کلام نور
  • طلب‌ العلم‌ فريضة علي‌ كل‌ مسلم‌ فاطلبوا العلم‌ من‌ مظانه‌ واقتبسوه‌ من‌ اهله

  • انا مدينة الحكمة [مدينة العلم] وعلي‌ بن‌ ابي‌ طالب‌ بابها؛ ولن‌ توتي‌ المدينة الا من‌ قبل‌ الباب‌

  • ايها الناس‌ ! اعلموا ان‌ كمال‌ الدين‌ طلب‌ العلم‌ والعمل‌ به‌... والعلم‌ مخزون‌ عند اهله‌ وقد امرتم‌ بطلبه‌ من‌ اهله‌ فاطلبوه‌

  • يا كميل‌ ! لا تاخذ الا عنا تكن‌ منا

  • شرقا وغربا، فلا تجدان‌ علما صحيحا الا شيئا خرج‌ من‌ عندنا اهل‌ البيت

  • في‌ قول‌ الله‌ عز وجل‌: فلينظر الانسان‌ الي‌ طعامه‌ قال‌: قلت‌: ما طعامه‌؟ قال‌: علمه‌ الذي‌ ياخذه‌ عمن‌ ياخذه

  • كل‌ ما لم‌ يخرج‌ من‌ هذا البيت‌ فهو باطل

حرّ بن یزید ریاحی علیه الرّحمه

حرّ فرزند «يزيد بن ناجيه رياحي» منصوب به طائفه « بني تميم» و اهل کوفه، از رؤسای قبایل کوفیان مردي بزرگوار و با فضيلت بود. رياحي تيره‏اي از يربوع از شعبه‏هاي قبيله تميم و از اعراب عدناني شمالي محسوب مي‏شود. حرّ چه قبل از مسلمان شدن و چه بعد آن از احترام و عزّت زیادی در میان قوم خود برخوردار بود جدّ او عتاب ندیم نعمان بن منذر (پادشاه حیره )
و پسر عمویش احوص شاعر و از اصحاب پیامبر۶بود.
حرّ نزد ابوعمران عبدالله بن عامر قرآن کريم را فرا گرفته بود. ابن‏عامر يکي از دانشمندان شناخته شده عرصه قرآن و يکي از قرّاي سبعه (يکي از خوانندگان هفتگانه قرآن) بود، در آن زمان در دنيايِ اسلام قرآن به روش يکي از هفت نفر تلاوت مي‏شد. ابن‏عامر قرآن را از اصحاب حضرت پيامبر۶آموخته و خود دانشمند و مدّتي نزد حضرت امیرمومنان۷درس مي‏خواند و دو کتاب راجع به قرآن نوشته: مقطوع القرآن و موصوله، اختلاف مصاحف الشام و الحجاز و العراق.
حرّ به ‌درخواست ابن زیاد، برای مبارزه با امام حسین۷فراخوانده شد و به سرکردگی هزار سوار برگزیده گشت. حرّ آنگاه از دارالاماره کوفه، با مأموریت بستن راه بر فرزند پیامبر۶بیرون آمد، ندایی شنید که « ای حرّ! مژده باد تو را بهشت …» حرّ از این ندا تعجّب کرد چون می دانست که در جنگ با حسین بن علی۷خیری نیست امّا نمی دانست که او در نهایت فدای سید الشهدا۷
خواهد شد. بنا به روايت ابن‏نما بعدها حرّ به امام حسين۷عرض کرد: چون ابن‏زياد مرا به سوي شما روانه ساخت، از قصر بيرون آمدم پس ندايي که از پشت سرم شنيدم که مي‏گفت:
« يا حرّ ابشر بالجنّة» « اي حرّ مژده باد تو را به بهشت»، برگشتم نگاه کردم کسي را نديدم. پس گفتم قسم به خدا که اين مژده نيست، حال اين که من به جنگ حسين۷مي‏روم.
امام۷به او فرمودند:
هر آينه به اجر و خير رسيدي.
مرحوم مامقامي از ابن‏جوزي روايت مي‏کند که امام۷به حرّ فرمودند:
آن بشارت دهنده حضرت خضر۷بوده است.
آری شاید خود حرّ هم باور نمی کرد به چنان مقامی برسد که نام او دو مرتبه در زيارت رجبيه و يک مرتبه در زيارت مقدّسه به فيض سلام حضرت امام زمان۷نايل شود. بیعت مرد
با فضیلتی مثل حرّ با دستگاه اموی بسیار شگفت انگیز است و شواهد نشان می دهد او نمی خواست با یزید بیعت کند امّا پدرش گفت اگر بيعت نکني نه فقط هستي خود را بر باد خواهي داد بلکه مرا هم نابود خواهي کرد. حرّ نه از ترس ابن‏زياد، بلکه به خاطر ملاحظه پدرش، با يزيد بيعت کرد. حرّ آنگاه با لشکر امام حسین۷مواجه شد که آن کاروان مقدّس شب را در منزلگاه
شراف بسر برده بود و بامداد آن به دستور امام۷ظروف و مشکها پر از آب شده بودند و دو شتر تنها کارشان حمل مشک های آب بود. امّا سپاه علاوه بر خستگی بسیار تشنه بودند. امام۷آثار تشنگی و رنج فراوان را از قیافه‏های سپاه حرّ مشاهده نمود و به یاران فرمود: از آبی که همراه دارند آنها و حیواناتشان را سیراب کنند و به دستور آنحضرت تا آخرین نفر آنها را آب دادند. علی بن طعان محاربی گوید: من آن روز در لشکر حرّ بودم و آخرین نفری بودم که دنبال لشکر به آنجا رسیدم چون حسین۷تشنگی من و اسبم را دید فرمودند:
راویه (شتر آبکش) را بخوابان، من شتر را خواباندم، فرمود: از آب بیاشام، آشامیدم و اسبم را نیز سیراب کردم.
این رفتار امام تأثیر عمیقی در روح و روان حرّ داشته و در خطابه ای که او بعداً خطاب به دشمن ایراد کرد به این مطلب اشاره کرد. مشکل حرّ در عدم تشخیص نبود. او بخوبی حقّانیت امام حسین۷و بطلان حکومت بنی امیه را می دانست، مشکل او در ملاحظات شخصی و قومی بود. به همین خاطر او در نماز جماعت امام حسین۷شرکت کرد و لشکر خود را به این امر دستور داد. امام۷قبل از نماز بین دو لشکر ایستاد و به سپاه حرّ رو کرد و پس از حمد و ثنا چنین اتمام حجّت کردند :
ای مردم! من بدون دعوت نزد شما نیامده‏ام بلکه شما با فرستادن نامه و قاصد، اصرار کردید و مرا به کوفه دعوت نمودید و گفتید: ما پیشوا نداریم بیا تا شاید در پرتو راهنماییهای تو، به حق راه یابیم، اینک آمده‏ام، اگر به عهد خود باقی هستید در میان شما می‏مانم و گرنه به وطنم باز می‏گردم‏.
همه در سکوت فرو رفتند، سرها در گریبانها انداختند تا اینکه به دستور امام۷، حجاج بن مسروق جعفی اذان ظهر را گفت، امام۷به حرّ فرمود: شما با اصحاب خود نماز بخوان و من با اصحاب خود. حرّ گفت: نه، شما نماز بخوان و ما پشت ‏سر شما نماز می‏خوانیم، هر دو سپاه به امام حسین۷اقتدا کرده و نماز ظهر را خواندند.۱
پس از نماز ظهر، امام۷به سپاه حرّ رو نمود و پس از حمد و ثنا و درود بر پیامبر۶فرمودند:
ای مردم اگر تقوی و پاکدامنی پیشه کنید و حق صاحبان حق را بشناسید، مشمول رحمت ‏خدا شده‏اید، ما از دودمان محمّد۶بوده و سزاوارتر به حکومت و رهبری هستیم، به علاوه نامه‏های شما بیانگر این مطلب است، درست بیندیشید و اگر بخواهید ما از اینجا باز می‏گردیم‏.
حرّ گفت ما از این نامه‏ها بی اطّلاع هستیم، به دستور امام۷یکی از یاران دو خورجین پر از نامه را به پیش آورد و حرّ آن نامه‏ها را دید و گفت: من جزء نویسندگان نامه‏ها نیستم، با شما هم کاری ندارم، فقط مأمورم هر کجا که شما را ملاقات کنم از شما جدا نشوم تا آنگاه که شما را در کوفه تسلیم ابن زیاد کنم. امام۷از سخن حرّ خشمگین شد و فرمودند:
مرگ از این اندیشه به تو نزدیکتر است
حرّ چیزی نگفت. امام۷به اصحاب خود فرمودند : برخیزید تا برگردیم.
حرّ راه را بر کاروان حضرت ابی عبدالله۷گرفت و مانع شد، امام۷به حرّ فرمودند :
مادرت به عزایت بنشیند از ما چه می‏خواهی؟.
حرّ گفت: اگر از عرب غیر تو نام مادرم را این گونه به زبان می‏آورد من هم نام مادرش را می‏بردم، ولی سوگند به خدا جز اینکه مادرت را به بهترین وجه یاد کنم، راهی ندارم. این فراز،
نشان می دهد که حرّ نسبت به حضرت زهرا۳علاقه خاص داشته است و همین ادب او در این گفتگو یکی از عوامل توفیق توبه او گشت. امام۷فرمودند : اکنون چه می‏خواهی؟
حرّ گفت: مأمورم شما را به کوفه نزد ابن زیاد ببرم، گفتگو ادامه یافت و سرانجام حرّ گفت: حقیقت این است که من قصد جنگ با شما ندارم، مأمورم از شما جدا نگردم تا به ابن زیاد نامه بنویسم و از سوی ابن زیاد پیام جدیدی برسد، امیدوارم بین ما حادثه بدی رخ ندهد.
سپس حرّ به قول خودش خواست امام۷را نصیحت کند، عرض کرد: « ای حسین! برای خدا جانت را حفظ کن، من یقین دارم که اگر جنگ کنی کشته می‏شوی‏».
امام۷فرمودند :
افبالموت تخوفنی و هل یعدو بکم الخطب ان تقتلونی‏.
آیا مرا از مرگ می‏ترسانی و آیا با کشتن من، کار شما سامان می‏یابد؟
دو سپاه امام۷و حرّ، با فاصله از همدیگر به راه خود ادامه دادند تا به سرزمین « بیضه‏» رسیدند، امام۷در آنجا باز برای اتمام حجّت، خطبه غرّایی خواند و مطالب و هدف خود را روشن ساخت، در آغاز خطبه پس از حمد و ثنا فرمودند :
ایها الناس ان رسول الله۶قال: من رای سلطانا جائرا مستحلا لحرام الله، ناکثا عهده، مخالفا لسنة رسول الله۶، یعمل فی عباد الله بالاثم و العدوان فلم یغیر علیه بفعل، و لا قول، کان حقّا علی الله ان یدخله مدخله‏.
ای مردم، رسول خدا۶فرمودند : کسی که سلطان ستمگری را بنگرد که حرام خدا را حلال می‏کند و عهد شکن است و با سنّت پیامبر۶مخالفت می‏نماید و با بندگان خدا با گناه و تجاوز برخورد می‏نماید، ولی بر چنین سلطانی با عمل و سخن اعتراض شدید نکند، بر خداوند سزاوار است که او را در همان جایگاه دوزخ که سلطان در آن است، قرار دهد.
دو سپاه باز به حرکت ادامه دادند تا اینکه نامه‏ای از طرف ابن زیاد به حرّ رسید که :
به محض رسیدن نامه، حسین و همراهانش را در بیابان بی آب و علف بازداشت کن‏.۲  
در این وقت کاروان امام۷به سرزمین نینوی رسیده بود، امام۷به حرّ فرمود: وای بر تو، بگذار ما در این روستا یعنی نینوا و غاضریه، یا در آن روستای دیگر بنام شفیه فرود آییم.
حرّ گفت: نمی‏توانم اجازه دهم، زیرا این قاصد ابن زیاد برای دیده‏بانی به اینجا آمده که ببیند آیا من به دستور ابن زیاد عمل می‏کنم یا نه، من ناچارم دستور او را در برابر چشم آن قاصد، اجرا کنم. زهیر بن قیس سردار سپاه اسلام، به امام۷عرض کرد: اکنون تناسب دارد که ما با این گروه بجنگیم، امام۷فرمود: من هرگز آغاز به جنگ نمی‏کنم.
زهیر گفت: در اینجا قریه‏ای نزدیک شط فرات هست که برای سنگر گرفتن مناسب است.
امام۷فرمود: نام آن قریه چیست؟ او گفت:«عقر»، فرمود:
نعوذ بالله من العقر.
پناه می‏برم به خدا از عقر (هلاکت و پی کردن).
امام۷به حر فرمود: مانع نشو تا ما از اینجا به این نزدیکی (کنار فرات) حرکت کنیم، حرّ و سپاهیانش مانع شدند، در این کشمکش، کاروان حسینی حرکت کردند تا اینکه اسب حسین ۷ایستاد.
امام۷پرسید: نام این سرزمین چیست؟
زهیر گفت: «طف‏» (ساحل فرات).
زهیر عرض کرد: آن را « کربلا» می‏خوانند.
امام۷فرمود: خدایا پناه می‏برم به تو از کرب و بلا (اندوه و رنج)
سپس فرمود:

هیهنا مناخ رکابنا و محط رحالنا و مسفک دمائنا… .
همین جا محل بارها و مکان اقامت ما و محل ریختن خون ما است و همین جا جایگاه قبرهای ما است و جدّم رسول خدا۶این چنین به من خبر داده است‏.
همین جا فرود آیید ، امام۷و یارانش « روز دوم محرم‏» در همانجا فرود آمدند و سپاه حرّ نیز در جانب دیگر سپاه فرود آمدند.۳  
ام کلثوم۳نزد برادر آمد و عرض کرد: برادرم این بیابان، خوفناک است و خوف عظیمی در اینجا به من رو آورده است.

امام۷فرمودند :
خواهر جانم! هنگام رفتن به جبهه صفین در همین جا با پدرم فرود آمدیم: پدرم سرش را روی دامن برادرم حسن۷گذاشت و ساعتی خوابید و من حاضر بودم، پدرم بیدار شد و گریه کرد، برادرم حسن۷پرسید: چرا گریه می‏کنید ؟ پدرم فرمود: گویا در خواب دیدم این بیابان دریایی از خون است و حسین۷در آن غرق شده و فریاد رس می‏طلبد و کسی به فریاد او نمی‏رسد. سپس پدرم به من رو کرد و فرمود: هنگامی که چنین حادثه‏ای رخ داد، چه کار می‏کنی؟ گفتم: صبر می‏کنم، که جز صبر چاره‏ای نیست.۴
صبح روز عاشورا شد،‌ لشکر عمر سعد جنگ را شروع کرد. شیخ مفید می‌نویسد:
در روز عاشورا امام حسین۷و یارانش برای حفاظت از پشت خیمه ها خندقی آماده و در داخل آن آتش روشن کرده بودند. شمر بن ذی الجوشن وقتی آن هیزم ها و نی های شعله ور را دید، با غروری تمسخرآمیز به امام حسین۷جسارت کرد و زبان به شماتت حضرتش۷گشود و فریاد زد: ای حسین! آیا قبل از روز قیامت، به آتش دنیا شتاب کرده‌ای؟! امام۷فرمود: این کیست، مثل این‌که شمر بن ذی الجوشن است؟ گفتند: بله، آقا. خود اوست. امام۷با اشاره به آیه‌ی۷۰ ، سوره‌ی مریم فرمودند: « یا ابْنَ رَاعِیةِ الْمِعْزَی أنْتَ أوْلی بِها صِلِیا»؛- ای پسر بز چران! تو به آتش دوزخ شایسته‌تری- !
مسلم بن عوسجه که تا این لحظه ناظر قضایا بود، دیگر نتوانست تحمّل کند. با کمال ادب پیش آمد و عرضه داشت: ای فرزند رسول الله۶! اجازه می‌دهید این فاسق ستمگر را با تیر بزنم؟ او در تیر رس من است و تیرم به خطا نمی‌رود. امام۷فرمودند:
لا تَرْمِهِ فَإِنِّی أکرَهُ أنْ أبْدَأهُمْ بِالْقِتَالِ – او را نزن من دوست ندارم که آغازگر جنگ باشم-.
پیش از این نیز زهیر، ‌آنگاه که لشکر حرّ راه را بر امام۷بسته بود، به امام حسین۷پیشنهاد کرد که با حرّ و لشکریانش بجنگد، امام۷نپذیرفت و فرمودند : من ابتدا به جنگ نمی‏‌کنم. اگر کسی با فرهنگ اسلام آشنا باشد بخوبی می داند که دین اسلام با جنگ موافق نیست و تمام جنگ های پیامبر۶دفاعی بوده است و جنگ عاشورا نیز از سوی دشمن شروع شد و امام۷دفاع نمودند. عمرسعد پرچم دارش را صدا زد و گفت: پرچم را نزدیک بیاور سپس تیری در کمان گذاشت و به طرف لشکر امام حسین۷پرتاب کرد و گفت: گواهی دهید که من نخستین کسی بودم که تیر را رها کردم به دنبال او سایر لشکریان نیز تیرها را رها کردند ابومخنف می گوید بعد از این که اولین تیراندازی را کردند تعدادی از اصحاب امام۷به شهادت رسیدند و تقریباً ۵۰ نفر از ایشان باقی ماندند. در این هنگام بود که حسین۷دست به محاسن خود کشیده و فرمودند : این ها –تیرها- فرستادگان این قوم بودند. سپس فرمود: خداوند بر یهود و نصاری غضبش را شدید نمود چون برای خدا فرزند قایل شدند و بر مجوس نیز غضبش را شدید نمود زیرا ماه و خورشید و آتش را می پرستیدند و همانا خدا غضبش را شدید می نماید بر قومی که جمع شده اند تا فرزند پیامبرشان را بکشند. به خدا سوگند هیچ گاه درخواستی که از من دارند را نمی پذیرم تا زمانی که خداوند را در حالی که به خون خود خضاب شده ام ملاقات نمایم. سپس فریاد زدند :
أما من‏ مغیث‏ یغیثنا لوجه‏ الله‏ تعالى‏؟ أما من‏ ذاب‏ یذبّ‏ عن‏ حرم‏ رسول‏ الله‏؟
آیا فریادرسی نیست که برای خدا به فریاد ما برسد؟ آیا مدافعی نیست که از حرم رسول الله۶دفاع نماید؟ ۵
در این‏ هنگام‏ حرّ به عمر بن‏ سعد گفت‏: نمي‏تواني اين کار را به مسالمت ختم کني؟ او جواب مي‏دهد: ابن‏زياد جز به جنگ رضا نداد.
حرّ گفت: پس با اين مرد مي‏جنگي؟!
عمر جواب داد: آري، جنگي که سرها پران و دستها قلم شود.
‌حرّ پیش از این با سپاهش در منزل « قصر بنی مقاتل» یا « شراف»، راه را بر امام حسین۷ بسته و مانع از حرکت خاندان وحی:به سوی کوفه شد. او کاروان امام۷را تا کربلا همراهی کرد. حرّ همواره گمان می کرد شاید این جریان با صلح خاتمه یابد ولی آنگاه که فهمید ابن زیاد جز به جنگ به چیز دیگری راضی نمی شود راه خود را از آنان جدا کرد. حرّ با مشاهده عهدشکنی و جنگ‌طلبی کوفیان، بی‌توجّهی آنان به خطابه‌های مکرّر امام۷
(از اول تا دهم محرّم) و ممانعتشان از دسترسی امام و یارانش به آب ، تردیدی باقی نگذاشت که دسیسه‌ای ناگوار در حال شکل‌گیری است. حرّ به کنار لشکر رفت، مردی از قبیله او بنام قرة بن قیس نزدش بود، به او گفت: ای قرة! آیا امروز اسب خود را آب داده‏ای؟ قرة جواب داد: نه، حرّ گفت: آیا نمی‏خواهی آن را آب دهی؟ قرة گوید به خدا من گمان کردم، حرّ می‏خواهد از جنگ کنار برود و خوش ندارد من او را در آن حال ببینم، گفتم: من اکنون می‏روم و اسبم را آب می‏دهم، او کم کم کنار رفت و اندک اندک به نزد حسین۷رفت، یکی از سربازان دشمن به نام مهاجر به حرّ گفت: چه می‏خواهی بکنی؟ آیا می‏خواهی به حسین حمله کنی؟ حرّ جوابش نداد ولی لرزه اندامش را گرفت. مهاجر گفت: به خدا در هیچ جنگی تو را چنین ندیده بودم که این گونه بلرزی و اگر به من گفتند دلیرترین مرد کوفه کیست؟ تو را معرّفی می‏کردم، پس این چه ترسی است که در تو می‏نگرم.
حرّ گفت:
بخدا سوگند من خود را بین بهشت و دوزخ می‏نگرم و سوگند به خدا هیچ چیز را بهشت برنمی‏گزینم اگر چه پاره‏پاره شوم و مرا بسوزانند.۶  
این را گفت و با سرعت با اسب خود به سوی حسین۷رفت در حالى كه نیزه خود را وارونه و سپر خود را واژگون كرده بود و سرش را به خاطر خجالت از آل رسول۶پایین افكنده بود.۷  
وقتي به امام۷رسيد با ندامت دست بر سر گذاشت و گفت :

اللهم اليك أنبت فتب علیّ فقد ارعبت قلوب اوليائك و أولاد بنت نبيّك۶
خداوندا به سوي تو بازگشتم پس توبه مرا بپذير زيرا من بودم كه هول و هراس در دل دوستان تو و فرزندان دختر رسول تو افكندم.
سپس شرمگينانه به امام۷عرض كرد : فداي تو شوم اي پسر رسول خدا۶! من بودم كه راه بازگشت را بر تو بستم و عرصه را بر تو تنگ كردم چرا كه هرگز فكر نمي‌كردم اين مردم پيشنهاد تو را نپذيرند و كار را به اينجا بكشانند. به خدا سوگند كه اگر مي‌دانستم چنين مي‌شود هرگز راه را بر تو نمي‌گرفتم. اينك پشيمانم و از كرده خويش نزد خداوند توبه مي‌كنم. « افتری لی من ذلک توبه‏» آیا توبه من پذیرفته است؟

       ميهمان بودي تو ، اول من به رويت راه بستم      چون ندانستم نبايد راه بر مهمان بگیرم
       آمدم اكنون كه قلب زينبت را شاد سازم        تا كه از زهرا به محشر سرخط غفران بگیرم
       آمدم تا اصغرت را عذرخواه خويش سازم       آمدم تا اكبرت را دست بر دامان بگیرم
امام۷فرمود: آری خداوند توبه را می‏پذیرد، بفرما از اسب فرود آی.
حرّ عرض کرد: من سواره باشم بهتر از آن است که پیاده گردم ، می‏خواهم هم اکنون ساعتی با دشمن بجنگم و پایان کار من به پیاده شدن خواهد کشید.
امام حسین۷فرمود: خدایت رحمت کند، هر چه می‏خواهی انجام بده.
و بدین ترتیب هم توبه حرّ پذیرفته شد و هم به او اجازه جانبازی داده شد. نقل شده وقتی شاه اسماعیل بر بغداد دست یافت به مشهد الحسین۷آمد آنگاه حضرت ابوالفضل۷و دیگر شهدای کربلا زیارت نمود امّا به زیارت حرّ، که قبرش با سایر قبور فاصله دارد، نرفت و استدلال کرد که ” اگر توبه او پذیرفته شده بود از سالارش دور نمی‌ماند”. شاه دستور داد تا قبر او را بشکافند و گفت: “درون قبر را مینگرم اگر شهید باشد نپوسیده است و برای او مقبره می سازم.
در غیر این صورت دستور تخریب قبرش را صادر خواهم کرد”. و همراه گروهی از علما، سران ارتش و ارکان دولت خویش، کنار قبر حرّ آمدند و دستور نبش قبر را صادر کرد. وقتي که قبر را باز کردند مشاهده کردند که حرّ با بدن سالم در قبر خوابيده و دستمالي هم بر پيشاني او بسته شده است. شاه اسماعيل شنيده بود که امام حسين۷دستمالي را بر پيشاني حرّ بسته است. براي تبرّک خواست آن دستمال را براي خودش بردارد. شاه با دست خویش آن را باز کرد و دستمال دیگری بست امّا از محل زخم سر خون جاري شد و هر چه می بستند خون بند نمی آمد ولي وقتي که همان دستمال را می بستند خون بند می آمد. شاه اسماعیل همان دستمال را بر سر حرّ بست و گوشه ای از آن را به عنوان تبرّک برداشت و خون هم متوقّف شد و دستور داد برای او مقبره ساختند. محمّد شریف رازی در ” کرامات صالحین” و مامقاني در “تنقيح المقال”،۸ ماجراي نبش قبر را آورده اند.۹حرّبن یزید ریاحی از ابوعمران عبدالله بن عامر، معلّم قرآن خود آموخته بود که هر وقت بین دو راه مردّد شدی و نتوانستی بفهمی که کدام بر حق است و وسیله ای برای سنجش آن دو نداشتی ببین که کدام یک از آن دو ، سود مادی نمی رساند و آن که برای تو سود مادی ندارد  و بتو چیزی نمی دهد ، اگر به آن راه ملحق شوی باحتمال قوی بر حق می باشد. حرّبن یزید ریاحی از معلّم قرآن خود توضیح خواسته بود و او گفت آن مدّعی که بر حق است زر و سیم نمی دهد تا به او ملحق شوی…
آری راهی را که حر برگزید در آن ریاست و درهم و دینار نبود،‌ امّا شرف و اعتبار بود. حر بعد از قبول توبه اش به سوی میدان آمد و در برابر لشکر عمر سعد ایستاد، خطبه‏ای خواند و آنها را سرزنش کرد و در آخر به آنها چنین گفت: شما رفتار بسیار بد با ذریّه پیامبر۶نمودید، خداوند شما را در روز عطش قیامت، سیراب نکند. دشمن او را هدف تیر قرار داد، و حرّ به سوی امام۷بازگشت و در محضر امام۷(همچون یک سرباز فداکار منتظر دستور) ایستاد.۱۰  
در بعضی روایات آمده حرّ پس از آنکه در پیشگاه امام حسین۷پذیرفته شد، از آن حضرت۷
اجازه طلبید تا نزد بانوان برای عذر خواهی برود، امام۷اجازه داد، حر نزدیک خیمه آنها رفت، با دلی شکسته و چشمی گریان عرض کرد:
سلام بر شما ای دودمان نبوت، منم آن شخصی که سر راه شما را گرفتم و دلهای شما را شکستم و ترسانیدم، اکنون پشیمانم، امید عفو دارم و به شما پناه آورده‏ام، تقاضا دارم مرا ببخشید، و نزد فاطمه زهرا۳از من شکایت نکنید. سخنان دلسوز حرّ ، آنچنان بانوان را منقلب کرد که ناله و شیونشان بلند شد، حرّ وقتی که آن حالت را دید، با صدای بلند گریه کرد از اسب پیاده شد و دست به صورت می‏زد و خاک بر سر می‏ریخت و می‏گفت: کاش دست و پایم شل بود تا آنچه را کردم نکرده بودم، کاش زبانم لال بود و آنچه گفته‏ام نگفته بودم، کاش شما را از مراجعت منع نمی‏کردم، بعضی از اهل حرم، حرّ را دلداری دادند و برایش دعا کردند که موجب آرامش خاطر او گردید.۱۱
حرّ فرزندش و برادرش مصعب را قبل از شهادت به حضور امام حسین۷برد و آنها نیز توبه کردند و برای جنگ به میدان تاختند، فرزند حرّ پس از جنگ شجاعانه، به شهادت رسید و حرّ از وصول پسر به مقام شهادت، شاد گردید. مصعب برادر حر تحت تأثیر رجز حرّ واقع شد و به سپاه امام۷پیوست و با دشمن جنگید تا به شهادت رسید، غلام حرّ به نام « قره‏» نیز بعد از شهادت حرّ به حضور امام۷آمد و اظهار توبه کرد و امام۷توبه او را پذیرفت، او نیز به جنگ با دشمن پرداخت و شهید شد.۱۲حرّ شجاعتی بی‏بدیل با دشمن جنگید و بسیاری از آنها را به خاک هلاکت افکند، تا اینکه اسب او ناتوان گشت، او پیاده شد و به جنگ ادامه داد، پس از کشتن چهل و چند نفر به زمین افتاد، یاران امام۷پیکر به خون طپیده او را که هنوز رمقی داشت به حضور امام۷آوردند، امام۷خون صورت حرّ را پاک می‏کرد و می‏فرمود:
اَنت الحُرّ کَما سمّتک امّک و اَنت الحُرّ فی الدّنیا و الآخِرة‏.
تو آزادی همانگونه که مادرت تو را آزاد نامید، تو در دنیا و آخرت آزاد هستی‏.۱۳
حرّ قبل از دفاع، خواست مردم را بیدار کند لذا خطاب به سپاهيان ابن‏سعد گفت:
اي اهل کوفه مادرتان به عزايتان بنشيند و بجاي اشک، خون از ديدگان بريزيد. مگر شما نبوديد که اين بنده شايسته‏ي خدا را به شهر کوفه دعوت کرديد؟ اکنون که به سوي شما آمده و درخواست شما را پذيرفته، شما در برابر او مي‏ايستيد و به مبارزه با او مشغول مي‏شويد؟ بر او مي‏تازيد؟ آب را بر او و فرزندان او مي‏بنديد؟ در حالي که در نخستين روز او به ما آب داد. هزار بر يک به جنگ او ايستاده‏ايد تا آنها را و خاندان حسين۷را سر ببريد و بدنشان را قطعه قطعه کنيد و زنان و اطفال او را زير شلاق قرار دهيد؟! من اينها را که دستور محرمانه ابن زياد است مي‏دانم و از او و از همه‏ي شما ننگ دارم و بيزارم من به سوي حسين۷مي‏روم و در راه او با شما مي‏جنگم. بکیر فرزند حربن یزید ریاحی بود. بکیر در سال ۶۱ هجری قمری به همراه پدرش برای جنگ با سپاه امام۷وارد دشت کربلا شد وقتی حرّ بن یزید ریاحی متوجّه شد که عمرسعد مصمّم است با امام حسین۷به جنگ بپردازد، به فرزند خود (بکیر) گفت: پسرم، بدن پدرت طاقت تحمّل آتش جهنم را ندارد. اگر با من موافقی به طرف حسین بن علی۸برویم. بکیر با پدر موافقت کرد و در صبح عاشورا از لشکر عمر سعد کناره گیری کردند و خود را به اردوگاه امام حسین۷رساندند. آن حضرت۷با مهربانی آن دو را پذیرفتند و برای آنان طلب پاداش خیر نمودند. در این هنگام حرّ به فرزند خود گفت:
الحمدالله که خداوند ما را از مصاحبت با این قوم ستم کار نجات داد. اکنون بر این قوم ظالم حمله کرده ، از فرزند رسول خدا۶دفاع کن. امام۷نگاهی مهربان به او نمود و از حرّ پرسید: « این جوان کیست که همراه تو است؟» حرّ عرض کرد: « مولایم این فرزند من است.» بکیر با خوشحالی خود را به پای امام۷افکند و بر او و جدّش رسول خدا۶درود فرستاد. پسر حرّ، می‌ خواست با امام حسین۷وداع بنماید، به آن حضرت۷عرض کرد: درود بر تو ای فرزند پیامبر۶، من هم اکنون همراه تو هستم، از خدای خود می‌خواهم که در بهشت برین نیز ما را با تو جمع بگرداند، آن‌ گاه از آن حضرت۷درخواست کرد برای او و پدرش دعایی بکند، امام حسین۷در حالی که دست‌های خود را به طرف آسمان بلند کرده بود، گفت:
خدایا من از ایشان راضی هستم تو نیز از آنان راضی باش؛
سپس حرّ به فرزندش گفت: « به دشمن حمله کن، من نیز در کنار تو هستم تا جانم را فدای فرزند پیامبر۶نمایم. خدا را شکر که ما از گروه ستمگران جدا شدیم.» آن‌ گاه بکیر
بار دیگر با تشویق پدر به سوی دشمن حمله‌ور شد. حرّ می خواست مطمئن شود که پسرش در راه امامش شهید می شود و دین او ثابت می ماند. بکیر در حالی که چنین رجز می‌خواند:
             أنَا بُکَیْـرِ وَ أَنَا بـنِ الحُــرِّ             افْدی‌ حُسَیْناً مِن جَمیعِ الْضُّرِّ
             أَرْجُو بِذاکَ الْفَوْز یَوْمَ الْحَشْرِ             مَـعَ النّبی والأمـامِ الطُّهـرِ
منم بکیر و فرزند حر، جان خود را فدای حسین۷می‌کنم تا او را از هر آسیبی نگهدار باشم.
امیدوارم که در روز رستاخیز با پیامبر۶و امامان پاک:جزو رستگاران باشم.
و سپس به دشمن حمله کرد و پس از کشتن پنجاه تن از آنان، تصمیم به بازگشت گرفت. حرّ به او رسید و با خواندن این آیه کریمه ی
(یا ایُّهَا الذینَ آمَنُوا اذا لَقِیتُم الذینَ کَفَرُوا زَحْفاً فَلا تُوَلُّوهُمُ الادْبار)۱۴
 ای کسانی که ایمان آورده ‌اید هنگامی که – در میدان نبرد- با کافران رو به رو گشتید که – به سوی شما – روی می‌آورند به آنان پشت مکنید.
از بازگشتن او را منصرف کرد.
بکیر برای بار سوم به دشمن حمله کرد و شمار زیادی از آنان را به قتل رساند، در این حمله حرّ با کسب اجازه از امام۷به همراهی مصعب برادرش و قدری نیز همراهی زهیر بن قین به صفوف دشمن حمله ور شد. در این هنگام عمر سعد دستور داد دسته جمعی به آنان حمله کنند. بکیر با مشاهده آنان، گریزان سوی پدر بازگشت، حرّ و شماری از یاران امام۷به مدد او شتافتند ولی دشمن مانع از رسیدن آنان به بکیر شد و در حالی که غبار سختی فضا را گرفته بود، با ضرب شمشیر و نیزه دشمن، با گفتن شهادتین در دم آخر به درجه رفیع شهادت نایل آمد. هنگامی که حرّ فرزندش را به خون آغشته دید بسیار خرسند گشت و گفت: سپاس خدایی را که شهادت در راه امام حسین۷را نصیب تو گرداند و جاهل نمردی. آن‌گاه پیکر بی‌جان او را خدمت امام حسین۷آورد. در اين وقت حرّبن يزيد بر اصحاب عمر سعد چون شير غضبناك حمله كرد و به شعر عنتره تمثّل جست :
            ما زِلتُ اَرْميهْم بِثُغْـرَهِ نَحْـرِهِ           وِ لَبانِـهِ حَتّي تَسَرْبَـلَ بالدَّمِ    
و هم رجز مي‌خواند و مي‌گفت:
            اِنّي اَنَا الْحُرُّ وَ مَاْوَي الضَّيْفِ            اَضْرِبُ في اَعْناقِكُمْ بِالسَّيْفِ
            اَضْرِبُكُمْ وَ لا اَري مِنْ حَيْفٍ      عَنْ خَيْر مَنْ حَلَّ بِاَرْض الْخَيْفِ
رواي گفت: ديدم اسب او را كه تا ضربت بر گوشها و حاجب او وارد شده بود و خون از او جاري بود حصين بن تميم رو كرد به يزيد بن سفيان و گفت: اي يزيد اين همان حرّ است كه تو آرزوي كشتن او را داشتي اينك به مبارزه او بشتاب گفت بلي و به سوي حرّ شتافت و گفت: اي حرّ ميل مبارزه داري؟ گفت: بلي پس با هم نبرد كردند. حصين بن تميم گفت: به خدا قسم مثل آنكه جان يزيد در دست حرّ بود او را فرصت نداد تا به قتل رسانيد، پس پيوسته جنگ كرد تا آنكه عمر سعد امر كرد حصين بن تميم را با پانصد كمان دار اصحاب حسين۷را تيرباران كنند، پس لشكر عمر سعد ايشان را تيرباران كردند زماني نكشيد كه اسبهاي ايشان هلاك شدند و سواران پياده گشتند.
ابومخنف از ايوب بن مشرح حيواني نقل كرده كه گفت والله من پي كردم اسب حرّ را و تيري بر شكم اسب او زدم كه به لرزه و اضطراب درآمد آنگاه بسر در آمد. راوي گفت پس نديدم احدي را هرگز مانند او سر از تن جدا كند و لشكر هلاك كند، اهل سير و تاريخ گفته‌اند كه حرّ و زهير با هم قرار گذاشته بودند كه بر لشكر حمله كنند و مقاتله شديد و كارزار سختي نمايند و هر كدام گرفتار شدند ديگري حمله كند و او را خلاصي نمايد و بدينگونه يك ساعتي نبرد كردند و حرّ رجز مي‌خواند و مي‌گفت:

             اَليْتُ لا اُقْتَـلُ حَتّي اَقْتُـلا           وَ لَنْ اَصابَ الْيَوْمَ اِلاّ مُقْبِلاَ
             اَضْربُهُمْ بِالسَّيْفِ ضَرْباً مِقْصَلاً           لا ناكِـلاً مِنْـهُمْ وَ لا مُهَلّلاً    
و در دست حرّ شمشيري بود كه نوک از دم او لايح بود و گويا ابن معتز در حق او گفته بود:
             وَلي صارِم‏ٌ فيهِ الْمَنايا كَوامِنٌ           فَما يُنتَضي اِلاّ لِسَفْكِ دِمـاء
             تَري فَوْقَ مَنْبَتـِهِ الْفِرِندَ كاَنَّهُ           بَقِيَّـهَ غَيْـم رَقَّ دوُنَ سَمـاءٍ۱۵    
پس فرمود: به به اي حرّ، تو حرّي همچنان كه نام گذاشته شدي به آن، حرّي در دنيا و آخرت. پس یکی از یاران سرود:

             لَنِعْمَ الْحُـرُّ حُـرّ بَني رَيـاح           وَ نِعْمَ الْحُرُّ عِنْدَ مُخْتَلَفِ الرّماحِ
             وَ نِعْمَ الْحُـرُّ اِذْ نادي حُسَيْناً           فَجـادَ بِنَفْسِـهِ عِنْـدالصَّباح    
چه آزاده ای است حرّ پسر ریاح او در هنگام فرو رفتگی تیرها بسیار شکیباست آری آزاده خوبی
است هنگامی که حسین۷فریاد و ندایش بلند شد او از جانش در صبحگاهان گذشت.۱۶
حضرت امام حسين۷فرمودند:
و الله ما اخطاک امّک حيث سمّتک حُرّا و الله انک حُرّ في الدنيا و الاخرة.
سوگند به خدا اشتباه نکرد مادرت به اين که تو را حرّ ناميد به خدا قسم تو در دنيا و آخرت حرّ و آزادي.

حضرت امام سجاد۷فرمودند:
نعم الحُرّ اذ واسا حسينا … و فاز بالهداية و الفلاح

چه قدر شايسته است در اين مقام نقل اين حديث حضرت امام صادق۷:

انَّ الْحُرُّ حرّ عَلي جَميع اَحْوالِهِ اِنْ نابَتْهُ نائِبَهٌ صَبَرَ لَها وَ اِنْ تَداكَتْ عَلَيْهَا الْمَصائبُ لَمْ تَكْسِرْهُ وَ اِنْ اُسِرَ وَ قُهِرَ اوَ اسْتَبْدلَ بِالْيُسْرِ عُسراً.
آزاد مرد، در همه حالات، آزاد است، اگر به مصيبتى دچار شود صبر مي كند، اگر گرفتار هجوم بلا گردد شكست نمي خورد، آزاد مرد اگر اسير شود، ستم بيند، آسايشش بسختى مبدّل گردد، باز هم آزاد است.

بحر طویل در وصف حرّبن یزید ریاحی علیه    الرّحمه
در صف و کرب و بلا، لشکر شیطان چو مصمّم شدی از جور و جفا، در پی قتل پسر احمد مختار۶، بهین حجّت دادار، ولی الله ابرار، یگانه پسر حیدر کرّار۷، در آن مرحله حُرّ بود گرفتار، فتاده به تنش لرزه در آن عرصه ی پیکار، به دل داشت زغم آه شرربار، گهی بخت به جنّت کشدش گه به سوی نار، سرشکش به رخ و گفت که ای قادر جبّار، من و جنگ حسین ابن علی۸رهبر احرار، به ذات احد داور غفار، که هرگز نکنم رو به سوی نار، به ناگاه چو خون یکسره جوشید و خروشید همه هستی خود باخت، فرس تاخت، به سوی حرم یوسف زهرا۸و به لب داشت بسی ذکر و دعا را.

حسین جان توبه کردم / بیا دورت بگردم / تویی درمان دردم
*    *    *
پسر فاطمه۸فرمود که ای حرّ ریاحی، تو دگر حُرّ حسینی، یار امّ الحسنینی، تو بریری، تو زهیری، تو علی اکبر و عباس رشیدی، تو همه صدق و صفایی، تو همه شور و نوایی، تو دگر از شهدایی، تو گل سرسبد کرب و بلایی، تو دگر توبه نمودی، تو به ما چهره گشودی، زهی از حُسن ختامت، زهی از قدر و مقامت، زهی از شور کلامت، زهی از مشی و مرامت، چه شود تا که بیایی، به بر ما و بینی کرم و عفو خطا را.

صفا آورده ای حُرّ/ چها آورده ای ای حُرّ
*    *    *
حُرّ چو دید آن همه لطف و کرم و بخشش و احسان و عطا گفت: که ای شمس هدی، نور خدا، سید خیل شهداء لحظه ای آرام نگیرم ابدا، تا که شود از بدنم روح برون، رأس جدا، اذن کرم کن که روم جانب میدان و به راه تو دهم جان و شوم کشته در این دشت بلا با لب عطشان، من اگر راه تو بستم، دل زار تو شکستم، به خدا از تو و از زینب و عباس و سکینه خجل استم، بلکه جبران کنم از داد جان جرم و خطا را.

حسین جانم فدایت / بمیرم من برایت / فدای خاک پایت
چو گرفت اذن در آن دشت بلا، گشت پر از نور ولا، تاخت به سوی یم لا، داد بر آن قوم ندا، گفت که ای قهر خداوند جزاتان، بنشیند همه مادر به عزاتان، که دل فاطمه۳خستید و به روی پسرش آب ببستید، شما کافر و پستید، شما کفر پرستید، من امروز دگر حُرّ فداکار حسینم، به خدا یار حسینم، که به ناگاه یکی نعره کشید از جگر و تیغ کشید از کمر و گشت سراپا شرر و ریخت تن و دست و سر و داد ندای ظفر و رفت که نابود کند یکسره آن قوم دغا را.

شجاعت زنده گردید / وفا پابنده گردید / عدو شرمنده گردید
*    *    *
دشمنان یکسره گفتند که احسن به چنین غیرت و این همّت و این عزت و این صولت و این هیبت و این قدرت و این نیرو و این بازو و این عزم صلابت ، که به هم ریخت بسی میمنه و میسره را خصم فراری شده با خفّت و خواری ، همه با شیون و زاری، فلک انگشت به لب ماند و ملک نعره ی تکبیر زد و تا که شد از زخم فراوان تن پاکش چو زره تاب ز تن داد و فتاد از سر زین، خواند شه ارض و سما را.

حسین جان کُنم قبولم / ببخشا به بتولم / به اولاد رسولم
*    *    *
یوسف فاطمه۳آمد سوی میدان سر حُرّ را ز وفا بر سر دامن بگرفت و نگه از لطف و کرم کرد بر آن کشته ی آزاده ی دلداده و فرمود که ای حُرّ تو دگر حُرّ شهیدی، چه نکو مادر تو نام تو حُرّ گفت، دگر همدم مایی، شریک غم مایی، تو هم مُحرم و هم محرم مایی، تو همه صدق و صفایی، تو سفیر شهدایی، تو دگر پاک ز هر جرم و خطایی،
ز تو گیرند دگر اهل وفا درس وفا را.

تو دیگر حُرّ مایی / شهید کربلایی / همه صدق و صفایی
 

۱- ترجمه ارشاد مفید، ج ۲ ، ص۸۰٫
۲- ارشاد مفید، ص۲۰۶؛ تاریخ طبری، ج۴، ص۳۲۵؛ اعلام الوری، ص۲۰۳، ترجمه ارشاد مفید، ص۸۲٫
۳- مقتل خوارزمی، ج۱، ص۲۳۷؛ فصول المهمه، ص۱۸۰٫
۴- معالی السبطین، ج۱، ص۲۸۶٫
۵- مقتل الحسین۷، الخوارزمی، ج‏۲ ، ص۱۱٫
۶- إعلام الورى، الطبرسی، ج۱، ص‏۴۶۰٫
۷- تاریخ طبرى، ج۶، ص۲۴۴٫
۸- تنقيح المقال، ج۱٫
۹- ابصار العین، ص۱۱۵ و ۱۱۶؛ مرحوم سيد نعمت الله جزائرى در كتاب انوار نعمانيه.
۱۰- ترجمه ارشاد مفید، ج۲، ص۱۰۲ – ۱۰۴؛ اعلام الوری، ص۲۳۹٫
۱۱-  مصائب الابرار مطابق نقل القول السّدید بشأن حرّ الشّهید، ص۱۱۶٫
۱۲- اقتباس از ناسخ التواریخ امام حسین۷، ص۲۴۸ – ۲۵۱؛ القول السّدید بشأن حرّ الشّهید، ص۱۲۷؛ روضة الشهداء، ص۲۸۱٫
۱۳- بحار الانوار، ج۴۵، ص۱۴و۱۵٫
۱۴- سورة الانفال، آیه۱۵.
۱۵- برگرفته از کتاب منتهی الامال ، اثر حاج شیخ عبّاس قمی.
۱۶- امالی صدوق، ص۴۱۴، مجلس۳۰؛ مقتل الحسین۷، خوارزمی، ج۲، ص۱۱٫

– بعلاوه قرآن کریم؛
– ابن‌ نما، مُثیرُالاحزان، قم، ۱۴۰۶ق.
– خوارزم، موفق‌بن احمد اخطب،  مقتل الحسین۷ للخوارزمی، چاپ محمد سماوی، (قم)، ۱۳۸۱ش.
– جزایری، نعمت‌الله‌ بن عبدالله، الانوار النعمانیه، بیروت، ۱۴۰۴-۱۹۸۴م.
– خراسانی، هادی حائری، القول السدید بشأن الحرّ الشهید، چاپ محمّدتقی حسینی جلالی، نجف، ۱۳۹۴- ۱۹۷۴م.
– سماوی، محمّد، ابصارالعین فی انصارالحسین۷، چاپ محمّدجعفر طبسی، (قم) ۱۳۷۷ش.
– شمس‌الدین، محمّدمهدی، انصارالحسین۷، دراسة عن شهداء ثورةالحسین۷، الرجال و الدلالات، (بیروت)، ۱۴۰۱-۱۹۸۱م.
– کاشفی، حسین‌بن علی، روضةالشهداء، چاپ محمّد رمضانی، (تهران)، ۱۳۴۱ش.
– مفید، محمّدبن محمد، الارشاد فی معرفة حجج‌الله علی العباد، قم، ۱۴۱۳ق.

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *