کلام نور
  • طلب‌ العلم‌ فريضة علي‌ كل‌ مسلم‌ فاطلبوا العلم‌ من‌ مظانه‌ واقتبسوه‌ من‌ اهله

  • انا مدينة الحكمة [مدينة العلم] وعلي‌ بن‌ ابي‌ طالب‌ بابها؛ ولن‌ توتي‌ المدينة الا من‌ قبل‌ الباب‌

  • ايها الناس‌ ! اعلموا ان‌ كمال‌ الدين‌ طلب‌ العلم‌ والعمل‌ به‌... والعلم‌ مخزون‌ عند اهله‌ وقد امرتم‌ بطلبه‌ من‌ اهله‌ فاطلبوه‌

  • يا كميل‌ ! لا تاخذ الا عنا تكن‌ منا

  • شرقا وغربا، فلا تجدان‌ علما صحيحا الا شيئا خرج‌ من‌ عندنا اهل‌ البيت

  • في‌ قول‌ الله‌ عز وجل‌: فلينظر الانسان‌ الي‌ طعامه‌ قال‌: قلت‌: ما طعامه‌؟ قال‌: علمه‌ الذي‌ ياخذه‌ عمن‌ ياخذه

  • كل‌ ما لم‌ يخرج‌ من‌ هذا البيت‌ فهو باطل

نگاهی به فرهنگ و اندیشه یونانی – علیرضا طاهری

در شماره­ های پیش ویژگیهای پرستش را در جامعه یونان باستان نسبتاً به تفصیل بر شمردیم و گفتیم که پرداختن به این مقوله بر اساس گزارشهای موثق تاریخی، چه از این لحاظ که اندیشه و اخلاق یونانی، مبدأ فرهنگ و اخلاقِ امروز غرب است و چه به این دلیل که به ویژه در سالهای اخیر، تلاش گسترده­ای در همسان نشان دادن اندیشه یونانی با باورهای اسلامی صورت می­گیرد، ضرورت دارد و از این رو، پاسداران مرزهای ایمان را نشاید که در برابر آن، کار را به سکوت و مجامله بگذارنند. همچنین دیدیم که بر اساس گزارشها، یونان در سراسر پیشینه تاریخی­اش، ملحد یا مشرک و خدایان پرست و بت پرست است و هرگز خدای یکتا را نپرستیده و هیچ پیامبری به آن پای ننهاده و همه معابد زرّین و زیبای یونان، بتکده­ هایی مالامال از بتها و مجسمه­های گوناگون بوده است. شرک همه زوایای جامعه یونان را در تسخیر خود داشت و الحاد در نظر آنان، عدم پرستش خدایان رسمی شمرده می­شد و یونانیها، صدها مظهر طبیعت را از روی ترس و برای دفع شرّ و یا جلب منفعت می­پرستیدند و عجیب آنکه در عین­حال، گرانمایه­ترین و مقدسترین میراث ادبی یونان، همین موهومات و افسانه­های مربوط به زندگی «خدایان» و زاد و ولد آنها است. جامعه یونانی – و در صدر آن سیاستمداران و فیلسوفان – معتقد به جبر بود و انسان در نگاه آنان، موجودی درمانده و بازیچه­ای در دست قوای بیشمار طبیعی شمرده می­شد که هرگز نمی­تواند از چنگال سرنوشت محتوم خود بگریزد و اینک به بررسی مطلب می­پردازیم:

 

 

بررسی و نقد

     پژوهش درباره هر فرهنگ، با اجزاء گوناگونی که دارد، همواره نیازمند به بررسی تاریخی و کاوش در بنیادهای اولیه آن است وگرنه بدون شک، میل به تحمیلِ برداشتهای کنونی بر رویدادهایی که قرنها پیش اتفاق افتاده­اند، حقایق را همچنان در حجاب جهل نسبت به واقعیات زندانی خواهد کرد اما به پاسداشت مجال اندکی که در دست است، ما از همه اجزاء فرهنگ یونانی، عجالتاً به تحقیق در مهمترین آنها، یعنی باورهای دینی و اندیشه و اخلاق و رفتار مردم و سپس معرفی نامدارترین محصولات انسانی جامعه یونان – یعنی سقراط و افلاطون و ارسطو و اسکندر – و همچنین کلیّاتی از تاریخ فلسفه، به عنوان برترین محصول فرهنگ یونانی می­پردازیم و در هر مورد به نسبت یا میزان تطابق آن با وحی و عقاید اسلامی نیز سخن خواهیم گفت.

     نخستین نکته­ای كه در خصوص پرستش یونانی، هر پژوهشگر مسلمانی را شگفت زده و در عین­حال نگران می­کند این است که چطور فیلسوفان ما، تضاد دو مسیر را، با این همه وضوح، درنیافتند و عمر خود را بر سر ترویج فرهنگ کفرآمیز غربی گذاشتند و یا مابعدالطبیعه فلسفی، که کوچک­ترین نسبتی با توحید اسلامی نداشت، چگونه توانست در این سطح وسیع و با روندی چنین شتابان، با حُسنِ قبول و بلکه با اعجاب و ستایش روبرو شود؟ ([۱])

     برای رسیدن به پاسخ دقیق و منطبق با واقعیات، راهی جز پژوهش تاریخی-اجتماعی وجود ندارد و بررسیهای مقدماتی متأسفانه حاکی از آن است که گویی هیچ کس پیشتر در اندیشه طرح این سؤال نبوده و یا اساساً چنین دغدغه­ای، مقبولیّت و یا حتی موضوعیّت نداشته است.

     ورود فرهنگ غربی به سرزمین­های اسلامی آن چنان به آرامی و به همراه تأیید و اقبال و میدانداری فیلسوفان و حمایت پادشاهان انجام شد که ناخواسته تا عمیقترین لایه­ های اعتقاد مسلمانان نفوذ کرد تا آنجا که برخی از فیلسوفان – و در صدر آنان ابن­­رشد و بوعلی­سینا – با کمال میل همه عمر خود را صرف ترویج فلسفه ارسطو و به کارگیری روش فلسفی در فهم عقاید دینی کردند و بسیاری را نیز به دنبال خود کشیدند.

     ناآگاهی فیلسوفان از واقعیات تاریخی به نتایج بسیار مخربی در زمینه­های خداشناسی و روش شناخت و عدم فهم مدلولاتِ صریحِ قرآن و انحراف از مذاق اسلام رسید تا آنجا که واقعگرایی دینی و ارجاعات مکرر وحی به شناختِ عالم واقع، جای خود را کاملاً به ذهنگرایی ارسطويي و اکتفا به فهم و برداشت شخصی داد. گزارشها حاکی از آن است که همه اینان در هاله­ای از نور و اعجاب و تقدّس به افلاطون و ارسطو می­نگریستند و چنین بود که از این قافله سودا زده هیچکس درنیافت که روح فلسفه یونانی، «طبیعیّات» است[i] و فلسفه ارسطویی، یک فلسفه سراپا مادی است که به هیچ موجود فوق­طبیعی باور ندارد. ومطلقاً نمي­توان آن را در حوزه ديني به كار گرفت. پس از ارسطو، فیلسوفان رواقی و اپیکوری هم قائل به اصالت ماده بودند و آنها هم ابزار شناخت و نیلِ به حقیقت را منحصراً «حسّ» می­دانستند[ii]. بنابراین، فلسفه یونان، در پیشینه باستانی­اش، همواره «مادّی» و «دهری» بوده است([۲]).

     گذشته از این خطای بزرگ در شناخت روحِ فلسفه یونانی، فیلسوفان مسلمان به گونه­ای محو یونان شده بودند که با این همه تاکیدی که در قرآن بر یکتایی خداوند و نفی شرک می­شود، از سه عبارتی که در فیزیکِ ارسطو هست و به کثرتِ محرّک­های نا متحرّک اشاره می­کند و جمله­ای که در کتاب دوازدهم از متافیزیک [لامبدأ] است که در آن ارسطو صراحتاً از ۵۵ محرک متعالی سخن می­گوید[iii] و از دو موردی که در کتاب اخلاق نیکوماخوس، از «خدایان» نام می­برد[iv]، باز هم شرک ارسطو را نفهمیدند. همچنین، با وجود آنکه سقراط در دادگاه به صراحت اعلام می­کند که همچون دیگران، خورشید و ماه را «خدا» می­داند[v] و در حالی که سقراط همواره از «خدایان» به صورت جمع سخن گفته و منظورش خدایان سنتی یونان بوده است[vi] اما فیلسوفان ما، چنان به چشم ارادت و اعجاب به سقراط می­نگریستند که باز هم مشرک بودنش را نفهمیدند و حتی برخی او را «شهید راه عدالت» خواندند.

     راستی باید پرسید که در حالی که ارسطو و افلاطون و سقراط و فلوطین بارها در خصوص اعتقاد خود به «خدایان» اعتراف کرده و از نحوه پرستش آنها و نذر و نیاز به درگاهشان سخن گفته بودند، چرا مشرک بودن اینان را نپذیرفتند؟ و چرا آنها را، به عنوان مصادیق واقعی و تاریخیِ «آلهه پرستان» در آیات قرآن، در نظر نگرفتند تا نحوه تلقّی و عمل خود را مطابق فرمان خدا تنظیم کنند؟

     می­دانیم که تعبیر آلهه [خدایان] به اشکال گوناگون ۳۴ بار در آیات قرآن به کار رفته و گمراهی خدایان پرستان به صراحت اعلام شده است اما فیلسوفان مسلمان، به دلیل جهل نسبت به واقعیات تاریخی و همچنین محبت و اعجابی که در قلب خود نسبت به فلاسفه خدایان پرست یونانی احساس می­کردند و بر خلاف روش قرآنی، هیچ­گاه این آیات را بر مصادیقِ خارجیِ آن تطبیق نکردند و ملت اسلام را نیز به دنبال خود به سوی محبت مشرکین و تعظیم اندیشه آنان کشاندند. این در حالی است که فهم معنای بسیاری از آیات قرآن با بررسی رابطه دیالكتیکِ آن با شرایط نزول آیه و ویژگیهای خاص زمانی و مکانی افرادِ درگیر در آن حادثه، رابطه نزدیک و بستگی مستقیم دارد و بلکه این پژوهش تاریخی، که از آن به عنوان «شأن نزول آیات» نام می­بریم، یکی از بهترین راههای فهمِ معانیِ قرآن است و بنابراین در این خصوص هم، فلاسفه مسلمان مطلقاً از روش واقعگرايي که مکتب وحی ارايه می­دهد بهره نگرفته­اند بلکه از راه مستقل ذهنی و یونانی رفته­اند.

     واقعاً چه شد که فیلسوفان، نه تنها فرمانهای الاهی مبتنی بر مبارزه دائمی با مشرکین و کشتن همه آنها – هر جا که یافت شوند – را زیر پا نهادند بلکه با تمام وجود به همانان که خداوند پلیدشان خوانده و بیزاری خود را اعلام فرموده و عذابی جاویدان را به آنان وعده داده است، عشق ورزیدند و زمام اندیشه و نحوه سخن گفتن خود را به مشرکان سپردند و همه نظریاتشان را – حتی با مباینت با قرآن – با جان و دل پذیرفتند و ترویج کردند؟

     آیا اینان کلام خدا را نمی­شنیدند که فرمود:

            ﴿ قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَاهِيمَ وَالَّذِينَ مَعَهُ إِذْ قَالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَاء مِنكُمْ وَمِمَّا تعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ كَفَرْنَا بِكُمْ وَبَدَا بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةُ وَالْبَغْضَاء أَبَدًا حَتَّى تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ ﴾[vii]

                در ابراهیم و یارانش برای شما الگوی نیکویی هست آنگاه که به قوم خود گفتند ما از شما و هر آنچه غیر از خدا می­پرستید بیزاریم؛ به شما کفر می­ورزیم و همیشه میان ما و شما تا زمانی که به خدای یگانه ایمان بیاورید دشمنی و کینه آشکار خواهد بود.

     آيا سخن حضرت ابراهيم را نخوانده بودند كه: پسرم ! به خدا شرك مورز كه به تحقيق، شرك ورزيدن ستمكاريِ بزرگ است[viii]. و آيا نمي­دانستند كه شرك، گمراهيِ بسيار دور از حق است[ix]؟ و چگونه نفهميدند كه شرك، همه كارهاي انسان را نابود مي­كند؟

آیا فیلسوفان ما نمی­دانستند که همه پیامبران از نسل حضرت ابراهیم نیز، مأمور به بت شکنی و بیزاری از مشرکانند؟

     ویا نخوانده بودند که دعای ابراهیم این بود که: خداوندا ! من و فرزندانم را از پرستش بتها دور نگهدار!

     و آیا قرآن را نمی­خواندند که:

          ﴿ وَمَن يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَكَأَنَّمَا خَرَّ مِنَ السَّمَاء فَتَخْطَفُهُ الطَّيْرُ أَوْ تَهْوِي بِهِ الرِّيحُ فِي مَكَانٍ سَحِيقٍ ﴾[x]

            هرکس به خدا شرک آورد مانند آن است که از آسمان سقوط کرده و پرنده [گوشتخواری] او را ربوده ویا باد، او را به دور دستها پرتاب کرده باشد!

     چگونه چنین افراد فروافتاده و درهم ­­شکسته­ای را به رهبری اندیشه خود برگزیدند؟

     آیا نمی­ شنیدند که خداوند می­فرماید:

          ﴿ لَا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ كَانُوا آبَاءهُمْ أَوْ أَبْنَاءهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ ﴾[xi]

            هرگز گروهی را نخواهی یافت که به خدا و روز پسین ایمان دارند [و در عین حال] دشمنان خدا و فرستاده­اش را [هم] دوست بدارند، هر چند پدران یا فرزندان یا برادران یا خویشاوندان آنها باشند…

     فیلسوفان، با وجود نهی صریح در آیات متعدد و در حالی که خداوند، مؤمنین را حتی از دوستی یهود و نصاری باز می­دارد[xii]، کفار و مشرکین را به دوستی و بلکه به سرپرستی اندیشه خود برگزیدند.

     آیا فیلسوفان احتمال نمی­دادند که از جمله مصادیق فکری و عملی این دو آیه از کتاب خدا باشند که می­فرماید:

            بسیاری از آنان را می­بینی که دوستدار کافرانند؛ چه کار زشتی را پیشاپیش برای خود فرستاده­اند که خداوند را نسبت به آنان به خشم آورد و در عذاب جاویدان بمانند و اگر­[براستی] به خدا و پیامبر و آنچه بر او نازل شده ایمان داشتند، کافران را به دوستی بر نمی­گزیدند ولی آنها نا فرمانند[xiii].

     راستی چطور نفهمیدند که جان و روح و روان همه ادیان آسمانی، یکتاپرستی و مبارزه با شرک و خدایان پرستی و بت پرستی است که محور فرهنگ یونانی به شمار می­آید؟! مگر همه اینها به صراحت و بارها در کتاب خدا بیان نشده بود؟

     بی­گمان، فهمِ تقابلِ فرهنگ شرک با معارف اسلام برای همگان و به ویژه برای فیلسوفان نامدار ما، کار بسیار آسانی بوده است و اکنون، این تردید گزنده ذهن و قلب را بر می­آشوبد که آیا ممکن نیست که آنان، به دلیل عشق به ارسطو و افلاطون و با علمِ به مشرک بودنِ آنها، این واقعیت را از همه پنهان کرده باشند؟!

     بر اساس آنچه گفتیم می­توان دریافت که موجبات اصلی این کوری و کج فهمی و انحراف از وحی ناشی از:

  • جهل مطلق نسبت به واقعیات تاریخ یونان
  • بی اعتنایی به «وحی» و بازی با قرآن
  • نحوه نگرش و اعتماد بی حد و حصر نسبت به فلسفه و کارآیی آن   و
  • عشق به ارسطو و افلاطون و خودباختگی و افسون شدگی در برابر مشرکان بوده است و این چهار عامل، در طول زمان به دهها خطای دیگر انجامید و آسیبهاي سهمگیني بر ساحت ایمان و اعتقادات اسلامی وارد کرد.

     به نظر می­رسد که عوامل اصلی در این انحراف عظیم، همان دو عامل نخست بوده است و همین­ها بود که به انزوا و جدا شدن فیلسوفان از جامعه ایمانی و رویارویی با اهل حدیث انجامید وگرنه چطور می­توان تصور کرد که فیلسوفی چون بوعلی سینا، مثلاً آنچه را که در خصوص پرستش یونانیان گفتیم بداند و در عین حال، از عقلانيّتِ مابعدالطبیعه ارسطویی دفاع کند، که سراسر آن بحث در خصوص تصوّرات و مفروضات و مفهومات است و نه درباره «موجودی متعالی» که خالق جهان است و باید او را پرستید؟ ([۳]) و چطور می­توان تصور کرد که ادیبی همچون بوعلی سینا، که عربی را به آن فصاحت می­نویسد و قصیده عینیّه­اش از شاهکارهای شعر عربی است به آیات قرآن – چنانکه باید – رجوع کرده و در عین­حال، مثلاً بیزاری و نفرت خداوند از مشرکان و دستور به اعراض از آنان را نفهمیده باشد! و یا چگونه می­توان گفت که فیلسوفی همچون صدرالمتألهین شیرازی، اگر چه قرآن را قرائت کرده ويا حتي بر برخي از سوره­ها تفسير نوشته است اما تأکیدات مکرر بر گمراهی آنان و وعده خلود مشرکین در آتش را ندیده یا نفهمیده است و همین طور چگونه امکان دارد که صدرا، سطری از تاریخ یونان را خوانده باشد و در عین­حال در کتاب اسفار خود، افلاطونِ خدایان پرست و بت پرست را، سیزده بار «افلاطونُ الالهی» و حتی یک بار «شریفُ الالهی» خطاب کند؟[xiv]

     در مورد اِلاهی خواندنِ افلاطون، صدرا عین همان خطایی را می­کند که فارابی ۷۰۰ سال پیش از او انجام داده بود (و در صفحات بعد به نامگذاری کتابش می­رسیم) می­بینيد که گذشت هفت قرن هم نتوانسته انجماد ذهن این فیلسوف را باز کند و یا موجب تصحیح این خطای بزرگ فارابی شود.

     با تأسف فراوان باید گفت که وقوع تمام این خطاها در خصوص جهل تاریخی فلاسفه، از همان ابتدا کاملاً قابل پیش بینی بود و به بیان دیگر، با کنارگذاشتن روشِ جامعِ قرآنی و گزینش معرفت فلسفی به جای آن، محال بود که چنین عدم تطابقی با واقعیّات تاریخی و دینی به وجود نیاید زیرا فیلسوف – برحسب تعریف و بنا به هویّت صنفی­اش – تمایلی به مطالعه تاریخی و نتیجه­گیری از آن ندارد و می­دانیم که در فلسفه، تنها «عقل و احساس» به عنوان منبع شناخت شمرده می­شوند و «تاریخ» اساساً جزو منابع معرفت فلسفی نیست و از اینرو، درسها و تجارب تاریخی، کوچکترین نقشی در تکامل و پیشبرد آن ندارد و فلسفه ذاتاً گرفتار ارتجاع و انجماد فکر است.

     پس از آنجا که در حوزه معرفت فلسفی جایی برای «تاریخ » لحاظ نشده است، حتی با وجود همه این انحرافات از رهنمودِ وحی و حقایق تاریخی، در واقع هیچ امر قابل نکوهشی از جانب طایفه فیلسوفان رخ نداده تا در خصوص آن بحث شود و همه اینها رونوشت برابر اصل است و به تعبیر دیگر و از همان ابتدا، سالبه منتفی بوده است به انتفای موضوع! و گویی فیلسوفان مسلمان نیز همچون نیاکان یونانی خود، تنها به فکر بیان نظریات خود هستند و چه باک که مبلّغ و مروّج فرهنگ شرک باشند یا سخنانشان با آیات قرآن و واقعیّات بیرونی تطبیق نکند.

     به بیان دیگر، فیلسوفان، به خاطر همان ضیق و محدودیتی که در حوزه معرفت فلسفی داشتند و با طردِ تفکر در فطرت الاهی و ضمیر انسانی و طبیعت و با کنار گذاشتن معرفتهای بسیار ارجمندی که در قلب افراد نقش می­بندد و همچنین با حذف تاریخ، امکان نداشت که به این برهوت گمراهی و کوری فرو نیفتند و از همان ابتدا، محال می­نمود که بتوانند از این مسیر تنگ و محدود، به معرفتی دست یابند که در حوزه وحیانی، بسیار فراتر از آن را در اختیار همگان نگذاشته باشند. بنابراین، برای فهم حقیقت، توجه مستمر به این مطلب حائز اهمیت فراوان است که به علت جهل فلاسفه مسلمان نسبت به تاریخ یونان باستان و فرورفتن در دهلیزهای تصورّات ذهنی و طرد روش قرآنی، بدون شک اینان اساس و روح و روش و ساختار فلسفه یونان را وارونه فهمیدند و همین خطاهای بزرگ را به شاگردان و جامعه خود هم انتقال دادند و به این ترتیب، دائماً بر دامنه انحرافات در جامعه اسلامی افزوده می­شد.

     اینک باید پرسید که چرا هیچ یک از فیلسوفان مسلمان و امثال کِندی و فارابی و بوعلی و ابن­ رشد و سهروردی و صدرا، حتی یک کلمه در خصوص تفاوتهای عظیم معرفت آسمانی با معرفت فلسفی و کاستیهای شناخت بشری و تضادِ نتایجِ حاصل از این دو بر زبان نیاوردند؟ و چرا در غیاب امام معصوم عليه السلام و مفسّر الاهی، هیچ کدام به این ملت تازه مسلمان نگفتند که معرفت فلسفی، بر حسب تعریف و در بنیاد خود، فطرت و ضمیر انسانی را با آن ساختار خداجویش، نادیده می­گیرد و به علاوه در تضاد مستقیم با رهنمود قرآن، از مطالعه «طبیعت» – برای رسیدن به وجود خدای یکتای علیم و قادر علی­الاطلاق – و همچنین از بررسی «تاریخ» سر باز می­زند ؟ و چرا هیچ یک از اینان به مسلمانان نگفت که جامعه یونانی، سراپا ملحد و مشرک و قائل به ازلیّت عالم است و از اینرو، از بنیان در تقابل مستقیم با ستون فقرات اعتقاد دینی – یعنی توحید و یکتاپرستی و حدوث عالم – قرار دارد؟ و چرا هیچ یک نگفتند که به تصریح قرآن، وظیفه ما، به عنوان یک مسلمان، بیزاری و طرد و ردّ فرهنگ یونان و مقابله با همه محصولاتی است که از آن بیرون می­آید نه محبت و جذب و اخذ و یا توفیق و تطبیق و زانو زدن در برابر مشرکین!

     همین بی­اعتنایی­های مداوم به وحی و غلبه عشق و احساس بر عقلِ فیلسوفان بود که موجب شد کار انحراف به جایی برسد که فیلسوف برجسته­ای مثل فارابی (۲۵۹ – ۳۳۹ هجري)، با وجود اختلافات متعدد و عمیقی که بین نظریات افلاطون و ارسطو هست، کتاب «الجمع بین رأیی­الحکیمین: افلاطون الالهی و ارسطو» را بنویسد و همه چیز را به توجیه برگزار کند و بگوید: دین محمدی با حکمت یونانی متناقض نیست و هیچ اختلافی میان حکماء و انبیاء وجود ندارد و همچنین هیچ اختلافی میان ارسطو و محمد نیست و هر چیز که افلاطون و ارسطو بر آن اتفاق کنند، حقّ مطلق است و هرچه این دو حکیم بگویند پذیرفتنی است زیرا سخن این دو حکیم مطلق، بری از شـوائب اسـت و هر دوی آنها بدون تردید، حکمت را از سرچشمه صافی­اش نوشیده­اند!

     کجرویهای فارابی به آنجا می­رسد که او به سقراط و افلاطون و ارسطوی بت پرست، به چشم ائمه معصومین می­نگرد و می­کوشد تا افلاطون و ارسطو را به مقام «عصمت» برساند[xv].

     شدّت و غلیان عشق فارابی نسبت به افلاطون و ارسطو به اندازه­ای بوده است که وی اولاً چنانکه گفتیم، اختلاف و تضاد آشکار بین مبانی و نظریّات فلسفی آن دو را نمی­فهمد و یا نمی­بیند و به شدت انکار می­کند و ثانیاً به این کار ناپسند دست می­زند که وحی را وسیله توجیه و تأیید نظریات مشرکان می­سازد تا آنجا که در واقع، این پیامبر اسلام است که پیرو و مؤیّد افلاطون و ارسطو است و در این عمل، همواره فارابی، وحی را بر فلسفه تطبیق می­کند نه آنکه حتی وحی و فلسفه یونانی را مثلاً به نقطه میانه­ای بکشاند و بر هم منطبق سازد.

     واقعاً فارابی به عنوان یک مسلمان، چه پاسخی به درگاه خداوند در روز بازپسین، برای این خیانت عظیم خواهد داشت؟ و فراموش نکنیم که تأثیر فارابی بر فیلسوفان بعد از خود، بسیار عمیق و دامنه دار بوده است.

     از فارابی به عنوان یک فیلسوف شیعی نام می­برند و می­دانیم که او تقریباً تمامی عمرش را در دوره نوّاب خاص حضرت ولیعصر عليه السلام بسر برده است. اما آیا هرگز در جایی خوانده­اید که او نیز، همچون بسیاری از مؤمنان و چنانکه شیوه سَلَف صالح بوده است، عقاید و نظریات خود را به امام معصوم عليهم السلام و یا نایبان بزرگواری که با حضرتش در تماس مستقیم بودند، عرضه کرده و چگونگی آن را جویا شده باشد؟

     حقیقت تلخي كه اکثر ما از آن غفلت می­کنیم آنست که «وحی» نیز – با همه عظمتش – اساساً جزو منابع معرفت فلسفی نیست و یک فیلسوف – هم بر حسب تعریف و هم بر حسب مشی عملی – منحصراً در مقابل «عقل» خود تسلیم می­شود و التزامی به «وحی» ندارد و از اینرو، این «فلسفه» است که با طرد «وحی» از منابع معرفت ، راهش را از «دین» جدا می­کند.([۴])

     به این ترتیب، در واقع امکان نداشت فارابیِ عاشق فلسفه­ ، یکباره عنوان و مشی و معرفت فلسفی خود را ترک کند و به جرگه شیعیان، با منابع معرفتي و روش و راه و پیشوای کاملاً متفاوت بپیوندد و کما اینکه هرگز نشنیده­ايم که هیچ فیلسوف دیگری هم درطول چهارده قرن، عقاید و نظریات خود را به امام زمانش عرضه کرده باشد.

البته باید کاملاً توجه داشت که حتی اگر چنین مکاتبه یا ملاقاتی با حضرت ولیعصر عليه السلام از سوی فیلسوفان نیز ادعا می­شد می­بایست مضمون آن با مدارک وحیانی فراوانی که در اختیار داریم، تطبیق می­کرد در حالی که اولاً تمام متون آسمانی ما درخلاف جهت ادعا و مشی و مکتب فیلسوفان است و ثانیاً می­بایست سلسله سند نیز جداگانه مورد بررسی و تأیید رجال شناسان شیعی قرار می­گرفت و این نکته­ بسیار مهم و روشنگری است که در میان کلّ روات مورد وثوق علمای اسلام، حتی نام یک فیلسوف مشهور وجود ندارد.

نکته حائز اهمیّت آن است که این وحدت رویّه فیلسوفان به هیچ وجه اتفاقی نبوده است زیرا اساساً در معرفت فلسفی، فردی به عنوان «امام معصوم» و یا قولی به نام «فصل الخطاب» مطرح نیست تا فیلسوفان او را بجویند و یا خواستار نظرش باشند.      

 

                                                                        ان شاء الله ادامه دارد…

 

 

[۱]– پاسخ به این سؤالات در شماره آینده به اتمام خواهد رسید.

[۲]– در شماره­های بعد به این موضوع خواهیم پرداخت.

[۳]– مـي­دانيم كه سرانجام از مابعدالطبيعه ارسطويي، محرّك اولي (­محّركِ غير­متحّرك) بيرون مي­ آيد كه تنها يك مفهوم يا يك قوه است كه تازه همان هم تنها به اين دليل مورد قبول ارسطو است كه فرضِِ ­عدمش، موجب بروز مشكلاتي در هِرم مابعدالطبيعه فلسفي مي­شود و چنين محركي” بايد” وجود داشته باشد وگرنه كار به دور و تسلسل مي­كشد! معناي اين سخن آن است كه محّرك اولي يا سنگ زير بناي مابعدالطبيعه ارسطويي، با همه هيبتي كه از دور نشان مي­دهد، تنها يك فرض و يك تحكّمِ محضِ ذهني است. در شماره­هاي بعد به اين موضوع خواهيم رسيد.

[۴]– با همین توضیح کاملاً روشن می­شود که تعبیراتی مانند فلسفه اسلامی یا فلسفه مسیحی چه قدر بی معنا است.

پي نوشت­ها:

[i]- فلسفه رواقی، ژان برن، ترجمه دکتر سید ابوالقاسم پورحسینی، ص ۴۷٫

[ii]– شکّاکان یونان، دکتر یحیی مهدوی، ص ۸۳ ، ۱۰۳٫

[iii]– مابعدالطبیعه، ارسطو، لامبدأ، ص ۱۰۷۴، الف و همچنین نگاه کنید به تاريخ فلسفه، فردریک کاپلستون، ترجمه سید جلال­الدین مجتبوی، ج۱، یونان و روم، ص ۳۶۰ – ۳۶۱٫

[iv]– اخلاق نیکوماخوس، ص ۱۱۳۹، ب ، ۱۱۴۸، ب.

[v]– آپولوژی، ۲۶٫

[vi]– ر.ک تاریخ فلسفه، کاپلستون، ج۱، ص ۱۳۳ – ۱۳۴٫

[vii]– ممتحنه، ۴٫

[viii]– لقمان،۱۳٫

[ix]– نساء، ۱۱۶٫

[x]– حج، ۳۱٫

[xi]– مجادله، ۲۲٫

[xii]– مائده، ۵۱٫

[xiii]– مائده، ۸۰ – ۸۱٫

[xiv]– اسفار، ج۶، ص ۱۸۰٫

[xv]– فلسفه شیعه، شیخ عبدالله نعمه، ترجمه سید جعفر غضبان، ص ۳۹۷ – ۴۱۹ و تاریخ فلسفه در جهان اسلامی، حنا آلفاخوری و خلیل الجر، ترجمه عبدالمحمد آیتی، ص ۴۰۰ – ۴۰۸ و تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی، تا اواسط قرن پنجم، دکتر ذبیح­الله صفا، ج۱، ص ۱۸۴ – ۱۸۷٫

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.