کلام نور
  • طلب‌ العلم‌ فريضة علي‌ كل‌ مسلم‌ فاطلبوا العلم‌ من‌ مظانه‌ واقتبسوه‌ من‌ اهله

  • انا مدينة الحكمة [مدينة العلم] وعلي‌ بن‌ ابي‌ طالب‌ بابها؛ ولن‌ توتي‌ المدينة الا من‌ قبل‌ الباب‌

  • ايها الناس‌ ! اعلموا ان‌ كمال‌ الدين‌ طلب‌ العلم‌ والعمل‌ به‌... والعلم‌ مخزون‌ عند اهله‌ وقد امرتم‌ بطلبه‌ من‌ اهله‌ فاطلبوه‌

  • يا كميل‌ ! لا تاخذ الا عنا تكن‌ منا

  • شرقا وغربا، فلا تجدان‌ علما صحيحا الا شيئا خرج‌ من‌ عندنا اهل‌ البيت

  • في‌ قول‌ الله‌ عز وجل‌: فلينظر الانسان‌ الي‌ طعامه‌ قال‌: قلت‌: ما طعامه‌؟ قال‌: علمه‌ الذي‌ ياخذه‌ عمن‌ ياخذه

  • كل‌ ما لم‌ يخرج‌ من‌ هذا البيت‌ فهو باطل

رؤیای تعقّل – حجّت الاسلام جعفر فاضل

با توجه به مطالبی که در شماره­های قبل تقدیم حضور شما گردید، مشخص شد که عقل، در اسلام جایگاهی بس والا دارد ولی نگاه بسیاری از افراد به آن متعادل نبوده است؛ برخی چون فلاسفه، در مورد عقل راه افراط و برخی چون حنابله راه تفریط را پيموده­اند. فلاسفه مدعی­اند که فلسفه همان عقل است این در حالی است که در بسیاری از مبانی، ميان خود آنان اختلاف نظر جدی وجود دارد و در بسیاري از موارد بین محصول فلسفه و وحی تخالف بنیادی وجود دارد. اینک ادامه بحث …

 

با توجه به آنچه گذشت، می­توان گفت اصولی وجود دارد که قطعی است و حتی فلاسفه نیز به آن اذعان دارند:

     اصل اول: عصمت و حجیت عقل

     اصل دوم: محدودیّت عقل

     اصل سوم: امکان اشتباه از ناحیه­ عاقل در نتیجه.

     دو اصل اول نشانگر این مطلب است كه نظريات فلاسفه، نمی­تواند از قطعیت برخوردار باشد، به ويژه که آنان، در اهمّ مسائل زیر بنایی، با یکدیگر اختلاف دارند. البته ملاصدرا محدودیت عقل را پذیرفته است لذا خود اعتراف می­کند كه تمام مسائل را بيان نكرده و ناگفته­هاي بسياري مانده، اما با اين وجود به اصل سوم توجه ننموده است؛ زيرا تمام آنچه را كه در كتاب اسفار است، صحيح و بدون اشكال مي­داند. يعنی ناگفته­ها فراوان، ولی آنچه گفته شده بطور کامل صحیح است. وی اسفار را به مثابه قرآن می­ستاید و مدعی است که نگارش آن به الهام الهی آغاز شده است . او تصریح می­کند دراین کتاب هیچ گونه اعوجاج، کاستی و تزلزلی وجود ندارد، اثری است که در نـهایت رفعت و بلندی، مطالبش قریب الفهم بوده و به عبارت بهتر، سهل و ممتنع می­باشد:

     فَصَنَّفتُ كِتاباً إلهِيّاً لِلسالِكينَ المُشتَغِلينَ بِتَحصيلِ الكَمالِ و أَبرَزتُ حِكمَةً رَبّانِيَةً لِلطالِبينَ لِأسرارِ حَضرَةِ ذِي الجَمالِ وَ الجَلالِ، كادَ أن يَتَجَلّى الحَقُّ فيهِ بِالنُورِالمُوجِبِ لِلظُهُورِ وَ قَرُبَ أَن يَنكَشِفَ بِها كُلّ مَرمُوزٍ وَ مَستُورٍ. و قَد أَطلَعِني اللهُ فيهِ عَلَى المَعاني المُتَساطِعَةِ أَنوارُها في مَعارِفِ ذاتِهِ وَ صِفاتِهِ، مَعَ تَجوالِ عُقُولِ العُقَلاءِ، حَولَ جَنابِهِ و تَرجاعِهِم حاسِرينَ وَ ألهَمَني بِنَصرِهِ المُؤَيِّدِ بِهِ مَن يَشاءُ مِن عِبادِهِ، الحَقائِق المُتَعالِيَةِ أسرارُها في اِستِكشافِ مَبدِئِه وَ مَعادِهِ مع تَطوافِ فُهُومِ الفُضَلاءِ حَريم حَماه و تَردادِهِم خاسِرينَ، فَجاءَ بِحَمدِ اللهِ كَلاماً لاعِوَجَ فيهِ وَ لَا ارتِيابَ و لا لِجاجَةَ و لا اِضطِرابَ يَعتَريه، حافِظاً لِلأوضاعِ، رامِزاً مُشبِعاً في مَقامِ الرَمزِ وَ الإشباعِ، قَريباً مِنَ الأفهامِ، في نِهايَةِ عُلُوِّهِ، رَفيعاً عالِياً فِي المَقامِ مَعَ غايَةِ دُنُوِّهِ، إِذ قَدِ اندَمَجَت فيهِ العُلُومِ التَألهيَّةِ فِي الحِكمَةِِِ البَحثِيَّةِ و تَدَرَّعَت فيهِ الحَقائِقُ الكَشفِيَّةِ بِالبَياناتِ التَعليميَّةِ و تَسَربَلَتِ الأسرارُ الرَبّانيَّة، بِالعِباراتِ المَأنُوسَةِ لِلطِباعِ وَ استَعمَلَتِ المَعانِي الغامِضَةِ فِي الألفاظِ القَريبَةِ مِنَ الأسماعِ، فَالبَراهينُ تَتَبَختَراِتّضاحاً وَ شُبَه الجاهِلينَ لِلحَقِّ تَتَضاءَلَ اِفتِضاحاً، اُنظُر بِعَينِ عَقلِكَ إِلى مَعانيهِ هَل تَنظُرَ فيهِ مِن قُصُورٍ ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ كَرَّتَيْنِ إلى ألفاظه هَلْ تَرى‏ فيه مِنْ فُطُور[i].

 

      از اين رو كتابي براي رهرواني كه در كار فراگيري كمال­اند نوشتم و حكمت رباني را براي جويندگان اسرار الهي نمايان ساختم. نزديك است كه حق در اين كتاب به نور نمايانگر نمودار گردد و در پرتو آن، هر راز و نهاني آشكار گردد.

      خداوند مرا در اين كتاب بر حقايقي آگاه ساخت كه انوار آن در معارف ذات و صفات الهي ساطع است، با آنكه خردمندان در گرداگرد جنابش، بسيار گشته­اند ولي با افسوس و حسرت باز آمده­اند. خـداوند به هـمان مـددي كـه هر كس از بندگانش را خواهد، ياري مي­رساند، به من حقائقي الهام نمود كه رازهايش در تحقيق مبدأ و معاد، بلند و ارجمند است، حال آنكه چه بسيار دانشوران هوشمندي كه در پيرامون حريم حرمش گرديده و زيانكار بازگشته­اند.

      ستايش خدايي را كه آنچه حاصل آمد، سخني است كه كژي ندارد، آشفتگي و پريشاني در آن راه نمي­يابد. مطالب در جاي خويش گفته شده است. آنجا كه جاي رمز و كنايه است به رمز، و هر جا كه مقام توضيح و تبيين است، به تفصيل سخن گفته شده است. با آنكه مطالبش در نهايت بلندي است ولي الفاظش به فهم نزديك است و با همه سادگي­اش از مقامي بس بلند و عالي برخوردار است، زيرا در اين كتاب، علوم الهي و حكمت بحثي، سخت درآميخته و حقايق كشفي در لباس بيانات آموزشي درآمده و رازهاي الهي جامه عبارات مأنوس پوشيده است. معاني بسيار مشكل در الفاظ گوش آشنا بكار رفته، به گونه­اي كه گويي براهين، از فرط وضوح به خود مي­بالند و شبهات نا آگاهان به حـق، از رسوايي فـرو مي­كاهند و به زوال مي­گرايند.

      بـه چشم عـقل در مـعاني آن بنگر، آيا در آن هيچ كوتاهي مي­بيني؟ پس دوباره به الفاظش، كوتاه نـظر كن، آيـا در آنـها هـيچ گـسيختگي مـي­يابي[ii]؟

     با توجه به امکان اشتباه عاقل، چگونه می­توان به این صراحت و قاطعیت این کتاب را عاری از هر نقص و اشتباه دانست. آیا ملاصدرا سخن استاد خود، میرفندرسکی را که می­گوید: فلاسفه در علم و عمل، گاه خطا کنند([۱])، باور ندارد.

     عـجيب آن است كـه خـود ملاصدرا به بعضی از متکلمین چنین خدشه مي­كند:

     ثُمَّ العَجَب اِنَّ اَکثَر ما رَأینا مِنهُم یَخُوضُونَ فِی المَعقُولاتِ و هُم لا یَعرِفُونَ المَحسُوسات، و یَتَکَلَّمُونَ فِی الاِلهیّاتِ و هُم یَجهَلُونَ الطَبیعِیّات[iii].

     جاي تعجب است، بيشتر كساني را كه از ایشان مي­بينيم، در معقولات غور مي­كنند حال آنكه با محسوسات آشنايي ندارند و درباره الهيات سخن مي­گويند در حالي كه نسبت به طبيعيات جاهلند.

 

آیا این سخن در مورد خود فلاسفه بيشتر صدق نمي­كند؟ آیا نظراتی که فلاسفه قدیم و جدید در باب محسوسات ارائه داده ­اند ([۲])و بطلان آنها دهها سال است كه ثابت شده است، خود دلیل بر غیر قابل اعتماد بودن اقوال فلاسفه در مسائل مشکل عقلی نیست.

     به قسمتي از اطلاعات فيلسوف معاصر، استاد حسن­زاده آملي در باب محسوسات و طبيعيات توجه كنيد:

     … و يا تار مويي كه از دم اسب بطور مثال بر روي آب قرار گيرد و لاي و لجن بر آن نشيند، كم­كم مزاجي پديد آمده و حياتي گرفته به شكل ماري در مي­آيد و يا مقداري كاه با آب و گل آميخته گردد و چون گردكاني گرد شود و در چاله­اي زير خشتي نهاده شود، كم­كم به صورت كژدمي بدر مي­آيد. و يا پارچه كهنه­اي با آب و لجن آميخته شود بر روي خـاكي مـرطوب بـنهند، پس از مدت كمي كرمهاي خراطين از آن پديد مي­آيد …[iv].

     با وجود چنين خطاهاي فاحشي چه باید کرد؟ چه ميزان و ملاكي براي تشخيص حق از باطل وجود دارد؟

     مي­دانيم كه در انتخاب ميزان شناخت، اختلاف عظيمي بين مكاتب وجود دارد. بعضي چون ماديّون ميزان را حسّ، برخي همچون فلاسفه ميزان را عقل و گروهي مانند عرفا، ميزان را شهود دانسته­اند. ولي خطا پذير بودن حسّ و شهود و محدود بودن عقل، اين موارد را از ميزان بودن خارج مي­سازد. اساساً اطلاق ميزان به شيءاي كه امكان خطا در آن وجود داشته باشد صحيح نيست، زيرا خود آن نيز، نياز به ميزان ديگري دارد.

     بعضي نيز چون پروتاگوراس و ابن­سينا، معيار همه چيز را انسان مي­دانند؛ طرفداران اين نظريه، براي آن، توجيهات مختلف و در عين حال متناقضي ذكر كرده­اند. بـايد گفت اگر مراد از انسان، فرد فرد انسانها باشد، كسي كه معصوم نيست هرگز نمي­تواند معيار سنجش حق از باطل قرار گيرد، زيرا جمله «همه چيز»، شامل حق و باطل نيز خواهد شد.

     استاد حسن زاده نیز به این مطلب توجه نموده و در این مورد می­نویسد:

     مراد از سخن پروتاگوراس و نيز ابن­سينا كه انسان، مكيال همه اشياء است و همه بدو اندازه گيري مي­شوند، امير­المومنين عليه السلام است. كه حق و باطل بر اساس حقيقت وجودي او سنجيده مي­شود و لذا علي مع الحق و الحق مع علي!![v]

     بر اين مبنا، بايد تمامي داده­هاي فلسفي را با كلام وحي سنجيد و آنچه را كه با اين معيار سازگاري ندارد، طرد نمود. اكنون اين سوال مطرح مي­شود كه آيا فلاسفه مسلمان، سخنان خود را با كلمات وجود مقدس اميرالمومنين عليه السلام به عنوان يك انسان كامل مطابقت داده و يا به عكس، عقايدشان را بر سخنان اهل­بيت عليهم السلام تحميل كرده­اند؟!

كسي كه با انصاف و بدون سرسپردگي، در سخنان و آراي فلاسفه دقت كند به اين حقيقت رهنمون مي­شود كه محصول فلسفه با مكتب وحي سازگاری ندارد، مگر با توجيهاتي كه آنها نيز منشأ وحياني ندارند. از آنجا كه حصول دو محصول متفاوت از بذر يكسان امكان پذير نيست، وحدت مباني مكتب وحي با مباني فلسفه، چنانكه فلاسفه مدعي­اند، معقول نيست.

     برای روشن شدن اين مهم، تنها به صورت اجمال، به مواردي از اختلاف محصولات فلسفي با معارف وحياني اشاره مي­شود:

  • محصول فلسفه اين است كه خدا به دليل آنكه علت تامّه است، از حيث ذاتش مجبور به خلقت است، ولي مكتب وحي مي­گويد خدا قادر است خلق كند و قادر است خلق نكند.
  • فلسفه صدرايي معاد را روحاني مي­داند. اما مكتب وحي سخن از معاد جسماني دارد. يعني روح با همين بدني خاكي در روز قيامت محشور مي­شود.
  • فلسفه از سنخيت خالق و مخلوق سخن مي­گويد، ولي مكتب وحي مي­گويد بين خدا و خلق هيچ سنخيتي وجود ندارد.
  • فلسفه مي­گويد، خدا عاقل است و آن را با عقل متحد مي­داند، ولي محصول مكتب وحي اين است كه عقل، مخلوق خداست و لذا قهراً مقهور اوست.
  • محصول فلسفه ايـن است كه خدا عـلت العلل است ولـي مكتب وحـي مي­گويد، قانون عليت كه جاري در كائنات است، مخلوق حضرت حق است و لذا درباره خود خدا جاري نيست.
  • بر پايه محصولات فلسفه، مخلوقات از خداوند صادر شده­اند، حال آنكه بر اساس تعاليم مكتب وحي، آنچه مطرح است ايجاد و انشاي ابتدايي خلائق است نه صدور.  
  • از لوازم فكر فلسفي، يكي دانستن خدا با كائنات است، ولي مستفاد از مكتب وحي، جدايي خالق از خلق و بالعكس است.

و موارد بي شمار ديگر ….

    حال آيا صحيح است كه با وجود تضاد­ها و ناسازگاري­هاي فلسفه با وحي، كه ما تنها به برخي از آنها اشاره كرديم، این دو را با یکدیگر مساوی دانست؟

     شگفت انگيز اينكه با وجود اين همه تخالف، استاد حسن­زاده مدعي است:

      پس فلسفه در لسان فلاسفه­ يونان و حكمت، در زبان حكماي ايراني با مقام محمود در كلام آيات و روايات اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام، يكي است. و بر اين اساس، امام، فيلسوف كامل در ميان مخلوقات و خدا، فيلسوف كامل در مجموع كائنات خواهد شد.

     و تصریح می­کنند که: فيلسوف كامل، امام است و فلسفه، علم به حقايق اشياء است و اشياء، اسماء عيني­اند[vi].

     و نيز مي­نويسد: پس حكمت و فلسفه علاوه بر اين كه همان مقام محمود است و همان امامت و پيشوايي­ای كه مطلوب و ممدوح هر بني بشر است در اعلي مراتب آن، حق متعال است که او را، هم به تصريح قرآن كريم مي­توان حكيم دانست، چرا كه حكمت، علم به اعيان و ذوات موجودات است و خداوند، عالم به جميع مخلوقات و آفريده­هاي خويش است[vii].

     ايشان بدون ذكر هيچ دليلي مقام محمود را همان ادراك حقايق موجودات دانسته و چون مدعي­اند غايت فلسفه نيز ادراك حقايق موجودات است فلسفه را همان مقام محمود معرفي كرده­اند. روشن است كه بايد در ابتدا اثبات كنند «مقام محمود» كه قرآن از آن سخن گفته است: ﴿ وَ مِنَ اللَّيلِ فَتَهَجَّد بِهِ نافِلَةً لَكَ عَسي اَن يَبعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحمُوداً ، و ما آن را از خداوند متعال مسئلت می­نماييم، ﴿ وَ أَساَلُهُ اَن يُبَّلِغَنِي المَقامَ المَحمُودَ لَكُم عِندَ اللهِ ، همان ادراك حقايق موجودات است. هر کس، تفسیر قرآن را مطابق نظر خود، جایز بداند، بدیهی است که جامعه دچار تشتت آراء خواهد شد و دیگر نمی­توان به تفسیری اعتماد کرد. اگر كسي مقام محمود را بدون دليل، به ادراك حقايق عالم معنا كند، شخص ديگری، تفسیر مقام محمود را به ادراک خرافه بودن مبانی فلسفي، برای خود جایز خواهد دانست.

     البته اگر چنانچه ايشان از عهده اين مهم نيز خارج شوند بايد در مرحله دوم ثابت كنند كه غايت فلسفه ادراك حقايق موجودات است كه در اين سخن نيز تأمل بسيار است([۳]).

     آيا براستي مي­توان رهاورد فلسفه را، شناختِ واقعيتِ اشياء دانست؟ آيا بشري كه ﴿ ما اوتيتم من العلم الا قليلا در وصفش نازل شده، مي­تواند مدعي چنين امري شود؟

     بوعلي­سينا درباره ناتواني بشر در كشف حقائقِ اشياء مي­نويسد:

     الوقوفُ علي حقائقِ الأشياء ليس في قدرهِ البشر، و نحنُ لا نَعرِفُ مِن الأشياء إلا الخواصَّ و اللَّوازمَ و الأعراض، و لا نَعرِفُ الفصولَ المُقَوَّمَهَ لِكلِّ واحدٍ منها، الدّالّهَ علي حقيقتِه، بل نَعرِفُ أنّها أشياءُ لها خواصُّ و أعراض : فإنّنا لا نَعرُِف حقيقتهَ الأوّل، و لا العقل، و لا النَّفس، و لا الفَلك، و النّارِ و الهواءِ و الماءِ و الأرض، و لا نَعرِف أيضاً حقائقَ الأعراض …[viii].

     در توان بشر نيست كه حقائق اشياء را دريابد. ما از چيزها تنها خواص و لوازم و اعراض آنها را مي­شناسيم و فصل­هاي مُقَوِّم هر يك را كه نشان دهنده حقيقت آنها هستند درك نمي­كنيم، بلكه همين اندازه مي­فهميم كه چيزهايي در عالم هست و خواص و اعراضي دارد، وگرنه ما حقيقت مبدأ اول، عقل، نفس، فلك، آتش، هوا، آب و زمين را درك نمي­كنيم، حتي در مورد اعراض نيز به حقائق آنها نمي­رسيم

     خواجه نصير­الدين طوسي نيز، درباره ناتواني عقل از فهم همه حقائق و كائنات و نياز حتمي آن به امدادهاي ربّاني و الهامات وَحياني صراحتاً مي­گويد: إنّ العقلَ لا يَتَطَّرقُ إلي ما يُرشِدُون إليه، عقل نمي­تواند به آنچه پيامبران بدان ارشاد مي­كنند (و مي آموزند)، راه ببرد.

     وي پيش از اين سخن نيز يادآوري مي­كند كه پيامبران تنها براي آموختن آنچه «منقول» شمرده مي­شود، نيامدند، بلكه آموختن اينگونه مدركات عقلي نيز، جزء وظايف و برنامه هاي آنان بوده است.

     شهاب الدين سهروردي نيز بدست آوردن تعريف حقيقي براي اشياء را در كتابهاي خود مورد اشكال قرار داده است. از جمله در «حكمة الاشراق» ذيل عنوان «قاعده إشراقيه في هَدمِ قاعدهِ المشائين في التعريفات» مي­نويسد:

     فَتَبَيّنَ أنَّ الاتيانَ علي الحدّ – كَما التزَمَ به المَشّاوُون – غيرُ ممكن للاِنسان، و صاحِبُهُم اعتَرَفَ بصُعُوبَهِ ذلك، فاِذَن ليس عندَنا اِلّا تعريفاتُ باُمور تَخُصُّ بالاجتماع.

      از آنچه گفتيم آشكار گشت كه ارائه «حد» آنگونه كه فيلسوفان مشّائي مي­گويند – براي انسان ممكن نيست. پيشواي آنان نيز به دشواري آن اعتراف كرده است. بنابراين، تعريفها و حدهايي كه ما داريم شامل چند خصوصيت است كه در چيزي (محدود) جمع شده است.

     جالب­تر اين كه خود ملاصدرا هم به اين مطلب اعتراف مي­كند:

            اِعلَم اَنَّ أفاضلَ البشرِ قاصرون عن اِدراك حقائقَ الاُمور السّماويه و الاَرضيّهِ علي وجهِها، و عن الاحاطه بدقائق الصّنعهِ و عجائبِ الفطرة، و آثار العنايه و الحكمه التي فيها، بل الاَكثرونَ عاجزونَ عن ادراكِ حقيقهِ النّفس، التي هي ذات الشّخص … فاِذا كانت احاطهُ الاِنسان بنفسه و بدنه – علي ما ينبغي – متعذَّرهً، فكيفَ يكونُ الاِحاطهُ بما في العالمِ الجسمانيِّ و الروحاني ممكنهً[ix]؟

      بدان كه فاضلان زبده بشر، از درك حقايق امور آسماني و زميني بدانسان كه در خور است و از احاطه به دقايق آفرينش و عجايب فطرت (سرشت خلق) و آثار عنايت و حكمت الهي در آنها دستشان كوتاه است، بلكه بيشتر آنان از شناخت حقيقت نفس، يعني ذات خود، ناتوانند پس در صورتي كه اطلاع كامل يافتن انسان از نفس خود و بدن خود آنچنان كه شايسته است امكان پذير نباشد، چه سان ممكن خواهد بود كه درباره آنچه در عالم اجسام و عالم ارواح هست و مي­گذرد، اطلاع كامل بهم رساند؟

     همچنين آلبرت انيشتاين مي­گويد: در تكامل فكر علمي، حقيقتي به صورتي خيلي روشن، ظاهر و بارز گشته است : هيچ رازي در جهان فيزيكي نيست كه به رازي ديگر – در وراي خـود – مـنتهي نـشود. همه شاهراههاي عقل و همه كوره راه­هاي علوم نظري و فرضيّات و حدسيّات، سرانجام به فضاي بي پاياني منتهي مي­گردد كه عقل بشر از درك اندازه آن قاصر است[x].

     عموم فلاسفه معتقدند غايت فلسفه، وصول به حقايق اشياء و علم به اعيان و ذوات موجودات است و بديهي است كه رسيدن به اين غايت در نزد آنان، باید مقدور نوع بشر محسوب شود، زيرا اگر اينگونه نباشد، فلسفه علمي بيهوده خواهد بود. با اين سخن، فلاسفه خواسته و يا ناخواسته راه را براي اين كه افرادي، ادعاي امامت كرده و يا خود را بي نياز از ائمه اطهار عليهم السلام بدانند، باز كردند([۴]) ولی چنانچه برخی از خود فلاسفه اذعان کردند وصول به حقایق اشیاء امکان پذیر نیست بنابراین هدف و غایت فلسفه را وصول به حقایق اشیاء دانستند هم از جهت صغری و هم کبری مخدوش است.

     چگونه می­توان نظر فلاسفه معاصر مبنی بر برابری فلسفه و دین الهی را پذیرفت، حال آنکه در میان خود آنان در اهمّ مسائل([۵])، اختلاف بنيادي وجود دارد و هر از گاه مسائل آن، با توجیهاتی، دست خوش تغییر مي­شود([۶]). اصول و مبانی متغیر و غیر ثابت فلسفی چگونه با اصول متقن و ثابت دین قابل جمع است. تأسف بارتر این که بخواهند با داده­های غیر ثابت فلسفی عقاید دینی را توجیه و تفسیر کنند که البته نتیجه آن مشخص است.

     دكتر فلاطوري([۷]) كه عمر خود را در راه تعليم فلسفه و تدريس آن گذرانده است و با فلسفه شرق و غرب نيز آشنايي كامل دارد، دراين مورد مي­گويد:

     اگر اصول ديني بر پايه­هاي يك فلسفه يا علم مبتني شد، چون آن پايه­ها بطور دائم در حال جرح و تعديل هستند و مي­توانند از بين بروند، در آن صورت آن عقايدي كه بر آن پايه­ها، استوار شده­اند، متزلزل خواهند شد[xi].

     و نيز مي­گويد:  آخر كدام عقول عشره؟ كدام افلاك؟ چگونه ما عقايدمان را بر اموري مبتني كنيم كه به هيچ وجه پايه ندارد؟ نتيجه اين امر فقط سست كردن مبناي عقايد ديني­مان است.

     همچنين مي­گويد: اگر فلسفه حالت تقدس به خود بگيرد، جمود پيدا مي­كند، همين طور وقتي كه دين، حالت فلسفي پيدا كند، آن هم اشكال پيدا مي­كند. در آن صورت دين بر اساس مطالبي پايه گذاري مي­شود كه متزلزلند، بنابراين در آن صورت هم دين را و هم فلسفه را خراب كرده­ايم.

     دكتر فلاطوري درباره فلسفه صدرائي، كه مدعي كشف حقايق ديني است، چنين گفته است: … به واقع بزرگان فلسفه ما، بخصوص مرحوم صدرالمتألهين، فلسفه را ابزار فهم دين مي­دانستند، يعني فلسفه، ابزاري براي بيان حقيقت ديني شد، حال كيست كه جرأت داشته باشد به چنين فلسفه­اي اعتراض كند؟ در واقع اگر كسي اعتراضي به اين فلسفه بكند، براي خودش زحمت درست كرده است. اما واقع امر اين است كه اگر نگاه كنيد، مي­بينيد كه پايه هايي كه فلسفه­ صدرالمتألهين بر آن اساس بوده، الان فرو ريخته است.

     بنابراین باید به فلسفه به عنوان یک سیستم و ابزار پاسخگویی نگاه کرد نه به عنوان علمی که خود واقعیت باشد یا پرده از واقعیت بردارد.

     آقاي فلاطوري در پاسخ به اين سؤال كه براي خروج از وضعيت فعلي آموزش فلسفه در ايران، چه بايد كرد، چنين مي­گويد: به نظر من قبل از هر چيز توجه به يك نكته ضروري است و آن نكته اين است كه امروز، ديروز و فردا را كنار بگذاريم، همين طور، اين را هم كنار بگذاريم كه يك حقيقت نفس­الامري وجود دارد و وظيفه فلسفه اين است كه آن را بشناسد. ما بايد به اين نكته توجه كنيم كه در مـقابل سلسله­اي از مسائل دنياي امروز قرار گرفته­ايم و بايد براي آنها راه حلي پيدا كنيم. براي حل اين مسائل، نوعي مباني فكري انتخاب مي­كنيم و بر اساس آنها پاره­اي از راه حلها را به بحث مي­گذاريم. اگر آن راه حلها با آن مباني، متلائم و هماهنگ بود، آن تبيين قابل تحسين است، بنابراين، ما در فلسفه به دنبال حقيقت نفس الامري نیستیم؛ سؤال از حقیقت نفس­الامری مربوط به حوزه دين است نه فلسفه و اين سؤالات ديني از اول هم در فلسفه مطرح نبوده است و بزرگاني چون افلاطون و ارسطو نيز هرگز چنين داعيه­اي نداشته­اند، بنابراين، امروز هم فلسفه افلاطون و ارسطو قابل بحث است و اصلاً مسأله قديم و جديد و برتر و بهتر مطرح نيست. اينكه گفتيد چه كار بكنيم، يكي از كارهاي لازم اين است كه ببينيم فيلسوفان بزرگ از قبيل افلاطون و ارسطو خودشان مدعي چه چيزي هستند و خواسته­اند چه چيز را بشناسند و چه مقدار به آن خواسته خود، نزديك شده­اند[xii].

     گر چه اين مصاحبه در سطح وسيعي منتشر شد و بسياري آن را ملاحظه كردند، ولي به نظر مي­رسد نقطه نظرات ايشان مورد مطالعه دقيق قرار نگرفته است. از مجموع سخنان دکتر فلاطوری، چنين استفاده مي­شود:

الف) بايد به منطق ارسطويي كه فلسفه­ ارسطويي و در نهايت حكمت متعاليه را به بار آورد، نگاه ابزاري داشت.

     بدون شك كار ارسطو در حوزه منطق، قابل تحسين است([۸]) ولي وظيفه منطق، تبيين وقايع است نه كشف حقايق. نگاه به منطق بايد نگاه ابزاري باشد. يعني ابزاري براي مطرح شدن در دنيا، ابزاري براي دفع شبهات و تبيين وقايع، نه اين كه از فلسفه انتظار كشف حقائق اشياء و تبيین رابطه خلق با خالق را داشته باشيم؛ آنگونه كه پيروان فلسفه­ صدرايي مي­گويند.­ فلسفه مبيّن واقعيت­ها نيست، بـلكه یـکی از سيستم­هایي است كه جهان را تبيين مي­كند و اين سيستم، همين قدر كه بي تعارض و منسجم باشد كافي است.

ب ) منطق ارسطويي گرچه در ظرف ذهن است ولي آن ذهنيات بر اساس تجربيات او در حوزه طبيعيات آن زمان بوده است، لذا با بروز كشفيّات و حقائق جديد در حوزه طبيعيات، قطعاً استحكام آن زير سؤال مي­رود.

ج ) ورود فلسفه­ ارسطويي به آئين مسيحيت و تقدس يافتن آن، هم به فلسفه صدمه زد و هم به دين مسيحيت، زيرا عقايد ارسطو جزء عقايد رسمي كليسا شد، لذا مخالفت با ارسطو مخالفت با دين محسوب شده و بدين ترتيب، مخالفين وي دچار دين زدگي شدند. بنابراين، بايد فلسفه را از دين جدا نمود. به نظر مرحوم فلاطوري اين مشكلي است كه وارد دين اسلام هم شده است و اگر براي جدا ساختن فلسفه و دين اقدام نكنيم، به هر دو لطمه خواهد خورد.

د) فلسفه ارسطويي بر اساس تجربيات آن روز بود همانطور كه فلسفه­ غرب نيز مبتني بر واقعيات موجود در دايره فرهنگ غرب است. زيرا كانت هم مثل ارسطو فيزيكدان بود و مبناي كار خود را فيزيك قرار داده بود. لذا اين فلسفه­ها، بر فرض صحت، به دليل محدود بودن و عدم جامعيت، با تغيير بنا عوض خواهند شد. بنابراين اگر بخواهيم فلسفه الهي داشته باشيم بايد از بديهيات وحي آغاز كرده و بر پايه آن بديهيات، فلسفه را سامان بخشيم.

ر) فلسفه ارسطويي و صدرايي، درجامعه بشري، قابل اجرا نبوده و به اصطلاح كاربردي نيست. اين فلسفه آنقدر پيچيده است كه براي فهم آن بايد خط به خطش را نزد يك استاد تلمّذ كرد. بديهي است چنين فلسفه­اي با سختي و پيچيدگي­ای كه دارد، قادر نيست حيات بشري را تأمين نمايد.

ز ) اثبات استحكام آيات قرآن كريم، اين معجزه بزرگ الهي، با استناد به اقوال فيلسوفان، شرم آور است.

     بنابراين گرچه ارسطو با بيان منطق، به خوبی در مقابل سوفسطائي­ها ايستاد.([۹]) ولی منطق او چیزی بر هستی نیفزود. او و پيروانش سعي دارند نظام هستي را با نظام ذهنی خود هماهنگ كنند، بعنوان مثال، ارسطو سعـي داشت افـلاك را همان عقول عشره معرفي كند. گويا جهان هستي مي­بايست خود را هر طور شده با نظمي كه او در عالم تصور می­کند منطبق سازد. لذا جهاني كه ارسطو تنظيم مي­كند، لزوماً جهاني نيست كه در متن خارج است بلكه جهاني است كه زائيده نگرش اوست([۱۰]).

     در نهایت می­بایست مجدداً به این نکته اشاره کنیم که عقل دارای جایگاه بلندی است و اساس فهم و رسیدن به حقايق است. ولی آنچه فلاسفه آن را عقل می­خوانند، به جهت مخالفتش با وحي، عقلانی نیست و البته بوسیله خرد نيز، قابل نقد و انکار است.

     به سخن ديگر، فلاسفه موهومات را در قالب معقولات جا زده و سالهاست كه عده­اي را سرگرم خود ساخته­اند. لذا این وظیفه­ دانشمندان آگاه به تعالیم دینی است که بپا خیزند و معارف وحیانی را از عقاید خرافه پاک نموده و مردم را بسوی سرچشمه زلال وحی رهنمون کنند.

     شکی نیست درک مفاهیم وحی با تفکر، تدبر و تعقل در آیات و روایات است، ولی توضیح معارف دینی بر اساس عقاید فلسفی و مبانی یونانی، به معناي اصالت دادن به افكار بشري است و نتيجه اين كار جز تحمیل عقاید بشري به معارف بلند وحياني نیست و نباید آن را مصداق تفسیر وحی یا هر اصطلاح و نام دیگری دانست.

     فلاسفه مسلمان از ابتدا سعی بر آن داشتند که به فلسفه قداست بخشند و آن را وارد حوزه دین کنند به نحوی که هیچ مقام روحانی نتواند در مقابل آن بایستد، لذا فلسفه را همان حکمت و حکمت را همان فلسفه و یا بالا­تر از این، امام را یک فـیلسوف کامل معرفی نمودند. بدیهی است هیچ کس نمی­تواند در مقابل چنین فلسفه­ای بایستد زیرا ایستادگی در مقابل آن مقابله با دین تلقی می­شود. ولی به لطف پروردگار، برخی از علما و طلاب و عده­ای از اهل مطالعه و دقت با توجه به مخالفت نظرات فلاسفه با متون صریح وحی، با سخن و قلم خود در مقابل این هجوم، خاموش نایستادند و با نقد نظریات فلاسفه، مطلب را بر طالبان حقیقت روشن ساختند. بیدارگری­های بیدارشدگانی چون فیلسوف فلاطوری و سال­ها پیش از این مرحوم فیض کاشانی رحمة الله و دیگر علما، می­تواند هشداری باشد به طلاب و دانشجویان جوانی که در اثر تبلیغات غالب، تمایل به فلسفه پیدا کردند.

 

 

چكيده­ مطلب:

  • عقل در عین عصمت، محدود است.
  • اشتباهات از ناحیه عاقل است نه عقل.
  • رسيدن به كنه واقعيات اشياء متعذر است.
  • تعریف فلسفه به ادراک واقعیات اشیاء تعریفی بدون دلیل و بی پایه است. علاوه بر این که، ادراک واقعیات میسور نیست.
  • بر اين كه فلسفه همان مقام محمود است دليلي اقامه نشده، بلكه ناسازگاري آن با مفاد وحي، خود نشان دهنده بطلان اين سخن است.
  • میزان تشخیص حق از باطل، سيره و كلام امیرالمومنین و اهل بیت عصمت عليهم السلام است.
  • توجیه متون وحی با داده­های فلسفی از مصادیق تحمیل عقاید به وحی محسوب می­شود.
  • ورود فلسفه به دين با توجه به متغير بودن مباني و محصولات آن، دين را از حالت ثبوت خارج كرده و باعث متزلزل شدن آن خواهد شد.
  • آميختگي فلسفه و دين به هر دوي آنها صدمه خواهد زد.
  • نگاه انسان به فلسفه باید نگاهی ابزاری باشد نه اعتقادی.
  • ارسطو و پيروانش با اينكه در مقابل سوفسطائي­ها ايستادگي كردند ولي با انكار واقعيت ماهيات به دام آنان افتاده و خود سوفسطائي شدند.
  • مباحث فلسفه كاربردي نيست و براي درمان دردهاي جامعه نمي­توان از آن بهره جست .
  • منطق ارسطويي، فلسفه ارسطويي و حكمت صدرايي بر اساس تجربه و حسّ شكل گرفته است و پايه گذاران آنها بر آن بودند كه با دقت و تفكر در محسوسات، اسرار خداوند متعال را كشف نمايند، در حالي كه تمامي قوانين موجود در طبيعت، مخلوق اوست و در­باره ذات احديت جاري نمي­شود. لذا بر فرض صحت اين قوانين، آنها فقط در رابطه با مخلوقات و ممكنات جاري مي­شوند.
  • بعضی از فلاسفه، فكر سوفسطي را ستوده و مدعی­اند سخن سوفسطائی­ها فهمیده نشده است.

 

[۱]– رساله صناعیه، مهمترين اثر ابوالقاسم فندرسكي معروف به مير فندرسكي رساله فارسي معروف به صناعيه است كه به عنوان حقايق الصنايع نيز شهرت دارد رساله صناعيه يك بار در هند (۱۲۶۷) با اخلاق ناصري و بار دوم به كوشش علي اكبر شهابي در تهران (۱۳۱۷ش) به طبع رسيده است.

[۲]– تأسف بار این که ملاصدرا در اسفار، به طور صريح زنان را جزء حيوانات دانسته است. آیا این نيز از همان مطالب بلند و دقيق فلسفه است كه هيچ خدشه­اي نمي­توان به آن وارد ساخت! ﴿ وَ مِنها تَوَلُّدُ الحَيواناتِ المُختَلِفَةِ وَ بَثَّ فيها مِن كُلِّ دابَّةٍ ، بقره، ۱۶۴ و در زمين انواع حيوانات را پراكنده كرد و برانگيخت. ﴿ بَعضُها لِلأكل وَ الأنعامَ خَلَقَها لَكُم فيها دِفءٌ و مَنافعُ و مِنها تَأكُلُونَ نحل، ۵ و چهارپايان را براي انتفاع شما خلق كرد تا به پشم آنها دفع گرمي و سردي كرده و فوايد بسيار ديگر بريد و بخوريد. ﴿ و بَعضُها لِلرُكُوب وَ الزينةِ وَ الخَيلَ و البِغالَ وَ الحَميرَ لِتَركَبُوها وَ زينَةً نحل، ۸، اسب و استر و حمار¬   ®را براي سواري و تجمّل مسخّر شما گردانيد. ﴿ و بَعضُها لِلحَملِ و تَحمِلُ أَثقالَكُم إلي بَلَدٍ لَم تَكُونُوا بالِغِيه إلّا بِشِقِّ الأنفُسِ نحل، ۷ و بارهاي سنگين شما را از شهري به شهر ديگر برند كه جز به مشقت بسيار نتوانيد برد، همانا پروردگار شما بسيار مهربان و بخشنده است. ﴿ إِنَّ رَبَّكُم لَرَؤُفٌ رَحيمٌ و بعضها لِلتَجَمُّلِ وَ الرّاحَةِ و لَكُم فيها جَمالٌ حينَ تُريحُونَ و حينَ تَسرَحُونَ نحل، ۶ و هنگامي كه بامدادان به چرا مي­بريد و شامگاهان از چرا بر مي گردانيد، براي شما زينت هستند. ﴿ و بَعضها لِلنِكاحِ واللهُ جَعَلَ لَكُم مِن أنفُسِكُم أزواجاً روم،۲۱ و خداوند براي شما جفت­هايي از جنس خودتان قرار داد. ﴿ و بَعضُها لِلمَلابِسِ وَ البَيتِ وَ الاَثاثِ و جَعَلَ لَكُم مِن جُلُودِ الاَنعامِ بُيُوتاً تَستَخِفُّونَها يَومَ ظَعنِكُم و يَومَ اِقامَتِكُم وَ مِن اَصوافِها و اَوبارِها و اَشعارِها اَثاثاً و مَتعاً الي حين، نحل۸۰ و براي سكونت موقت سفر، از پوست چهارپايان خيمه­ها را قرار داد تا وقت حركت و سكون سبك وزن و قابل انتقال باشد و از پشم و كرك و موي آنها اثاث منزل و اسباب زندگاني تهيه و استفاده كنيد. (اسفار، ج ۷، ص ۱۳۶-۱۳۷).

فَمِن أنواعِ المَحَبَّةِ محبة النُفوسِ الحَيوانِيَّةِ لِلنِكاحِ وَ السَفادِ، في اِدراجِها في سِلكِ الحَيواناتِ ايماءٌ لَطيفٌ اِلي اَنَّ النِساء عُقُولَهُنَّ وَ جُمُودَهُنَّ عَلي اِدراكِ الجُزئِيّاتِ و رَغبَتُهُنَّ اِلي زَخارِفِ الدُنيا، كِدنَ اَن يَلتَحِقنَ بِالحَيواناتِ الصامِتَةِ حَقّاً و صِدقاً، سيرَتُهُنَّ الدَوابِّ و لكِن كِساهُنَّ صُورَةُ الاِنسانِ لِئَلّا يَشمَئِزَّ عَن صُحبَتِهِنَّ و يَرغَبُ في نِكاحِهِنَّ، و مِن هُنا غَلَبَ في شَرعِنا المُطَهَّر جانِب الرِجالِ و سَلَطَهُم عَلَيهِنَّ في كَثيرٍ مِنَ الاَحكامِ كَالطَلاقِ و النُشُوزِ و اِدخالِ الضَرَرِ عَلَي الضَرَرِ، و غَيرُ ذلِكَ خِلافاً لِبَعضِ الاَديانِ في بَعضِ الاَحكامِ فَاَينَ السَها مِنَ البَيضاءِ؟ (ج۷، ص ۱۷۲) آيا كساني كه در رابطه با مسائل ساده و محسوس چنين سخن مي­گويند، مي­توان به نظرات آنان در معقولات اعتماد نمود؟

[۳]– نشریه رابطه دین با فلسفه، گفتگو با دکتر عبدالجواد فلاطوری: فلسفه صدرايي هم كه يكي از آن فلسفه هاست، البته هنر عظيمي است. صدر المتألهين واقعاً خيال مي­كرد كه فلسفه¬ ®بيان حقيقت نفس الامر مخلوق الهي است و بر اساس اين اعتقاد فكر كرد و سيستمي از انديشه پديد آورد. فكر او قابل تحسين است اما آن نيست كه آدم بنشيند و براي آن سينه بزند و بگويد تمام حقيقت در اين خلاصه شده است.

[۴]– چنانچه در جامع الشتات (خواجوي)، ص ۱۸، نقل شده است ابن­عربي خود را بي نياز از شناخت امام زمان مي­دانست و مي­گفت: من از خداوند شناخت امام زمان نخواستم كه اگر مي­خواستم حتماً او را به من مي­شناسانيد. به همين جهت مرحوم فيض كاشاني در شرح خود بر فصوص، ص ۲۴۱، بر ابن عربي خرده مي­گيرد.

[۵]– مانند اصالت وجود و ماهيت، اشتراك لفظي يا معنوي، وحدت وجود و يا عدم وحدت، اتحاد عاقل و معقول يا عدم آن، اراده عين علم است يا غير آن است، مسئله نفس و مراتب آن و نيز بحث تجرد نفس، حركت جوهري يا كون و فساد، معاد جسماني يا روحاني، مختار بودن حضرت حق يا موجب بودن، قدمت عالم يا حدوث آن، ارتباط خلق به نحو عليت يا مؤثريت و نيز سنخيت خالق با خلق يا تباين.

[۶]– درمسائل مختلف مثل وحدت وجود توجيهات مختلفي ذكر شده است كه خود نشانگر اين مطلب است كه فهم واحد و مسلمي از اين مطالب وجود ندارد.

[۷]– استاد عبدالجواد فلاطوري در سال۱۳۰۴ در اصفهان به دنيا آمد. وي از نوادگان حكيم متأله، مرحوم آخوند ملااسماعيل اصفهاني استاد فلسفه مرحوم حاجي سبزواري است. فلاطوري از ابتداي جواني علاوه بر تحصيلات دبيرستاني به كسب معارف اسلامي همت گماشت و در شهرهاي اصفهان، تهران و مشهد در محضر اساتيد ارجمندي همچون عارف بزرگوار، آقا شيخ محمد علي شاه آبادي، حكيم متأله ميرزا مهدي آشتياني، حكيم و فقيه بزرگوار حاج شيخ محمدتقي آملي، حضرت آيت الله خوانساري، آقا شيخ محمد رضا كلباسي و آيت الله شيخ هادي كدكني نيشابوري به تلمذ پرداخت. وي همچنين در كشور آلمان به تحصيل رشته­هايي چون روانشناسي، علوم تربيتي، علوم اجتماعي و تطبيق اديان پرداخت و رساله دكترايش را درباره اخلاق عملي كانت به نگارش در آورد. دكتر فلاطوري استاد دانشگاه كلن آلمان در رشته­ها­ي فلسفه (به ويژه تطبيقي)، حقوق، كلام، علوم اسلامي و اسلام معاصر بودند و آكادمي علمي اسلامي را در شهر كلن به منظور تحقيق، تدوين و عرضه اسلام به زبان فكري اروپا تأسيس نموده است. از موفقيتهاي چشمگير اين آكادمي، تحقيق و تصحيح كتب درسي مدارس آلمان در مورد عرضه اسلام بوده است.  

[۸]– گر چه افرادي مثل بـيكن در مـقابل مـنطق ارسطو ايـستادند چه اینکه ارسطو در واقع، اصل را ذهن مي­دانست ولي بيكن، اصل را عين و متن واقع، ولذا منطق ارسطويي كلي­نگر است ولي منطق بيكني جزئي­نگر بوده و از نگرش كلي ارسطويي در حد فاحشي كاسته است.

[۹]– البته او خود در مواردي سوفسطائي شد، زيرا به نظر می­رسد او نيز با انگاري سوفسطائي به جنگ سوفسطائي­ها رفت. يكي ديگر از مواردي كه نشان مي­دهد ارسطو به دام سوفسطائي افتاده است، نظريه اعتباريت ماهيّت اوست كه با اين نظر، حقيقت كثرات اشياء را نفي كرد و آن را اعتباري دانست.

[۱۰]– مخفي نماند كه تنها ارسطو به دام سوفسطائي­ها نيفتاد، بلكه اين امر دامنگير برخي از فلاسفه معاصر نيز شده است؛ استاد داود صمدي آملي در مقدمه شرح خود بر نهايةالحكمه تصريح مي­كند كه سوفسطائي­ها حرف بلندي داشتند ولي بعضي حرف آنها را درك نكردند¬ ®و خوب است كه ما همه سوفسطائي بشويم. وي مي­نويسد: ‹… سوفسطائي كيست كه نظريه او حتي در عرفان نيز مطرح شده است تا اينكه بالاخره به فرمايش جناب شيخ اكبر محیي­الدين ابن­عربي در فصوص و فرمايش حضرت استاد در كتابهايشان رسيديم و ديديم كه سوفسطي­ها چقدر حرف بلند و خوبي دارند؛ منتهي ديگران آن گونه كه بايد به سرّ فرمايشات ايشان نرسيده­اند … همچنين مي­نويسد:

     … و چه راحت است كه از همان ابتدا سوفسطي بشويم و بگوييم اصلاً الفي نداريم و چه عجيب است كه بالاخره همه ما در اين مسير بايد سوفسطي شويم و بگوييم نه ما هستيم و نه ديگران هستند، فقط خدا است و خدا، حرف اول و آخر خدا است و خدا است که دارد خدايي مي­كند از آن به بعد ديگر انسان هيچ نگراني ندارد و راحت مي­شود.(مقدمه شرح نهاية الحكمه، داود صمدي آملي ،ج ۱، ص ۱۵)

 

پی نوشت­ها:

[i]- اسفار اربعه، ج ۱، ص ۹٫

[ii]– شرح الاسفار الاربعه، استاد محمد تقي مصباح يزدي – مترجم – ، ج ۱، ص ۵۳ به بعد.

[iii]– اسفار، ج ۹، ص ۲۰۱٫

[iv]– خير الاثر در رد جبر و قدر، حسن زاده آملي، ص ۱۳۸، چاپ نوبت دوم پاييز ۱۳۷۵٫

[v]– شرح دروس معرفت نفس، حسن زاده آملي، ص ۶۱ – ۶۲٫

[vi]– همان، ص ۹۱٫

[vii]– همان، ص ۹۱ – ۹۲٫

[viii]– اسفار، ج۱، ص ۳۹۲٫

[ix]– همان، ج۷، ص ۱۱۸٫

[x]– اجتها د و تقليد در فلسفه، به نقل از جهان و انيشتاين، ص ۲۱٫

[xi]– نشريه دانشگاه انقلاب دوره جديد شماره ۹۸ و ۹۹ (نشریه دین به فلسفه)، مصاحبه با دكتر فلاطوري.

[xii]– همان.

 

 

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *