کلام نور
  • طلب‌ العلم‌ فريضة علي‌ كل‌ مسلم‌ فاطلبوا العلم‌ من‌ مظانه‌ واقتبسوه‌ من‌ اهله

  • انا مدينة الحكمة [مدينة العلم] وعلي‌ بن‌ ابي‌ طالب‌ بابها؛ ولن‌ توتي‌ المدينة الا من‌ قبل‌ الباب‌

  • ايها الناس‌ ! اعلموا ان‌ كمال‌ الدين‌ طلب‌ العلم‌ والعمل‌ به‌... والعلم‌ مخزون‌ عند اهله‌ وقد امرتم‌ بطلبه‌ من‌ اهله‌ فاطلبوه‌

  • يا كميل‌ ! لا تاخذ الا عنا تكن‌ منا

  • شرقا وغربا، فلا تجدان‌ علما صحيحا الا شيئا خرج‌ من‌ عندنا اهل‌ البيت

  • في‌ قول‌ الله‌ عز وجل‌: فلينظر الانسان‌ الي‌ طعامه‌ قال‌: قلت‌: ما طعامه‌؟ قال‌: علمه‌ الذي‌ ياخذه‌ عمن‌ ياخذه

  • كل‌ ما لم‌ يخرج‌ من‌ هذا البيت‌ فهو باطل

بينونت يا سنخيت يا عينيت ؟ – آیت اللّه سیّد جعفر سیدان

بينونت يا سنخيت يا عينيت ؟ –  آیت اللّه سیّد جعفر سیدان

درآمد
آنچه در این شماره مطالعه می نمایید ما حصل درس استاد در حضور طلاب و اساتید حوزه علمیه است که با قدری تصرّف و ویرایش تقدیم حضور می گردد امید است مورد استفاده قرار گیرد. استاد با استناد به آیات و روایات ثابت نمودند مستفاد از وحی بینونت کامل بین خدا و خلق است و ادلّه ای که بر سنخیت طرح شده همگی قابل پاسخ و نقد است و قواعدی مثل لزوم نسبت بین علّت و معلول و قاعده معطی شیء نمی تواند فاقد آن باشد تخصصاً از بحث خارج بوده و در علل طبیعی و اعدادی جاری است.

 

الحمد لله ربّ العالمين و خير الصلوة والسلام على خير خلقه حبيب اله العالم أبى القاسم محمد و على آله آل الله واللعن الدائم على أعدائهم أعداء الله من الآن الى يوم لقاء الله.
مسأله مورد بحث، رابطه و نسبت بين خلق و خالق است۱ و اينكه آيا نسبت حضرت حق و موجودات عينيت است يا سنخيت و يا بينونت؟ اين بحث با توجّه به روش ما که همان بهره بردن از نور عقل است پی گیری می شود به این معنا که با چراغ عقل از وحى استفاده کنیم تا مستفاد از آيات و روايات در مسئله مورد سؤال روشن گردد. چرا كه حركت صحيحِ فكرى، حركتى است كه مبدأش تعقّل باشد بی تردید اگر اشكال عقلى در بحث وجود داشت آن را بر خواهیم رسید.

تعريف سنخيت و بينونت‏
در ابتدا باید تعريفى از سنخيت و بينونت ارایه شود تا بر اساس آن نسبت بین خالق و خلق مشخص شود. مراد از بينونت بين خداوند متعال و كائنات، اين معناست كه هیچ گونه اشتراك حقيقى بين حضرت حق و ماسواى او وجود ندارد. و مراد از سنخیت نیز یعنی بین خالق و خلق در حقیقت و ذات تجانس است بر همین مبنا وقتی می گوییم بین خدا و خلق سنخیت نیست و هیچ نوع اشتراک ذاتی وجود ندارد. به عبارت دیگر « سنخ» در لغت به معناى اصل، ريشه، پايه مى‏باشد.۲ در نتيجه وقتى گفته مى‏شود شى‏ء با شى‏ء ديگر سنخيت دارد يعنى در اصل و ريشه با هم شريك اند؛ و مى‏توان گفت در اساس و ريشه با يكديگر شركت دارند و به عبارت ديگر مقصود از سنخيت در اين بحث كه در مقابل بينونت است همان اشتراك در حقيقت است. برداشت ما از آیات و روایات این است که بین خدا و خلق بینونت کامل است.

آيات نفى سنخيت‏
قال الله تبارك و تعالى‏:

(لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَى‏ءٌ)۳  
چيزى مانند او نيست.

(سُبْحانَهُ وَ تَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُوْنَ)۴
او منزّه و فراتر است از آنچه (با وى) شريك مى‏سازند.

(وَ قَالُوا اتَّخَذَ اللهُ وَلَدَاً سُبْحَانَهُ بَلْ لَهُ مَا فِي السَّمَوَاتِ وَالأَرْضِ كُلٌّ لَهُ قانِتُوْنَ)۵
و گفتند خداوند فرزندى براى خود اختيار كرده است او منزّه است بلكه هر چه در آسمانها و زمين است از آن اوست و همه فرمانپذير اويند.
امّا چگونه از آیات فوق اثبات نفی سنخیت می شود؟ مشخّص است وقتى كه مِثلى براى حضرت حق نباشد بديهى است كه نفى سنخيت خواهد شد چه اينكه قوى‏ترين اشتراك، اشتراك در حقيقت است. اگر چيزى با چيز ديگر در حقيقت شركت داشته باشند قوی ترین شکل مثِليت در اين مورد تحقّق پيدا كرده است. و بدین ترتیب با نفى مِثليت به نحو مطلق؛ (لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَى‏ءٌ) بينونت ثابت مى‏شود. لذا از اين آيات نفى سنخيت به معناى عدم اشتراك در حقيقت استفاده مى‏شود. مفاد آیات دیگر از جمله سوره مبارکه توحید نیز همین است.

روايات نفى سنخيت‏
آنچه در اين مورد منطبق با آيات و از جهتى واضح‏تر و صريح‏تر از آيات مى‏باشد و بر آنها تأكيد دارد روايات بسيارى است كه در كتب مختلف حديثى۶ آمده است كه قسمتى از آن جمله است.
۱- اميرالمؤمنين على۷در توصيف ذات مقدس پروردگار چنين فرموده‏اند:

الَّذِي بَانَ مِنَ الْخَلْقِ فَلَا شَيْ‏ءَ كَمِثْلِه.۷
خداوند متعال با خلق بينونت دارد و در نتيجه چيزى مثل او نيست.
و به يك معنا جمله اوّل تفسير و تبيینى بر آيه شريفه (لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَى‏ءٌ) مى‏باشد. طريق تقرير استدلال مشخص است زیرا اين دو جمله شريفه بينونت را اعلام می کند و با بينونت چاره ای جز نفى سنخيت باقی نمی ماند. چون سنخيت به معناى اشتراك در حقيقت مى‏باشد. لذا وقتى گفته مى‏شود بينونت دارد در حقيقت بدين معناست كه اشتراكى در كار نيست.
۲- امام رضا۷مى‏فرمايند:

خِلْقَةُ اللهِ الْخَلْقَ حِجَابٌ بَيْنَهُ وَ بَيْنَهُمْ وَ مُبَايَنَتُهُ إِيَّاهُمْ مُفَارَقَتُهُ إِنِّيَّتَهُمْ۸
ایجاد نمود خدا خلق را تا حجابی بین او و آنها باشد. و جدایی خدا از مخلوقاتش، جدايى او با حقيقت آنهاست.
یعنی نفس اينكه خداوند موجودات را ايجاد فرموده است خود حجابى است بين خداوند و خلق، نه اينكه چيز ديگرى بين خدا و خلق حایل باشد. از حديث ديگرى – كه بعداً توضيح داده خواهد شد – استفاده مى‏شود كه چون حضرت حق با خلق بينونت و مباينت بالذات دارند در نتيجه نفس خلق خود حجاب است نه اينكه شىء‏اى بين حضرت حق و خلق حایل باشد. بلكه نفس خلق حجاب است زيرا خلق با او بينونت دارد.
در ادامه حديث هم به اين جهت اشاره شده كه « مباينته إيّاهم مفارقته إنّيّتهم» مباينت خداوند متعال با خلق بدين معناست كه خداوند در حقيقت با حقيقت اشيا و موجودات مباينت و مفارقت دارد و هيچ اشتراكى از حیث ذات و حقیقت وجود ندارد.۹
۳- امام رضا۷مى‏فرمايند:
فَكُلُّ مَا فِي الْخَلْقِ لَا يُوجَدُ فِي خَالِقِهِ وَ كُلُّ مَا يُمْكِنُ فِيهِ يَمْتَنِعُ فِي صَانِعِه.۱۰
هر چه در خلق وجود داشته باشد در خالق نيست و آنچه در خلق ممكن است در خالق ممتنع است.
روشن است اگر بين خالق و مخلوق، سنخيت و اشتراك در حقيقت باشد، تعبير روايت بى معنا خواهد بود. امّا اين حديث به خوبى اعلام مى‏كند كه هيچ سنخيتى در كار نيست.
۴- اميرالمؤمنين۷فرمودند:
الَّذِي لَا مِنْ شَيْ‏ءٍ كَانَ وَ لَا مِنْ شَيْ‏ءٍ خَلَقَ مَا كَانَ قُدْرَتُهُ بَانَ بِهَا مِنَ الْأَشْيَاءِ وَ بَانَتِ الْأَشْيَاءُ مِنْه.۱۱
او از چيزى گرفته نشده و مخلوقاتش را از چيزى نگرفته است، قدرتى است كه به آن (قدرت كه كنايه از ذات است) از اشيا مباين و اشيا هم مباين اوست يعنى بالذات مباين با اشيا است.
از چيز گرفته نشده و آنچه را هم خلق كرده از چيزى نگرفته و خود او نيز (لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ) است بدين جهت او از اشيا مباين است و اشيا با او تباين دارند.۱۲
۵- حضرت امير۷فرمودند:
حَدَّ الْأَشْيَاءَ كُلَّهَا عِنْدَ خَلْقِهِ إِيَّاهَا إِبَانَةً لَهَا مِنْ شِبْهِهِ وَ إِبَانَةً لَهُ مِنْ شِبْهِهَا.۱۳
اشيا را با خلق كردن محدود ساخت تا آنها را از شبيه بودن به خودش و خود را از شبيه بودن به آنها جدا كند.
در اين حديث نيز به بينونت تأكيد شده است.
۶- و نيز در جاى ديگر مى‏فرمايند:
لأنّه خلاف خلقه فلا شبه له من المخلوقين.۱۴
شبهى براى او نيست و او خلاف خلقش مى‏باشد.
در اين روايت نيز نفى سنخيت و اعلام بينونت شده است.
۷- حضرت صادق۷فرمودند:
مَنْ شَبَّهَ اللهَ بِخَلْقِهِ فَهُوَ مُشْرِكٌ إِنَّ اللهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَا يُشْبِهُ شَيْئاً وَ لَا يُشْبِهُهُ شَيْ‏ءٌ وَ كُلُّ مَا وَقَعَ فِي الْوَهْمِ فَهُوَ بِخِلَافِهِ.۱۵
هر كس خدا را شبيه به خلق كند مشرك است. خداوند تبارك و تعالى شبيه به چيزى نيست و چيزى شبيه به او نيست و هر چه در وهم بيايد خدا غير آن است.
اين حديث نيز به خوبى جدایی ذاتی را مى‏رساند.
۸- از حضرت رضا۷نقل شده كه ايشان فرموده‏اند: اميرالمؤمنين۷در ضمن خطبه‏اى فرموده‏اند:

الْحَمْدُ لِلَهِ الَّذِي لَا مِنْ شَيْ‏ءٍ كَانَ وَ لَا مِنْ شَيْ‏ءٍ كَوَّنَ مَا قَدْ كَانَ الْمُسْتَشْهِدِ بِحُدُوثِ الْأَشْيَاءِ عَلَى أَزَلِيَّتِهِ وَ بِمَا وَسَمَهَا بِهِ مِنَ الْعَجْزِ عَلَى قُدْرَتِهِ وَ بِمَا اضْطَرَّهَا إِلَيْهِ مِنَ الْفَنَاءِ عَلَى دَوَامِهِ لَمْ يَخْلُ مِنْهُ مَكَانٌ فَيُدْرَكَ بِأَيْنِيَّةٍ وَ لَا لَهُ شَبَحُ مِثَالٍ فَيُوصَفَ بِكَيْفِيَّةٍ وَ لَمْ يَغِبْ عَنْ شَيْ‏ءٍ فَيُعْلَمَ [فَيَعْلَمَ‏] بِحَيْثِيَّةٍ مُبَايِنٌ لِجَمِيعِ مَا أَحْدَثَ فِي الصِّفَاتِ وَ مُمْتَنِعٌ عَنِ الْإِدْرَاكِ بِمَا ابْتَدَعَ مِنْ تَصْرِيفِ الذَّوَات.۱۶
حمد خداى راست كه از چيزى به وجود نيامده است و موجودات را هم از چيزى خلق نكرده است. به حدوث اشيا بر ازليت خويش و به ناتوانى آنها نشانه قدرت خويش را بر آنها مشخّص ساخته است و به اضطرار اشيا به فانى شدن به دوام خود دلالت نموده است. هيچ مكانى از او خالى نيست تا به مكان داشتن شناخته شود و هيچ شبيهى ندارد تا به كيفيّتى توصيف شود و هيچ چيزى از علم او غايب نيست تا به حيثيّتى دانسته شود. با جميع مخلوقات مباينت صفتى دارد و به واسطه تغييراتى كه در ذوات اشيا ابداع مى‏كند ادراك او ممتنع است.
هر يك از اين جملات مباحث مفصّل و عميقى را گويا است كه در جاى خود قسمتى از آنها به تفصيل و با دقّت بحث شده است و چون از بحث ما خارج است اشاره به همان جمله مورد بحث نموده‏ايم. هر آنچه ايجاد كرده ( از موجودات عِلْوى، سِفْلى، نورى و …) در صفات با او مباين هستند. حضرت حق به موجودات كه متغيّرند و در آنها تصرّف مى‏شود و حدوث آنها مشخص است درك نمى‏شود. اثبات مى‏شود امّا درك نمى‏شود. البته « فى الصفات» بدين معنا نيست كه در ذات مباين نيستند بلكه مشخّص است وقتى در صفات تباين باشد منشأ آن تباين در ذات است. و صفات در اينجا چنانكه برخى از بزرگان نيز توضيح داده‏اند به معناى فى الصفة مى‏باشد، يعنى خداوند در توصيف و تعريف با آنچه ايجاد كرده مباين است و هيچ شركت و سنخيتى در كار نيست. در نتيجه سنخيت را نفى و بينونت را اثبات مى‏كند.
۹ – اميرالمؤمنين۷فرمودند:
وَ لَا يَخْطُرُ بِبَالِ أُولِي الرَّوِيَّاتِ خَاطِرَةٌ مِنْ تَقْدِيرِ جَلَالِ عِزَّتِهِ لِبُعْدِهِ مِنْ أَنْ يَكُونَ فِي قُوَى الْمَحْدُودِينَ لِأَنَّه خلاف خلقه فلا شِبهَ له من المخلوقين.۱۷
به ذهن صاحبان افكار خيالى از اندازه ی عظمت عزت خدا، خطور نمى‏كند. به جهت اينكه خداوند از دسترس قواى ادراكى خلق به دور است زيرا كه او بر خلاف خلقش است و هيچ شبيهى براى او در ميان مخلوق وجود ندارد.
۱۰ – امام رضا۷به فتح بن يزيد جرجانى نوشتند: ۱۸
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ الْحَمْدُ لِلهِ الْمُلْهِمِ عِبَادَهُ الْحَمْدَ وَ فَاطِرِهِمْ عَلَى مَعْرِفَةِ رُبُوبِيَّتِهِ الدَّالِّ عَلَى وُجُودِهِ بِخَلْقِهِ وَ بِحُدُوثِ خَلْقِهِ عَلَى أَزَلِيَّتِه…، الْمُسْتَشْهِدِ بِآيَاتِهِ عَلَى قُدْرَتِهِ الْمُمْتَنِعِ مِنَ الصِّفَاتِ ذَاتُهُ وَ مِنَ الْأَبْصَارِ رُؤْيَتُهُ وَ مِنَ الْأَوْهَامِ الْإِحَاطَةُ بِهِ لَا أَمَدَ لِكَوْنِهِ وَ لَا غَايَةَ لِبَقَائِهِ لَا تَشْمَلُهُ الْمَشَاعِرُ وَ لَا تَحْجُبُهُ الْحِجَابُ فَالْحِجَابُ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلْقِهِ لِامْتِنَاعِهِ مِمَّا يُمْكِنُ فِي ذَوَاتِهِمْ وَ لِإِمْكَانِ ذَوَاتِهِمْ مِمَّا يَمْتَنِعُ مِنْهُ ذَاتُهُ وَ لِافْتِرَاقِ الصَّانِعِ وَ الْمَصْنُوعِ وَ الرَّبِّ وَ الْمَرْبُوبِ وَ الْحَادِّ وَ الْمَحْدُودِ أَحَدٍ لَا بِتَأْوِيلِ عَدَدٍ …، الشَّاهِدِ لَا بِمُمَاسَّةٍ الْبَائِنِ لَا بِبَرَاحِ مَسَافَةٍ.۱۹
حمد خداى را ست كه حمد را به بندگانش الهام مى‏كند و آنان را به معرفت ربوبيّتش مفطور مى‏نمايد، به خلق خويش به وجودش، و به حدوث آنها بر ازلى بودنش دلالت مى‏كند … آياتش به قدرتش شهادت مى‏دهد. ذاتش از هرگونه توصيفى امتناع دارد و ديدگان از رؤيتش ناتوانند و وهم ها از احاطه به او عاجزند. وجودش را وقت و زمانى نيست و بقايش را نهايتى نيست. اداركات بشرى او را در بر نمى‏گيرد و حجاب ها او را محجوب نمى‏كند. پس حجاب ميان او و خلقش به خاطر امتناع اوست از آنچه در ذوات آنها امكان دارد و به خاطر امكان ذوات آنهاست از آنچه در ذات خدا ممتنع است. زيرا صانع غير از مصنوع و رب غير از مربوب و حد زننده غير از محدود است. او يگانه است نه به معناى وحدت عددى … شاهد است نه به واسطه تماس حسى، بينونت دارد نه به دورى مسافت.
اين حديث نيز از غرر احاديث است كه هر جمله آن بحثى مفصل و دقيق را مى‏طلبد ولى بخاطر اشاره به روايات شاهد بحث از يك جمله آن استفاده نموديم.
حضرت۷استدلال فرموده‏اند آنچه در خلق در نظر گرفته شود در خالق ممتنع است و آنچه در ذات و حقيقت كائنات مطرح باشد در مورد خدا ممتنع است و اين همان بينونت و نفى سنخيت است. اگر گفته شود اين تعبيرات هم با سنخيت سازگار است و هم با بينونت و مشکل سنخيت، با تفاوت مرتبه حضرت حق با مخلوقات حل مى‏شود، پاسخ می دهیم اين تعبير « فَالْحِجَابُ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلْقِهِ لِامْتِنَاعِهِ مِمَّا يُمْكِنُ فِي ذَوَاتِهِمْ » اگر اشتراك در حقيقت باشد يعنى مرتبه قويّه و مرتبه ضعيفه در حقيقت مشترك باشند در ذات آنها نبايد امتناع ياد شده در حديث مطرح باشد. مرتبه ضعيفه « هيولى» و مرتبه لايتناهى حضرت حق است ولى در هر حال فرض اين است كه اين دو مرتبه در حقيقت مشتركند. حقيقت در هر دو مرتبه محفوظ است. و اگر در مرتبه ضعيفه و مرتبه لايتناهى اشتراك در حقيقت محفوظ نباشد ثبت المطلوب و اگر اشتراك در حقيقت باشد لازمه آن اين است كه تعبير روايت « لِامْتِنَاعِهِ مِمَّا يُمْكِنُ فِي ذَوَاتِهِمْ» غلط باشد. وقتى در حقيقت مشتركند معنا ندارد گفته شود « يمنع فى ذواتهم…»
و دليلى بر اين حرف نخواهد بود. پس بديهى است كه اين جمله شريفه فقط با بينونت معنا مى‏دهد. حضرت حق باین از خلق است نه اينكه خلق دو مترى خدا قرار گرفته‏اند و خدا از خلق فاصله گرفته است. بينونت عزلى نيست كه او يكسو باشد و مخلوقات سوى ديگر، بلكه بينونت، بينونت حقيقت است، باین است « لا ببراح مسافة» جدايى به معناى اينكه مكان او غير از مكان خلق باشد نيست بلكه معنا اين است كه حقيقت خالق غير از مخلوق است و حجاب بين او و خلق نفس او و خلق است چه اينكه در حقيقت متباين هستند و لازمه دو حقيقت مباين، اين است.
به همين مقدار از روايات كفايت مى‏شود و إلّا در ادعيه نيز از اين قبيل تعبيرات فراوان است « تَنَزَّهَ عَنْ مُجَانَسَةِ مَخْلُوقَاتِه»۲۰ از مجانست با مخلوقات منزّه است « كُنْهُهُ تَفْرِيقٌ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلْقِه»۲۱ بنابراين تعبيرات مختلف در احاديث مذكور – كه نمونه‏اى از احاديث بسيار است۲۲ به خوبى بيانگر آن است كه تمام اين تعبيرات بر بينونت بين خلق و خالق و نفى سنخيت دلالت دارند و طبعاً نفى عينيت نيز مى‏باشد كه بحث خواهد شد.
پس همان گونه كه بيان شد، با تعقل به وحى مى‏رسيم و هرگز چراغ عقل را از دست نمى‏دهيم و با اين چراغ روشنگر از منبع وحى – كه آن را تصديق كرده و دانسته‏ايم منبعى وسيع و
بى خطاست- با لحاظ صحت اعتبار سند و روشنى دلالت، استفاده كرده و مى‏بينيم اين روايات به روشنى بيانگر بينونت بين خلق و خالق هستند. پس از استفاده از مدارك حديثى به بررسى عقلى مى‏پردازيم. و اگر استدلال عقلی قطعی بر سنخیت وجود داشته باشد چاره ای
جز توجیه روایات نخواهد بود. حال يك استدلال عقلى كه ظاهراً نافى بينونت است مطرح و مورد نقد قرار می دهیم.

دليل عقلى بر سنخيت‏
گفته شده از نظر عقلى بين علّت و معلول بايد سنخيت و شباهت باشد « و إلاّ لصدر كلّ شى‏ء من كلّ شى‏ء» اگر بين علت و معلول سنخيت و شباهتى نباشد بايد از آب، آتش صادر شود، از تخم مرغ، شتر صادر شود. ذات مقدّس حضرت حق علت و خالق و آفريننده موجودات است، بنابراين به حكم قاعده مذكور بايد بين حضرت حق و كائنات شباهت و سنخيت باشد. وقتى شباهت و سنخيت اثبات شود، بينونت نفى مى‏گردد. دليل عقلى هم تخصيص بردار و استثناپذير نيست و تعميم دارد.
امّا پاسخ این است که قاعده مذکور در جای خودش صحیح و جاری است و آن در علل طبیعی است آن هم علّتی که موجد معلول خود باشد به خاطر اينكه در حقيقت، معلول از علّت جدا مى‏شود، و به تعبيرى: معلول تنزّل علت مى‏شود و از دلِ علت بيرون مى‏آيد. وقتى علت، طبيعى باشد معلول، تراوش يافته علّت و متنزّل از علّت خواهد بود، مثل حرارت و آتش، لذا بديهى است كه بايد با علّت تناسب و سنخيت داشته باشد، امّا اگر چنانچه علّت، علّت ارادى باشد، « و فاعل، فاعلِ بالارادة و المشية» باشد، چنين نيست كه فعل و مخلوقِ او تنزّل يافتهِ او باشد.۲۳
ذات مقدّس حضرت حق، فاعل بالارادة و بالمشية است نه علّت طبيعى، در نتيجه، مخلوق و (معلول) او تنزّل وجودِ او نخواهد بود، معلول از دلِ او خارج نشده و رشحه و ترشّح او نيست و او حقيقتى است كه « لم يلد» است و چيزى از او جدا نمى‏شود۲۴ در اين صورت تنزّل معنا ندارد.
بنابر اين قاعده عقلى مذكور در اين مورد تخصّصاً جا ندارد، نه اينكه نياز به تخصيص داشته باشد، محدوده اين قاعده در محدوده علل طبيعى است، پس مى‏گوييم: اگر بين علّت طبيعى و معلول، شباهتى نباشد لازم مى‏آيد هر چيزى از هر چيزى صادر شود، امّا وقتى علت، فاعل بالمشية و الارادة، و مخلوق، موجَد او باشد لازمه ايجاد، تباين است نه سنخيت، زيرا وقتى فاعل ايجاد كرده و خلق ايجاد شده و مسبوق به عدم باشد، حقيقت مسبوق به عدم، بدين معناست كه ذات او ذات فقر است و ذاتش ذات عدم اقتضا وجود است، چون موجَد است و مشخص است با موجِدى كه ذاتش ذات غنا و بى نيازى است (و به تعبير اصطلاحى ذاتى است كه وجوبِ وجود دارد) تباين دارد. پس استدلال عقلىِ مطرح شده، در مقابل مستفاد از مدارك وحيانى در ارتباط با علل طبيعى خوب است، امّا اگر علت، فاعل بالمشية و الارادة باشد اين استدلال معنا ندارد. در علّت طبيعى چون معلول تنزّل يافتهِ علّت، ترشح يافته و فيضان و رشحهِ علّت است و از دل آن خارج شده صحيح مى‏باشد، امّا در مورد فاعل بالاراده كه « لم يلد» است اين استدلال نمى‏تواند نافى بينونت باشد.

پرسش و پاسخ
پرسش: قانون سنخيت اصلاً در جايى است كه علّت موجِده مى‏باشد علّت طبيعى موجده نيست پس اين قانون منحصر به علّت هاى موجده است.
پاسخ: سؤال اين است كه قاعده گفته شده، در ارتباط با علت موجِده بيان شده، حضرت حق نيز علّت موجده است و علّت هاى طبيعى موجده نيستند و از آنها به مِعدّات تعبير مى‏شود و تنها ذات مقدّس حضرت حق علّت موجده مى‏باشد چنانچه چيزى سبب وجود چيزى شد اگر آن چيز علّت طبيعى باشد روشن است كه آن چيز با خواست و اراده خود كارى نمى‏كند و اراده‏اى در كار نيست لذا اگر براى معلولى علّت طبيعى فرض شد در اين فرض چون علّت ارادى نيست (فاعل بالاراده نيست) معلول طبيعتاً بايد از علّت تنزّل پيدا كرده باشد و امّا اگر علّت، علّت طبيعى نباشد و ارادى باشد كه با اراده خود ايجاد هم مى‏كند چه دليلى براى سنخيت وجود دارد؟ در اينجا فرض اين است كه علّت فقط خداست و خدا هم يك شى‏ء است و چون فاعل بالارادة است. و با مشيت خود متباينات و انواع مختلف ايجاد كند همه اشيا از مشيت اويند و از ذات او چيزى تنزّل نكرده است. لذا اگر علّت ارادى باشد بايد گفت: « يوجد كلّ شى‏ء منه بالارادة» يعنى وجود مادّى، وجود نورانى، موجودات عِلْوِى و سِفْلِى و همه چيز به اراده او ايجاد مى‏شوند. امّا « لصدر كلّ شى‏ء من كلّ شى‏ء» وقتى است كه علت طبيعى باشد نه ارادى پس همه چيز با اراده او ايجاد مى‏شود او متباينات را ايجاد مى‏كند. وقتى قبول كرديم كه او ايجاد مى‏كند، مخلوق ايجاد شده او مى‏شود نه اينكه فيضان، ترشح و تطور او باشد.
پرسش: آيا انسان فاعل بالاراده است يا فاعل طبيعى؟ اگر فاعل بالاراده باشد بايد همه چيز از او صادر شود.
پاسخ: انسان در مورد برخى امور فاعل بالاراده است.
در مورد انسان هم چنين است كه چيزى را كه با خود او شباهت ندارد ايجاد مى‏كند. وقتى شما هيأتى را ايجاد مى‏كنيد آيا آن هيأت با شما سنخيت دارد؟ در مورد خدا گفته شد اگر خدا فاعل بالاراده باشد « يوجد كلّ شى‏ء منه بالارادة» امّا در مورد انسان چنين نيست زيرا او محدود و عاجز است و از فاعل بالاراده بودن صدور همه چيز استفاده نمى‏شود بلكه عدم سنخيت بين علّت و معلول استفاده مى‏شود.
پرسش: تباينى كه بين خدا و مخلوق است على القاعده تباين وجودى است يعنى همان طور كه من در وجود خود از اين ميز جدا هستم، خدا نيز از مخلوقات جداست.
پاسخ: خير، يعنى او حقيقتى است كه هيچ نوع شباهتى با حقيقت مخلوق ندارد « كلّ شى‏ء يمكن في ذات المخلوق لا يمكن في ذات الخالق» در نتيجه بينونت كامل است. ولى چون بينونت، بينونت در حقيقت است جدايى به معناى جدايى اشيا از يكديگر معنا نخواهد داشت زيرا جدايى اشيا از يكديگر چون سنخ يكديگر مى‏باشند جدايى عزلى و مكانى است اما ذات حضرت حق چون سنخ اشيا نمى‏باشد بينونت و جدايى حقيقى است.
پرسش: بينونت بین خالق و مخلوق با برخى مدارك سازگار نيست زیرا (هُوَ الْأَوَّلُ و َالْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْبَاطِنُ ….)۲۵ و خداوندى كه اول است و آخر است على القاعده ناحيه‏اى در عالم باقى نمى‏ماند كه رتبه ديگر او را حایز شود. بنابراین ممکن است شقّ دیگری نیز از شقوق که بیان شد باشد و آن اين است كه رابطه، رابطه تجلّى باشد يعنى در عين اينكه خداوند كمالات مخلوقات را حایز است در عين حال مخلوق شبيه او نيست.

پاسخ: اگر گفته شود غير از سه رابطه بينونت، سنخيت و عينيت كه مطرح شد رابطه
ديگرى نيز وجود دارد كه مطرح نشد و آن رابطه تجلّى (جلوه و مجلى، ظاهر و مظهر) است،
در پاسخ مى‏گوييم آيا آنچه تجلّى شده غير از متجلّى (خدا) است يا عين آن؟ اگر گفته شود غیر اوست که همان مسئله بینونت مطرح می شود و اگر گفته شود عین اوست که با روایات بینونت سازگار نیست و اگر گفته شود نه عین اوست که در تعارض آشکار واقع می شود مضاف بر اینکه این فرض جز با تصور جزء و کل حاصل نمی شود و فرض جزء و کل جز با محدودیت تصوری ندارد.
بالاخره يك غيرى كه نيازمند و فقير محض است غير از حضرت حق با فرض تجلّى و ظهور قایل هستيد يا خير؟! و اگر قایل هستيد، آن غير، موجَد آن حقيقتى است كه غنىِّ بالذات است يا موجَد او نيست طبعاً خواهيد گفت پس به اينجا رسيديم آنچه مى‏گوييد تجلى است. غير اوست يا اوست؟! اگر گفته شود اوست مسأله مشكل مى‏شود اگر گفته شود غير اوست، باز اشكال پيش مى‏آيد. پس راه حل اين است كه گفته شود به قيد لحاظِ تطّور، تعيّن و تنزّل او نيست و با صرف نظر از لحاظ، اوست. سؤال اين است كه اين لحاظ امرى است وجودى يا اعتبارى؟! اگر اعتبارى باشد كه كارى از او ساخته نيست و اگر امرى وجودى باشد غير اوست لذا اثبات غيريت مى‏شود در حالى كه مى‏خواهيم نفى غيريت كنيم در نتيجه چاره‏اى نيست إلاّ اينكه بگوييم همه چيز حقيقت اوست. لحاظ عينيت، تطور، تعين، مرتبه و تنزّل همه لحاظ هايى است كه ما لحاظ مى‏كنيم اما به واقع اگر اين لحاظها امرى اعتبارى باشد صرف نظر از اينها خود اوست. اگر از نظر حاقّ واقع، تعيّن صرفاً با يك اعتبار غير اوست و با دست برداشتن از اعتبار همه چيز خود اوست. البته تمام سخنان ما بيهوده خواهد بود. پس اينكه گفته شده خداوند موجِد است به معناى اين كه حقيقتاً چيزى را ايجاد كرده و آن موجَد مسبوق به عدم حقيقى است، همه اينها بى معنا خواهد بود زيرا موجَد اصلاً بدين معنا نيست بلكه تنزّل، ترشّح و تطّور اوست. البته اگر تنزّل و ترشّح و تطّور بود قطعاً سنخيت وجود دارد. بلكه عينيت ثابت مى‏شود.
پرسش: در تمام رواياتى كه به آنها استدلال شد، تعبير ذات به كار رفته بود و ذات به معناى حقيقت شى‏ء است. روايات نيز دلالت بر نفى سنخيت در وجود نمى‏كند بلكه سنخيت در ذات را نفى مى‏كند، ذات هم يعنى ماهيت.

پاسخ: این سخن که آنچه در روایات نفی شد تباین در ذات است و مقصود از ذات نيز ماهيت است. سخنی بی مدرک است ولی بر فرض صحّت مگر ماهیت حضرت حق غیر از ذات اوست؟ مسلّماً خیر بنابراین بنابر هر فرض مفاد روایات بینونت در ذات است.
به عبارت دیگر می توان درباره مخلوق ذات و ماهیت را جدا نمود و آن هم به تحلیل عقلی ولی درباره ذات الاهی این تشقیق حتی در ذهن هم محال است بنابراین وقتی سخن از تباین ذات الاهی با مخلوق می شود جایی برای طرح ذات و ماهیت نمی ماند.
پرسش: علّت ارادى نيز با اسباب طبيعى حاصل مى‏شود، بنابراین باز هم باید بین علّت و معلول سنخیت باشد؟
پاسخ: اين هنگامى است كه خداوند اسبابى را خلق كرده باشد و بعد اراده بكند همين اسبابى را كه خلق كرده علل اعدادى براى خلق ديگرى قرار دهد. امّا در مورد اولين چيزى كه خلق مى‏شود علّت طبيعى در كار نيست بلكه علّت ارادى است وقتى علّت ارادى باشد وجهى ندارد كه با معلول وجه شباهت داشته باشد.  
پرسش: ما انسانها علت ارادى هم داريم يعنى وقتى يك معمار اراده مى‏كند خانه‏اى را بسازد كاملاً نقشه آن خانه به ذهن او مى‏آيد امّا او هيچ وقت نمى‏تواند درس خارج فقه يك مجتهد را اراده كند. همچنين مجتهد هم نمى‏تواند نقشه ساختمان را اراده كند پس مراد خارج از مريد نيست به قول عوام از كوزه همان تراود كه در اوست. خداوند متعال مى‏فرمايد: (إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً)۲۶ من مى‏خواهم در زمين خليفه قرار دهم اين در رابطه با انسانها، و در مورد مخلوقات هم مى‏فرمايد: (وَ إِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ وَ لَكِن لاَّ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ)۲۷ پس هر چه آفريده‏ام اين گونه نيست كه خارج از من باشد بلكه من يك تجلّى كرده‏ام و آنها شبيه به من هستند و قول به اين شباهت هيچ گاه موجب شرك و كفر نمى‏شود پس ما این سخن را كه علّت ارادى شباهت نمى‏آورد ردّ كرديم.
پاسخ: این سخن که در علت ارادى هم سنخيت لازم است نوعی مغالطه است زیرا بین علّت ارادی و معلولش سنخیت نیست و اگر باشد بین آن فعل و علم موجود در علت سنخیت است و آن علم جزء ذات علّت نیست که مسئله سنخیت تداعی شود.
امّا درباره خداوند که علم او عین ذات اوست این مطالب از ریشه مطرح نیست و اگر در اینجا کسی قایل به سنخیت شود رویات بینونت را نمی تواند توجیه کند و از نظر عقلی نیز امکان صدور متباینات نخواهد بود در حالی که از فاعل بالاراده متباینات صادر می شود.
پرسش: بیان شد بعضى مسایل و مبادى هست كه چون عقل به آنها راه ندارد لذا حكمى هم ندارد در نتيجه تضادّى بين عقل و وحى نيست. حال ملاك و معيار براى تشخيص موارد ممنوعه چيست؟ چيزهايى را كه عقل به آنها راه ندارد چگونه بايد تشخيص بدهيم؟
پاسخ: يك ملاك روشن خود عقل است يعنى وقتى خود عقل در آن مورد توجه مى‏كند مى‏بيند از حيطه درك او بيرون است و خود عقل اين تشخيص را مى‏دهد پس مرز بين آنچه مى‏فهميم و آنچه عقل به آن راه ندارد را خود عقل تعيين مى‏كند. مثلاً در ارتباط با اَخبار عالَم ديگر، جزئيات وقايع آن و … عقل ما هيچ راهى ندارد و خود عقل اين را مى‏فهمد و خود عقل مرز خود را معين مى‏كند. البته در برخى مسایل چنين نيست كه هيچ عقلى به آن نرسد و ممكن است عقل كسى به آن برسد عقل ديگرى نرسد، اين اشكال ندارد مثل اينكه ما در كودكى نمى‏فهميديم چرا ۲+۲ مى‏شود ۴ و… .
پرسش: در بحث سنخيت، فاعلى كه فعلى را انجام مى‏دهد بايد كمال آنچه را كه ايجاد مى‏كند در خود او باشد بنابر اين مثالى كه مطرح شد سنخيت را اثبات مى‏كند مثلاً مهندسى كه نقشه‏اى را مى‏كشد قطعاً اگر اين كمال را در خود نداشته باشد نمى‏تواند اين كار را بكند. ممكن است كسى ده تا كمال داشته باشد و ده كار مختلف از او صادر شود در اينجا باز سنخيت زير سؤال نمى‏رود. خداى متعال كامل مطلق است. بنابراين مخلوقات مختلف از او صادر مى‏شود.
پاسخ: اين سخن اشاره به قانون معطى شى‏ء نمی تواند فاقد شى‏ء باشد دارد. قاعده مذکور در علل طبیعی که معلول از دل آن خارج می شود صحیح است و امّا در فاعل بالارادة موضوعیتی ندارد و اگر در پروردگار کسی آن را جاری بداند باید قایل شود که خدایی که معطی جسم است خود نیز دارای جسم است و اگر گفته شود خدا جسم است منتهی نقایص آن که محدود است ندارد می پرسیم همان محدودیت امری وجودی است یا عدمی اگر بگوید وجودی است که باید در ذات خدا باشد و خدا را حد می زند و اگر عدمی است همان عینیت می شود نه سنخیت.
پرسش: خداوند جسم را از جنبه عمومى دارد منتها نقايص آن را ندارد.
پاسخ: آيا جسم واقعيتى دارد يا خير؟ جسم شى‏ء است يا خير؟
پرسش: محدويت‏هاى آن را ندارد محدوديت ها عدمى است.
ممکن است گفته شود که خدا کمال همه موجودات را داراست و این معنای سنخیت است. ولی سنخیت همان طور که از نامش هویداست یعنی اشتراک در حقیقت و ذات و خود اینکه گفته شود سنخیت یعنی دارا بودن کمال همه موجودات نیز برگشت به اشتراک در حقیقت و ذات دارد و مطلب جدیدی نیست وقتی گفته می شود موجَد حقيقت قائم بالغير و فقير بالذات است و موجِد حقيقت غنى بالذات است. پس خواه ناخواه حقيقت فقير بالذات (يعنى ذاتش ذاتى است كه نيازمند و لا اقتضاء براى تحقّق است) با حقيقت غنى بالذات (يعنى ذاتش غنى است و مقتضى وجود) تباين خواهند داشت و در نتيجه تباين لا اقتضاء و اقتضا قطعى است لذا مجالی برای طرح سنخیت و نیز عینیت باقی نمی ماند.

۱- اين تعبيرها با تسامح همراه است.
۲- السنخ: الاصل من كلّ شى‏ء، والجمع: اسنخاخ و سنوخ وسنخ كلّ شى‏ء اصله. لسان العرب، ج۶، ص۳۸۶٫
۳- الشورى،۱۱٫
۴- الزمر، ۶۷٫
۵-  البقرة،۱۱۶٫
۶- مانند كتاب توحيد صدوق، كتاب شريف كافى، بحارالانوار و كتب ادعيه و مجامع حديثى ديگر.
۷- التوحيد، باب التوحيد و نفى التشبيه، ح۱، ص۳۲ و بحارالانوار (طبع بيروت) ح۱۴، ج۴، ص۲۶۶٫
۸- التوحيد، باب التوحيد و نفى التشبيه، ح۲، ص۳۶ و عيون اخبار الرضا۷، باب ۱۱ من الاخبار فى التوحيد، ح۵۱، ج۱، ص۱۳۶٫
۹- « انيّت» يعنى حقيقت شى‏ء.
۱۰- التوحيد، باب التوحيد و نفى التشبيه، ح ۲، ص ۴۰ و بحار الانوار (طبع بيروت)، ج۵۴، ص۲۸۵٫
۱۱- التوحيد، باب التوحيد و نفى التشبيه، ح۳، ص۴۱؛ الكافى، كتاب التوحيد، باب جوامع التوحيد، ح۱، ج۱، ص۱۳۴٫
۱۲- «قدرة» كنايه از ذات مقدس حضرت حق است و تعبير به قدرت شايد بدان جهت است كه روشن‏تر از بقيه صفات در اين جهت مى‏تواند مطلب را برساند، در اين حديث شريف در نسخه ملاصدرا به جاى كلمه «قدرة» كلمه « فدرة» بوده و ملاصدرا در شرح اصول كافى ص۳۲۹ « فدرة» را به معناى « قطعه» گرفته است و با قدرت پرورش سخني كه دارد در توجيه اين لفظ تلاش كرده است امّا چنين نيست كه فقط آن جزء و آن قطعه با اشياء بينونت داشته باشد، چه اگر « فدرة» قطعه در نظر گرفته شود تركيب، لازم مى‏آيد و چون در وجود خدا تركيب نيست نتيجه چنين مى‏شود كه « بان من الاشياء» و اين معنا با لفظ «قدرة» كه در نسخه‏هاى ديگر آمده مشخص و روشن مى‏شود.
۱۳- التوحيد، باب التوحيد و نفى التشبيه، ح۳، ص۴۲؛ الكافى، كتاب التوحيد، باب جوامع التوحيد، ح۱، ج۱، ص۱۳۵٫
۱۴- التوحيد، باب التوحيد و نفى التشبيه، ح۱۳، ص۵۲؛ بحار الانوار (طبع بيروت) ح۱۶، ج۴، ص۲۷۵ و۲۷۶٫
۱۵- التوحيد، باب التوحيد و نفى التشبيه، ح۳۶، ص۸۰؛ بحارالانوار (طبع بيروت) ح۳۰، ج۳، ص۲۹۹٫
۱۶- التوحيد، باب التوحيد و نفى التشبيه، ح۲۶، ص۶۹؛ بحارالانوار (طبع بيروت) ح۲، ج۴، ص۲۲۱ و۲۲۲٫
۱۷- التوحيد، باب التوحيد و نفى التشبيه، ح۱۳، ص۵۲؛ بحارالانوار (طبع بيروت) ح۱۶، ج۴، ص۲۷۵٫
۱۸- اين روايت به جهت آنكه به صورت مكتوبه به دست راوى رسيده لذا از اين جهت داراى امتياز مى‏باشد.
۱۹- التوحيد، باب التوحيد و نفى التشبيه، ح۱۴، ص۵۶؛ الكافى، كتاب التوحيد، باب جوامع التوحيد، ح۵، ج۱، ص۱۳۹٫
۲۰- بحارالانوار، ج۸، ص۳۳۹٫
۲۱- توحيد صدوق، ح۲، ص۳۶٫
۲۲- با مراجعه به مجامع حديثى روشن مى‏گردد احاديث در اين زمينه بسيار فراوان هستند و همه احاديث نيز يك دست و يك نواخت و منطبق با آيه (لَيسَ كَمِثلِهِ شَى‏ءٌ) مى‏باشد.
۲۳- تعبير علّت نسبت به خداوند متعال از مباحثى است كه بدان پرداخته خواهد شد كه آيا مى‏توان علّت اصطلاحى را به حضرت حق اطلاق كرد؟ يا مى‏توان در مورد خداوند تعبير « فاعل تام» به كار برد؟ اين از مباحثى است كه در بحث توحيد مطرح خواهد شد.
۲۴- به هر نوع لطافت از جدايى مثل جدايى بوى گل از گل. جدايى روغن بادام از بادام، جدايى كلام انسان از انسان، جدايى حالاتى از انسان در ارتباط با نفس او… .
۲۵- الحديد،۳٫
۲۶- البقرة،۳۰٫
۲۷- الإسراء،۴۴٫

– بعلاوه قرآن کریم؛
– ثقة الاسلام كلينى، الكافي، ۸ جلد، دار الكتب الإسلامية تهران، ۱۳۶۵ ه ش.
– شيخ صدوق، التوحيد، يك جلد، انتشارات جامعه مدرسين قم، ۱۳۹۸ ه ق.
– علامه مجلسى، بحار الأنوار، ۱۱۰ جلد، مؤسسة الوفاء بيروت – لبنان، ۱۴۰۴ ه ق‏.

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *