کلام نور
  • طلب‌ العلم‌ فريضة علي‌ كل‌ مسلم‌ فاطلبوا العلم‌ من‌ مظانه‌ واقتبسوه‌ من‌ اهله

  • انا مدينة الحكمة [مدينة العلم] وعلي‌ بن‌ ابي‌ طالب‌ بابها؛ ولن‌ توتي‌ المدينة الا من‌ قبل‌ الباب‌

  • ايها الناس‌ ! اعلموا ان‌ كمال‌ الدين‌ طلب‌ العلم‌ والعمل‌ به‌... والعلم‌ مخزون‌ عند اهله‌ وقد امرتم‌ بطلبه‌ من‌ اهله‌ فاطلبوه‌

  • يا كميل‌ ! لا تاخذ الا عنا تكن‌ منا

  • شرقا وغربا، فلا تجدان‌ علما صحيحا الا شيئا خرج‌ من‌ عندنا اهل‌ البيت

  • في‌ قول‌ الله‌ عز وجل‌: فلينظر الانسان‌ الي‌ طعامه‌ قال‌: قلت‌: ما طعامه‌؟ قال‌: علمه‌ الذي‌ ياخذه‌ عمن‌ ياخذه

  • كل‌ ما لم‌ يخرج‌ من‌ هذا البيت‌ فهو باطل

تساوی حکمت با فلسفه – حجت الاسلام جعفر فاضل

 

عموم فلاسفه معتقدند، فلسفه همان حكمتي است كه قرآن كريم از آن سخن گفته است. ولي براي مدعاي خويش هيچ دليل قانع كننده­اي ارائه نکرده­اند.

صاحب منظومه بر مبناي این فكر سروده­است:

نَظَمتُها فِی الحِکمَۀِ التّی سَمَت

فِی الذِکـر بِالخَیرِ الکَثیـر سُمِّیَت

( این منظومه را در فن حکمت به نظم در آوردم، حکمتی که در ذکـر ـ یعنی قرآن کریم ـ از آن با عنوان خیر کثیر ياد شده است.[۱] )

استاد سید محمد جواد ذهنی تهرانی در شرح خود بر منظومه[۲] می­نویسد: « تفسیر حکمت در این آیه به حکمت مورد بحث که حکمت یونانیون می­باشد، خالی از اعتساف نیست، اگر چه در بعضی از تفاسیر اهل سنت مانند تفسیر کبیر فخر رازی به این معنا منطبق شده، ولی در بسیاری از تفاسیر معتبر، چه از اهل سنت و چه از تفاسیر امامیه اینطور بیان نشده­است. در تفسیر شریف تبیان تألیف شیخ الطائفه المحقه ابی جعفر محمد بن الحسن الطوسی قدس سره هشت معنا برای آن نقل می­فرماید و در هیچکدام از آنها خصوص این حکمت گفته نشده است …. و به نظر قاصر حقیر، بهترین معنایی که برای حکمت می­باشد، همان معنا و تفسیری است که در روایات اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام وارد شده است و به لحاظ آنکه « اهلُ البیت ادَری بِما فِی البَیت » و به اعتبار آنکه تنها، قول ایشان بخصوص در تفسیر آیات و فهم کلمات قرآن حجت و برهان است از این رو به آن قائل شدن و اعتقاد ورزيدن، خالی از هر گونه دغدغه و شائبه شک و تردید است. »

در تفسیر شریف نور الثلقین روایاتی به این مضمون وارده شده­اند: « اَلحِکمَۀُ هِیَ طاعۀَ اللهِ و مَعرِفۀُ الاِمامِ »

  • عَن اَبی بَصیر عَن الصادِق عَلیه السَلام قالَ سَمِعتهُ یَقوُلُ : ﴿ وَمَن یؤتَ الحِکمَۀ فَقَد اوُتِی خَیراً کَثیراً قالَ: مَعرِفَۀُ الِامام وَاجتنِابُ الکَبائرِ اَلّتی اَوجَب اللهُ عَلیها النار.[۳]

ابوبصیر از امام صادق علیه السلام نقل می­کند که از ایشـان شنیدم که در مورد آیه­ي « و هر کس به او حکمت داده شود ، پس خیر کثیر به او داده شده » فرمود ] منظور، [ شناختِ امام ] معصوم علیه السلام [ و پرهیز از گناهان کبیره­ای است که خداوند براي آنها آتش را قرار داده است.

  • عَن ابی بَصیر عَن ابی عَبد الله علیه السلام فی قولِ اللهِ عَزَّوجَلَّ : ﴿ وَمَن یُؤتَ الحِکمَۀ فَقَد اوُتِیَ خَیراً کَثیراً فَقالَ : طاعَۀُ اللهِ وَ مَعرُفۀُ الامام.[۴]

ابو بصیر از امام صادق علیه السلام در مورد این کلام الهی که می­فرماید: « و هر کس به او حکمت داده شود، پس خیر کثیر به او داده شده » نقل می­کند که حضرت فرمود : منظور، پیروی و اطاعت خدا و شناخت امام می­باشد.

بنابراين، حکمت به معنای فرمانبرداری از خداوند و شناختن امام علیه السلام خواهد بود. البته از سوی اهل بیت علیهم السلام معانی و مصادیق دیگری نیز برای حکمت بیـان شده­است که می­توان تمامی آنها را با معانی مذکور منطبق و متّحد دانست.

تا كنون به این نتیجه رسیدیم که یکی دانستن فلسفه و حکمت قرآنی، تنها یک ادعا است و روایات، مؤیّد این مطلب نمی­باشد. استاد حسن­زاده آملي، در پاسخ به این پرسش که « آيـا فلسفـه همـان حکمت است؟ »[۵]. گفته­اند: « بزرگان علم و دین را در تعریف حکمت که همان تعریف فلسفه است، تعبیراتی شریف و گرانقدر است ما آن تعریفات را در آغاز مفاتیح الاسرار لسُلاّک الاسفار گرد آوردیم ….»

ایشان پس از بیان تعاریف حکمت و فلسفه از دیدگاه فلاسفه­ی مشهور و نیز بر اساس تعاریف مطرح شده از جانب خود، حکمت مطرح شده در قرآن کریم را همان فلسفه دانسته­است.

استاد حسن­زاده آملی درذیل آیه­ی ﴿ ادُعُ اِلی سَبیلِ رَبِّکٌ بِالحِکمَۀِ وَ المَوعِظَۀِ الحَسَنَـۀِ وَ جادِلهُــم بِالَتی هِیَ اَحسَنُ[۶] می­نویسد: « حکمت، برهان و موعظه­ي حسنه، خطابه و جادلهم، جدال احسن می­باشد. »[۷]

لذا ایشان حکمت را به بـرهـان و در صفحه­ی ۱۴، برهان را به حکم عقل، تفسیر نموده­اند. بنابراین ایشان معتقدند فلسفه همان احکام عقل است و مراد از حکمت نیز همان فلسفه می­باشد. این در حالی است که اگر حکمت را به برهان معنا کنند، بایستی مطابق آیه­ی ﴿ یا اَیُّهَا الناسُ قَد جائکُم بُرهانَُ مِن رَبِّکُم وَ اَنزَلنا اِلَیکُم نُوراً مُبینا[۸] « ای مردم برای شما از جانب خدا برهانی محکم آمد و نوری تابان به شمـا فرستادیم. » مراد از برهان را خود قرآن می­دانستند. که بر این اساس پیام آیه این مي­شد: « مردم را با آیات معجزه آسای الهی به راه خدا دعوت کنید. »

به عبارت دیگر، تفسیر حکمت در قرآن کریم، به برهان، نیاز به اقامه­ي دلیل دارد و دلیلی بر آن ذکر نشده­است. و اما تفسیر نمودن برهان به­طور مطلق به حکم عقل، به دلیل محدودیت عقل و خارج بودن فلسفه­ی احکام از دسترس آن، امری عجیب است. امام صـادق علیه السلام می­فرمایند: « اِنَّ دَیـنَ اللهِ لایُقــاسُ بِـالعُقُـولِ » « بدرستی که دین خدا به عقل­ها قیاس نشود. »

عده­ای طرح مطالبی از قبیل اثبات وجود خدا مانند برهان صدیقین ابن سینا[۹] و مباحث پیرامون مبدأ و معاد را دلیل بر الهی بودن فلسفه می­دانند. و بدین ترتیب می­خواهند به فلسفه­ي اسلامی­ای که مولود کندی[۱۰] و منبسط شده توسط ملاصدرا است قداست بخشند. آیا اگر فردی یا مکتبی درباره مبدأ و معاد بحث کرد، دلیل بر الهی بودن او یا آن مکتب است!؟ مگر ادیان و مذاهب منحرف موجود در عالم، از مبدأ و سخن نگفته­اند؟ آیا اگر کسی وارد عرصه بحث مبدأ و معاد شد، بحث او الهی می­شود و لو نتیجه بحث او انکار مبدأ و معاد باشد و یا نتیجه بحث او مخالف مدارک وحی باشد؟

گاه، عده­ای با مطرح نمودن برخی از فلاسفه گذشته و حال و تعریف از دانش و ایمان ایشان، سعی در قداست بخشیـدن بـه خود فلسفه دارند که متأسفـانه این موضوع در سال­های اخیر تشدید شده است. لاهیجی[۱۱] می­نویسد : « هرکس را اندک معرفت به احوال علما باشد، داند که علمای اسلام همیشه در علم حکمت مختلف بوده­اند و در هر زمانی جمع کثیری از علمای معروف که شک و قدح در دانش و ایمان و تشنیح ایشان کمتر از شک در روشنی آفتاب و ماه نیست، اهل حکمت و معروف به آن بوده­اند. »

به آقای لاهیجی و کسانی که بجای بررسی مطالب به شخصیت­ها رو می آورند، عرض می­کنیم کسی که اندک معرفت به احوال علما از صدر اسلام تا کنون داشته باشد، داند که اکثر علمای اسلام یا به سراغ فلسفه نرفتند و یا در مقابل فلسفه ایستادند. روش عالمانه این نیست که ما به سراغ شخصیت­ها برویم، زیرا در هر طرف، شخصیت­هاي مهمّي وجود دارد. بلکه باید حق را شناخت و بوسیله آن اهل حق را پیدا نمود، نه این که افرادی را به عنوان شخصیّت­های مهم، بپذیریم و آنگاه همه­ی سخنان آنها را تلقی به قبول نمائیم. در حالي كه حضرت اميرالمؤمنين مي­فـرمـاينـد:

« اِعرَفِ الحَـقَّ تَعِرف اهَلَه »[۱۲] « ابتدا حق را بشناس آنگاه اهل حق را بشناش. »

« الَحَقُّ لا یُعرَفُ باِلرجالِ ، اِعرَفِ الحَقَّ تَعرِف اَهلَهُ »[۱۳] « حق با اشخـاص و شخصيت­ها شناخته نمي­شود ابتدا حق را بشناس تا اهل حقيقت را بشناسي. »

ابو حمزه ثمالی نيز از امام صادق علیه السلام چنين نقل مي­كند:

« اِیّاکَ اَن تَنصِبَ رَجلاً دُونَ الحُجَّۀِ فَتُصَدِّقهُ فی کُلِّّ ما قالَ[۱۴] « بپرهیز از اين كه به شخصي غير از حجت خدا اعتقاد بورزي و در هر آنچه گفت او را تصديق نمایي. »

می­گویند: فلسفه صدرایی فلسفه تکامل یافته است[۱۵] و نه تنها التقاطی نیست، بلکه در بسیاری از موارد، اختلاف بین فلاسفه مشّا و اشراق را حل نموده و میان فلاسفه و متکلمین از یک سو و فلاسفه و عرفان از سوی دیگر آشتی برقرار کرده­است.[۱۶] ولی با مراجعه به مباحث ملاصدرا در اسفار به خوبی به این نتیجه می­رسیم که ملاصدرا همه­ي مباحث را به عرفان ختم نموده که خود نیز در مواردی به این مطلب تصریح کرده است. آيا گسترش مباحث فلسفي لزوماً به معناي تكامل است؟

و جالب­تر و عجيب­تر آن كه مدعي هستند كه فلسفه اسلامي به واسطه­ی قرآن بارور شده­است ولي كجا و چگونه، دلیلی بر آن ارائه نشده­است. آيا استخراج چند صفت از صفات خداوند از قرآن و تفسير آن بر اساس فلسفه­ي يوناني، تغذيه از قرآن محسوب مي­شود؟

آيا توجيه آياتي مثل ﴿ اللهُ نوُرُ السَمواتِ وَ الاَرض[۱۷] و آيه­ي ﴿ هُوَ الاَوَّلُ وَ الاخِرُ وَ الظاهِرُ وَ الباطِن[۱۸] و آيه­ي ﴿ فاينما تولّوا فَثَمّ وَجهُ اللهِ[۱۹] بر مذاق فلاسفه­ي يونان، تغذيه از قرآن است يا تحميل عقايد به آن؟ نکته­ی جالب دیگر این است که آنان مدعي­اند فلسفه در خدمت دين قرار گرفته است و بدون آن نمي­توان به شبهات جديد پاسخ داد. لذا لاهيجي در فايده­ي فلسفه مي­نويسد:

« بِالنَظَر اِلي اصُوُلِ الاِسلامِ و هُوَ حِفظُ عَقائدِ الدينِ عَن اَن يُزلِزلُها شُبَه المُبطِلين»[۲۰] « فلسفه ناظر بر ارکان اسلام است و دين را از اين كه به وسیله­ی شبهات اهل باطل متزلزل شود، حفظ می­کند. »

فلسفه ­اي كه در زمان مأمون به منظور ورود شبهات و تزلزل در دين وارد عرصه­ي اسلام شد و مشخص است امثال مأمون جز اين هدفی نداشته­اند، حال چگونه ممکن است در خدمت دين و دفع شبهات باشد؟!

فلسفه­ اي كه به عقیده­ی بسياري از علماي اسلام گرفتار انحراف است، چگونه مي­تواند مدافع این دين مبين باشد؟!

آیا فلسفه­اي كه مباني آن مورد اختلاف خود فلاسفه بوده و هر از چندگاه تغييراتي در آن حاصل مي­شود، مي­تواند مبين دين قويم و بدون تغيير اسلام باشد؟!

به نظر شهید ثانی خواندن قسمتی از فلسفه بخاطر ایجاد شک، حرام است.

« قَال الشَهید الثانی فی منية المريد في الخاتمة في باب القسام العلوم‌ …. و بقي علوم آخر بعضها محرم آخر بعضها محرم مطلقا كالسحر و الشعبدة و بعض الفلسفة و كل ما يترتب عليه آثار الشكوك.[۲۱]

شهید ثانی در خاتمه­ ي كتاب منیة المرید در باب اقسام علوم گفته است: « … و باقی ماند علوم دیگری که بعضی از آنها به طور مطلق حرام­اند. مثل سحر، شعبده و بعضي از فلسفه و هر چه که بر آن شک و تردید مترتب شود »        

   و آیت الله خويی این مدعا را که یادگیری فلسفه براي حفاظت از دین و دفع شبهات لازم است، بصراحت رد می­کنند:

« سُوال: هَل اَنَّ دِراسَۀَ الفَلسَفَۀِ لازِمَۀٌ لِطالِبِ العُلُومِ الدینِیَّۀِ الَذّی یَضَعُ نَفسَهُ فی مَوضِعِ الاَخذِ وَ الرَدِّّ، بِالنِسبَۀِ الِی سائِرِ العَقائِدِ وَ الاَدیانِ, و هَل هُناکَ وُجُوبٌ کِفائِیٌ عَلی طُلّابِ العُلُوم الدینیِّۀِ فِی القِیامِ بِهذا الدُورِ؟ وَ هَل یُمکِنُ اِدخالُ هذا تَحتَ عُنوانِ کَونِهِ ( اَی الفَلسَفَه) مُقدمِۀً لِلاَمرِ بِالمَعرُوفَ وَ النَهِی عَنِ المُنکَر اوَ کوَنهِ مُقدِّمۀً للحِفاظِ عَلیَ الدینِ اَو کِلَیهِما و اِن لَم تَکنُ لازِمَۀً لِطُلّابِ العلُومُ الدینیّۀِ فَهَل رُجحانٌ اَو لا رُجحانَ فیها اَصَلاً؟ ثُمَّ اِنَّ دِراسَۀَ الفَلسَفَۀِ عَلی مَن تَکُونُ غَیرُ جائِزَۀٍ؟ ( أرَجوُ اَن توُضِحُوا لَنا جَوابُ هذه الفَقَرةِ تَماماً) کانَ مُتَوَقِّفاً عَلَیهِما فَهَل هُنا رُجحانٌ فی دِراسَتِها عُمُوماً، اَو بِقَیدِ اَنَّ هذَا الطالِبُ یَکُونُ لَهُ مُستَقبِلٌ جَیِّدٌ فِی الاِفادَةِ اِنشاءَ اللهُ …؟

جواب: لَمُ یَتَّضِحُ لَنا تَوَقُّفُ ما ذُکِرَ عَلی دِراسَةِ الفَلسَفَةِ و قَد تَعَرَّضُوا لِلمِقدارِ اللازِم مِنها فی طِیِّ اُصُولِ الدینِ وَ الفِقهِ، وَ اِذا خافَ مِنَ الضَلالِ اَثَرُ دِراسَتِها حَرُمَ وَ اِلا فَلا مانِعَ مِنهُ فی حَدِّ نَفسِهِ وَ اللهُ العالِمِ »[۲۲]

آيت الله خوئي در جواب اين سؤال كه آيا آموختن فلسفه براي امر به معروف و نهي از منكـر و نيـز حفظ دين از شبهـات منكرين و فهـم صحيح وحي لازم است، مي­نويسنـد: « براي ما توقف آنچه ذكر شد بر فلسفه واضح نشده است. براي حصول موارد ذكر شده، آنچه در اصول دين و فقه آمده است، كافي است و اما آموختن فلسفه بخودي خود مانعي ندارد ولي اگر از آموختن آن بيم گمراهي باشد، خواندن آن حرام است.

اسلام با محتواي بلند خود همواره جوابگوي شبهات بوده و هست و ما در مقابل شبهات با ابزار وحي و عقل، بيمه هستيم. و البته نبايد تصور شود كه همه­ي سؤالات جواب دارد. بلكه با توجه به محدوديت عقل و مستوريت علت احكام، بايستي روحيه­ي تعبد در امور غيبي را زنده نگاه داشت كه ارزش، در همين تعبد است.

بدیهی است که توجه تام، به قرآن و روایات، امری مستحسن است و نباید این امر را با اخباریگری، اشتباه گرفت، چراكه اگر چنانچه اعتماد به آیات و روایات اخبارگری باشد، پس باید ملاصدرا نیز اخباری باشد. ملاصدرا در باب ششم نفس در اسفار، پس از اقامه براهین عقلی بر تجرد نفس، به ادله­ي سمعیه تمسّک می­کند.[۲۳]

بعضي از طرف داران فلسفه مي­گويند براي رسيدن به سعادت، نياز است خود و دنياي خود و خداي خود را بشناسيم تا بدانيم چگونه زندگي كنيم و فلسفه را متكفل اين مهم مي­دانند.[۲۴] غافل از اين كه كنه اشيا از ما مخفي است و هرگز به آن نمي­رسيم و آن مقداري از شناخت كه لازمه سعادت است، توسط قرآن كريم و روايات معصومين به ما ارائه شده است. ما با عمل به دستورات دين مبين اسلام به حالت يقين خواهيم رسيد و در این جهت هیچ نیازی به فلسفه دیده نمی­شود. و حتی بعضي از علما مردم را از صرف عمر خود، در مطالعه فلسفه منع می­کنند.

مَن اَعرَضَ عَن مُطالِعَةِ العُلُومِ الدینیَّةِ و صَرفِ اَوقاتِهِ فی اِفادَةِ الفُنُونِ الفَلسَفِیَّةِ فعَن قَریبٍ لسانِ حالِهِ یَقُولُ عِندَ شُرُوعِ شَمسِ عُمرِهِ فِی الاُفولِ.

«شيخ مي­گويد هر كس از مطالعه­ي علوم ديني سر باز زند و وقت خود را صرف مسايل فلسفي كند، پس به زودي زبان حالش در وقت غروب خورشيد عمرش؛ اين خواهد بود:

تمام عمــر با اســلام در داد و ستد بودم

کنون می میرم و از من بت و زنار می­ماند[۲۵]

علامه بحر العلوم در آخر اجازه خود، مرحوم علامه را نصیحت می­کنند که عمر خود را صرف فلسفه نکند که علوم موهومی است و آنطور که ادعا می­شود، معقول نمی­باشد.

و اُوصیهِ اَیَّدَهُ الله بِالکَدِّ فی تَحصیلِ المَقاماتِ العالِیَةِ الاُخرَوِیَّةِ سیّمَا الجِدّ فی نَشرِ اَحادیثِ اَهلِ البَیتِ النُبُوَّةِ وَ العِصمَةِ صَلَواتُ اللهِ و سَلامُهُ عَلَیهِم و رَفضِ العَلائِقِ الدَنّیَّةِ الدُنیَوِیَّةِ وَ اِیّاهُ وَ صَرفِ نَقدِ العُمرِ العَزیزِ فِی العُلُومِ المُوهِمَةِ الفَلسَفِیَّةِ فَاِنَّها کَسَرابٍ بَقیعَةٍ یَحسَبُهُ الظَمأنُ ماءً.[۲۶]

« او را به تلاش در آموختن مقام هاي بلند اُخروي توصيه مي­كنم: به­خصوص در نشر سخنان اهل بيت نبوت و عصمت كـه درود و سلام خـدا بر آنـان باد، و دوري از دلبستگي­هاي دنيوي و پرهيز از اين كه عمر گران قدر خود را در علوم وهمي فلسفي صرف كند كه اين علم مثل سرابي است كه انسان تشنه آن را آب مي پندارد »

[۱] – خداوند تبارک و تعالی در آیه ۲۶۹ سوره بقره فرموده: ﴿ ومن یؤتی الحکمۀ فقد اوتی خیرا کثیرا ً ﴾ ( به کسی­که حکمت داده شده، پس هر آینه خیر کثیر نصیبش گردیده­است. )

[۲] – فصول الحکمه ص ۳۴

[۳] – الکافی ۲/۲۸۴/ح۲۰- الوسایل ۱۵/۳۱۵/ ابواب جهاد نفس.

[۴] – شرح اصول الکافی مازندرانی ۵/.۱۴۸

[۵] – گفت و گو با حسن زاده آملی به اهتمام محمد بدیعی ص ۲۶۸

[۶] – سوره نحل آیه ۱۲۵

[۷] – قرآن وعرفان و برهان ازهم جدایی ندارند ص .۱۳

[۸] – سوره نساء آیه ۱۷۵

[۹] – اشارات ج ۳ ص ۱۸ تا ۶۶

[۱۰] – سه حکیم مسلمان ص ۱۲ و ۱۳ – سید حسین نصر

[۱۱] – در رسائل فارسی ص ۱۳نوشته حسن بن عبالرزاق لاهیجی

[۱۲]– الوسایل الباب ۱۰ من صفات الما ضی ح۳۲- السرائر ابن ادریس حلی ۱/۴۵-امالی مفید مجلس اول

[۱۳]– الطرائف فی معرفۀ مذاهب الطوائف سید ابن طاووس ص۱۳۶- روضۀ الواعظین   فتال نیشابوری ص ۳۱ – بحار ۴۰/۱۲۶

[۱۴]– وسایل الشیعه ۲۷/۱۲۶-معانی الاخبار صدوق ۱۶۹- الکافی ۲/۲۹۸-بحار ۷۰/۱۵۳

[۱۵]– کتاب­های « نظام حکمت صدرایی عبد الرسول عبودیت و سیر حکمت در ایران و جهان » (سید محمد خامنه­ای)

[۱۶] – آشنایی با علوم اسلامی، استاد مطهری ص ۱۱۰

[۱۷] – سوره نور آیه ۳۵یعنی : « خداوند نور ( وجود بخش) آسمانها و زمین است ».

[۱۸] – سورة حدید ۳ یعنی : « در اول و آخر هستی و پیدا و نهان وجود همه، اوست » .

[۱۹] – بقره آیه ۱۱۵ « پس به هر طرف رو کنید ، به سوی خدا روی آورده اید . ……»

[۲۰] – رسائل فارسي، حسن بن عبد الرزاق / لاهيجي ص ۷۴

[۲۱] – منیه المرید ص ۳۸۱ – انوار النعمانیه ج ۳ ص ۳۷۶

 

[۲۲] – صراط النجاه ج ۱ س ۱۲۹۱٫

[۲۳] – اسفار ج ۴ ط ۱ اول فصل دوم باب ۶ ص ۷۵٫

[۲۴] – محمد جواد كبيري قمي – از ويژگيهاي فلسفه ص ۵۳٫

[۲۵] – سفینه البحار ج ۳ ماده فلسفه ص ۹۵۷ به نقل از کشکول بهايي ج ۱ ص ۲۱۴٫

[۲۶] – سفینه البحار ج ۷ ص ۱۵۲٫

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *