کلام نور
  • طلب‌ العلم‌ فريضة علي‌ كل‌ مسلم‌ فاطلبوا العلم‌ من‌ مظانه‌ واقتبسوه‌ من‌ اهله

  • انا مدينة الحكمة [مدينة العلم] وعلي‌ بن‌ ابي‌ طالب‌ بابها؛ ولن‌ توتي‌ المدينة الا من‌ قبل‌ الباب‌

  • ايها الناس‌ ! اعلموا ان‌ كمال‌ الدين‌ طلب‌ العلم‌ والعمل‌ به‌... والعلم‌ مخزون‌ عند اهله‌ وقد امرتم‌ بطلبه‌ من‌ اهله‌ فاطلبوه‌

  • يا كميل‌ ! لا تاخذ الا عنا تكن‌ منا

  • شرقا وغربا، فلا تجدان‌ علما صحيحا الا شيئا خرج‌ من‌ عندنا اهل‌ البيت

  • في‌ قول‌ الله‌ عز وجل‌: فلينظر الانسان‌ الي‌ طعامه‌ قال‌: قلت‌: ما طعامه‌؟ قال‌: علمه‌ الذي‌ ياخذه‌ عمن‌ ياخذه

  • كل‌ ما لم‌ يخرج‌ من‌ هذا البيت‌ فهو باطل

بررسی علل کشته شدن عثمان – استاد ایماندوست

بررسی علل کشته شدن عثمان  – استاد ایماندوست

درآمد
در این شماره نیز مباحثات قاضی القضات و علامه شریف مرتضی۱نسبت به مسائل جاری درباره عثمان پی گیری می شود امید است که مورد استفاده قرار گیرد .

جمع آوری قرآن بر مبنای قرائت زیدبن ثابت و سوزاندن سایر قرآنها
عثمان قرآن را فقط بر مبنای قرائت زیدبن ثابت جمع آوری کرد ، سایر قرآنها را سوزاند و چیزهایی را که بلاشک از منزلات قرآن بود و از پیامبر۶گرفته شده بود باطل کرد ، در صورتی که اگر این اقدام درست بود پیش از او پیامبر۶شخصاً این کار را می کرد .

قاضی القضات در دفاع از اقدامات عثمان می نویسد :
پاسخ ما این است که علّت جمع آوری قرآن  بر اساس یک قرائت استوار ساختن ، محفوظ داشتن و از بین بردن دعوا ، منازعه و اختلاف در آن است امّا سخن  آنان که می گویند
« اگر چنین کاری لازم بود، پیامبر(۶) آن را انجام می داد » الزام آور نیست ، زیرا هنگامی که امام این کار را انجام دهد مثل این است که پیامبر (۶) انجام داده است ، به خاطر اینکه حالات مختلفی پیش می آید و روایت شده که عمر در نظر داشت این کار را انجام دهد ، که مُرد و نیز کسی نمی تواند بگوید سوزاندن قرآنها سبک شمردن دین است ، چنانکه پیامبر(۶) تخریب مسجد ضِرار را جایز دانست بنابراین سوزاندن قرآنها نیز جایز است .

شریف مرتضی۱در پاسخ قاضی می نویسد :
اختلاف قرائت مردم موجب نمی شود که عثمان چنین کاری را انجام دهد. زیرا از پیامبر۶روایت شده:
قرآن بر هفت حرف نازل شده که همه اش شافی و کافی است.
بنابراین اختلاف در قرآن با استناد به سخن پیامبر۶مباح است ، پس عثمان چگونه  برای استفاده از قرائتهایی که مباح بود مانع ایجاد کرد؟ اگر استوار ماندن قرآن به خاطر این بود که (قاضی) ادّعا دارد پیامبر۶آن را مباح اعلام نمی فرمود ، زیرا آن حضرت۶به انواع مصلحتها از همه ی امتش داناتر است . زیرا با کمک وحی به آنچه باید انجام شود یا ترک شود رهنمون می گردد. و نمی توان گفت اختلاف قرائتهایی که در زمان عثمان دیده شد ، در زمان پیامبر۶نبوده است یا اینکه آن حضرت۶آنها را مباح ندانسته است ، زیرا اگر چنین بود ، واجب بود قرائت تازه و جدید را نهی کند و آنچه از قرائتها که تازه پدید آمد باعث نشد که قرائتهای پیش از آن را حرام بشمارد . و قول قاضی که گفت  : هنگامی که امام این کار (قرآن سوزی) را انجام دهد مانند این است که پیامبر(۶)انجام داده باشد ،
باطل است، وی چگونه چنین ادّعا می کند ، در صورتی که زمان پیامبر۶این اختلاف قرائت وجود داشت و اگر باعث به وجود آمدن (کلام) زایدی در قرآن می شد و استواریش قطع می گردید، حضرت۶برای جلوگیری از دیگران اولی بود . جز اینکه گفته شود ، در قرائت آن اختلاف تازه ای پیش آمده که قبلاً توضیح دادیم چنین نشده است .
و امّا این که قاضی گفته است: عمر در نظر داشت چنین کاری بکند که فوت کرد، چیزی است که ما جز از او نشنیده ایم . گرچه او هم اگر این کار را کرده بود ناپسند بود . امّا عذر آوردن به اینکه سوزاندن قرآن ها باعث سبک شمردن دین نمی شود و مقایسه ی آن با مسجد ضرار، فاصله ی بین این دو زیاد است. زیرا دو مسجد که یکی برتر از دیگری است ، هنگامی که سازنده ی آن دیگری قصد قربت و عبادت نداشته بلکه نیّتش مخالف و ضدّ آن یعنی فساد، مکر و حیله باشد. در واقع مسجد نیست. لکن قرآن کلام موقّر و بزرگ خداوند است که از کهنگی و کم ارج شدن باید محفوظ بماند! ولی بین این دو چه شباهتی وجود دارد ؟

ضرب و جرح عمار یاسر
عثمان، عمّار بن یاسر را به حدی کتک زد که برایش فتق ایجاد شد  ، به همین جهت با کسانی که از شهرهای دیگر برای دادخواهی آمده بودند همراه شد و می گفت عثمان را در حالی کشتیم که کافر بود .

قاضی القضات در دفاع از عثمان می نویسد :
شیخ ما ابو علی پاسخ داده و گفته است که کتک زدن عمّار ثابت نشده است و به فرض اینکه او را به علّت سخن تندی که می گفت زده باشد برای عثمان عیب حساب نمی شود ،
زیرا ؛ امام هر که را که مستحق تنبیه باشد باید تنبیه کند. از چیزهایی که درست بودن این خبر را بعید می نماید این است که عمّار اجازه نداشت او را کافر بشارد و از عثمان سخنی سر نزده که موجب کفر شود زیرا ، چیزهایی که باعث کفر می شود معلوم است و اگر کاری که موجب کفر است از او سر بزند واجب است صحابه برای خلع او اجماع کنند و نباید کشتن او مباح باشد بلکه لازم است امامی برگزینند تا آن امام او را بکشد و کسی نمی تواند بگوید قطعاً عمّار او را از این جهت که بدون داشتن صلاحیت خلافت را تصرّف کرده ، کافر دانسته
است، زیرا قبلاً در این زمینه سخن گفتیم و نیز برای اینکه عمر و ابابکر او را منصوب کردند و درستی امامت این دو نفر اقتضا دارد که امامت عثمان درست باشد و روایت شده که عمّار
درباره عثمان با حسن بن علی (۷) نزاع کرد، عمّار گفت: عثمان در حالت کفر کشته شد،
و حسن (۷) گفت مؤمن کشته شد. و هر کدام به چیزی استناد کردند سپس به حضور امیر المؤمنین (۷) رفتند آن حضرت (۷) به عمّار فرمود: از پسر برادرت چه می خواهی ؟
پاسخ داد من چنین می گویم و او چنان ، امیر المؤمنین(۷) فرمود : آیا او به پروردگاری که عثمان به او ایمان دارد کافر می شود؟ پس عمّار خاموش ماند. و شیخ ابوالحسین خیاط یاد آوری
کرده که هنگامی که کتک زدن عمّار را بر عثمان عیب گرفتند، برای خود دلیل آورد و گفت سعد و عمّار نزد من آمدند و برایم پیام فرستادند که بیا، می خواهیم درباره ی کارهایی که انجام داده ای مذاکره کنیم. برای آنها پیغام دادم که کار دارم برگردید وعده ی ما فلان روز سعد برگشت و عمّار از برگشتن خودداری کرد، دوباره کسی پیش عمّار فرستادم (لکن) از برگشتن خودداری کرد (مأمور) بدون دستور من او را زد . بخدا قسم من نه دستور دادم و نه، راضیم، الان حاضرم قصاصم کند . و این منصفانه ترین و عادلانه ترین سخن است .

شریف مرتضی۱در پاسخ قاضی می نویسد:
امّا انکار کردن کتک عمّار به لحاظ آشکار بودن و انتشارش ، مانند انکار طلوع خورشید است،
و هر کس اخبار را خوانده باشد و سیره ها را بررسی کرده باشد می فهمد که این رخداد از چیزهایی است که نمی توان از آن چشم پوشید و نمی توان در مقابل آن ستیزه و دفاع کرد (زیرا) از رویدادهایی است که راویان در آن اختلاف ندارند آنچه در آن اختلاف است سبب کتک زدن است . عباس بن هشام کلبی از ابی مخنف روایت کرده است که در بیت المال مدینه کیسه هایی از زینت آلات و جواهرات وجود داشته است و عثمان از آنها برای زینت بعضی از اعضای خانواده اش برداشته است ( این کار را ) مردم بر او عیب شمردند و در این باره
با او سخنان تندی گفتند تا اینکه عصبانی شد و سخنرانی کرد و گفت:  ما از این غنایم نیازمان را بر می داریم ، اگر چه با این کار دماغ بعضی به خاک مالیده شود و گروهی خوار شوند ، علی۷به او فرمود: در این صورت تو از این کار منع می شوی و بین تو و آن غنایم جدایی می افتد! عمّار گفت : خدا را شاهد می گیرم که من اولین کسی هستم که دماغم به خاک مالیده شد. عثمان گفت: ای پسر یاسر! با من درشتی می کنی؟ بگیریدش او را گرفتند و عثمان او را به پیش خواند و آن قدر زد که غش کرد . سپس او را به خانه ی  ام سلمه بردند. او نماز ظهر ، عصر و مغرب را نتوانست به جا آورد. چون به هوش آمد وضو گرفت و نماز خواند
و گفت: خدای را سپاسگذارم ، این اولین روزی نیست که ما در راه خدای تعالی آزار دیدیم. (عمّار با بنی مخزوم همپیمان بود) و هشام بن ولید بن مغیره مخزومی گفت : ای عثمان! با من خویشتن داری کردی امّا بر ما خشونت کردی و برادر ما را تا مرز هلاکت زدی، به خدا قسم اگر بمیرد در مقابل او یک نفر از بزرگان بنی امیه را خواهم کشت، عثمان گفت: ای پسر قسریه تو اینجایی؟ گفت: پدر و مادرم از قسریه اند- مادر و جده هشام از قسریه و از بجیله بودند-
آنگاه عثمان به او نا سزا گفت و دستور داد بیرونش کنند . پس از آن امّ سلمه نزد عثمان آمد ،
در حالی که برای عمّار غضبناک بود ، آنچه بر سر عمّار آمده بود به گوش عایشه رسید او نیز غضبناک شد و همراه مویی از موهای پیامبر۶و کفشی از کفش هایش و جامه ای از جامه هایش نزد عثمان رفت و گفت: چه زود سنّت پیامبرتان را ترک کردید و این ها مو، جامه و کفش اوست که نپوسیده است .
و گروهی دیگر روایت کرده اند که علّت کتک زدن (عمّار) این بود که عثمان به قبر تازه ای
گذر کرد و از صاحب آن پرسید، گفتند عبدالله بن مسعود است پس به خاطر پنهان کردن مرگ او بر عمّار غضب کرد . زیرا او متولّی به جا آوردن نماز بر جنازه و بزرگداشت او بود. در اینجا عثمان عمّار را زیر لگد مجروح کرد تا جایی که به فتق مبتلا شد. گروهی دیگر روایت کرده اند که مقداد، عمّار، طلحه، زبیر و عده ای از اصحاب پیامبر خدا ۶ نامه نوشتند
و کارهای خلاف عثمان را شمردند و او را بیم دادند و به او اعلام کردند که این اعمال را متوقّف کند (و الا) به او حمله خواهند کرد، عمّار این نامه را نزد عثمان برد، او نامه را خواند سپس گفت : چه شده که از میان آنها تو پیش من آمدی ؟ عمّار گفت : من ناصحترین آنها برای تو می باشم ، گفت: دروغ می گویی ای پسر سمیّه ، عمّار گفت : به خدا قسم که من پسر سمیّه و پسر یاسرم ، سپس عثمان به بردگان خود دستور داد دست و پای او را گرفتند و خود لگدکوبش کرد، در حالی که کفش به پا داشت- به همین  جهت (عمّار) به فتق مبتلا شد و چون سالخورده و ضعیف بود بی هوش شد.
همانطور که مشاهده می شود، در کتک خوردن عمّار بین راویان اختلافی نیست، فقط در علّت آن اختلاف است و چیزی که صاحب کتاب (المغنی) از ابی الحسین خیاط حکایت کرده است ما ندیده ایم و کتاب های سیره از آن و نظایر آن خالی است. و لازم بود مأخذ این خبر را می گفت  زیرا سخن قاضی و سخن کسی که این روایت را به او مستند کرده (یعنی ابوالحسین خیاط ) حجّت نیست و اگر این حکایت درست بود – هنگامی که عثمان به کتک زدن دستور نداده و از آن رضایت ندارد و غلام جنایتکار او را زده است –لازم بود به جای این که بگوید من حاضرم قصاص شوم باید می گفت غلام قصاص شود زیرا این کار اولی و عادلانه تر است و بین روایتی که گفته شده عثمان او را زد  و روایتی که غلام عثمان او را زد منافاتی وجود ندارد ، زیرا اشتراک هر دو در ضرب و جرح امکان پذیر است و هنگامی که روایات تعارض ندارد، جایز نیست چیزی از آن را اسقاط کرد. امّا اینکه قاضی گفته است :
جایز نیست عمّار، عثمان را کافر بداند ، در حالی که آنچه موجب کفر می شود از او سر نزده است،
پاسخش این است که کافر شمردن عثمان ، توسط عمّار و دیگران معروف است و در این زمینه روایاتی وارد شده است.
از طُرُق مختلف و با اسناد بسیار، روایت شده که عمّار گفت سه نفر بر کفر عثمان شهادت داده اند و من چهارمین آنانم ، و من بد ترین آن چهار نفرم.
  ۱  
و من شهادت می دهم که او به غیر (ما انزل الله) حکم کرده است.
و از زید بن ارقم از طرق مختلف روایت شده است که  به او گفتند به چه دلیل عثمان را کافر می دانید [بأیّ شیء کفرتم عثمان] پاسخ داد به سه چیز:
جعل المال دولة بین الاغنیا، وجعل المهاجرین من اصحاب رسول الله (۶) بمنزلة من حارب الله ورسولة، و عمل بغیر کتاب الله.
و از حذیفه روایت شده که می گفت :
ما فی عثمان بحمدالله اشک، لکنی اشک فی قاتله ، لا ادری ا کافر، قتل کافرا ام مومن خاص الی الفتنة حتی قتله .
این در حالی است که حذیفه به لحاظ ایمان بهترین مؤمنان است. امّا آنچه درباره بحث و کشمکش امام حسن۷و عمّار و بردن این مرافعه نزد امیر المؤمنین۷نقل کرد، کافر شمردن عثمان را نفی نمی کند، بلکه برای این موضوع شاهد دیگری است، سپس اگر خبر صحیح باشد امیرالمؤمنین۷به خاطر طفره رفتن از قضاوت صریح بین آن دو، تقیه کرده است و به همین نیت عمّار را نیز از گفتن چنین سخنی باز داشته است. امّا اینکه گفته است:
جایز نیست عمّار او را به این علّت کافر بداند که بدون صلاحیت خلیفه شده در حالی که ما گفتیم با تصویب عمر و ابوبکر خلیفه شده.
پاسخش این است که ما قبول نداریم، عمّار برایش مسلّم شده باشد که خلافت آن دو نیز قابل قبول است. امّا سخنی که از ابی علی نقل کرد که  اگر ثابت شود، عثمان به خاطر سخن ناروایی که عمّار می گفته است او را زده برایش عیبی نیست ، زیرا امام هر که را مستحق تنبیه باشد باید تنبیه کند. صاحب کتاب (المغنی) از نقل این گونه سخنان ابی علی و مانند او باید اجتناب می کرد و از کتک خوردن عمّار – تا جایی که به حالت بیهوشی افتاد و نتوانست نمازش را به جا آورد و عثمان او را تحقیر کرد و سبک شمرد و لگد کوبش کرد – باید پوزش بطلبد، زیرا؛ برای آزار بی نهایت او هیچ عذری پذیرفته نیست.
از پیامبر (۶) روایت شده که فرمود :
از عمّار چه می خواهند ؟ او آنها را به بهشت دعوت می کند و آنها او را به آتش می خوانند.
و عوام بن حوشب از سلمة بن کهیل از علقمه از خالد بن ولید روایت کرده است که پیامبر(۶) فرمود :
هر کس عمار را دشمن بدارد خدا او را دشمن می دارد و هر کس عمّار را به خشم آورد ، خدا را به خشم آورده است .
عثمان از عمّار چه سخن ناروایی شنیده است که مستحق چنین آزار شدیدی باشد که از حد تعیین شده توسط خدا تجاوز کرده است . جز این نیست که عمّار و دیگران کارهای ناپسند او را یادآوری کرده اند و او را برآنچه از کارهای ناپسندش که آشکار شده سرزنش کرده اند (در مقابل این سخنان) عثمان باید اشکالاتی را که آنها می گفتند بر طرف می کرد ، یا برای آن کارهای خود دلیل و عذر موجّهی می آورد و اگر پس از این کسی برای توبیخ و فاسق شمردنش به پا می خواست ، او را با موعظه و مانند آن از این سخنان باز می داشت نه اینکه کارهایی انجام دهد که پادشاهان و جباران برای فرونشاندن غیظ خود انجام می دهند و با آنچه خدا نازل فرموده و به آن حکم کرده است مغایرت دارد.
برخورد نامناسب عثمان با حضرت ابی ذر
گناه دیگر عثمان کاری بود که با ابی ذر – از متقدّمان در اسلام- کرد، به حدّی که او را از مدینه به ربذه تبعید کرد و گفته شده که او را کتک هم زده است.

قاضی القضات در دفاع از عثمان می نویسد :  
شیخ ما ابی علی گفته است : مردم درباره ی ابی ذر اختلاف دارند، روایت شده که از ابی ذر پرسیدند، آیا عثمان تو را به ربذه فرستاد؟ گفت: نه، خودم آن را اختیار کردم و روایت شده هنگامی که ابوذر در شام بود معاویه نامه ای نوشت و از او شکایت کرد ، آنگاه عثمان او را به مدینه خواند . آنگاه هنگامی که وارد مدینه شد عثمان پرسید چه باعث شده که می خواهی شام بروی؟ گفت از پیامبر (۶) شنید که فرمود: هرگاه ساختمانهای مدینه به چنین موضعی رسید از آن بیرون شو به همین جهت بیرون رفتم سپس عثمان به او گفت پس از شام کجا برای تو دوست داشتنی تر است ؟ گفت ربذه پس او را به ربذه فرستاد.
قاضی القضات در ادامه گفته است : هرگاه اخبار با هم یکسان و برابر باشند ، برای (معترضان) حجّتی وجود ندارد و اگر هم ثابت شود که عثمان او را به ربذه فرستاده است به خاطر مصلحت دین اشکالی ندارد به همین جهت این (تبعید) ظلم به ابی ذر محسوب نمی شود .
زیرا هدف عثمان این بوده که از اهل مدینه به او آزاری نرسد و روایت شده که او ( اباذر )سخنی سخت و کلامی تند داشت و می گفت اصحاب پیامبر (۶) بر آنچه پیمان بسته بودند پایدار نماندند  و این سخنان را با صدای بلندی می گفت به همین جهت (عثمان) اخراج او را برای خودش ، برای مردم و برای دین بهتر دید. و روایت شده که عمر، نصر بن حجاج را به خاطر اینکه می ترسید ( زنان عاشق او شوند) از مدینه بیرون کرد در حالی که به پیشگاه خدای سبحان ناله می کرد که باید برای مؤمنان خاضع بود و با کافران به نرمی سخن گفت، و پیامبر (۶) چنین بود که اگر خشن بود مردم از اطرافش پراکنده می شدند. آنگاه که عثمان خشونت کلام ابی ذر و آنچه را از آن می ترسید دید ، آنچه را که باید می کرد  انجام داد . از
زید بن وهب روایت شده  هنگامی که ابی ذر در ربذه بود به او گفتم : چه کسی تو را اینجا منزل داده ؟ گفت : خبرت می کنم ، من زمان حکومت معاویه در شام بودم و این آیه را یاد آوری کردم؛

ﱫ ﮂ  ﮃ  ﮄ  ﮅ  ﮆ  ﮇ     ﮈ  ﮉ  ﮊ  ﮋ  ﮌ  ﮍ ﱪ۲  
و كسانى كه زر و سيم را گنجينه مى‏كنند و آن را در راه خدا هزينه نمى‏كنند ايشان را از عذابى دردناك خبر ده.

معاویه گفت : این آیه درباره ی اهل کتاب است گفتم  این آیه هم درباره ی ما و هم درباره ی آنهاست ، معاویه در این باره به عثمان نامه نوشت سپس عثمان به من نوشت که پیش من بیا ، پیش او رفتم مردم به سوی من هجوم آوردند ، گویا مرا نمی شناختند، از این رویداد به عثمان شکایت کردم او مرا برای اینکه هر جا خواسته باشم بروم، مخیّر گذاشت من هم به ربذه آمدم و شیخ ابوالحسین خیاط نیز نزدیک به همین داستانی که گفتیم نقل کرده است . کمترین چیزی که می توان گفت  این است که اخبار در این زمینه مختلف است لذا باید از آن احتراز کرد و برگشت به اینکه  درست بودن امامت عثمان (دلیل) درست بودن کارهای اوست .

شریف مرتضی به سخنان قاضی القضات چنین پاسخ داده است :
از این سخن قاضی که گفته است اخبار در علّت خروج ابی ذر به ربذه یکسان است، باید به خدا پناه برد که چنین باشد بلکه معروف و آشکار این است که عثمان او را به شام تبعید کرد، سپس به خاطر شکایت معاویه او را به مدینه فرا خواند و از مدینه به ربذه تبعید کرد ،
همه ی سیره نویسان با اختلاف طرق و اسنادشان روایت کرده اند که هنگامی که عثمان
( اموال فراوانی) در اختیار مروان گذاشت و به حارث بن حکم بن ابی العاص سیصد هزار درهم و به زید بن ثابت یکصد هزار درهم بخشید، ابوذر گفت : (بشّر الکافِرین بِعَذاب اَلیم) و قول خدای تعالی را می خواند :

ﱫ ﮂ  ﮃ  ﮄ  ﮅ  ﮆ  ﮇ     ﮈ  ﮉ  ﮊ  ﮋ  ﮌ  ﮍ ﱪ
مروان به عثمان شکایت کرد، عثمان غلام خود نائل را به سوی ابی ذر فرستاد (و گفت) از آنچه خبرش به من رسیده است دست بردار . ابوذر گفت آیا عثمان مرا از خواندن کتاب خدا
نهی می کند ؟ کسی که امر خدا را ترک کند گنهکار است به خدا قسم که رضای خدا در مقابل خشم عثمان از رضایت عثمان در مقابل خشم خدا برای من محبوبتر و بهتر است پس عثمان عصبانی شد و او را رنجانید او هم تظاهر به صبر کرد. روزی عثمان گفت: آیا جایز است که امام مقداری از اموال بیت المال را بردارد و هنگامی که توانایی پیدا کرد آن را برگرداند؟ کعب الاحبار گفت: اشکالی ندارد. ابوذر گفت: ای یهودی زاده! تو دین ما را به ما می آموزی؟! عثمان گفت: آزارت نسبت به اصحاب من زیاد شده! به سوی شام برو سپس او را به سوی شام فرستاد. در شام نیز ابوذر کارهای معاویه را ناپسند می شمرد معاویه برای او سیصد دینار فرستاد. ابوذر گفت: اگر این پول از اموال من بوده و شما نمی دادید قبول می کنم. و اگر هدیه است به آن احتیاجی ندارم و به معاویه برگرداند. معاویه در دمشق قصر سبز را بنا کرد ابوذر گفت: ای معاویه اگر هزینه این ساختمان از مال خداست خیانت است و اگر از مال خودت می باشد اسراف است .
ابوذر می گفت: به خدا قسم کارهایی انجام می شود که من مبهوتم به خدا قسم اینها نه در کتاب خدا وجود دارد و نه در سنت پیامبر۶٫ به خدا قسم می بینم که حق می میرد و باطل زنده می شود، راستگو تکذیب ، نابکار برگزیده و نیکوکار محروم می گردد.
حبیب بن مسلمه فهری به معاویه گفت قطعاً ابوذر شام را بر تو آشفته می کند اگر به شام علاقه مندی، تدبیری بیندیش. پس از آن معاویه این وضعیت را به عثمان نوشت عثمان پاسخ داد: « جُندب (ابوذر) را با بدترین مرکب و جهاز به سوی من بفرست و ساربانی همراه او کن که شب و روز براند.» معاویه او را بر ماده شتری پیر که بر پشت آن جز پالان چیزی نبود سوار کرد و در حالی به مدینه رسید که گوشت رانهایش به خاطر سایش مداوم با پالان خشن مجروح شده بود. آنگاه که ابوذر وارد مدینه شد عثمان به او پیام داد به هرجا می خواهی برو. گفت : مکه! عثمان پاسخ داد: خیر. گفت: پس بیت المقدس! پاسخ داد: خیر. گفت: اَحَدُ البَصرَین (بصره یا کوفه)! پاسخ داد: خیر. بلکه تو را به ربذه می فرستم و به آنجا فرستاد  و ابوذر پیوسته در آنجا بود تا از دنیا رفت .
در روایت واقدی آمده است، آنگاه که اباذر وارد شد عثمان به او گفت: «لا انعم الله بک عیناً یا جنیدب» ای جنیدب چشمی به تو روشن مباد. ابوذر گفت من جندب هستم و پیامبر خدا۶مرا عبدالله نامید و اسم پیامبر خدا۶را برگزیدم. عثمان گفت تو گمان می کنی که ما می گوییم : « ان یدالله مغلولةٌ و ان الله فقیر و نحن الاغنیاء؟!» ابوذر گفت اگر شما چنین اعتقادی نداشتید مال خدا را بر بندگانش انفاق می کردید. من گواهم و از پیامبر خدا۶شنیدم که می فرمود: هرگاه فرزندان ابی العاص به سی نفر برسد مال خدا را بین خود دست به دست می کنند و بندگان خدا را به بندگی خود در می آورند و دین خدا را تباه می سازند. عثمان به حاضران گفت آیا شما این سخن پیامبر خدا (۶)را شنیده اید؟ گفتند: نشنیدیم. عثمان گفت وای بر تو ای اباذر! آیا بر پیامبر خدا دروغ می بندی؟ ابوذر به حاضران گفت: آیا گمان نمی کنید که من راست گفته باشم؟ گفتند : نه بخدا. ما نمی دانیم . عثمان گفت: علی (۷) را فراخوانید، او را فراخواندند. آنگاه که او آمد، عثمان به ابوذر گفت حدیث را درباره فرزندان ابی العاص بخوان و او برخواند. عثمان به علی (۷) گفت آیا این سخن را از پیامبر خدا شنیده ای؟ حضرت علی۷فرمود: این را نشنیده ام . امّا ابوذر راست می گوید. عثمان گفت: چگونه فهمیدی که راست می گوید، فرمود به خاطر اینکه از پیامبر ۶شنیدم که می فرمود:
ما اظلّت الخضراء و لا اقلت الغبراء من ذی لهجة اصدق من ابی ذر.
در این هنگام همه کسانی که از اصحاب پیامبر۶آنجا بودند گفتند ابوذر راست می گوید. ابوذر گفت: من می گویم از پیامبر خدا۶این حدیث را شنیدم و شما مرا به دروغ متهم می کنید، گمان نمی کردم که زنده باشم و از اصحاب پیامبر۶چنین چیزی بشنوم.
و واقدی در خبر دیگری از صهبان (آزاد شده ی اسلمی ها) روایت کرده است: روزی که اباذر نزد عثمان رسید او را دیدم، عثمان به او گفت: آیا تویی آنکس که چنین و چنان کرده است؟ ابوذر گفت تو را نصیحت کردم، من را دروغگو پنداشتی و رفیقت را نصیحت کردم او نیز مرا دروغگو قلمداد کرد. عثمان گفت دروغ می گویی تو قصد آشوب داری و دوستدار آشوبی تو شام را بر ما آشفته کردی . ابوذر به او گفت از روش دو رفیقت (ابوبکر و عمر) پیروی کن تا کسی به زیان تو سخن نگوید. عثمان گفت بی مادر تو را چه به این حرفها! ابوذر گفت به خدا قسم جز امر به معروف و نهی از منکر چاره ای نمی بینم عثمان خشمگین شد و گفت با این پیر مرد چه کنم؟ او را بزنم حبس کنم یا بکشم و یا از سرزمین اسلام دورش کنم؟ زیرا او جماعت مسلمانان را آشفته کرده است. حضرت علی۷حاضر بود و فرمود: مانند آنچه مومن آل فرعون گفت به تو مشورت می دهم .
ﱫ ﮇ  ﮈ  ﮉ   ﮊ  ﮋﮌ  ﮍ  ﮎ  ﮏ  ﮐ  ﮑ  ﮒ       ﮓﮔ  ﮕ  ﮖ  ﮗ  ﮘ  ﮙ  ﮚ  ﮛ  ﮜ ﱪ۳
و اگر دروغگو باشد دروغش به زيان اوست و اگر راستگو باشد برخى از آنچه به شما وعده مى‏دهد به شما خواهد رسيد چرا كه خدا كسى را كه افراطكار دروغزن باشد هدايت نمى‏كند.
راوی می گوید: عثمان به حضرت علی۷جواب تندی داد که دوست ندارم آنرا بازگو کنم و آنحضرت۷به همانسان به عثمان پاسخ داد سپس عثمان مردم را از اینکه با ابی ذر همنشین یا همسخن شوند بر حذر داشت . او چند روزی درنگ کرد. سپس دستور داد او را بیاورند هنگامی که ابوذر مقابل عثمان ایستاد گفت: وای بر تو ای عثمان! آیا پیامبر خدا۶را ندیدی؟ آیا ابابکر و عمر را ندیدی؟ آیا رویّه ی آنها همین بود؟ غضب تو نسبت به من مانند جباران است. عثمان گفت: از این شهر بیرون شو. ابوذر گفت : چقدر همجواری تو برای من سخت است. کجا بروم؟ گفت: هر جا که می خواهی . گفت بروم به شام که سرزمین جهاد است؟ گفت از شام احضارت کردم برای اینکه آنجا را آشفته کرده بودی. دوباره تو را به آنجا برگردانم؟ گفت آیا به عراق بروم؟ گفت خیر. پرسید چرا؟ گفت به سوی گروهی بروی که نسبت به پیشوایان شبهه و طعن دارند؟! گفت بروم به مصر؟ گفت خیر. گفت پس کجا بروم؟ گفت هر جا که می خواهی . ابوذر گفت این حالت می شود «  تعرّب بعد الهجرة»  – بادیه نشینی بعد از هجرت – آیا به نجد بروم؟ عثمان گفت آنجا دور است دورتر از ربذه مرو. پس به سوی ربذه رفت.
و واقدی از مالک بن ابی الرجال از موسی بن میسره روایت کرده که ابوالاسود دوئلی گفت دوست داشتم اباذر را ببینم و علّت بیرون کردنش را بپرسم. به همین جهت رفتم به ربذه و به او گفتم آیا از اینکه به اجبار یا به اختیار از مدینه بیرون رفتی مرا آگاه نمی سازی؟ گفت در یکی از مرزهای مسلمانان زندگی می کردم در حالی که از آنان بی نیاز بودم مرا به سوی شهر پیامبر۶باز گرداندند. در این حال گفتم این شهر خانه هجرت من و دوستانم می باشد. از آنجا نیز به جایی که می بینی اخراج شدم. شبی در مسجد خواب بودم پیامبر۶از کنارم عبور کرد و با پایش به من زد و فرمود: نبینم که در مسجد خوابیده ای! گفتم: پدر و مادرم به فدایت چشمم بر من غلبه کرد و خوابم برد. فرمود: هنگامی که تو را از این (شهر یا مسجد) بیرون کنند چه می کنی؟ گفتم می روم به شام چون زمین مقدّسی است ارض بقیة الاسلام و ارض جهاد است فرمود: اگر تو را از آنجا نیز بیرون کنند چه می کنی؟ گفتم برمی گردم به مسجد. فرمود: هنگامی که تو را از آن بیرون کنند چه می کنی؟ گفتم: شمشیر را بر می دارم و به کسی می زنم که مرا از مسجد بیرون کند. سپس پیامبر۶فرمود: « آیا تو را به چیزی بهتر راهنمایی کنم؟ هرجا تو را فرستادند برو و بشنو و اطاعت کن.» بنابراین شنیدم و اطاعت کردم . به خدا قسم عثمان در حالی خدا را ملاقات می کند که به خاطر من گناهکار است و ابوذر در ربذه می گفت حرف حق برای من رفیقی باقی نگذاشت و نیز می گفت عثمان مرا پس از هجرت بادیه نشین کرد و در این زمینه اخبار بیشتر از آن است که در دسترس ما قرار گرفت و گسترده تر از آن است که بتوانیم همه آنها را ذکر کنیم. و هیچکس این ادّعا را که اباذر به اختیار خود به ربذه رفته مطرح نمی کند مگر از روی دشمنی.
و ما سخن صاحب کتاب (المغنی) را که گفت « روایت شده او به اختیار به ربذه رفته» انکار نمی کنیم؛ بلکه آن را در برابر روایات بسیاری که از اجبار او حکایت دارد، شاذ و نادر می دانیم. و در مقابل این روایت مطرود، روایات بسیاری وجود دارد که خلاف آن را  ثابت می کند. و کسی که در جستجوی اخبار باشد به این حقیقت پی می برد که روایات با آنچه صاحب کتاب ( المغنی) گفته همخوانی ندارد و چگونه می تواند خروج او اختیاری باشد در حالی که او را از شام با مرکبی نامناسب و حالتی زشت برگرداندند و پس از برگشتن مردم از سخن گفتن با او منع شدند و عثمان با او به خشونت سخن گفت همه اینها با اینکه به اختیار به ربذه رفته باشد سازش ندارد. و چگونه شخص عاقل گمان می کند که اباذر از روی اختیار به ربذه رفته باشد در حالی که آنجا خشک، قحطی زده و از هر چیز خوبی دور بوده و منزلی مانند آن وجود نداشته است.
امّا اینکه قاضی گفته است:
عثمان درباره او مهربانی کرد تا از اهل مدینه به او آزار نرسد زیرا با آنها به درشتی سخن می گفت
درست نیست. زیرا در میان مردم کسی نبود که از سخنان ابوذر خشنود نباشد آنها هم مانند اباذر دستگاه حکومتی را سرزنش می کردند با این تفاوت که آنها محتاطانه برخورد می کردند، همچنین کسی در میان مردم مدینه نبود جز اینکه از این پیش آمد ها دلش برای اباذر می سوخت یا می گریست و آن را زشت و ناپسند می شمرد. و اگر کسی به کتابهای سیره مراجعه کند آنچه را ما ذکر کردیم خواهد دید. امّا سخن قاضی که گفت:
عمر نیز نصر بن حجاج را از مدینه بیرون کرد.
چقدر بین این دو رویداد فاصله است!!! ما گمان نمی بریم کسی بین اباذر – که عزیز و چشم صحابه بود، کسی که مسلمانان بر وقار و شأن او اجماع دارند و پیامبر۶در صدق لهجه او را چنان مدح کرد که دیگری را نکرده است – و بین نصر بن حجاج – جوانی که عُمَر از ترس فریب خوردن زنان به خاطر جوانی و جذابیت اخراجش کرد – مقایسه و تساوی برقرار کند، با این حال عمر به خاطر اینکه نصر بن حجّاج را بدون اینکه گناهی داشته باشد اخراج کرد، ملامت شد. بنابراین هرگاه قرار باشد کسی که نصر بن حجاج را اخراج کرده کارش ناپسند شمرده شود حال کسی که اباذر را اخراج کرده چگونه است؟!
امّا قول قاضی که گفت:
خدای تعالی و پیامبر، فروتنی و با نرمی سخن گفتن را برای مومن و کافر نیکو شمرده اند.
درست است لکن سزاوار بود عثمان این آداب را درباره اباذر رعایت می کرد و در حالی که پیامبر۶بر راستگویی او حکم کرده ، او را دروغگو نمی شمرد. ابوذر هیچگاه سخن زشتی به زبان نیاورد جز اینکه نصیحت می کرد و عیب های او را بر او هدیه می کرد و بر چیزهایی که اگر عثمان از آنها دوری می کرد در دنیا و آخرت برایش بهتر بود، ایراد می گرفت.

تعطیل حدّ واجب
عثمان حدّی را که درباره قتل هرمزان – مسلمانی که در قتل عمر دخیل نبود – بر عبیدالله بن عمر واجب شده بود معطّل گذاشت و اجرا نکرد در حالی که امیرالمؤمنین۷اجرای این حد را مطالبه می فرمود.

قاضی القضات از عثمان چنین دفاع کرده است:
شیخ ما ابا علی گفته است هرمزان ولیی نداشته که خون او را مطالبه کند و امام ولیّ کسی است که ولی ندارد و ولی حق دارد که قاتل را ببخشد همچنانکه حق دارد او را بکشد و روایت شده که از مسلمانان پرسید آیا او را ببخشد؟ که پاسخ مثبت دادند. و نیز گفته است : عثمان به خاطر عزت مسلمین او را بخشیده است، زیرا می ترسید خبرش به دشمن برسد و بگویند مسلمانان امام خود را کشتند و پسر او را نیز کشتند و چون آنها واقعیت این رخداد را نمی دانند باعث شماتت و سرکوفت شود. و شیخ ما ابوالحسین خیاط گفته است: عموم مهاجران اجماع دارند که هرمزان بی تقصیر بوده است و به عثمان گفتند این خونی است که در غیر زمان ولایت تو ریخته شده است و ولی دم وجود ندارد که خونخواهی کند بنابراین اختیارش با امام است و صلاح مسلمانان در این است که از قاتل دیه قبول کند. و گفته است که ثابت نشده که امیرالمؤمنین(۷) از عثمان خواسته باشد عبیدالله بن عمر را برای قتل هرمزان بکشد زیرا کسی را که ولی مقتول ببخشد جایز نیست کشته شود و امیرالمؤمنین (۷) این درخواست را به خاطر این مطرح کرده که قدر و منزلت عبیدالله را کاهش دهد و کوچکش بشمارد. (و ابوالحسین) گفته است: ممکن است از علی(۷) روایت شده باشد که « اگر من جای عثمان بودم او را کشته بودم » که این سخن بلحاظ اجتهاد قویتر و به استحکام دین خدا نزدیکتر است.

شریف مرتضی۱به سخنان قاضی القضات چنین پاسخ داده است:
امّا اینکه گفته است :
هرمزان ولیی نداشته که خون او را مطالبه کند و امام ولیّ کسی است که ولی ندارد و ولی حق دارد که قاتل را ببخشد همچنانکه می تواند او را قصاص کند، قابل اعتماد نیست . زیرا هرمزان اهل فارس بوده و ولی حاضر نداشت که خونش را مطالبه کند بنابراین واجب بود به اولیایش اعلام کنند که اگر حاضر شوند در امانند یا اینکه اگر ولی دارد و می خواهد خونش را مطالبه کند ، حاضر شود و خونخواهی کند . در این صورت اگر ولی نداشته باشد عثمان نمی تواند ولی خون او باشد. زیرا در زمان عمر کشته شده و عمر ولی خون اوست و عمر نیز – همانطور که روایاتش خواهد آمد – وصیت کرد که اگر پسرش برای کشتن هرمزان و جفینه دلایل روشن و عادلانه – مبنی بر اینکه این دو نفر به ابی لؤلؤ دستور قتل داده اند – نیاورند، کشته شوند. این وصیت عمر به اهل شورا بود که هر کدام از شما خلیفه شد باید چنین عمل کند.
پس آنگاه که مرد، مسلمانان اجرای این وصیت را از عثمان درباره عبیدالله خواستار شدند . عثمان خواسته های آنان را رد کرد و بهانه آورد و بفرض اینکه او (عثمان) – بنا بر آنچه گفته اند- خونخواه بود نباید می بخشید و نباید حدّی از حدود خدا را باطل می کرد و دشمن چگونه برای اینکه یکی از حدود خدا اجرا شود شماتت می کند ؟ شماتت دشمنان اسلام درباره تعطیلی حدود است. وانگهی بین کشته شدن امام و فرزندش چه شباهتی می تواند باشد که گفته است خوش نداشت این خبر منتشر شود در حالی که یکی از آنان به ستم کشته شده و دیگری برای اجرای عدالت. یا یکی بدون دستور خدا و دیگری به دستور خدای سبحان. و زیاد بن عبدالله بکالی از محمّد بن اسحاق از ابان ابن صالح روایت کرده است که امیر المؤمنین۷ – پس از خلیفه شدن عثمان – نزد او آمد و با وی درباره عبیدالله صحبت کرد و غیر آنحضرت۷دیگری صحبت نکرد و فرمود: این فاسق خبیثی که امیر مسلمانی را کشته است بکش. عثمان گفت دیشب پدرش را کشتند و من امروز او را بکشم؟ او مردی از مردم روی زمین است. پس از آنکه عثمان از قصاص خودداری کرد، روزی عبیدالله از کنار امیرالمؤمنین۷می گذشت که آنحضرت۷به او گفت به خدا قسم اگر روزی بر تو دست پیدا کنم گردنت را می زنم به همین جهت او در صفین همراه معاویه به جنگ علی۷آمد .
و قتاد از حسن بن عیسی بن زید از پدرش روایت کرده است آنگاه که عثمان گفت: من عبیدالله بن عمر را بخشودم، مسلمانان گفتند: تو حق نداری او را ببخشایی. عثمان گفت آری، امّا جفینه و هرمزان در بین مسلمانان قوم و خویش ندارند و من ولی امر مسلمانانم، به آن دو اَولی هستم و او را بخشودم. علی۷فرمود: چنین که می گویی نیست، تو نسبت به آن دو دورترین مسلمانانی. عبیدالله آنها را در زمان خلافت تو نکشته است. خلیفه ای که در زمان او آنها کشته شدند به کشتن او حکم کرد، اگر هم در زمان خلافت تو آنها را می کشت، تو نمی توانستی او را ببخشایی، بنابراین از خدا بترس زیرا خداوند در این باره از تو بازخواست خواهد کرد. عثمان که مشاهده کرد مسلمانان جز کشتن عبیدالله چیزی را نمی پذیرند ، به او دستور داد تا به کوفه برود . یک باب خانه و یک قطعه زمین به او واگذار کرد و این زمین همانجایی است که به آن «  کُوَیفه» ابن عمر می گویند. این کار بر مسلمانان گران آمد، آن را خطایی بزرگ شمردند و سخنانشان در این باره زیاد شد. و از عبدالله بن حسن بن علی بن ابیطالب:روایت شده که گفت عثمان روزی را شب نمی کرد جز اینکه مردم او را درباره قصاص نکردن عبیدالله بن عمر برای کشتن هرمزان سرزنش می کردند .
امّا اینکه قاضی گفته است: « امیرالمؤمنین(۷) جدّاً درخواست کشتن او را نداشت، بلکه می خواست از منزلتش کاسته شود.» خلاف آن چیزی است که آن حضرت۷به صراحت فرمود: « اگر روزی به او دست پیدا کنم گردنش را خواهم زد.» امّا اینکه گفته است « با وجود بخشودگی امام ، جایز نیست کسی او را به قتل تهدید کند» در صورتی صحیح است که آن بخشودگی صحیح باشد. و ما بیان کردیم که مؤثّر نبوده است. امّا اینکه در مورد فرمایش حضرت علی ۷ که  « اگر من جای عثمان بودم او را کشته بودم »گفته است «جایز است که بگوییم که این سخن بلحاظ اجتهاد قوی تر و به استحکام دین خدا نزدیک تر است.» شکی نیست که چنین است و هر کسی به درستی اجتهاد کند، بنا را بر همین می گذارد لکن ما بیان کردیم که کار برخلاف این انجام شد، و هنگامی که اجتهاد امیرالمؤمنین۷اقتضا دارد که او کشته شود خلاف آن روا نیست .

بی اعتنایی صحابه به جنازه عثمان
سخن درباره عکس العمل صحابه به کشته شدن عثمان به صورت اجمالی چنین است که گفته اند ما وضعیت صحابه را به حالتی دریافتیم که خلافکاری های عثمان را تصدیق کرده اند و از او بیزار بوده اند . دلیلش هم این است که عثمان، پس از کشته شدن سه روز متروک ماند و دفنش نکردند و کار کسانی را که از شهرها برای اعتراض آمده بودند. ناپسند نشمردند. بلکه عثمان را تسلیم کردند و از او دفاع نکردند  برای شورش بر عثمان کمک کردند و با اینکه کسانی را که او را محاصره کرده ، آب را بر او بستند و او را کشتند می توانستند منع کنند ، نکردند و این حالات برای آنچه گفته شد محکمترین دلیل است و اگر دلیلی نباشد جز آنچه از علی۷روایت شده که فرمود: « الله قتله و انا معه» کافی است. و در میان اصحاب علی۷کسانی هستند که تصریح می کنند عثمان را کشته اند. با این حال آنها را قصاص نکرد و کار آنها را ناپسند نشمرد. و اهل شام به صراحت می گویند که قاتلان عثمان به همراه امیرالمؤمنین۷می باشند و آنحضرت۷کارشان را ناپسند نمی شمرد و این حالت از محکمترین شبهات است و اینکه می دانیم امیرالمؤمنین۷اگر خودش و اصحابش می خواستند برای جلوگیری از کشته شدن عثمان کمک کنند، آنچه اتفاق افتاد، اتفاق نمی افتاد. بنابراین خودداری او و دیگران از مانع شدن، دلیل محکمی است بر راستگویی کسانی که وقایع قتل عثمان را به او نسبت می دهند و هیچ عذری را نمی پذیرند.

قاضی القضات در دفاع از عثمان می نویسد :
امّا اینکه جنازه عثمان سه روز متروک ماند و دفن نشد ثابت نشده است. و بفرض اینکه درست باشد، به کسانی اشکال وارد است که لازم بوده برای تدفین به پاخیزند. شیخ ما ابوعلی گفته است مانعی ندارد چنین باشد که مردم برای ترس از بروز فتنه مشغول محکم کردن بیعت امیرالمؤمنین (۷) بوده اند و به همین جهت دفن را عقب انداخته اند. و نیز گفته است با وجود حضور قریش ، قبایل عرب، سایر بنی امیه و بردگان آنها بعید است که عثمان متروک بماند و در این مدت دفن نشود  و بعید است که امیرالمؤمنین (۷) برای دفن او اقدام نکند و اگر یهودی یا نصرانی در همسایگی او بمیرد و کسی نباشد که او را به خاک بسپارد امیرالمؤمنین (۷) دفن او را ترک نمی کند ، چگونه چنین کاری برای عثمان جایز است ؟ و روایت شده که در همان شب دفن شده است و این اولی است. امّا ناپسند نشمردن کارهای قاتلان عثمان توسط صحابه و جلوگیری نکردن از آنها موضوعی است که پیشتر شرح آن گذشت. و درست این است که آنچه از امیرالمؤمنین (۷) نقل شده که « او از کشته شدن عثمان تبری جست و قاتلان او را در بیابان و دریا و در دشت و کوهسار لعنت کرد.» قطعاً سخنی است از لشگریان او که به صورت مجازی نقل شده است. زیرا می دانیم همه کسانی که می گفته اند ما او را کشتیم، او را نکشته اند و افراد بسیاری به این سخن تصریح کرده اند و آنهایی که وارد خانه عثمان شدند و او را کشتند دو یا سه نفر بودند . قطعاً آنهایی که این سخن را می گویند مقصودشان این است که فرض کنید ما او را کشتیم، به شما چه ربطی دارد؟ و در این رابطه می توان گفت امام تنها کسی است که برای کشتن قاتل قیام می کند و کسی جز او حق ندارد این کار را انجام دهد و امیرالمؤمنین (۷) در صورتی می تواند قاتلان عثمان را بکشد که آنها را از غیر آنها تشخیص دهد، یا اینکه ولی دم قصاص را خواستار شود. لکن کسانی که اولیای دم بودند خونخواهی نکردند و کسانی به خونخواهی عثمان برخاستند که مشخصات ولی دم را نداشتند . افزون بر این، همه آنها یا بعضی از آنها علی (۷) را به امامت قبول نداشتند . با این اعتقاد مطالبه خون بها توسط ولی دم نیز درست نیست به همین دلیل قاتلان را نکشت – اگرچه کشتن قاتلان هنگامی رواست که آنها را تشخیص داده باشد – پس چگونه کسی انتظار دارد او کاری انجام دهد که درست نیست؟ و امّا آنچه روایت شده که امیرالمؤمنین (۷) فرمود: « خدا او را کشت و من همراهش بودم» اگر درست باشد، معنایش این است که خدا جان او را گرفت و بزودی جان من و سایر بندگانش را نیز می گیرد.

شریف مرتضی۱در پاسخ قاضی القضات می نویسد :
امّا اینکه قاضی خبر مربوط به «  دفن شدن عثمان سه روز پس از کشته شدنش» را ضعیف شمرده است، دلیلی ندارد زیرا گروهی از راویان آن را نقل کرده اند و کسی که با روایت آشنایی داشته باشد با چنین روایتی مخالفت نمی کند. این روایت را واقدی و دیگران نقل کرده اند: اهل مدینه مردم را از نماز خواندن بر جنازه او منع کردند تا اینکه بین نماز مغرب و عشا جنازه او برداشته شد، و جز مروان و سه نفر از بردگان او کسی همراه جنازه او نبود و هنگامیکه مردم با خبر شدند او را سنگ باران کردند و به بدگویی او پرداختند و تا زمانی که امیرالمؤمنین ۷ جلوگیری از دفن او را ناپسند شمرد و به همراهیان جنازه دستور داد دفنش کنند، نتوانستند او را به خاک بسپارند. امّا اینکه گفته است: «   اگر این خبر درست باشد برای کسانی که لازم بوده قیام کنند عیب است» واقعیت چنان نیست که او خیال کرده است بلکه عیب متوجّه عثمان است زیرا به خاطر اعتقاد زشتی که به اهل مدینه داشت – با اینکه صحابه پیامبر۶در بین آنان بودند – اجازه نداده بود که در دفن و نماز او شرکت کنند. یا اینکه اکثریت بلکه همه ی مردم مدینه شرکت در تشیییع جنازه عثمان را قبیح می شمردند. پس بدون شک این رخداد برای عثمان عیب است. و اینکه صاحب کتاب «  المغنی» این حالت را با اینکه روایتش آشکار است بعید می داند به خاطر این است که به آن توجّه نکرده است. امّا اینکه قاضی عدم اقدام امیرالمؤمنین۷را برای دفن بعید می داند، پاسخ این است که آنحضرت۷پس از چانه زدن و راضی کردن مردم اقدام فرمود و عجیب تر از هر چیز گفتار صاحب کتاب المغنی است که گفته است: «مردم به خاطر مشغول بودن بیعت با امیرالمؤمنین (۷) دفن عثمان را به تاخیر انداختند» چه مشغله ای در بیعت با امیرالمؤمنین۷وجود داشته که مانع دفن شود، با اینکه دفن میت واجب کفایی است و گروهی می توانند برای دفن به پا خیزند، و بقیه برای بیعت بروند ؟ خاکسپاری و بیعت هیچکدام به آن نیاز ندارد که همه مردم مدینه به آن مشغول شوند. امّا اینکه قاضی گفته روایت شده است: « عثمان در همان شب دفن شد» چنین روایتی دیده نشده و لازم بود که آن را به راوی یا کتابی مستند می کرد. چیزی که در روایت ها آشکار است همان است که ما گفتیم. امّا روایت او که امیرالمؤمنین۷از کشتن عثمان بر کنار بود و قاتلان او را در بیابان و دشت و دریا و کوهسار لعنت فرمود شکی نیست که آن حضرت۷از دخالت در کشته شدن او بر کنار بود و از او روایت شده است که فرمود:«به خدا قسم من عثمان را نکشتم و در کشتنش مساعدت نکردم.»
و آن حضرت۷در اینکه نه او را کشته و نه برای کشتنش مشورت داده راست می گوید.
امّا لعنت او بر قاتلان عثمان ضعیف است و اگر هم روایت شده باشد ظاهرش آن چیزی است که واقدی از حکم بن الصّلت از محمد بن عمار بن یاسر از پدرش روایت کرده است: هنگامی که عثمان کشته شد، علی۷را بر منبر پیامبر۷دیدم که می فرمود: کشتن عثمان را نه دوست داشتم و نه ناخوش، نه به آن امر کردم و نه نهی. و محمّد بن سعد از عفّان بن جریر بن بشیر از ابی جلده روایت کرده است که  از علی۷شنیده است – در حالی که آن حضرت۷سخنرانی می کرد – از عثمان یاد کرد و فرمود : قسم به خدایی که غیر از او خدایی نیست. من نه او را کشتم و نه برای کشتن او کمک کردم و نه به من زیانی رساند و ابن بشیر از عبید سلمانی روایت کرده است که گفت از علی۷شنیدم که فرمود: هر کس از من درباره خون عثمان می پرسد پاسخش این است که «  خدا او را کشت و من همراه او بودم » این عبارت از طرق زیادی نقل شده است .
و شعبه از ابی حمزة الضبعی روایت کرده است که گفت به ابن عباس گفتم پدرم به من گفت: از علی۷شنیده است که می گفت: آگاه باشید! هر کس از من درباره خون عثمان می پرسد پاسخش چنین است: خدا او را کشت و من همراه او بودم. ابن عباس گفت پدرت راست گفته است. آیا می دانی معنای سخن او چیست؟ منظور علی۷این است که خدا او را کشت و من با خدایم. اگر کسی بگوید: جمع بین معانی این اخبار چگونه درست است؟ می گویم بین آنها منافاتی نیست. زیرا آن حضرت۷از همراهی قاتلان و مشورت دادن در این باره بر کنار بوده سپس فرمود است: من به این کار نه امر کردم ، نه نهی. منظورش این است که قاتلان او به من مراجعه نکردند و درباره این کار امر یا نهی وجود ندارد. امّا منظور از سخن آن حضرت۷که  «  الله قتله و انا معه» می تواند این باشد که خدا به کشتن عثمان امر فرمود و آن را لازم گردانید، من هم همچنین. زیرا معلوم است که در حقیقت خدا او را نکشته است. پس نسبت دادن قتل به او معنایی جز حکم و رضای او ندارد و آنچه خدا به او حکم می کند نه خودش به آن دست می زند، نه کمک می کند و نه سر پرستیش می فرماید. امّا لعنت آن حضرت۷بر قاتلان عثمان بنا بر آنچه بیان کردیم ثابت نشده است و اگر درست باشد مشروط به این است که قتل به صورت حرام به وقوع پیوسته باشد، یعنی تعمّد و قصدی برای آن وجود داشته باشد. افزون بر این بنا بر روایت صحیح قاتلان عثمان عبارت بودند از کنانة بن بشیر التجیبی و سودان ابن حمران المرادی و هیچکدام از این دو برای کشتن نه حسن نیت داشتند و نه وظیفه.
بنابراین آنها به خاطر این عمل ملعون واقع شدند. امّا محمّد بن ابی بکر کشتن عثمان را بر عهده نداشت. فقط او ریش عثمان را گرفت، در این هنگام عثمان به او گفت ای پسر برادرم ریشم را رها کن اگر پدرت زنده بود این کار را خوش نداشت. محمّد گفت اگر پدرم زنده بود و می دید که تو چه کرده ای آنها را بر تو عیب می گرفت، سپس او را با چوبه های تیری که در دست داشت زد و آنها را در تیردان گذاشت و کسی مجروح نشد و آنهایی که نامشان ذکر شد به قتل عثمان مبادرت کردند. امّا تأویلی که قاضی از سخن امیرالمؤمنین۷یعنی جمله « الله قتله و انا معه» کرده و گفته است مراد از آن این است که خدا جان او را گرفت و به زودی جان مرا نیز خواهد گرفت، دور از صواب است. زیرا لفظ « انا» کنایه از مفعول نیست، کنایه از فاعل است و اگر آن حضرت۷آنچه را که قاضی گفته اراده کرده بود باید می گفت: « قتله الله و ایای معه» و کسی نمی تواند بگوید ما جمله ی « و انا معه» را مبتدای محذوف الخبر می دانیم و تقدیر کلام این است « و انا معه مقتول» و این ترک ظاهر و برگرداندن کلام بر چیزی است که وجود ندارد. و کلام هنگامی که امکان دارد به معنای ظاهرش که مستقل و بدون تقدیر و حذف است حمل شود نسبت به آنچه متعلّق به محذوف است، اولویت دارد. افزون بر این عثمان کشته شد، چگونه می توان گفت خدا او را میراند . کشته شدن برای زنده نماندن کافی است و نیاز نیست زنده نماندن او را مرگ نامید .
و قول صاحب کتاب المغنی که گفته است: « ممکن است جراحتهای عثمان موجب مرگ او شده باشد» درست نیست، زیرا روایت ها از آن حکایت دارد که عمود آهنی بزرگی بر سر او فرود آوردند، و یکی از قاتلانش گفت روی سینه اش نشستم و نُه ضربه کارد به او زدم و فهمیدم با سه ضربه مرده است. شش تای آخر را به این خاطر زدم که از او کینه داشتم.             

پایان احتجاجات شریف مرتضی۱

خاتمه
آنچه گذشت عبارت است از دفاعیات قاضی القضات و پاسخ های شریف مرتضی۱درباره بخشی از کارهای نا بجای عثمان. اگرچه این مباحث وضعیت دوران خلافت عثمان را بروشنی بیان می کند. ذکر چند نکته به عنوان خاتمه بحث خالی از فایده نیست و این نکات جایگاه مردم مدینه و حضرت امیرالمؤمنین۷را در حوادث کشته شدن عثمان روشنتر بیان می کند.

عملکرد مردم مدینه
همزمان با نشستن عثمان بر مسند خلافت، ناخشنودی مسلمانان شروع شد و این ناخشنودی به جایی رسید که مردم مدینه و سایر بلاد کاسه صبرشان لبریز شد و بناچار فساد دستگاه حکومتی را به اطّلاع سایر مسلمانان رساندند و از آنان یاری طلبیدند و در پاسخ به ندای آنان گروه هایی از بصره، کوفه و مصر وارد مدینه شدند، طبری در این باره می نویسد :
مردم مدینه به آفاق نامه نوشتند که بیایید و دین محمّد (۶) را به پا دارید.۴

ابن اثیر می نویسد:
گروهی از مردمان مدینه از یاران پیامبر(۶) و جز ایشان فراهم آمدند و از هر کران به هم رسیدند و انجمن کردند و به همه جا نامه نوشتند که اگر خواهان پیکار در راه خدایید بدینجا آیید که خلیفه شما آیین محمّد (۶) را تباه ساخته است. بیایید و آن را بر پای دارید. ۵
در سال ۳۴ هجری کسانی از یاران پیامبر خدا (۶) و جز ایشان با یکدیگر به نامه نگاری پرداختند و گفتند بدینجا فراز آیید که پیکار در راه خدا در اینجا برپاست. مردم کارهای عثمان را گران شمردند و او را بسی نکوهش کردند و کارهای ناشایست او را همی بر شمردند . هیچیک از یاران پیامبر(۶) ، مردم را باز نمی داشت و از عثمان پشتیبانی نمی کرد جز گروهی اندک از آن میان زید بن ثابت، ابو اُسید ساعدی، کعب بن مالک و حسان بن ثابت بودند .۶
در این میان امیرالمؤمنین۷که وارث پیامبر۶بود بیش از همه رنج می برد. هم عثمان، هم معترضان از آن حضرت۷یاری می طلبیدند. آنحضرت۷معترضان را به شکیبایی و عثمان را به اصلاح امور و برکنار نمودن مروان و کسان او توصیه می فرمود. طبری در جریانی که پس از نامه عثمان به فرماندار مصر اتفاق افتاد و معترضان برگشتند می نویسد:
و چون عثمان از قضایا خبر یافت به خانه حضرت علی (۷) آمد و گفت : ای پسر عمو برای من مفرّی نمانده … می خواهم پیش ایشان روی و باز شان گردانی… .
علی۷گفت: بازشان گردانم که چه شود؟ گفت: که من به اشاره و رای تو کار کنم و از دستور تو تخلّف نکنم. علی۷گفت: بارها با تو سخن کرده ام ، هر بار ما می رویم و تو خویش می گیری ، ما می گوییم و تو چیز دیگر می گویی، همه اینها کار مروان بن حکم ،
سعید بن عاص، ابن عامر و معاویه است که اطاعت آنها کردی و عصیان من. عثمان گفت: دیگر خلاف آنها می کنم و مطیع تو می شوم.۷
ابن اثیر می نویسد: علی۷نزد عثمان رفت و فرمود:
 …. به تو هشدار می دهم که آن رهبری برای مردم باشی که تو را بکشند و تا روز قیامت کشت و کشتار در میان ایشان پایدار گردد. و کارهایشان از ایشان پوشیده بماند و پیروانی کور از کار درآیند که از گزند چیره شدن گژی و کاستی به راستی و درستی ره نیابند ، در تاریکی سرگشته بر گرد خود چرخند و آسیمه سر با یکدیگر گلاویزند.۸

از آنجا که عثمان اندرزهای امیرالمؤمنین۷را به کار نمی بست، آن حضرت۷خود را از معرکه کنار کشید ، یکی از خواسته های آن حضرت۷برکناری مروان بود که بر امور خلافت عثمان تسلّط یافته بود و در کارهای او دخالت می کرد، عثمان با اینکه گفته بود مروان و کسانش را برکنار می کند، به گفته اش عمل نکرد .
ابن اثیر می نویسد :
… علی (۷) از جا برخاست و بر عثمان در آمد و به وی گفت از مروان دست برنداشتی و او از تو دست برنداشت. چندان که تو را از دینت برگرداند و از فرزانگی ات به کژراهه کشاند و مانند شتری بارکش کرد که هر جا خواهدت بکشاند. به خدا مروان نه در دین خود اندیشه ای دارد و نه به خود می اندیشد. به خدا سوگند او را چنان می بینم که تو را به آبشخور برد و هیچگاه بازنگرداند . پس از این دیگر من نزد تو باز نخواهم گشت شرف خود را پایمال کردی و آنان بر سراسر هستی تو چیره شدند. چون علی (۷) بیرون رفت، زنش نایله به درون آمد و گفت: من گفتار علی(۷) را با تو شنیدم، دیگر او باز نخواهد گشت و تو دست افزار مروانی که هر جا بخواهدت می کشاند… .۹
 

۱- مائده،۴۴
۲- توبه،۳۴
۳- غافر، ۲۸
۴- تاریخ طبری، ج۶، ص۲۲۵۰
۵- تاریخ کامل، ج۴، ص۱۷۱۱٫
۶- همان، ص۱۶۸۸٫
۷-  تاریخ طبری، ج۶، ص۲۲۴۰٫
۸- تاریخ کامل، ج۴، ص۱۶۸۹٫
۹- همان، ص۱۷۰۸٫

– بعلاوه قرآن کریم؛
– ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ترجمه دکتر سید حسین روحانی، انتشارات اساطیر، چاپ اول، ۱۳۷۲ش.
– ابن ابی الحدید، عزالدین عبدالحمید، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره، ۱۹۵۹م.
– الشریف المرتضی، علی بن الحسین الموسوی، الشافی فی الامامة، موسسة الصادق للطباعة  و النّشر، تهران، الطبعة الثانیة، ۱۴۲۶ ه ۲۰۰۶م.
– طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک، ترجمه ابوالقاسم پاینده، انتشارات اساطیر، چاپ دوم، ۱۳۶۲ش .

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *