَحَقّ منه فَسَمِعتُ و اَطَعتُ مخافَهَ اَن يرجع النّاس كفّاراً يضرب بَعضُهُم رقابَ بعض بالسّيف، ثم انتم تريدون اَن تبايعوا عثمان؟ اذاً اَسمع و اطیع؟!۱۱۷  
مردم با ابي‌بكر بيعت كردند در حالي‌كه به خدا قسم من براي خلافت از او شايسته‌تر و سزاوارتر بودم، لكن من از بيم آنكه مردم از اسلام برگردند و جنگ داخلي راه بيُفتد، درخواست همكاري را شنيدم و اطاعت كردم. سپس مردم با عمر بيعت كردند در حالي‌كه به خدا قسم من براي خلافت از او شايسته‌تر و سزاوارتر بودم، در اين موقع نيز درخواست همكاري را شنيدم و اطاعت كردم از بيم آنكه مردم از دين برنگردند و خون‌ريزي راه بيُفتد. اكنون مي‌خواهيد با عثمان بيعت كنيد و انتظار داريد من هم اطاعت كنم؟
اين سخنان اميرالمؤمنين۷بر عدم رضايت آن حضرت از انتخاب عثمان حكايت دارد. لكن چه سود كه حكم قتل ايشان قبلاً توسط عمر صادر شده و به ابي‌طلحه انصاري دستور داده بود كه هر كس مخالفت كرد او را گردن بزن. البته حضرت علي۷هيچ‌گاه از كشته شدن نمي‌هراسيد و نمي‌ترسيد. لكن اين قتل دردي را، دوا نمي‌كرد بلكه باعث جنگ بني‌هاشم، و دشمنان حضرت علي۷مي‌شد. افزون بر ابي‌طلحه اعضاي شوري نيز براي كشتن حضرت علي۷آماده بودند.
ابن ‌ابي ‌الحديد مي‌نويسد:
بلاذري از كلبي روايت كرده است:‌ هنگامي‌كه عبدالرّحمن با عثمان بيعت كرد علي(۷) ايستاده بود. عبدالرّحمن به او گفت بيعت كن در غير اين‌صورت گردنت را مي‌زنم. در آن روز غير از عبدالرّحمن كسي شمشير همراهش نبود. اصحاب شوري به عبدالرّحمن ملحق شدند و گفتند بيعت كن و الاّ با تو مي‌جنگيم. سپس علي (۷) همراه آنان راه افتاد تا با عثمان بيعت كرد.۱۱۸  
بحثي درباره‌ي شورا
اين چگونه شورايي است كه براي تعيين خليفه طرّاحي شده است؟ و اين چگونه وصيّتي است؟
آيا مي‌توان اين شورا را عادلانه و منصفانه و خداپسندانه دانست؟ در اين وصيّت چه راحت دستور قتل صادر مي‌شود! در ابتداي طرّاحي شورا كه در خطبه نماز جمعه مطرح شد عمر گفت: ۱۱۹
« هركس از طريقي غير از شورا با كسي بيعت كند هر دو (بيعت‌كننده و بيعت‌پذير) كشته خواهند شد.»۱۲۰  
عمر ابوطلحه انصاري با پنجاه نفر مسلح به شمشير بر شوري گمارد كه:
– در صورت مخالفت يك نفر از اعضاي شوري او را بكشند.
– در صورت مخالفت دو نفر از اعضاي شوري آن دو را بكشند.
– در صورت مخالفت سه نفر از شوراي شش نفره، شخصي كه داراي امتياز ويژه است يعني عبدالرّحمن‌بن عوف در هر طرف بود صاحب اختيار است.
– و اگر سه نفر ديگر با اين گروه مخالفت كردند آنها را بكشند.  
– اگر تا پايان روز سوّم گروه شوري نتوانستند كسي را از بين خود انتخاب كنند همه‌ي گروه را بكشند.
آيا شبيه اين شورا از ابتداي تاريخ اسلام بين مسلمانان تشكيل شده است؟
آيا كسي در تاريخ بشريّت چنين شورايي ديده است؟
آيا معقول است، پنج نفر كه صلاحيّتشان توسط انتخاب‌كننده (عمر) مخدوش اعلام شده عضو چنين شورايي باشند؟
آيا اختيار و اميتاز ويژه بايد به عبدالرّحمن‌بن عوف كه صلاحيتش مخدوش بود، داده شود يا به حضرت علي۷كه به اعتراف عمر اقضي و اصلح است و مردم را به راه راست مي‌برد؟ و افزون بر اين پيامبر۶درباره او فرمود:

عليٌّ مع الحق و الحق مع علي حيث كان.۱۲۱
و نيز فرمود:

عليٌّ مع الحق و الحق مع علي و لن يتفرقا حتي يردا عليّ الحوض يوم القيامة.۱۲۲

شيوه درست مشورت
بعيد است كه انساني در جامعه‌ي بشري به مشورت نياز پيدا نكرده باشد. بنابراين معني مشورت براي همگان روشن است. هرگاه كسي خواسته باشد كاري انجام دهد كه نتيجه‌اش مشخّص نباشد دچار شك و ترديد مي‌شود، زيرا نمي‌داند نتيجه آن كار برايش سود دارد يا زيان. در اين حالت است كه با افراد مجرّب و مطلع مشورت مي‌كند. چنانچه، مشاور با دليل و برهان راه درست را به او نشان داد و مورد قبول او واقع شد به آن عمل كند. مشورت پيامبر۶در جنگ اُحُد نيز همين خصوصيّات مشورت را در برداشت. به مدينه خبر رسيد كه مشركان مكّه براي حمله به مدينه حركت كرده‌اند. مقابله‌‌ي با حمله‌ي مشركان به دو صورت امكان‌پذير بود: يكي اينكه مسلمانان داخل شهر با مشركان بجنگند. ديگر اينكه صحنه‌ي جنگ را به خارج شهر بكشانند. انتخاب يكي از دو راه به مشورت نياز داشت. گروهي پيشنهاد كردند كه در داخل شهر بجنگيم تا زنان و كودكان بتوانند از پشت بام‌ها سنگ‌پراني كنند. گروه ديگر مي‌گفتند اگر در شهر بمانيم دشمن اين عمل را به ترس ما حمل مي‌كند و گستاخ مي‌گردد. همان‌طور كه ملاحظه مي‌شود مقتضاي مشورت كه وجود دو راه در پيش بود وجود داشت و هر يك از دو راه نيز دلايلي داشت.
بنابراين اركان مشورت بدينقرار است:
– وجود شخصي كه خواهان مشورت باشد.
– وجود راه‌هاي مختلف براي رسيدن به مقصد.
– مشخص نبودن برتريِ هيچ‌كدام از راه‌هاي موجود.
– وجود شكّ و ترديد براي انتخاب يكي از راه‌ها براي مشورت‌خواه.
– مراجعه به مشاوران آگاه و بي‌طرف.
– گرفتن آراء مشاوران آگاه و شنيدن دلايل آنان.
– انتخاب بهترين راه توسط مشورت‌خواه و عمل به آن.

عدم نياز به شورا
بنابر آنچه بيان شد شورايي كه عمر براي انتخاب خليفه تشكيل داد، اقتضاء، شكل و شرايط شوري را نداشت، زيرا:
– در اين شوري، مشورت‌خواه عمر، بود كه خودش در موقع اعلام نتايج مشورت زنده نبود تا بخواهد به نتايج مشورت عمل كند.
– اگر وجود هر يك از اعضاي شورا به منزله‌ي راهي براي رسيدن به هدف فرض شود، برتري حضرت علي۷، هم از طريق قرآن و سنّت و هم از گفتار عمر – كه در صفحات قبل نمونه‌هاي آن بيان شد- معلوم بود و شكّ و ترديدي وجود نداشت كه اقتضاي مشورت داشته باشد بنابراين تشكيل شورا بي‌مورد بود.
– مشاوران تعيين شده براي شورا، بي‌طرف نبودند، زيرا: بنا به گفته‌ي عمر – كه قبلاً بيان شد- همه‌ي آنها به خليفه شدن طمع داشتند.
– به قول عمر پنج نفر از اعضاي شوري داراي صلاحيّت لازم نبودند و نبايد به عضويّت شوري در مي‌آمدند.
با توجّه به توضيحات فوق، تشكيل شورا نه ضرورت داشته است، نه مشروعيّت و عُمَر با اطلاعي كه از صلاحيّت حضرت علي۷داشت و بارها مي‌گفت كه اگر خليفه شود مردم را به راه راست مي‌برد، بايد او را به مردم معرّفي مي‌كرد، شعاري هم كه درست كرده بود و مي‌گفت: اَكرَهَ اَن اُتحمّلُها حيّاً و ميّتاً- اكراه دارم كه خلافت علي(۷) را در زنده بودن و در حال مرگ تحمّل كنم، تكليف عمر را ساقط نمي‌كند و در برابر خداي متعال درباره‌ي نتايجي كه از اين شوري به‌دست آمد مسئول مي‌باشد. همان‌طور كه از سخنان او – در صفحات قبل- به‌دست مي‌آيد، او مي‌دانست كه عثمان خويشاوندانش را بر مردم مسلّط خواهد كرد و مي‌دانست كه مردم در اثر اقدامات ناروايش او را خواهند كشت.
آيا عمر نمي‌دانست ارزش خليفه شدن حضرت علي۷كه مردم را به راه راست مي‌برد براي اسلام و مسلمين چه اندازه است؟
آيا عمر نمي‌دانست زيان خليفه شدن عثمان كه خويشاوندان فاسد خود را بر مردم مسلّط مي‌كند چقدر است؟
مردمي كه پس از او اين زيان‌ها را ديده‌اند يا در تاريخ خوانده‌اند بدانند كه خداي تعالي مي‌فرمايد:
(مَن يَشفَعُ شفاعةً حَسَنَةً يَكُن لَهُ نَصيبٌ منها و مَن يَشفع شفاعةً سيّئَةً يكن لَهُ كِفلٌ مِنها …)۱۲۳  
هركس در تحقّق نيكي‌ها كمك و همراهي داشته باشد از نيكي‌ها بهره‌اي خواهد برد و هركس در به‌وجود آمدن بدي‌ها كمك و همراهي كند از بدي‌ها سهمي خواهد داشت.
مطمئنّاً آنچه از آثار سوء اين شوري كه مشاهده شده و مي‌شود، از جمله انحرافات و خون‌ريزي‌هايي كه بين مسلمانان به‌وجود آمد – و تا آخرالزمان ادامه دارد- بنيانگذاران سقيفه و شوري در آن سهيم مي‌باشند.
زيان تأخير در خلافت حضرت علي۷
ابن‌ابي‌الحديد درباره‌ي خلافت پس از پيامبر۶مي‌نويسد:
… و لَعَلَّهُ لَو وَلِيَها حينئذٍ لاستقام الامر و صَلُحَ الاسلام و تَمهَّدَ فَاِنَّهُ ما وَقَعَ الاضطراب عِندَ وِلايَتِهِ بَعدَ عثمان اِلاّ لِأنَّ اَمرَهُ هانَ عِندَهُم بِتَأَخُّرِهِ عن الخلافة و تَقَدُّمِ غيره عليه فَصَغُرَ شأنُه في النّفوس و قَرَّرَ مِن تقدّمه في قلوب النّاس اَنَّهُ لايصلح لَها كلّ الصلاحيّهِ و النّاسُ علي ما يَحصُلُ في نفوسهم و لو كان وَلِيَها ابتداءً وَ هُوَ علي تلك الحالة الّتي كان عليها ايّام حياة رسول اللهِ و تلك المنزلة الرفيعةِ و الاختصاص الّذي كانَ لَهُ لكان الامر غيرالّذي رأيناهُ عِند وِلايَتِهِ بعد عثمان.۱۲۴
شايد اگر حضرت علي (۷) پس از وفات پيامبر(۶) عهده‌دار خلافت مي‌شد كارها درست مي‌شد و اسلام به‌خوبي گسترش مي‌يافت زيرا جنگ و خون‌ريزي در زمان ولايت آن حضرت پس از عثمان به‌وجود نيامد مگر به‌خاطر اينكه حكومت او نزد مردم سبك شمرده شد به‌خاطر تأخيري كه در خلافت او به‌وجود آمد و ديگران بر او پيشي گرفتند، به همين جهت شأن و موقعيّت آن حضرت در نظرشان كوچك آمد و چنين در ذهن مردم جا افتاد كه صلاحيّت كافي براي خلافت ندارد و مردم هم تابع چيزي هستند كه در قلوبشان نقش مي‌بندد. بنابراين اگر پس از پيامبر (۶) بلافاصله با آن حالت و وضعيّتي كه در زمان پيامبر(۶) داشت و آن منزلتِ رفيعي كه مخصوص خودش بود خليفه مي‌شد، اوضاع غير از آن چيزي بود كه در ولايت او پس از عثمان مشاهده كرديم.

اين نظر ابن‌ابي‌الحديد بسيار عميق و منطقي است. لكن بايد اضافه كرد كه اگر حضرت علي۷ بلافاصله پس از وفات پيامبر۶خليفه مي‌شد وضعيّت مسلمانان و جهان اسلام غير از آن چيزي بود كه اكنون مشاهده مي‌شود.

سخن پاياني
با توجّه به مطالبي كه بيان شد دو سؤال در ذهن به‌وجود مي‌آيد كه بسيار قابل تأمّل است:
– چه مي‌شد اگر مانند آنچه ابوبكر گفت: « از آشوب ترسيدم»۱۲۵و با اين جمله شركت خود را در سقيفه توجيه كرد، حضرت علي۷نيز به‌دليل جلوگيري از اختلاف به پيشنهاد عمويش عمل مي‌كرد و جنازه پيامبر۶را براي مدّتي كوتاه كنار مي‌گذاشت و پس از گرفتن بيعت از مردم و محكم كردن پايه‌هاي خلافت خود با تجليل و احترام فراوان مراسم تدفین را انجام مي‌داد تا جامعه‌ي اسلامي دچار اختلاف نشوند؟
– چه مي‌شد اگر حضرت علي۷در جريان شورا پيشنهاد عبدالرّحمن را قبول مي‌كرد و سپس همان‌طور كه عثمان به سيره‌ي شيخين عمل نكرد او هم عمل نمي‌كرد؟ و در نتيجه خرابكاري عثمان، جنگ جمل، جنگ صفين و جنگ نهروان هم پيش نمي‌آمد. آيا يك جمله دروغ بر زبان جاري‌كردن به جلوگيري از اين خسارت‌ها نمي‌ارزيد؟

اين سؤالات را به دو صورت مي‌توان پاسخ گفت:
اولاً- اگر حضرت علي۷آنچنان كه گفته شد عمل مي‌كرد، اسلام نمونه‌ي انسان كامل را نداشت تا بتواند او را به‌عنوان الگوي بي‌نظير به عالم بشريّت نشان دهد. افزون براين به فرموده‌ي پيامبر۶:
عليٌ الصديق الاکبر۱۲۶
حضرت علی۷بزرگترين راستگوي عالم بشريّت است و به هيچ‌وجه و هيچ قيمت از او دروغ شنيده نمي‌شود.
ثانياً- خداي تعالي در آيات بسياري از امتحان مردم، سخن گفته است از جمله در آيه ۱۷۹ آل عمران مي‌فرمايد:
(مَّا کَانَ اللهُ لِیَذَرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلَی مَآ أَنتُمْ عَلَیْهِ حَتَّیَ یَمِیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ وَمَا کَانَ اللهُ لِیُطْلِعَکُمْ عَلَی الْغَیْبِ …)
 سنّت خدا چنين نبوده و نيست تا مؤمنان را به همان‌گونه كه شما هستيد (مخلوطي از خَبيث و طيّب) واگذارد، مگر اينكه ناپاك را از پاك جدا سازد. و (نيز) چنين نيست كه خداوند شما را از اسرار غيب آگاه سازد. (و مستقيماً افراد خبيث را معرّفي كند).
با توجّه به اين آيه مشخص مي‌شود كه افراد ناپاك نيز در لباس مؤمنين در مي‌آيند و هرگاه امتحاني پيش آيد اين افراد شناخته مي‌شوند. همان‌طور كه قبلاً بيان شد، پس از وفات پيامبر۶امتحان شروع شد و پيامبر۶اين امتحان را به اين عبارت پيشگویي فرمودند:‌

سَتَكونَ مِن بَعدي فِتنهٌ فاذا كان ذلك فَاَلزِموا عليّ‌بن‌ابي‌طالب … .۱۲۷  
بزودي پس از من آزمايشي پيش خواهد آمد. پس هرگاه چنين شد همراه علي‌بن‌ابي‌طالب۷باشيد.
اين آزمايش شروع و اكثر مردم از امتحان روسفيد بيرون نيامدند. براي اينكه گمان نشود اكثريّت، دليل بر حقّانيت است لازم است به اين آيه شريفه توجّه شود:

(قُل لاَّ یَسْتَوِی الْخَبِیثُ وَ الطَّیِّبُ وَ لَوْ أَعْجَبَکَ کَثْرَةُ الْخَبِیثِ…)۱۲۸  
(اي پيامبر۶) بگو ناپاك و پاك يكسان نيستند اگر چه بسياريِ ناپاك تو را به تعجّب وا دارد.

(و َقُلِ الْحَقُّ مِن رَّبِّکُمْ فَمَن شَاء فَلْیُؤْمِن وَ مَن شَاء فَلْیَکْفُرْ …)۱۲۹
(اي پيامبر۶) بگو حق از پروردگارتان مي‌باشد. هر كه خواهد ايمان آورد هر كه خواهد انكار كند… .

وَ السَّلَامُ عَلَى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَى

۱- كنزالعمّال، ج۱۳، ص۱۱۴؛ تاريخ دمشق، ج۴۲، ص۴۸؛ مجمع الزوايد، ج۹، ص۱۴۶؛ تفسير ثعلبي، ج۷، ص۸۲ با شرح بيشتر.
۲- الشعراء، ۲۱۴٫
۳- دمشق، ج۴۲، ص۳۰۲ و ۳۰۳٫
۴- همان، ص۳۰۳٫
۵- همان.
۶- همان، ص۳۹۲٫
۷- تاريخ دمشق، ج۴۲، ص۱۸۷ تا ۱۹۹٫
۸- طه، ۲۹٫
۹- طه، ۳۰٫
۱۰- طه، ۳۱٫
۱۱- طه، ۳۲٫
۱۲- تاریخ دمشق، ج۴۲، ص۵۲٫
۱۳- تاريخ دمشق، ج۴۲، ص۵۳٫
۱۴-  تاریخ دمشق، ج۴۲، ص۲۴۰؛ كنزالعمّال، ج۱۲، ص۱۰۳٫
۱۵- تاريخ دمشق، ج۴۲، ص۲۳۳٫
۱۶- تاريخ دمشق، ج۴۲، ص۳۲۲ و با اختلاف عبارت از قول انس، ص۳۲۳٫
۱۷- تاريخ دمشق، ج۴۲، ص۴۵۰٫
۱۸- تاريخ دمشق، ج۴۲، ص۹۰ تا ۱۲۳؛ فتح الباري، ج۷، ص۳۶۵٫
۱۹- تاريخ دمشق، ج۴۲، ص۹۸، ۳۴۴، ۳۴۵، ۳۴۷؛ المستدرك علي الصحيحين، ج۳، ص۵۹۷؛ فتح الباري، ج۸، ص۶۶ و ۲۴۱٫
۲۰- صحيح بخاري، ج۱، ص۱۷۰ و ج۲، ص۷۹٫
۲۱- الملل و النحل، ج۱، ص۲۳٫
۲۲- الطبقات الكبري، ج۲، ص۳۷۰ و ۳۷۱٫
۲۳- صحيح بخاري، ج۱، ص۳۹، ج۶، ص۱۱؛ ج۹، ص۱۳۷؛ الملل و النحل، ج۱، ص۲۲ و ساير منابع.
۲۴- انساب الاشراف، ج۱، ص۵۸۳؛ الامامة و السیاسة، ج۱، ص۱۲با اختلاف عبارت؛ الطبقات الكبري، ج۲، ص۳۷۲٫
۲۵- شرح نهج‌البلاغه، ج۲، ص۴۰٫
۲۶- الزّمر، ۳۰٫
۲۷- لغتنامه دهخدا.
۲۸- شرح نهج‌البلاغه، ج۲، ص۳۸٫   
۲۹- تفسيركبير، ج۸، ص۱۸۴٫
۳۰- آل عمران، ج۳، ص۱۰۱ تا ۱۰۳٫
۳۱- آل عمران، ج۳، ص۱۴۴٫
۳۲- سقيفه، ۳۰٫
۳۳- شرح نهج‌البلاغه، ج۲، ص۳۷ تا ۳۹؛ تاريخ طبري، ج۴، ص۱۳۴۷؛ صحيح بخاري، ج۸، ص۲۱۱ به اختصار.
۳۴- الملل و النحل، ج۱، ص۲۴٫
۳۵- الامامة و السياسه، ج۱، ص۱۶٫
۳۶- شرح نهج‌البلاغه، ج۱، ص۲۱۹٫
۳۷- انساب الاشراف، ج۱، ص۵۸۳؛ الطبقات الكبري، ج۲، ص۳۷۲٫
۳۸- شرح نهج‌البلاغه، ج۲، ص۵۶، تاريخ طبري،ج۴، ص۱۳۲۸٫
۳۹- الامامة و  السياسه، ج۱، ص۲۰٫
۴۰- انساب الاشراف، ج۱، ص۵۸۶٫
۴۱- الاعراف، ۱۵۰٫
۴۲- صحيح بخاري، ج۵، ص۲۶ و ۳۶؛ الصواعق المحرقه، ص۱۸۸٫
۴۳- صحيح مسلم، ج۴، ص۱۹۰۳٫
۴۴- كنزالعمّال، ج۱۲، ص۱۱۱؛ الصواعق المحرقة، ص۱۷۵
۴۵- الامامة و السياسة، ج۱، ص۱۸؛ شرح نهج‌البلاغه، ج۶، ص۱۱٫
۴۶- الامامة و السياسة، ج۱، ص۱۸؛ شرح نهج‌البلاغه، ج۶، ص۱۲٫
۴۷- همان، ۱۹٫
۴۸- شرح نهج‌البلاغه، ج۱، ص۳۰۸٫
۴۹- شرح نهج‌البلاغه، ج۶، ص۲۳٫
۵۰- تاريخ طبري، ج۴، ص۱۳۴۷٫
۵۱- التوبه، ۱۰۳٫
۵۲- شرح نهج‌البلاغه، ج۱۳، ص۱۸۷٫
۵۳- انساب الاشراف، ج۱، ص۵۸۷٫
۵۴- الصواعق المحرقه، ص۱۷۷٫
۵۵- همان.
۵۶- تاريخ دمشق، ج۳۰، ص۴۱۱؛ الطبقات الكبري، ج۲، ص۱۰۶٫
۵۷- تاريخ دمشق، ج۴۲، ص۲۳۵٫
۵۸- الصواعق المحرقة، ص۱۷۹٫
۵۹- تاريخ دمشق، ج۴۲، ص۴۰۵؛ الصواعق المحرقة، ص۱۷۹٫
۶۰- تاريخ دمشق، ج۴۲، ص۴۰۶؛ الاستيعاب، ج۳، ص۱۱۰۲؛ الصواعق المحرقة، ص۱۲۷٫
۶۱- تاريخ دمشق، ج۴۲، ص۴۰۲ تا ۴۰۴؛ الاستيعاب، ج۳، ص۱۱۰۲؛ الصواعق المحرقه، ص۱۲۶٫
۶۲- شرح نهج‌البلاغه، ج۱، ص۶٫
۶۳- تاريخ دمشق، ج۴۲، ص۲۳۵٫
۶۴- الصواعق، ص۱۷۷٫
۶۵- انساب الاشراف، ج۲، ص۱۰۰٫
۶۶- الاستيعاب، ج۳، ص۱۱۰۲٫
۶۷- الصواعق، ص۱۷۸٫
۶۸- الصواعق، ص۱۷۹٫
۶۹- تاريخ دمشق، ج۴۲، ص۴۹۲٫
۷۰- همان، ج۴۲، ص۳۴۰ و ۳۴۱٫
۷۱- تاريخ دمشق، ج۴۲، ص۳۴۹؛ شرح نهج‌البلاغه، ج۶، ص۴۵٫
۷۲- محمّد، ۹٫
۷۳- ترجمه تاريخ طبري، ج۵، ص۲۰۶۰؛ شرح نهج‌البلاغه، ج۱۲، ص۵۳ با مختصري تفاوت
۷۴- شرح نهج‌البلاغه، ج۱، ص۱۸۹٫
۷۵- شرح نهج‌البلاغه، ج۱۲، ص۲۰ به نقل از تاريخ بغداد.
۷۶- تاريخ دمشق، ج۳۰، ص۴۱۸٫
۷۷- شرح نهج‌البلاغه، ج۲، ص۵۷٫
۷۸- انساب الاشراف، ج۲، ص۲۱۴٫
۷۹- همان.
۸۰- همان، ج۱، ص۵۸۱٫
۸۱- همان، ص۵۸۳،۵۸۴٫
۸۲- الاستيعاب، ج۲، ص۵۶۷٫
۸۳- همان، ص۵۶۸٫
۸۴- شرح نهج‌البلاغه، ج۱، ص۱۹۰٫
۸۵- شرح نهج‌البلاغه، ج۹، ص۲۸٫
۸۶- شرح نهج‌البلاغه، ج۱۲، ص۲۵۸٫
۸۷- همان، ص۲۶۰٫
۸۸- شرح نهج ‌البلاغه، ج۱۲، ص۲۵۹٫
۸۹- همان، ص۲۶۰؛ تاريخ دمشق، ج۴۲، ص۴۲۷؛ الاستيعاب، ج۳، ص۱۱۵۳٫
۹۰- الامامة و السّياسة، ج۱، ص۲۹٫
۹۱- القصص، ۶۸٫
۹۲- نهج ‌البلاغه، خطبه ‌۳٫
۹۳- الاستيعاب، ج۳، ص۱۱۵۳٫
۹۴- الامامة و السياسة، ج۱، ص۲۶٫
۹۵- لسان ‌العرب، ج۳، ص۵۱۱٫
۹۶- كنزالعمّال، ج۶، ص۷۹٫
۹۷- تاريخ ‌دمشق، ج۴۲، ص۴۲۹٫
۹۸- همان، ص۴۳۱ تا ۴۳۲ و ۴۳۵٫
۹۹- الصواعق المحرقة، ص۱۲۶٫
۱۰۰- الانبياء، ۱۱۱؛ تاريخ دمشق، ج۴۲، ص۴۳۳-۴۳۱٫
۱۰۱- الصواعق المحرقة، ص۱۵۲٫
۱۰۲- كنزالعمّال، ج۱۲، ص۹۴؛ مجمع الزوايد، ج۹، ص۲۶۵٫
۱۰۳- تاريخ دمشق، ج۴۲، ص۱۶٫
۱۰۴- درّ المنثور، ج۲، ص۱۴۳،۱۴۴٫
۱۰۵- تفسيركبير، ج۲۹، ص۲۷۱؛ در المنثور، ج۶، ص۱۸۵٫
۱۰۶- تاريخ ‌دمشق، ج۴۲، ص۴۳۴٫
۱۰۷- الحاقه، ۱۲٫
۱۰۸- تاريخ ‌دمشق، ج۴، ص۳۶۱٫
۱۰۹- آل عمران، ۶۱ .
۱۱۰- الصواعق المحرقة، ص۱۲۳٫
۱۱۱- التوبه، ۸٫
۱۱۲- انساب الاشراف، ج۲، ص۲۰۴٫
۱۱۳- الطبقات الكبري، ج۵، ص۱۷٫
۱۱۴- سقيفه، ص۳۳٫
۱۱۵- شرح نهج‌البلاغه، ج۱، ص۱۸۷،۱۸۸٫
۱۱۶- النحل، ۸۳ .
۱۱۷- تاريخ ‌دمشق، ج۴۲، ص۴۳۴٫
۱۱۸- شرح ‌نهج‌البلاغه، ج۱۲، ص۲۶۵٫
۱۱۹- انساب ‌الاشراف، ج۲، ص۵۸۳ و ۵۸۴٫
۱۲۰- صحيح بخاري، ج۸، ص۲۰۸٫
۱۲۱- تطهير الجنان، ص۵۱٫
۱۲۲- تاريخ ‌دمشق، ج۴۲، ص۴۴۹٫
۱۲۳- النساء، ۸۵٫
۱۲۴- شرح ‌نهج‌البلاغه، ج۱۷، ص۲۵۶٫
۱۲۵- مروج ‌الذهب، ج۱، ص۶۵۷٫
۱۲۶- تاريخ ‌دمشق، ج۴۲، ص۴۲٫
۱۲۷- تاريخ ‌دمشق، ج۴۲، ص۴۵۰٫
۱۲۸- المائده،۱۰۰٫
۱۲۹- الكهف، ۲۹٫

– علاوه بر قرآن کريم و نهج‌البلاغه؛
– ابن عبدالبر، الاستيعاب في معرفة الاصحاب، مكتبة نهضت، مصر.
– ابن عساكر، تاريخ مدينه دمشق، دارالفكر، بيروت، ۱۴۱۷ق، ۱۹۹۶م.  
– ابن‌ابي‌الحديد، عزالدين عبدالحميد، شرح نهج‌البلاغه، تحقيق محمّد ابوالفضل ابراهيم، قاهره، ۱۹۵۹م.
– ابن‌حجر عسقلاني، فتح‌الباري، في شرح صحيح بخاري، دارالمعرفة، بيروت.
– ابن‌حجر هيثمي، الصواعق المحرقة، چاپ دوّم، قاهره، ۱۹۶۵م.
– ابن‌محمد عبدالله‌بن قتيبة الدينوري، الامامة و السياسة، مؤسسة الحلبي، قاهره، ۱۳۸۷ق- ۱۹۶۷م.
– ابن‌منظور، لسان العرب، بيروت.
– البلاذري، احمدبن يحيي‌بن جابر، انساب الاشراف، ج۱، چ۲، دارالمعارف، قاهره و ج۲، مؤسسة الاعلمي، بيروت، ۱۹۷۴٫
– الشهرستاني، الملل و النّحل، مطبعة مصطفي البا الحلبي و اولاده، بمصر، ۱۳۸۱ق، ۱۹۶۱م.
– القرطبي، الجامع الاحكام القرآن، قاهره، ۱۹۶۷م.
– الهيثمي، حافظ نورالدّين علي‌بن‌ابي‌بكر، مجمع الزّوايد و منبع الفوايد، دارالفكر، بيروت، ۱۴۱۴ق- ۱۹۹۴م.
– ثعلبي، ابي‌محمدبن‌عاشور، الكشف و البيان، دار احياء التّراث العربي، بيروت، ۱۴۲۲ق.
– حاكم نيشابوري، المستدرك علي الصحيحين، دارالمعرفة، ۱۴۱۸ق.
– دهخدا، علي اكبر، لغت‌نامه، مؤسسه لغت‌نامه دهخدا، دانشگاه تهران.
– سيدعلي جلال‌الدّين عبدالرّحمن، الدّار المنثور، بيروت، ۱۹۸۳٫  
– طبراني، الحافظ ابي‌القاسم سليمان‌بن احمد، المعجم الكبير، مكتبة ابن قيميه، قاهره.
– طبرسي، الاحتجاج، مترجم، دارالكتب الاسلاميه، تهران، چاپ اوّل،۱۳۸۱٫
– طبري، محمدبن جرير، تاريخ الامم و الملوك، ترجمه ابوالقاسم پاينده، انتشارات اساطير، چاپ دوّم، ۱۳۶۲ش.
– عسگري، مرتضي، سقيفه، انتشارات علاّمه عسگري، چاپ هفتم، ۱۳۸۷٫  
– فخر رازي، محمدبن‌عمر، مفاتيح الغيب، معروف به تفسيركبير، المطبعة البهيّة المصريّه.  
– فيض كاشاني، تفسير الصافي، چاپ اسلاميه، ۱۳۸۷ق.
– متقي هندي، علاء‌الدّين علي، كنزالعمّال، مؤسسة الرساله، بيروت، ۱۴۰۵ قمري.
– محمدبن سعدبن منيع الزّهري، الطبقات الكبري، دارالتّراث العربي، بيروت.
– نسایی، احمدبن شعیب، خصائص الامام علی۷، دارالکتب العلمیّة، بیروت.

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.