کلام نور
  • طلب‌ العلم‌ فريضة علي‌ كل‌ مسلم‌ فاطلبوا العلم‌ من‌ مظانه‌ واقتبسوه‌ من‌ اهله

  • انا مدينة الحكمة [مدينة العلم] وعلي‌ بن‌ ابي‌ طالب‌ بابها؛ ولن‌ توتي‌ المدينة الا من‌ قبل‌ الباب‌

  • ايها الناس‌ ! اعلموا ان‌ كمال‌ الدين‌ طلب‌ العلم‌ والعمل‌ به‌... والعلم‌ مخزون‌ عند اهله‌ وقد امرتم‌ بطلبه‌ من‌ اهله‌ فاطلبوه‌

  • يا كميل‌ ! لا تاخذ الا عنا تكن‌ منا

  • شرقا وغربا، فلا تجدان‌ علما صحيحا الا شيئا خرج‌ من‌ عندنا اهل‌ البيت

  • في‌ قول‌ الله‌ عز وجل‌: فلينظر الانسان‌ الي‌ طعامه‌ قال‌: قلت‌: ما طعامه‌؟ قال‌: علمه‌ الذي‌ ياخذه‌ عمن‌ ياخذه

  • كل‌ ما لم‌ يخرج‌ من‌ هذا البيت‌ فهو باطل

خاتميت از منظر آيه ۴۰ سوره احزاب – حجت الاسلام علی اصغر علیدوست

خاتميت از منظر  آيه ۴۰  سوره  احزاب

حجت الاسلام  علی اصغر علیدوست
                                                                                                                    
 

درآمد
نگارنده محترم در این مقاله مسئله خاتمیّت را بر اساس آیه چهل سوره احزاب بررسیده است ، بر اساس شأن نزول و نیز توجّه لغوی به کلمه خاتم و نبیین اثبات کرده است که بعد از نبی اسلام۶، نبی دیگری نخواهد بود و این مسئله از ضروریات دین است و منکر آن خارج از عداد مسلمین است.

یکی از مسایل مورد بحث مسئله خاتمیت پیامبر گرامی اسلام۶است و روشن است خاتمیت پیامبر اسلام۶همان خاتمیت اسلام و قرآن است. در این نوشتار این مسئله از منظر آیه چهل سوره احزاب مورد بررسی قرار می گیرد.

خاتميت از منظر آيه ۴۰ سوره احزاب
پيامبر گرامی اسلام۶در ميان انبياي الهي،‌ ‌جايگاه ويژه اي دارند، به حدّي كه مطابق روايات،
نبوت سایر انبيا:نیز منوط به پذیرش نبوت ايشان بوده است.۱ و خداوند براي پيامبر اسلام۶
خصائصي قرارداده كه در ديگر انبياء الهي نيست که خاتميت یکی از آنهاست، در اهمیت این خاتمیت همین بس که منکر آن خارج از دین و مطابق فتوای جمیع فقهای اسلام مرتد محسوب می گردد. خاتمیّت علاوه بر پشتوانه عقلی مستند به ادلّه نقلی است که شاید مهم ترین آنها آیه چهل سوره احزاب است:

(ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اللهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ وَ …)

شأن نزول آيه :
پيامبر اكرم۶غلامي داشتند به نام زيد بن حارثه . پیامبر۶به زيد علاقه فراواني داشتند و متقابلاً زيد هم نسبت به پيامبر۶ابراز علاقه مي کرد ، با این كه پيامبر۶او را آزاد ساختند ، او حاضر به ترك پيامبر۶نشد و همچنان در كنارحضرت رسول۶ماند و پيامبر۶هم او را به عنوان پسر خوانده خويش انتخاب نمود ، حضرت رسول اكرم۶ براي زيد ، به خواستگاري دختر عمّه خودشان ، زينب بنت حجش رفته و نهايتاً زينب را به عقد زيد در آوردند . امّا زينب از خانواده اي اصيل و از قبيله اي بسيار شريف و با اصل و نسب برخوردار بود امّا زيد چنين امتيازي نداشت. اين مطلب و البته كم صبري اين دو نفر، باعث اختلاف بين اين دو جوان شد . با وجود تلاش پيامبر اكرم۶برای حفظ پیوند و دوستی منجر به طلاق شد امّا با اتمام دوره عدّه زينب ‌خداوند به پيامبر۶فرمان ازدواج با زینب را صادر نمود و این امر مخالف رسوم عرب آن زمان بود زیرا آنان پسر خوانده را پسر و زن او را عروس می دانستند.

حال خداوند مي خواهد اين رسم غلط را شكسته و اين سنّت سيئه را باطل كند . بنابراين به پيامبر۶خويش دستور مي دهد كه به خواستگاري زن پسر خوانده خويش برود. امّا در تصوّر عرب جاهلي ، زيد كه پسر خوانده رسول خدا۶بود همچون پسر خود ايشان و زينب هم مثل عروس خود حضرت رسول۶، محرم و حرام ابدي تلقّي مي شد . لذا بعد از دستور خداوند به اين ازدواج ، وقتي خبر اين خواستگاري و ازدواج ، در ميان عرب ها پيچيد ، همه از اين تصميم بسيار متعجّب شده و حتي كافرين و منافقيني كه تا آن زمان ، در كارنامه عملي حضرت ختمي مرتبت۶، هيچ نقطه تاريكي نديده بودند ،‌ اين مطلب را دستاويز بسيار خوبي جهت تخريب چهره مهذّب رسول گرامي اسلام۶براي خود قرار دادند و بهانه مناسبي شده بود براي تمسخر اسلام و مسلمانان . امّا از آن جا كه خداوند مي خواهد اين سنّت غلط را شكسته و همچنين چهره پاك رسول خود را از اين تهمت ها پاك كند ، اين آيه را نازل فرمود . بنابراين معناي آیه با توجّه به اين شأن نزول۲ اينگونه است :

معناي فراز اول :
و محمّد۶پدر هيچ يك از مردان شما نيست به اين معنا كه وقتي حضرت رسول۶، پدر زيد نبودند و زيد هم فرزند صلبي حضرت۶نبود ، حكم فرزند صلبي حضرت۶را نداشته و زنِ فرزند خوانده ، همچون عروس خود انسان نمي باشد . بنابراين ، زينب بر پيامبر۶محرم و حرام ابدي نخواهد بود.

معناي فراز دوم :
ولي او رسول خداست يعني ما ، او را به اين كار امر كرديم و او در اين ازدواج از طرف ما مأموريت داشت . لذا هيچ گونه ایرادی به حضرت رسول۶وارد نيست.

معناي فراز سوم :
و او خاتم انبياست يعني ، از اين جهت كه او آخرين پيامبر و فرستاده ماست و بعد از او پيامبر۶ديگري نخواهد آمد ، بنابراين حكم (برابر نبودن فرزند با فرزند خوانده ) الي الابد پابرجا و جاودان خواهد بود . بعد از بيان شان نزول و مفاد فرازهای آن کیفیت و ارتباط این فرازها باید به الفاظ آیه بخصوص لفظ خاتم و « النبیین» توجّه نمود بخصوص که منکرین خاتمیت در مفهوم خاتم و نبیین توجیه و تفسیر خاصی داشته اند لذا ناگزیریم به معنای خاتم و نبیین بپردازیم.
سوالي كه پيرامون اين لفظ ، از طرف منكرين خاتميت مطرح مي شود ، اين است كه چرا خداوند از پيامبر۶به جاي كلمه خاتِم با لفظ خاتَم ياد كرده است ؟ امّا از آن جايي كه خداوند لفظ خاتَم را به كار برده و اين لفظ ، حاوي معناي زينت و زيور است ، هيچ دلالتي بر خاتميت نداشته ،
بلكه طبق اين تعبير ، حضرت رسول۶، زينت و گل سرسبد انبيا:خواهند بود.۳
در پاسخ می گوییم: اولاً : در تمامی قرائات به غير از قرائت حفص از عاصم ، اين لفظ به شكل خاتِم [به کسر تاء] خوانده شده است . در تفسير مجمع البيان مرحوم طبرسي اينگونه مي نويسد :
…  و قرأ عاصم وحده « وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ» بفتح التاء و الباقون بكسرها… و من كسر التاء من خاتم فإنه ختمهم فهو خاتمهم و من فتح التاء فمعناه آخر النبيين لا نبي بعده … .۴
مرحوم شيخ طبرسي۱ذيل اين آيه در بحث لغوي اين كلمه مي نویسد:
و فقط عاصم كلمه خاتَم را به فتحه خوانده است امّا باقي قراء ، همگي به كسره خوانده اند .
و هر دو گروهي كه كسره و فتحه داده اند طبق هر دو قرائت ، معناي اين لفظ ، آخرين نبي و پايان دهنده سلسله جليله انبياست .
ثانياً : لفظ خاتَم با خاتِم در مدّعا فرقي نداشته و همانطور كه لفظ خاتِم مفيد مدّعاست ، لفظ خاتَم هم مي تواند دليل بر مدّعا باشد.
قابل ذکر است در زبان عربي براي هر كلمه اي دو معنا وجود دارد :
یک؛ معناي لغوي يا معناي وضعي ( مَا وُضِعَ لَه )
دو؛ معناي استعمالي ( مَا استُعمِلَ فيِه )

توضیح معناي لغوي و وضعي :
همانطور كه از ظاهر كلمه « وضع» روشن است، ماوضع له، آن لفظي كه وضع شده براي اين معنا  به آن معنايي اطلاق مي شود كه از همان ابتدا آن لفظ را براي آن معنا وضع شده است و هدف از وضع اين لغت، فقط رساندن اين معنا بود . لذا چون اين معنا، معنايي است ريشه اي و از حاق لفظ به ذهن متبادر مي شود، هرگز اين معنا از بين نرفته و مهجور نمي شود و اين معنا از لفظِ خود، قابل زوال و جدا شدن نيست و هر صيغه اي كه از اين لغت ساخته شود اين معنا به هر نحوي در آن كلمه مشتق ، حفظ شده و مي ماند .

از لفظ ” استعمال” پيداست ، مااستعمل فيه ، آن معنايي است كه لفظ با توجّه به علاقه و مشابهتي كه بين معناي استعمالي و معناي ريشه اي داشته، در آن معنا استعمال شده است . ناگفته نماند كه اين نوع معنا چون بستگي به استعمال آن ريشه دارد، در مصاديق مختلفي كه به آن معناي ريشه اي ، ‌يك علاقه و ربطي داشته باشد ، استعمال مي شود و يك ماده لغوي ، مي تواند در مصاديق و معاني مختلفي امّا مربوط به آن معناي ريشه اي استعمال شود. لذا يك كلمه در آن واحد مي تواند معاني استعمالي مختلفي داشته باشد .
درباره معنای لغوی و استعمالی لازم است به دو نکته مهم توجّه شود:
* اين كه يك كلمه در آن واحد مي تواند معاني استعمالي مختلفي داشته باشد، به اين معنا نيست كه مي توان آن كلمه را در هر معنايي كه بخواهيم به كار برد . بلکه لازم است بین معنای استعمالی و معنای وضعی ربطی وجود داشته باشد.
* و اين مطلب هم كه گفته مي شود ،  يك كلمه در آن واحد مي تواند معاني استعمالي كاملاً متفاوتي داشته باشد كمي تسامحي است . به عبارت ديگر بايد گفت : از استعمال يك لفظ در مصاديق مختلف تعبير شده به معاني استعمالي متفاوت . يعني معاني متفاوت استعمالي همان مصاديقي هستند كه آن لفظ در‌ آن مصاديق به كار رفته است و واقعاً آن معاني ، معاني گوناگوني نيستند ، بلكه مصاديق متفاوتي مي باشند . همانطور كه در علم اصول فقه در بحث اوامر اختلاف است كه آيا لفظ امر مشترك لفظي است بين معناي طلب ، شان ، فعل عجيب و … و فقيه بزرگي همچون مرحوم آخوند خراساني۱در كتاب كفاية الاصول خود مي نویسد :

و لا يخفى أن عد بعضها من معانيه من اشتباه المصداق بالمفهوم.۵

حال در بررسي لفظ خاتم با توجّه به معناي وضعي و لغوي، وقتي به سراغ كتب لغوي مي رويم، مي بينيم معناي لغوي و استعمالي اين لفظ هر دو دلالت بر آخر بودن و پايان دهندگي است . مثلاً به عنوان نمونه ، ابن فارس در معجم مقاييس اللغة ذيل ماده ختم مي نويسد :

ختم : الخاء و التاء و الميم اصلٌ واحدٌ و هو بلوغ آخر الشيء : يقال خَتَمتُ العملَ و خَتَمَ القاريءُ السورةَ . فامّا الخَتمُ و هو الطَّبعُ علي الشيء فذلك من الباب ايضاً ، لان الطَّبعَ علي الشيء لايكون الّا بعد بلوغ آخره ، في الاَحراز و الخاتَم مُشتَقٌّ منه ،‌ لاَنَّ بِه يُختَم … و النبيُّ خاتَم الانبياء لانه آخِرهم … .۶
ابن فارس مي نويسد : خاء و تاء و ميم (كلمه ختم ) اصلي است واحد ( يعني يك ريشه لغوي واحد و اصيلي است ) كه معناي آن ، رسيدن چيزي است به آخرش . [مثلاً وقتي ] گفته مي شود : ختم كردم عملي را و قاري سوره را ختم كرد [يعني به آخر رساندن آن عمل و آن سوره].امّا ختم [به معناي] مهر زدن به چيزي از اين باب است . زيرا مهر زدن به چيزي نمي باشد مگر بعد از رسيدن به آخر آن [يعني وقتي نامه اي يا مكتوبي به آخرش رسيد آن را مهر مي زنند] كه اين مهر در حرز ها و انگشتر ها بوده . و لفظ خاتم هم مشتقي است از ماده ختم .
زيرا به آن ختم و پايان داده مي شود . و نبي مكرّم اسلام۶هم خاتم انبيا هستند زيرا حضرت رسول۶آخرين آنهاست .
همانظور كه مشاهده شد ابن فارس هم لفظ خاتَم را همچون خاتِم ، پايان دهنده و رسيدن به آخر يك چيز مي داند .
ما از باب نمونه كلام صاحب المنجد را هم مي آوريم . البته كتاب لغوي المنجد از كتب دسته اول لغوي براي ارجاع نيست ، امّا از اين جهت كه نويسنده اين كتاب مسيحي بوده و هيچ اعتقادي به پيامبر اسلام۶ندارد، كلام او در شرح لفظ خاتَم ارزشمند است . زيرا چه بسا ابن فارس و باقي لغويين مسلمان ، متّهم شوند به اين كه براي توجيه خاتميت پيامبرشان۶، ‌در معناي لفظ خاتَم دست برده و لفظ خاتَم را همچون لفظ خاتِم پايان دهنده مي دانند . امّا صاحب المنجد از اين جهت كه مسيحي بوده از اين ایراد مبرّا بوده و كلام او مي تواند مويّد بسيار خوبي براي لغوييون مسلمان باشد .
المنجد در حرف خاء ذيل ماده ختم مي نويسد :
… تَخَتَّمَ ، الخاتَم و به : اَدخَلَه فِي اِصبَعِه يُقال « تَخَتَّم بِالعقيق » اي لَبِسَ خاتَماً فَصُّهُ من العقيق …الخاتام ج خواتيم : حَليٌ للاِصبَع حُفِرَ عليه اِسمُ اللّابِس ام لا ، الطّابِع تُطبَعُ به السِّمَه و نحوها . الخاتَم و الخاتِم ،‌ج خواتم و خُتُم : الخاتام  ، ‌ما يُختَمُ به . الختم : الخاتَم … الخاتَم و الخاتِم : ج خواتم و ختم : عاقبة كل شيء .۷
تختم و الخاتم [و عبارت تَخَتَّمَ بِه] يعني داخل كرد آن را در انگشت خويش . [مثلاً وقتي] گفته مي شود : « انگشتر عقيق در دست خود كرد = تَخَتَّمَ بِالعَقيقِ » يعني انگشتري پوشيد (و به دست خود كرد) كه از عقيق بود … وي در ادامه مي نويسد : الخاتم كه جمعش، خواتيم است ، زينتي است براي انگشت كه روي آن ، اسم كسي كه انگشتر را پوشيده ( و به دست خود كرده ) حفّاري ( حك و نوشته ) مي شود . معناي ديگر آن اين است كه طابع ( يعني چاپ كننده و چيزي كه اسم يا علامت آن شخص بوسيله آن شيء روي كاغذ نقش مي بندد و اصطلاحاً چاپ مي شود ) بوسيله آن، اسم يا چيزي شبيه به آن ( كه در حقيقت علامتي است از صاحب آن طابع كه مشخص مي كند اين طابع براي كيست و چه كسي اين نامه و … را نوشته ) چاپ مي شود . باز هم در ادامه مي نويسد : خاتَم و خاتِم كه جمع هر دو ، ‌خَواتِم و خُتُم است ، آن چيزي است كه بوسيله آن پايان داده مي شود به چيزي و … عاقبت و پايان و نهايت هر چيزي است .
جهت اطّلاع بیشتر و تحقيق بيشتر ذيل ماده ختم و خاتم ارجاع مي دهيم به كتب لغوي ذيل :
۱- لسان العرب، جلد ۱۲، صفحه ۱۶۳٫
۲- مجمع البحرين، جلد ۶،  صفحه ۵۳٫
۳- كتاب العين جلد ۴، صفحه ۲۴۱٫
۴- مصباح المنير، صفحه ۱۶۴٫
۵- قاموس اللغة، جلد۴، صفحه ۱۰۲٫
۶- و … .
همانطور كه اشاره شد يك كلمه در زبان عربي داراي دو معناست  : وضعي و استعمالي و همچنين همانطور هم كه ملاحظه شد، ديديم كتب لغت، لفظ خاتَم را همچون خاتِم ، پايان دهنده
مي دانند. و امّا نكته اي كه در مورد معناي استعمالي لازم است اشاره شود اين است كه گاهي اوقات يك كلمه ، به خاطر فرهنگ حاكم در يك منطقه و به هر دليلي در طول زمان، در معناي ديگري استعمال مي شودكه البته اين معناي دوم ،‌ ريشه در معناي لغوي داشته و با آن معناي لغوي بيگانه و بي ارتباط نيست. به عنوان مثال،‌ كلمه خاتَم در فرهنگ عرب به معناي تمام كننده و پايان دهنده استعمال مي شود. اين معنا همان معناي ريشه اي و لغوي است كه بر اساس همين معنا كلمه خاتم وضع شده . امّا همين لفظ ،‌ در طول قرون متمادي و بر اثر گذشت زمان ، در معناي زينت هم استعمال شد .
حال سوال اين است كه چرا كلمه خاتم علاوه بر معناي خاتميت و پايان دهي ، در معناي زينت و زيور هم به كار برده شد؟ جواب اين است كه ، در قديم هرگاه نامه اي نوشته مي شد يا سندي را مي خواستند مهر كرده ، امضا نمايند ، اسم صاحب نامه يا سند ، كه روي انگشتر خويش ثبت شده بود را به جوهر آغشته و در پايان نامه به ثبت مي رساند و با اين كار ، آن سند يا حكم يا نامه و … را به پايان مي رساند. از آن جايي كه انگشتر، نقش پايان بخشي به نامه ها و … را بازي
مي كرد، به انگشتر ،كلمه خاتم اطلاق مي شد . امّا از آن جهت هم كه اين انگشتر، مي توانست نقش و نگارهايي هم داشته باشد، به نوعي زينت هم براي انسان محسوب مي شد و علاوه بر وظيفه اصلي خود كه پايان دادن نامه ها باشد ، نقش اضافه تري در تزيين انگشتان دست ايفا مي كرد . امّا امروزه چون مهر و … جاي انگشتر را در پايان دادن نامه ها گرفته و انگشتر عملاً وظيفه اولي و اصلي خود را از دست داده و تنها رسالت انگشتر خلاصه مي شود در تزيين انگشتان ، ممكن است به برخي از اذهان ، اين شبهه خطوركند كه خاتم تنها يك معنا داشته و آن هم زيور بودن است .
خلاصه تا اين جا ثابت شد ، خاتم يعني پايان دهنده .
امّا باز سوالي كه در اين جا ممكن است مطرح شود اين است كه ، درست است كه معناي ريشه اي لفظ خاتم ، پايان دهندگي است ، امّا علاوه بر معناي ريشه اي ، يك معناي استعمالي هم دارد كه زينت باشد. چرا ما بايد در ترجمه اين لغت ، معناي ريشه اي را در نظر گرفته و لفظ خاتم النبيين را به پايان دهنده معنا كنيم ؟ (بلكه مي توانيم اين لفظ را به زينت هم ترجمه كنيم لذا در عبارت آيه ، اين لفظ را مي توانيم به زينت انبيا ترجمه كنيم ) .
جواب اين است كه در دَوَران بين معناي وضعي و استعمالي ، معناي وضعي و لغوي مقدم است . يعني اگر ما مردد شديم كه اين كلمه را با توجّه به معناي وضعي ترجمه كنيم يا با توجّه به معناي استعمالي آن ، بايد آن كلمه را با توجّه به معناي اصلي و اوليه اش كه معناي لغوي باشد ترجمه كرد . علماي علم معاني و بيان در تقديم و ترجيح معناي لغوي و استعمالي بر ديگري ، معناي لغوي را بر استعمالي مقدّم مي دارند . لذا ما در مقام ترجمه آيه بايد لفظ خاتم را به معناي لغوي آن معنا كنيم .
دليل اين ادّعا اين است كه، معناي لغوي آن معنايي است كه اساساً اين كلمه به خاطر آن معنا وضع شده و معناي استعمالي هم با عنايت به معناي لغوي لحاظ مي گردد . لذا در دوران بين اين دو معنا ، معناي لغوي مقدّم مي باشد .
امّا نكته اي تحليلي پيرامون خود لفظ خاتم
هميشه در علم منطق و اصول ، تعريف اشياء بر اساس ذاتيات و ماهيت آنهاست . به عبارت ديگر، هميشه اشياء را با توجه به ذاتيات و ماهيت آن شيء تعريف مي كنند و براي تعريف يك شيء فقط توجّه داريم به اجزاء ذاتي ( اجزايي كه اگر اين اجزاء از كل گرفته شود، ديگر آن كل از بين مي رود). مثلاً در علم منطق ، انسان با توجّه به ماهيتش كه جنس و فصل باشد، تعريف مي شود و در تعريف ، هيچ گاه به لوازم قابل انفكاك يا مقارناتش ( آن صفاتي كه بود و نبودشان در اصل وجود كل ، دخالتي نداشته و هر لحظه امكان اسقاط اين صفات هست ) توجّهي نشده و اين مقارنات و اجزاي قابل انفكاك را در تعريف اخذ نمي كنند . قضيه در لفظ خاتم هم به همين منوال است . يعني وقتي واضع مي خواهد براي انگشتر، لفظ خاتم را وضع نمايد ، ‌قطعاً به زيبايي انگشتر و زيور بودن آن كه از مقارنات و از اجزاي قابل انفكاك است توجهي نداشته و كلمه خاتم را با توجّه به تمام كنندگي و پايان دهندگي اش ، به اين وسيله اطلاق كرده است و از اين جهت كه زيبايي انگشتر از مقارنات اين وسيله است ، در تعريف به هيچ وجه لحاظ نشده و مورد عنايت واضع نخواهد بود .
بنابراين ما در ترجمه لفظ خاتم ، تمام توجّهمان بايد معطوف به ماهيت اصلي انگشتر كه پايان دهندگي است ، باشد . لذا اصلاً نوبت به تعارض بين معناي لغوي و استعمالي نمي رسد تا ما بخواهيم در مقام تعارض ، معناي لغوي را ترجيح دهيم . زيرا ترجيح فرع تساوي و تعارض است. يعني زماني ، ما بين دو چيز ، ترجيح و تقديم قایل مي شويم كه هر دو شيء با يكديگر مساوي بوده و با هم تعارض كنند ، امّا در اين جا هيچ تساوي اي بين معناي لغوي و استعمالي نيست تا تعارضي صورت گرفته و ما بخواهيم در مقام حل تعارض ، قایل به ترجيح و تقديم شويم. لذا در جواب سوالي كه در مقام قبل پرسيده شد ، مبني بر اين كه لفظ خاتم دو معنا دارد ( معناي لغوي و استعمالي ) . چرا بايد از معناي پايان دهندگي استفاده كرد؟ بلكه مي توان از معناي زينت هم استفاده نمود ، ‌بايد گفت : علاوه بر جوابي كه علماي علم معاني و بيان مي دهند ،‌ اين هم جواب ديگري است به اين سوال . تا اينجا ، همه مباحث پيرامون لفظ خاتم بود و ثابت شد اين لفظ فقط به معناي پايان دهنده مي باشد . امّا از الآن به بعد وارد فاز جديدي از بحث شده ، مي خواهيم در مورد لفظ ( النبيين ) بحث كنيم .
كلمه النبيين
اين كلمه متشكل است از الف و لام و لفظ نبيين كه جمع كلمه نبي است در حالت مجروري .
از الآن بايد ببينيم اين الف و لام ، كدام قسم از از اقسام الف و لام است . طبيعي است بايد اقسام الف و لام را بررسي كرده و نشانه هاي هركدام ذكر شود تا روشن گردد الف و لام موجود در آيه ، از كدام نوع است .
در كتب نحو، ذيل بحث معارف و در قسمت مبحث الف و لام ، نحوييون ، لفظ الف و لام را به سه قسم ، تقسيم مي كنند . ما در اين بحث ابتدائاً مراجعه مي كنيم به عبارت مصحّح ابن هشام در كتاب مغني الاديب عن كتب الاعاريب . ابن هشام در باب اول از كتاب خود ذيل ماده (ال) اينگونه مي نويسد :

(ال) علي ثلاثة اوجه : احدها : ان تكون اسماً موصولاً بمعني الذي و فروعه و هي الداخلة علي اسمي الفاعل و المفعول … .۸
 الف و لام بر سه وجه است : يكي از اين وجوه اين است كه اسم موصول باشد ، به معناي كلمه الذي . علامت و نشانه اين الف و لام اين است كه فقط بر سر اسم فاعل و اسم مفعول مي آيد .
جالب است كه در ادامه ، ابن هشام اشكالي را نقل و نقد مي كند . ابن هشام مي نويسد :

قيل : و الصفات المشبهة . و ليس بشيء. لانّ الصفة المشبه فلا تؤوّل بالفعل و لهذا كانت الداخلة علي اسم التفضيل ليست موصولة باتفاق.۹
عده اي مي گويند : الف و لام موصول بر سر صفت مشبهه هم در مي آيد . امّا اين حرف هيچ ارزشي نداشته و صحيح نيست . زيرا صفت مشبهه دلالت مي كند بر ثبوت يك صفت براي شخصي يا چيزي (مثلاً اگر شخصي يك بار، به كسي چيزي بخشيد و دست كرم به سوي او گشود ، او را كريم نمي خوانند ، امّا اگر هميشه در خانه اش به روي نيازمندان باز بوده و هميشه اهل كرم و بخشش باشد او را كريم مي نامند. لذا صفت مشبهه براي كاري است كه هميشه انجام مي شود و صفتي است كه ثابت باشد) و صفت مشبهه جمله نبوده و نمي تواند تاويل به فعل و تبديل به جمله فعليه شود بنابراين اگر الف و لامي بر سر اسم تفضيل داخل شد به اجماع نحاة ، موصوله نيست به دليل مذكور .
ابن هشام در ادامه مي نويسد :
الثاني : اَن تكونَ حرفَ تعريفٍ و هي نوعان : عهدية و جنسية و كلٌ منهما ثلاثة اقسام .
فالعهديه : اِمّا اَن يكون مصحوباً معهوداً و ذكرياً نحو (فيها مصباح ، المصباح في زجاجه … )۱۰ و عبرة هذه ،‌ ان يَسُدَّ الضميرُ مسدَّها مع مصحوبها ، او معهوداً ذهنياً نحو ( اِذ يبايعونك تحت الشجرة )۱۱ او معهوداً حضورياً نحو ( اليوم اكملت لكم دينكم )۱۲ و الجنسية : اِمّا لاستغراق الافراد و هي اللتي تخلفها كلّ حقيقةً نحو ( اِنّ الانسان لفي خسر)۱۳ او لاستغراق خصائص الافراد و هي اللتي تخلفه كل مجازاً نحو ( زيد الرجل علماً )   اي : الكامل في هذه الصفة او لتعريف الماهية و هي اللتي لا تخلفها كل ، لا حقيقةً و لا مجازاً نحو قوله تعالي ( و جعلنا من الماء كل شيءٍ حيّ)۱۴… .۱۵
دومين وجه از وجوه سه گانه الف و لام اين است كه حرف تعريف باشد كه خود همين وجه دوم ، دو قسم است . قسم اول آن الف و لام عهد و قسم ديگر آن ، الف و لام جنس است . هر كدام از اين دو قسم ، خود سه نوع هستند ( بنابراين الف و لامي كه حرف تعريف باشد شش قسم مي شود ) . الف و لام عهد يا عهد ذكري است (‌يعني كلمه ، يك بار در كلام ذكر شده و دفعه بعد با الف و لام ذكر مي شود )‌ مثل اين آيه (فيها مصباح، ‌المصباح في زجاجة … ) كه كلمه المصباح در دفعه دوم به همراه الف و لام ذكري آمده و علامت اين نوع الف و لام اين است كه ما بتوانيم آن كلمه اي كه اين نوع الف و لام بر سر آن آمده را برداشته و جاي ‌آن كلمه ،
ضمير بگذاريم ( مثلاً در همين آيه ما مي توانيم به جاي كلمه المصباح ، ضمير هو به كار برده و اينگونه بگوييم : هو في زجاجة … ) . نوع دوم الف و لام عهد ، الف و لام عهد ذهني است .
عهد ذهني يعني ، آن چيزي كه در مقام تخاطب در ذهن مخاطب است و در ذهن او مشخّص بوده و معلوم مي باشد مثل اين آيه (اِذ يبايعونك تحت الشجرة)كه خداوند در حال بيان آن بيعتي است كه در زير آن درخت خاص انجام شد و موسوم به بيعت رضوان گرديد . به هر حال كلمه الشجرة ، بيان گر اتفاقي است كه در مقام تخاطب بين خداوند و پيامبر۶معلوم بوده و خداوند با آوردن الف و لام ذهني ، آن اتفاقي را كه در ذهن حضرت رسول۶بوده را به ياد پيامبر اكرم۶مي آورد .

قسم سوم الف و لام ، الف و لام حضوري است مثل آيه ( اليوم اكملت لكم دينكم) ، كلمه اليوم يعني امروز. يعني روزي كه ما در آن هستيم و در نزد ما حاضر است لذا الف و لامي كه بر سر كلمه اليوم آمده از همين نوع ( عهد حضوري ) مي باشد. و اما الف و لام جنس ( همانطور كه از اسمش هويداست ، وقتي اين الف و لام بر سركلمه اي در مي آيد ، در حقيقت نماينده تمام افراد زير مجموعه آن جنس است ، لذا مخاطب ما در الف و لام جنس ، ‌تمام افراد تحت شمول آن كلمه مي باشد )
تقسيم مي شود به سه قسم . قسم اول ، الف و لام جنسي است  كه براي در بر گرفتن تمام افراد آن جنس استفاده مي شود و نشانه اين قسم الف و لام آن است كه كلمه كل را حقيقتاً مي توان جانشين آن الف و لام كرد مثلاً در آيه ( انَّ الانسانَ لفي خسرٍ) مي توانيم بگوييم :
انَّ كلَّ انسانٍ لفي خسر . قسم دوم از الف و لام جنس براي در برگرفتن خصلت هاي افراد به كار مي رود و نشانه آن هم اين است كه ما مي توانيم در اين جا ، لفظ كل را به طور مجازي جايگزين آن الف و لام سازيم . مثلاً در جمله : زيد الرجل علماً ( زيد يك رجل و فحلي است از لحاظ علمي ) مي توانيم اينگونه بگوييم : ( زيد كلّ الرجل علماً) يا (زيد كل رجل علماً) يعني او در اين صفت كامل است و براي خود ، رجلي است . قسم سوم از الف و لام جنس هم براي تعريف و روشن كردن يك ماهيت است و نشانه اين نوع الف و لام اين است كه به هيچ وجه ( نه حقيقتاً و نه مجازاً) لفظ كل جانشين آن الف و لام نمي شود،  دليلش هم اين است كه الف و لام استغراق ماهيت فقط از ماهيت من حيث هي صحبت مي كند و هيچ عنايتي به افراد تحت آن ماهيت ندارد امّا چون لفظ كل ، مربوط به افراد تحت يك ماهيت بوده و در مقام شمارش افراد بر مي آيد و ما در الف و لام استغراق ماهيت ، هيچ نظري به افراد آن ماهيت نداريم طبيعتاً با لفظ كل هم هيچ ارتباطي نخواهيم داشت . به عبارت ديگر ، الف و لام استغراق ماهيت در يك مقام و لفظ كل در مقامي ديگر مورد نظر هستند و كاملاً مقابل يكديگر مي باشند. بنابراين رابطه اين دو ، رابطه تناقض است و جمع متناقضين هم محال
مي باشد. كما اين كه شيخ عبدالله ازهري در كتاب شرح التصريح علي التوضيح مي نويسد :
و هي … قسمان : اِمّا جنسية و انواعها ثلاثة ، وجه الحصر فيها اَن يقال لا يخلو اِمّا ان تخلفها كل حقيقتاً او مجازاً او لا تخلفها اصلاً فان لم تخلفها كل لا حقيقتاً و لا مجازاً فهي لبيان الحقيقه الماهية من حيث هي ( و جعلنا من الماء ) اي من حقيقة الماء المعروف.۱۶
ازهري مي نويسد :
 الف و لام ، دو قسم است . يا الف و لام جنس است كه خود سه نوع مي باشد . دليل انحصار الف و لام جنس در سه نوع اين است كه يا لفظ كل حقيقتاً جاي الف و لام مي نشيند . يا مجازاً و يا اصلاً به جاي الف و لام قرار نمي گيرد نه حقيقتاً و نه مجازاً . اگر لفظ كل نه حقيقتاً و نه مجازاً ، جايگزين الف و لام نشد ، پس براي بيان حقيقت يك ماهيتي است (‌ از جهت ماهيت بودن يك ماهيت با قطع نظر از افرادش ) مثلاً در اين آيه ( و جعلنا من الماء ) خداوند در حال صحبت از حقيقت آب است نه از افراد آب .
در اين جا فقط براي تكميل بحث و بيان انواع الف و لام ، نوع ديگري كه برخي از نحاة آن را ذكر كرده اند را هم مورد بررسي قرار مي دهيم . نوع ديگر الف و لام ، الف و لام زائده است .
كتاب همع الهوامع في شرح جمع الجوامع اثر جلال الدين سيوطي در بحث اداة تعريف مي نويسد :
تقع ال زائده و هي نوعان : لازمه و هي اللتي في الموصولات … و غير لازمة و هي النادرة كالداخلة علي بعض الاعلام … و الاحوال … .۱۷
الف و لام گاهي هم ، زائده قرار مي گيرد كه اين قسم ، خود ، دو نوع است . نوع اول الف و لامي است كه هميشه بر سر موصولات مي آيد و نوع ديگر الف ولام زائده ، الف و لامي است كه گاهي بر سر علم ها و برخي حال ها مي آيد و البته اين الف و لام هم نادراً بر سر اعلام و احوال مي آيد .
تا اينجا اقسام الف و لام را شمرده و نشانه هر كدام بيان شد . از حالا به بعد مي خواهيم بدانيم كه الف و لام به كار رفته در آيه ، از كدام قسم است .
قسم اول الف و لام : الف و لام موصول بود كه فقط بر سر اسم فاعل و اسم مفعول در مي آيد . همانطور كه مي دانيم كلمه نبيين جمع سالم كلمه نبي است . لذا الف و لامي كه بر سر كلمه نبيين آمده ، الف و لام موصول نيست .
قسم دوم ، الف و لام عهد ذكري است . علامت اين الف و لام اين است كه اولاً آن كلمه اي كه اين قسم الف و لام بر سرش آمده يك بار ديگر قبلا ذكر شده باشد امّا بدون الف و لام و در دفعه دوم با الف و لام بيايد. نشانه دوم هم اين است كه چون اين كلمه يك بار تكرار شده ، بتوان براي دفعه دوم به جاي آن كلمه ، يك ضمير (مثلاً هو ) آورد . اگر در سوره احزاب به آيات قبل از اين آيه ، نگاهي انداخته شود مي بينيم نه تنها اين كلمه ( نبيين ) نيامده ، بلكه آيات قبل هيچ بحثي در مورد انبيا و نبيين ندارد . بنابراين ، الف و لام به كار رفته در آيه ، الف و لام عهد ذكري نيست .
قسم سوم : الف و لام عهد ذهني بود . علامت اين نوع الف و لام هم اين بود كه آن مطلبي را كه ،
متكلّم در مقام بيان آن است در ذهن مخاطب وجود داشته باشد . طبيعتاً بايد اين مطلب يك بار ديگر بين متكلّم و مخاطب بيان شده باشد تا مخاطب به آن مطلب آشنا بوده و آن موضوع در ذهن مخاطب بوده باشد . ما اگر به آيات قبل نگاه كنيم ، مي بينيم اگرچه ‌، اين موضوع (جريان به خواستگاري رفتن پيامبر اكرم۶براي خودشان به دستور الهي) در آيات قبل آمده و از چند آيه قبل تا اين آيه ، اين جريان را بيان مي كند امّا هيچ بحثي در مورد انبيا و نبيين و خاتم بودن حضرت رسول۶نشده . لذا وقتي خداوند از خاتميت حضرت رسول۶صحبت مي كند در حال صحبت درباره مطلب جديدي است كه بين متكلّم (خداوند) و مخاطب ( حضرت رسول۶) هيچ سبقه اي ندارد . بنابراين الف و لام النبيين ،‌ عهد ذهني هم نيست .
قسم چهارم از الف و لام هم الف و لام عهد حضوري است . با توجّه به تعريفي كه از الف و لام حضوري شد ( كه بايد مدخول الف و لام در حضور ما باشد ) مي فهميم كه اين الف و لام ، عهد حضوري هم نيست .
قسم پنجم : الف و لام جنس يا استغراق افرادي است . به نظر نگارنده ، الف و لام به كار رفته در آيه از اين قسم است. در تعريف اين نوع الف و لام گفتيم كه براي در برگرفتن افرادِ تحت آن جنس است ( همانطور كه مي دانيم خداوند ، پيامبر اكرم۶را خاتم افراد پيامبران مي داند و در اين جا الف و لامي كه بر سر كلمه نبيين آمده در حال صحبت از اشخاص انبيا است ) و علامت اين الف لام هم اين است كه مي توان به جاي الف و لام ، لفظ كل را به طور حقيقي به كار برد . مثلاً در همين آيه ، ما مي توانيم به جاي لفظ خاتم النبيين بگوييم : خاتم كل نبيين يا خاتم كل النبيين . و معنا هم كاملاً صحيح است .
قسم ششم از الف و لام ، استغراق خصائص افراد است . همانطور كه مشخّص است اين آيه اصلاً در حال صحبت از خصلت هاي افراد ( انبيا:) نيست بلكه در حال صحبت از خود انبياست. بنابراين الف ولام در آيه از اين قسم هم نيست .
قسم هفتم از الف و لام ، استغراق ماهيت است . اين نوع الف و لام هم فقط از ماهيت صحبت مي كند و هيچ نگاهي به افراد تحت آن جنس ندارد . بنابراين فرق اين الف و لام با الف و لام استغراق افراد اين است كه استغراق ماهيت هيچ عنايتي به افراد ندارد و چون فقط از ماهيت بحث مي كند ، مدخول الف و لام هميشه مفرد است . دليلش هم روشن است زيرا تثنيه و جمع مربوط است به افراد و اين ، افراد هستندكه مثني و جمع بسته مي شوند، امّا ماهيت چون ربطي به افراد ندارد ، طبيعتاً مثني و جمع ندارد . لذا مي توان گفت ، به همين دليل الف و لام به كار رفته در آيه ، استغراق ماهيت نيست . مضاف بر اين ، اگر خداوند مي خواست الف و لام را استغراق ماهيت بياورد ، بايد اينگونه مي فرمود كه پيامبر۶خاتم النبوة است نه خاتم النبيين. يعني پيامبر۶ختم كننده نبوت و پيامبري است . ( كه البته اگر خداوند به اين شكل هم فرموده بود و الف و لام را به شكل استغراق ماهيت آورده بودند ، باز هم ، دلالت بر مدّعا و اثبات خاتميت مي كرد ) .
و قسم هشتم از الف و لام ، زائده مي باشد . همانطور كه بيان شد، الف و لام زائده دو قسم است . زائده لازمه كه در موصولات است و زائده غير لازمه كه علاوه بر اين كه نادر است ،
فقط هم بر سر اعلام و احوال مي آيد . همانطور كه بيان شد : كلمه نبيين ، نه موصول است ، نه عَلَم است و نه از احوال . بنابراين الف و لام كلمه نبيين ، زائده هم نيست . تا اينجا بيان شد و اثبات گرديدكه الف و لام لفظ ( النبيين ) ، الف و لام استغراق افرادي است .
بعد از توجّه به نوع الف و لام نوبت به بررسی کلمه نبیین می رسد: لفظ نبيين همانطور كه قبلا گفته شد ،‌ جمع مذكر سالم (لفظ نبيّ) است در حالت نصبي و جري . در ابتدا بايد در مورد لفظ نبي چند نكته را بيان كرد !
نكته اول : لفظ نبيّ ، صفت مشبهه است و بر وزن فعيل . لفظ نبيّ از ريشه نبأ است و در معناي لغوي به خبردار و مطلع ترجمه مي شود . و در معناي اصطلاحي هم به شخصي گفته مي شود كه از طرف خداوند ، نسبت به مطالبي آگاهي يافته است . امّا اين آگاهي به شكل معمول و از راه هايي كه مردم بوسيله اين راهها كسب اطلاع مي كنند نيست بلكه به شكل وحي مي باشد . كما اينكه در مجمع البحرين آمده است :

و النبي هو الإنسان المخبر عن الله بغير واسطة بشر … .
قيل: سمي نبيا لأنه أنبأ من الله تعالى أي أخبر، فعيل بمعنى مفعل … .۱۸
نبي ، انساني است كه از طرف خداوند خبر مي دهد و بر وزن فعيل است به معناي مفعل
[همانطور كه مي دانيم وزن مفعل دلالت مي كند بر اسم زمان و مكان . يعني محل وقوع فعل يا زمان وقوع فعل . در اين جا هم مجمع البحرين ، فعيل را به معناي اسم مكان گرفته است يعني نبيّ را به معناي محل قرار گرفتن اخبار الهي مي داند يعني سينه شخص نبي مالامال گشته از اسرار خداوند].
نكته دوم : فرق بين نبي و رسول چيست ؟ باز هم در جواب اين سوال به سراغ مجمع البحرين مي رويم. مجمع البحرين اينگونه مي نويسد :
و فرق بينه و بين الرسول أن الرسول هو المخبر عن الله بغير واسطة أحد من البشر و له شريعة مبتدأة كآدم (۷) أو ناسخة كمحمّد ۶ ، و بأن النبي هو الذي يرى في منامه و يسمع الصوت و لا يعاين الملك ، و الرسول هو الذي يسمع الصوت و يرى في المنام و يعاين … .۱۹
مجمع سه تفاوت بين نبي و رسول مي گذارد :
۱) [همانطور كه در تعريف نبي گفته شد ، نبي شخصي است كه از اسرار الهي مطّلع و آگاه بوده و سينه مخزن اسرار الهي است . حال نكته اي كه در اين ميان مهم است اين است كه شخص مي تواند نبي باشد امّا در عين حال مأمور به تبليغ هم نباشد . به عبارت ديگر ما در ميان انبيا:، انبياي صامت هم داريم كه فقط خداوند به خاطر لياقتي كه داشتند ايشان را در جهل خودشان نگاه نداشته و به ايشان تفضّلي كرده و آنها را در صراط مستقيم خويش قرار داده است امّا به ايشان هم مأموريت تبليغي نداده است ، امّا رسول ، همانطور كه از اسمش پيداست به معناي فرستاده شده مي باشد . طبيعي است كه كسي را كه خداوند مي فرستد در ابتدا بايد او را از اسرار خويش آگاه سازد بنابراين مي توان گفت هر رسولي نبي هست و نسبت به علوم و كلمات الهي به تعريف خود خداوند آگاه مي باشد امّا هر نبي اي ، رسول و مامور به بيان نيست] . بنابراين طبق توضيحي كه داده شد رسول كسي است كه از خداوند بدون وساطت هيچ يك از ابناء بشر خبر مي دهد امّا نبي چون مأمور به تبليغ نبوده بلكه حتي چه بسا موظف به سكوت بوده لذا هيچ اخباري ندارد .
۲) نبي صاحب شريعت نيست بخلاف رسول كه شريعت دارد . حال اين شريعت مي خواهد شريعتي ابتدايي باشد مثل شريعت حضرت آدم (۷) و يا شريعتي ناسخ و نسخ كننده باشد مثل شريعت محمّدي (۶) .
۳) نبي معمولاً فرشته وحي را نديده و براي دريافت وحي ، يا وحي را در خواب دريافت مي كند و يا زماني كه فرشته وحي به او نازل مي شود فقط صدايي شنيده و وحي را از طريق آن صدا دريافت مي كند در حالي كه رسول علاوه بر اين كه مي تواند فرشته وحي را در خواب ببيند و يا از طريق صوت ، پيام او را دريافت كند ، همچنين مي تواند او را ديده و با او به معاينه و ديدار بنشيند . ما در اين جا به سه تفاوت اشاره كرديم كه در هر سه تفاوت روشن شد مقام نبي از مقام رسول پايين تر است .
امّا سوالي كه توسط برخي منكران خاتميت پرسيده مي شود اين است كه ، چرا خداوند از پيامبر اسلام۶به خاتم النبيين ياد كرده است و ايشان را خاتم و پايان دهنده انبيا مي داند ؟ چرا خداوند متعال از حضرت رسول۶به خاتم المرسلين ياد نكرده است و خاتميت ايشان را منسوب به رسالت ايشان ندانسته است ؟ فرض كنيم با آمدن پيامبر اسلام۶،‌ سلسله جليله انبيا:تمام شد . امّا آيا اين سوال پيش نمي آيد كه اگر نبي تمام شد ، هنوز امكان آمدن رسول هست و مي توان بعد از پيامبر اكرم۶، رسول ديگري تصوّر نمود ؟
در جواب اين سوال ابتدا بايد به عنوان مقدّمه ، درجات و مراتب انبيا و مرسلين را بيان كنيم سپس به جواب اين سوال بپردازيم .
انبياي الهي يا صامت (ساكت) هستند و يا مبلّغ ( يعني مأمور هستند به تبشير و انذار) كه اصطلاحاً به قسم اول نبي و به قسم دوم ، رسول مي گويند . دوباره رسولان خود دو گروه هستند . گروه اول ، رسولاني هستند كه صاحب شريعت بوده و داراي كتاب جديد و آيين نو مي باشند. اصطلاحاً به اين دسته از مرسلين ، پيامبران اولوالعزم و يا انبياي تشريعي اطلاق مي شود و گروه دوم از رسولان ، پيامبراني هستند كه مبلّغ و ترويج كننده پيامبر اولوالعزم قبل از خود مي باشند . اصطلاحاً به اين پيامبران ، انبياي تشريعي گفته مي شود . مويّد اين تقسيم بندي هم آيه ۳۵ سوره احقاف است .
خداوند در اين آيه مي فرمايد :

(فَاصْبرِْ كَمَا صَبرََ أُوْلُواْ الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ … .)  
فعلاً نگارنده در مقام بيان و تفسير آيه نيست امّا شاهد ما از اين آيه اين است كه در علم نحو ، يكي از معاني مِن ، بعض و تبعيض است به معناي ( ازميان و از جمله ) . خداوند در آيه مي فرمايد پيامبران اولوالعزمِ از رسل . پس مشخّص است كه در ميان مرسلين و رسولان الهي ، دسته اي هم غير اولوالعزم هستند . مضاف بر اين ، مي دانيم كه همه انبيا:، رسول نبوده و وظيفه تبليغ نداشته اند مثل حضرت خضر۷كه صرفاً نبي بوده و حتي از دسته مرسلين نبوده اند .
بنابراين پايين ترين درجه در ميان پيامبران ، نبي ، سپس ، رسول تبليغي و بالاترين درجه ، رسول اولوالعزم مي باشد .

و امّا جواب سوال بالا :
طبق مقدّمه بالا ، پيامبران ابتدا بايد داراي مقام نبي باشند و سپس در ادامه در اثر امتحانات الهي به درجات بالاتر نايل گردند . حال خداوند براي اينكه خاتميت اسلام را به نحو كامل بيان كند مي فرمايد : پيامبر اسلام آخرين نبي است يعني با آمدن پيامبر اسلام۶ديگر هيچ نبي اي نمي آيد . بديهي است با خاتميت نبوت ، رسالت هم خاتمه مي يابد .
بديهي است براي صعود به پله هاي بالاتر بايد از پله اول گذشت . و روشن است اگر طی مرحله اول ممکن نباشد رسیدن به درجات بالاتر نیز ممکن نخواهد بود به همین خاطر خداوند با مسدود كردن راه نبوت (پايين ترين درجه انبيا و اولين مرحله ) ، طبيعتاً راه رسيدن به مراحل بعدي ( رسالت ) را هم بسته شده . لذا خداوند با اسناد خاتميت به نبوت ، ضمناً ، خاتميت را به رسالت هم اسناد داده است . بنابراين اگر خداوند از پيامبر اكرم۶به خاتم المرسلين ياد مي كرد اين امكان بود كه بتواند بعد از پيامبر اسلام۶نبي بيايد امّا حالا كه خداوند از حضرت رسول۶به خاتم النبيين ياد كرده ، اين تعبير نشان دهنده پايان يافتن سلسله جليله انبياست از هر نوع كه باشد .

نكته اي اصولي پيرامون لفظ النبيين
در علم اصول و در مباحث الفاظ ، ذيل مبحث عام و خاص ، ما قواعدي را مي بينيم كه اين قواعد به ما معنای عموم و اطلاق را مي فهماند . يكي از قواعدي كه در عموم استفاده شده و معناي عموم به كلام مي دهد اين است كه اگر الف و لام بر سر كلمه اي كه خود ، جمع كلمه ديگري است ، وارد شود ، مجموع الف و لام و اين كلمه جمع ، دلالت بر عموم مي كند . در علم اصول به اين قاعده اصطلاحاً گفته مي شود : جمع محلي به الف و لام مفيد عموم است .
مثلاً در كتاب اصول فقه تاليف مرحوم مظفر ذيل اين قاعده مي خوانيم :

الجمع المحلي باللام و المفرد المحلي بها : لا شك في استفادة العموم منهما عند عدم العهد و لكن الظاهر انّه ليس ذلك بالوضع في المفرد المحلي باللام و انّما يستفاد بالاطلاق بمقتضي الحكمة و لا فرق بينهما من جهة العموم في استغراق جميع الافراد فرداً فرداً .۲۰

مرحوم مظفر از ميان قواعد عموم دو قاعده را بررسي مي كند :
۱- جمعي كه مدخول الف و لام قرار گيرد .
۲- مفردي كه مدخول الف و لام قرار گيرد .
امّا بحثي كه مي توان مطرح كرد، اين است كه بدانيم هر كدام از اين دو قاعده به چه شكل بر عموم دلالت مي كند ؟ ايشان مي نویسد : در اين كه از هر دو راه ، عموم استفاده مي شود شكي نيست . حتي زماني كه قرينه اي در كار نباشد . جمله عند عدم العهد يعني زماني كه ما عموم را از جاي ديگري نفهميم و قرينه اي دال بر عموم نباشد ، همين دو راه مي تواند عموم را به ما بفهماند . مرحوم مظفر در ادامه ، جملاتي را بیان می کند كه مضمون آن اين است كه ما بر خلاف مفرد محلي به الف و لام كه عموم را بالوضع نمي دانيم بلكه عموم در مفرد ، از مقدمات حكمت و از قراین خارجي فهميده مي شود ، در جمع محلي به الف و لام ، عموم را بالوضع مي فهميم . به عبارت ديگر ، واضع از همان ابتدا ، جمع محلي به الف و لام را وضع كرد براي اينكه به ما عموم را بفهماند . و امّا ربط اين نكته به بحث ما اين است كه كلمه نبيين ، جمع كلمه نبي است و بر سر آن الف و لام آمده لذا ، بنابر ، اين قاعده ، معناي لفظ النبيين ، اينگونه است : تمام انبيا:( از هر درجه و مرتبه اي كه باشد ) . حالا لفظ خاتم بر سر اين كلمه آمده . لذا معناي لفظ خاتم النبيين اين است : پايان دهنده تمام انبياء۱٫ يعني با آمدن پيامبر اسلام۶، بساط تمام انبيا از نبي گرفته تا رسول اولو العزم ، همه و همه تمام شد .

نتيجه
نگارنده در ابتداي مقاله ادّعا مي كند كه پيامبر اكرم۶خاتم الانبياست و براي ادّعاي خود مي تواند ادلّه مختلفي اقامه كند از جمله بيش از ۴۰ آيه و روایت . امّا از آنجا كه تنها يك آيه هم در قرآن مي تواند مُثبت يك ادّعا باشد ، ما به بررسي يك آيه نشسته و با بررسي لغات آيه و نقل و نقد شبهات پيرامون آن ، اثبات نموديم كه مي توان خاتميت پيامبر اكرم۶را با همين يك آيه هم ثابت كرد .

۱- مناقب آل أبي طالب: (لابن شهرآشوب) ، جلد ‏۲، صفحه  ۳۸۶ .
۲- برگرفته از تفسير تبيان شيخ طوسي (التبيان في تفسير القرآن ) ، جلد ‏۸ ، صفحه ۳۴۴ .
۳- خاتميت ( روحي روشني ) ، صفحه ۸ و ۹ .
۴- مجمع البيان في تفسير القرآن ، جلد ۸ ، صفحه ۱۶۰ ، ذيل تفسير آيه ۴۰ سوره احزاب .
۵- كفاية الاصول ، جلد۱ ، صفحه ۱۲۳ .
۶- معجم مقاييس اللغة ، صفحه ۳۲۴ .
۷- المنجد في اللغة و الاعلام ، صفحه ۱۶۹ .
۸- مغني الاديب عن كتب الاعاريب ، جزء ۱ ، صفحه ۲۹ .
۹- همان .
۱۰- سوره نور ، آيه ۳۵ .
۱۱- سوره فتح ، آيه ۱۸ .
۱۲- سوره مائده ، آيه ۳ .
۱۳- سوره عصر ، آيه ۲ .
۱۴- سوره انبياء ، آيه ۳۰
۱۵- شرح التصريح علي التوضيح او التصريح بمضمون التوضيح ، جلد ۱ ، صفحات ۱۸۰ و ۱۸۱ ، ذيل بحث ( هذا باب المعرف بالاداة) .
۱۶- همان .
۱۷- همع الهوامع في شرح جمع الجوامع ، جلد ۱ ، صفحه ۲۶۱ .
۱۸- مجمع البحرين ، جلد۱ ، صفحه ۴۰۵ .
۱۹- همان .
۲۰- اصول الفقه ، جزء ۱ ، صفحه ۱۳۱ .

– بعلاوه قرآن كريم؛
– آخوند خراساني، شيخ محمّد كاظم، كفاية الاصول ،۳ مجلد، موسسة النشر الاسلامي، قم،۱۴۳۰ ق.
– ابن شهر آشوب مازندراني، محمّد علي ، مناقب آل ابي طالب (: ) ( ابن شهر آشوب ) ، ۴ مجلد، علامه، قم، ۱۳۷۹ ق.    
– ابن فارس، ابي الحسين احمد بن فارس بن زكريا، معجم مقاييس اللغة، ۱مجلد ، دار احياء التراث العربي، بيروت، ۱۴۲۹ ق.  
– الازهري، شيخ خالد بن عبدالله ، شرح التصريح علي التوضيح او التصريح بمضمون التوضيح في النحو ، م ۹۰۵ق ، ۳ مجلد ، دار الكتب العلميه ، بيروت،۱۴۲۱ ق .
– السيوطي، جلال الدين عبدالرحمن بن ابي بكر، همع الهوامع في شرح جمع الجوامع ، م ۹۱۱ ق، ۴ مجلد، دارالكتب العلميه ، بيروت، ۱۴۲۷ ق.   
– الطبرسي، ابي علي الفضل بن الحسن، مجمع البيان في تفسير القرآن،‌۱۰مجلد، موسسة الاعلمي للمطبوعات، بيروت، ۱۴۱۵ ق.
– المنجد في اللغة و الاعلام، المعلوف، ۱مجلد، المطبعة الكاثوليكيهة، دار المشرق، بيروت.
– روشني روحي، بديع ، خاتميت ، بي جا.
-طوسي، محمد بن حسن، التبيان في تفسير القرآن ، بي تا ، داراحياء التراث العربي ، بيروت.
– مجمع البحرين ، نسخه الكترونيكي.  
– مغني الاديب عن كتب الاعاريب ، ‌جمعي از اساتيد مدارس حوزه علميه قم ، انتشارات واريان، قم، پاييز۱۳۸۲٫

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *