کلام نور
  • طلب‌ العلم‌ فريضة علي‌ كل‌ مسلم‌ فاطلبوا العلم‌ من‌ مظانه‌ واقتبسوه‌ من‌ اهله

  • انا مدينة الحكمة [مدينة العلم] وعلي‌ بن‌ ابي‌ طالب‌ بابها؛ ولن‌ توتي‌ المدينة الا من‌ قبل‌ الباب‌

  • ايها الناس‌ ! اعلموا ان‌ كمال‌ الدين‌ طلب‌ العلم‌ والعمل‌ به‌... والعلم‌ مخزون‌ عند اهله‌ وقد امرتم‌ بطلبه‌ من‌ اهله‌ فاطلبوه‌

  • يا كميل‌ ! لا تاخذ الا عنا تكن‌ منا

  • شرقا وغربا، فلا تجدان‌ علما صحيحا الا شيئا خرج‌ من‌ عندنا اهل‌ البيت

  • في‌ قول‌ الله‌ عز وجل‌: فلينظر الانسان‌ الي‌ طعامه‌ قال‌: قلت‌: ما طعامه‌؟ قال‌: علمه‌ الذي‌ ياخذه‌ عمن‌ ياخذه

  • كل‌ ما لم‌ يخرج‌ من‌ هذا البيت‌ فهو باطل

لزوم حجّت

یونس بن یعقوب می­ گوید: در محضر حضرت صادق عليه­ السلام بودم که شخصی از اهل شام خدمت آن حضرت رسید و گفت: من مردی آگاه و سخنور هستم و برای مناظره با اصحاب تو آمده­ام.

حضرت فرمودند: سخنانت از سوی رسول خداست یا از نزد خویش سخن می­گویی؟

گفت: بعضی را از رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم و بعضی را از نزد خود می­گویم.

حضرت فرمودند: پس تو شریک رسول خدا می­باشی.

گفت: نه.

فرمودند: آیا تو وحی خدا را می­شنوی؟

گفت: نه.

فرمودند: آیا اطاعت تو مانند اطاعت رسول خدا عليه السلام واجب است ؟.

گفت: نه.

آنگاه آن حضرت رو به اصحاب کرده و فرمودند با او سخن گویید! هر کدام با او سخنی گفتند، تا نوبت به هشام بن حکم رسید که جوان نورسی بود. حضرت فرمودند: ای شامی! با این نوجوان سخن بگو! شامی رو کرد به هشام و گفت امامت این مرد را یعنی حضرت صادق عليه­ السلام بر من روشن کن! هشام در غضب شد و رو کرد به شامی و گفت: بگو آیا مردم صلاح و مصلحت خود را بهتر می­دانند یا پروردگار تو ؟

شامی گفت: پروردگار آگاه تر است.

هشام گفت: خداوند آنچه را که صلاح بندگان دانسته چگونه به ایشان القا کرده است؟

شامی گفت: بندگان را مکلف کرده و حجت بر آنها تمام نموده و راهنما قرار داده برآنچه مقرر داشته.

هشام گفت: چیست آن دلیل و راهنما؟

شامی گفت: آن رسول خداست.

هشام گفت: بعد از رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم حجت و دلیل چیست؟

شامی گفت: کتاب و سنت.

هشام گفت: آیا امروز کتاب و سنت رفع اختلاف ما را می­کند و می­تواند اختلاف را از میان ما بر دارد و ما را به اتفاق نظر برساند؟

شامی گفت: بلی.

هشام گفت: پس چرا ما و تو اختلاف داریم و از شام برای مخالفت آمدی؟ و تو خیال می­کنی که رأی، طریق دین است، در صورتی که می­دانی نظر ما و تو در مطلبی یکی نمی­شود شامی ساکت بماند.

حضرت صادق عليه السلام به شامی فرمودند: چرا حرف نمی زنی؟

شامی در جواب گفت: چه بگویم؟ اگر بگویم اختلاف نداریم، دروغ است و اگر بگویم کتاب و سنت اختلاف را در بر می­دارد، این هم درست نیست، زیرا کتاب و سنت محتمل الوجوه است ( یعنی هر کسی طوری معنا می کند) لکن من نیز سخنی این چنین دارم.

حضرت فرمودند: ” تو از او سؤال کن! “

شامی به هشام گفت: چه کسی بصیرتر به صلاح خلق است؛ پروردگار ایشان یا خودشان؟

هشام گفت: بلکه پروردگار خلق داناتر است

شامی گفت: آیا پروردگار کسی را بر خلق قرار داده است که اختلاف آنها را بردارد و تمام آنها را به کلمه واحده فرا خواند و حق را از باطل تمیز دهد؟

هشام گفت: بلی.

شامی گفت: او کیست؟

هشام گفت: در ابتدای شریعت، رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم اما بعد از پیغمبر، غیر اوست.

شامی گفت: کیست آن کسی که در حجت، قائم مقام پیغمبر باشد؟

هشام گفت: در این زمان یا قبل از این زمان؟

شامی گفت: بلکه در این وقت.

هشام گفت: همین کس که در اینجا نشسته است ( و اشاره به حضرت صادق عليه­ السلام کرد) و مردمان به سوی او می­آیند و ما را به اخبار آسمان خبر می­دهد که از پدر و جدش به او ارث رسیده است.

شامی گفت: از کجا بدانم؟

هشام گفت: هر چه می­خواهی از او سؤال کن؟

شامی گفت: عذر مرا قطع کردی، بر من است که سؤال کنم!

حضرت فرمودند: اکنون تو را از سؤال کردن راحت می­کنم. ای شامی! خبر می­دهم به تو از آنچه در این سفر بر سر تو آمده؛ از روزي كه بیرون آمدی و در راه چه روی داد و چه دیدی و از کجا گذشتی. حضرت تمام آنچه که در سفر دیده و بر او گذشته بود بیان فرمودند.

شامی گفت: به خدا قسم! همه را به راستی فرمودی اکنون اسلام می­آورم.

حضرت فرمودند: بلکه حال ایمان بیاور! زیرا که اسلام قبل از ایمان است. بر اسلام توارث و تناکح است، اما در ایمان بر آن اجر و ثوابست.

شامی گفت: راست گفتی و من اکنون گواهی می­دهم به وحدانیت خدا و این که محمد صلی الله علیه وآله وسلم رسول اوست و تو وصی آن هستی.

 

 

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *