کلام نور
  • طلب‌ العلم‌ فريضة علي‌ كل‌ مسلم‌ فاطلبوا العلم‌ من‌ مظانه‌ واقتبسوه‌ من‌ اهله

  • انا مدينة الحكمة [مدينة العلم] وعلي‌ بن‌ ابي‌ طالب‌ بابها؛ ولن‌ توتي‌ المدينة الا من‌ قبل‌ الباب‌

  • ايها الناس‌ ! اعلموا ان‌ كمال‌ الدين‌ طلب‌ العلم‌ والعمل‌ به‌... والعلم‌ مخزون‌ عند اهله‌ وقد امرتم‌ بطلبه‌ من‌ اهله‌ فاطلبوه‌

  • يا كميل‌ ! لا تاخذ الا عنا تكن‌ منا

  • شرقا وغربا، فلا تجدان‌ علما صحيحا الا شيئا خرج‌ من‌ عندنا اهل‌ البيت

  • في‌ قول‌ الله‌ عز وجل‌: فلينظر الانسان‌ الي‌ طعامه‌ قال‌: قلت‌: ما طعامه‌؟ قال‌: علمه‌ الذي‌ ياخذه‌ عمن‌ ياخذه

  • كل‌ ما لم‌ يخرج‌ من‌ هذا البيت‌ فهو باطل

مناظره فقیه و فیلسوف

 

مرحوم آيت الله سيد علي علم ­الهدي عارفي عامل و مجاهدي كامل بود. وي عمر پربركت خويش را در جهت دفاع از عقايد حقه­ ی مكتب وحي صرف نمود.

آثار آن مرحوم هنوز بعد از سال­ها كاملاً قابل استفاده است. مرحوم علم­الهدي در كتابي تحت عنوان «معاد و عدل يا مراحل نهايي بشر» كه توسط دفتر انتشارات اسلامي منتشر شده است، به تفصيل درباره­ی معاد جسماني بحث نموده و مباحث ارزنده­اي را ارائه نموده­اند.

مقاله­ اي كه در پيش رو داريد، مناظره­ ی چهل و چهارم از كتاب ارزشمند «مناظره با دانشمندان» مرحوم علم­ الهدي است، كه توسط انتشارات سجده در تابستان ۱۳۸۲چاپ گرديد. اين كتاب شامل چهل و شش مناظره بسيار جذاب و مفيد است. عموم را، دعوت به مطالعه آن مي­نماييم.

موضوع اين مناظره، معاد جسماني است كه به دلايلي از جمله «استحاله ­ی اعاده معدوم» مورد انكار فلاسفه قرار گرفته است. اهم مطالب اين مناظره از اين قرار است كه مفاد قرآن و روايات، معاد جسماني است و تأويـل بدون دليل آيـات و روايات، دين را عوض كرده و منحرف مي­سازد. و نيز در اين مناظره به اين مطلب مهم اشاره شده است كه نظريه فلاسفه در اين مورد و بسياري از موارد ديگر، موهوماتي هستند كه در قالب معقولات عرضه مي­شوند.  

 

فقیهی با یک حکیم فلسفی راجع به مسأله­ ی معاد به مناظره­ و مباحثه مشغول شدند. فقیه گفت: «معاد، با جسمِ عنصری است و همین انسان ـ با قدرت خدا ـ با همین بدن دنیوی روز قیامت زنده می­شود و به پاداش و کیفر اعمال می­رسد.»

حکیم گفت: «چنین چیزی ممکن نیست، زیرا که این بدن متلاشی و فانی می­شود و بسا مأکول حیوانات می­گردد و محالست که دو مرتبه برگردد، فقط نفس ناطقه­ی انسانی و جوهر حقیقت بشری باقی است به بقاء الله و همانست که در قیامت آورده می­شود و از او حساب کشیده می­شود. اگر سعید باشد، به لذایذ علوم و کملاتی که در دنیا کسب کرده می­رسد و مسرور است و اگر به سبب جهل و صفات بد و کردار ناپسند که در دنیا کسب کرده، شقی باشد، مغموم است و در عالم ارواح سرگشته خواهد بود و مراد از بهشت و جهنم همین است. بازگشت این ماده به همین کیفیت و کمیت محال و غیر معقول خواهد بود.»

فقیه در جواب گفت: «کسی که این حرف را می­زند، قایل به قدرت خداوند یکتا نباشد. خداوندی که از صفوه­ی خاک گیاه ایجاد می­کند و به خورد حیوان دهد و بعد انسان خورد و در صلب او نطفه گردد، سپس در رحم قرار دهد و از آنجا به دنیا آورد. رفته رفته، بزرگ شود تا مثل شما کسی گردد. آیا قادر نباشد که اجزای متلاشی او را جمع کند و روح او را در آن داخل کند و او را زنده سازد چنانچه در قرآن مجید می­فرماید:

﴿ أَفَعَيينا بِالخَلقِ الأوَّلِ بَل هُم فی لَبسٍ مِّن خَلقٍ جَديدٍ[۱]

آیا ما از آفرینش نخستین عاجز ماندیم (که قادر بر آفرینش رستاخیز نباشیم؟! ) ولی آنها (با این همه دلایل روشن) باز در آفرینش جدید تردید می­کنند.

حکیم گفت: «چیزی که از بین رفته و عنصری که به مرکز خود ملحق شده، چگونه می­شود دو مرتبه عین او مجتمع شده وجود خارجی یابد؟»

فقیه گفت: «در صورتی­که خدای توانا خبر می­دهد که چنین خواهم کرد شما منکر توانایی خدا می­شوید و کار خدا را به عقل خود می­خواهید بسنجید؟! کدام کار خدا به عقل مخلوق در می­آید؟! شما کارهای صادره از مخلوق را در سابق تصور نمی­کردید. اگر به شما می­گفتند صدای گوینده از هزار فرسخ راه در این مجره[۲] می­رسد و در ظرف دو ساعت شخص می­تواند هزار فرسخ راه را طی کند، می­گفتید: معقول نیست! اکنون می­بینید به قدرت خدا مخلوق، اجزایی را ترکیب می­کند و چنین مخترعاتی ایجاد می­نماید و شاید بعدها اختراعات دیگر بیاورند که اگر اکنون بگویند، شما غیر معقول دانید. در صورتی که کار مخلوق نزد شما غیر معقول باشد و بعد ایجاد شود و خود ببینید، آیا خالق نتواند که اجزای متفرق شده انسان را در هر جا که باشد و جزء هر حیوان که شده باشد، به قدرت خود جمع نماید و عنصر هرکسی را از مرکزش مجزا کند و او را چنانچه در دنیا بوده برگرداند و زنده کند؟! آیات شریفه قرآن و اخبار پیغمبر و ائمه اطهار علیهم­السلام صریح است که خداوند همین بدن و روح را زنده می­کند و پاداش و کیفر می­دهد. آقای حکیم! شما خدا را قادر نمی­دانید یا آیات و اخبار را تکذیب می­کنید؟!»

حکیم گفت: «آیات و اخبار صحیح است، اما شما ظاهر آیات و اخبار را می­بینید. تمام تأویل دارد و بایستی تأویل کرد.»

فقیه گفت: «چه تأویل نماییم؟ خداوند در آیه شریفه اوصاف حورالعین را بیان می­فرماید، اوصاف لباس اهل بهشت و مساکن آنها را بیان می­فرماید، اوصاف جهنم و غُل­ها و زنجیرها و شکنجه­ها را بیان می­کند، حال چگونه می­توان با این صراحت، آنها را تأویل کرد؟! کفار هم مانند شما به عقلشان درست نمی­آید که چگونه می­شود استخوان پوسیده­ای زنده شود. لذا خدا آنها را رد می­کند و می­فرماید:

﴿ بَلی قادِرينَ عَلی أَن نُسوِّی بَنانَهُ [۳]

آری قادریم که (حتی خطوط سر) انگشتان او را موزون و مرتب کنیم.

اگر مسأله تأویل بود، ایشان قبول می­کردند.»

حکیم گفت: «خدا به ما عقل داده، عقل ما تصدیق نمی­کند اجزایی که از بین رفته و معدوم گشته، دو مرتبه برگردد.»

فقیه گفت: «اجزا معدوم نمی­شود، بلکه در عالم امکان موجودند. هر چند در دریا و صحرا و کوه­ها متفرق باشند و مأکول حیوانات باشد، در علم و احاطه یگانه قادر متعال محفوظ است و هر چند که هر عنصری به اصل ملحق شده باشد. چون مشیت حق تعلق گیرد، به قدرت کامله تجزیه کند و جسم هر شیء را از شیء دیگر منفصل سازد. نزد او سهل است و این مطلب محال عقلی هم نیست، چنانچه می­گویید.»

به هر حال هر چه فقیه از آیات و اخبار و اوصاف بهشت و دوزخ دلیل می­آورد، حکیم تأویل می­کرد و مباحثه به طول انجامید.

آنگاه فقیه به حکیم رو کرد و گفت: «عجب مرد خر پدر سگ دیوث بی­باکی باشی. خدا تو را لعنت کند! پیوسته مزخرف می­گویی.»

حکیم از شنیدن این کلمات زشت در غضب شد و گفت: «مباحثه که فحش و بدزبانی ندارد چرا ناسزا می­گویی و قذف[۴] می­نمایی؟»

فقیه گفت: «ای آقا! شما اهل تأویل هستید. چرا چنین نسبتی به من می­دهید؟ این کلمات تأویل دارد، چرا تأویل نمی­کنید؟»

حکیم گفت: «چه تأویل کنم؟»

فقیه گفت: «اما گفتم خر، شما صاحب الاغ باشید. حذف مضاف با بودن قرینه جایز است. کدام قرینه بالاتر از حس باشد؟ خر گفتن یعنی صاحب خر.

و این که گفتم پدر سگ، شما اهل ادب هستید. پدر، فارسی اب است و عرب اب را بسیار به معنی صاحب استفاده می­کند، چنانچه می­گوید: ابوالدار، ابوالبستان. یعنی: صاحب­خانه، صاحب باغ. شما نیز برای حراست بستان خود سگی دارد. گفتم پدر سگ فارسی اب است؛ یعنی: صاحب سگ.

و این که گفتم دیوث، این کلمه به کسی که راضی باشد که اجنبی با خواهر با عمه یا خاله او نزدیکی کند، اطلاق می­شود. یک نفر اجنبی نزد شما از خواهرتان خواستگاری کرد و شما نیز اجازه دادید که عقد نکاح واقع شود و با رضایت شما با خواهر شما نزدیکی کرد.

و این که گفتم بی­باک، این کلمه مقلوب کبابی است و شما کسی هستید که کباب را دوست می­دارید و پیوسته میل می­فرمایید.

و این که گفتم خدا تو را لعنت کند: لعن به معنی ابعاد (دور کردن) است. مگر شما نخوانده­اید قول ابی­العزافر شلمغانی را که یک نفر از اهل تأویل و قایل به حلول بود، هنگامی که حسین بن روح ـ رحمة الله ـ نائب سوم امام زمان (عجل الله فرجه ) او را لعنت کرد و نوشت به شیعیان او را لعنت کنید، او در مقام شکر به سجده افتاد و به مریدان گفت: «سجده­ی من برای شکرانه است که حسین بن روح مرا لعنت کرد. لعن به معنی ابعاد است. یعنی: خدا مرا از عذاب و غضب خود دور کند.»

این است تأویل کلمات من، حکیم و اهل تأویل هستید چرا تأویل نکردید و به غضب آمدید؟ و اما این که گفتم مزخرف: چون زخرف به معنی زینت است. یعنی: مجالس از کلمات شما زینت می­یابد. کلام شما و سخنرانیتان مجالس را زینت بخش است اگر شما اهل تأویل باشید، نبایستی به ظواهر بپردازید و غضب نمایید.»

حکیم متحیر بماند.

فقیه گفت: «ای آقا! خداوند به زبان قوم تکلم می­کند و پیغمبر و ائمه علیهم السلام به مناسبت فهم مخاطبین تکلم می­کنند. خداوند در سوره­ی ابراهیم آیه­ی ۴ می­فرماید:

﴿ وَ ما أَرسَلنا مِن رَسُولٍ إِلّا بِلِسانِ قَومِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُم

ما نفرستادیم پیغمبری را، مگر به زبان قومش تا برای ایشان (حقایق را) بیان کند.

معلوم است خطابات قرآنی ﴿ يا أيّها الّذين آمنوا ،﴿ يا أيّها الّذين کفروا ، ﴿ يا أهل کتاب و﴿ يا أيّها الناس خطاب به همین مردمان است. چگونه تصور می­شود خداوند به بندگان کلماتی که غیر مراد او باشد خطاب کند و مردم مراد او را نفهمند و غیر آن را بفهمند، تا بعد از هزار سال و زیاد از آن مانند شما یافت شود که مراد خدا را بیان کند، و نیز ذی شعوری تصور نکند که رسول خدا صلی الله عليه و آله وسلم و ائمه هدی عليهم­السلام با مردم سخن گویند و مرادشان غیر از مفهوم کلامشان باشد. بلی آیات متشابه تأویل دارد، اما تأویل آن را خدا داند، چنانچه در سوره­ی آل عمران آیه ۷ می­فرماید:

﴿ وَ ما يَعلَمُ تَأويلَهُ إلَّا اللهُ وَ الرّاسِخُونَ فِی العِلمِ يَقُولُونَ کُلٌّ مِّن عِندِ رَبَّنا

اگر واو استیناف[۵]باشد، علم تأویل را جز خدا نداند و اگر واو عطف باشد «راسخون علم» کسانی باشند که علم ایشان لدُنی باشد و به شما و امثال شما مربوط نیست. همانا تأویل و تفسیر همان است که ائمه­ی هدی عليهم­السلام می­فرمایند. پس این تأویلات شما وساوس شیطانی است و از پیش خود به لغلغه زبان سخن می­رانید و آیات و اخبار را حمل به خیالات فاسد خود می­نمایید. خدا می­فرماید:

﴿ فَأَمّا الَّذينَ فی قُلُوبِهِم زَيغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنهُ ابتِغاءَ الفِتنَةِ وَ ابتِغاءَ تَأويلِهِ وَ ما يَعلَمُ تَأويلَهُ إلَّا اللهُ وَ الرّاسِخُونَ فِی العِلمِ يَقُلولُونَ آمَنّا بِهِ کُلُّ مِّن عِندِ رَبِّنا[۶]

اما آنها که در قلب­هاشان لغزش است پیروی می­کنند از متشابهات برای فتنه و تفسیر نادرستی برای آن طلب می­کنند و حال آنکه تفسیر این را مگر خدا و راسخون در علم، نمی­دانند. می­گویند: «ایمان آوردیم به این قرآن، تمام (محکمات و متشابهات آن) از جانب پروردگار ماست»

کسانی که از پیش خود این تأویلات را می­کنند، کسانی هستند که در قلوب آنها زیغ است. آقای حکیم! ثلث قرآن راجع به کیفیت احیای مردگان و اوصاف قیامت و لذایذ بهشت و شکنجه­های دوزخ است. آیات، صریح و بینات، وافی می­باشد و همچنین اخبار متواتر از رسول خدا صلی الله عليه و آله وسلم و ائمه­ی هدی عليهم­السلام که صراحت در کیفیت زنده شدن و اوصاف محشر و بهشت و دوزخ دارد. چگونه می­توان با این صراحت تأویل کرد؟! آیا ـ العياذ بالله ـ خدا قادر نیست بر وعده و وعیدی که به ایشان داده، یا آنکه بندگان را فریب داده تا اطاعت و ترک معصیت کنند؟! تعالی الله عمّا يقول الظالمون علواً کبيراً

شما که این گونه آیات صریح و اخبار متواتر را تأویل می­کنید و ترس مردم را از عذاب الهی کم می­کنید، پس آیات و اخبار راجع به احکام نماز و روزه و سایر عبادات را هم تأویل کنید و زحمت از گردن مردم بردارید!

شما که مجهولات را معقولات می­دانید، چه اصرار دارید که آیات و اخبار را بپذیرید و به زحمات و سلیقه­ی خود تأویل نمایید که اهل لسان به شما بخندند، بلکه اگر منکر دین و شریعت و قرآن شوید آسانتر است و عوام کالانعام و شهوت­رانان به شما بهتر می­گروند، چون خود را از قید عبادات خلاص می­بینند.»

من آنچه شرط بلاغ است با تو می­گویم    

تو خـواه از سخنم پندگیـر و خواه ملال

[۱]– ق/ ۱۵٫

[۲]– صندوق کوچک

[۳]– قیامة/ ۴٫

[۴]– قذف: در لغت به معنای پرتاب کردن است و در اصطلاح نسبت فاحشه دادن به کسی را گویند.

[۵]– واو استیناف در جایی می آید که جمله ما بعد از واو به جمله ما قبل از واو مربوط نیست، به خلاف واو عطف که هر کجا در بیاید می فهماند که ما بعد مربوط به همان کلام ما قبل است.

[۶]– آل عمران، ۷٫

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *