کلام نور
  • طلب‌ العلم‌ فريضة علي‌ كل‌ مسلم‌ فاطلبوا العلم‌ من‌ مظانه‌ واقتبسوه‌ من‌ اهله

  • انا مدينة الحكمة [مدينة العلم] وعلي‌ بن‌ ابي‌ طالب‌ بابها؛ ولن‌ توتي‌ المدينة الا من‌ قبل‌ الباب‌

  • ايها الناس‌ ! اعلموا ان‌ كمال‌ الدين‌ طلب‌ العلم‌ والعمل‌ به‌... والعلم‌ مخزون‌ عند اهله‌ وقد امرتم‌ بطلبه‌ من‌ اهله‌ فاطلبوه‌

  • يا كميل‌ ! لا تاخذ الا عنا تكن‌ منا

  • شرقا وغربا، فلا تجدان‌ علما صحيحا الا شيئا خرج‌ من‌ عندنا اهل‌ البيت

  • في‌ قول‌ الله‌ عز وجل‌: فلينظر الانسان‌ الي‌ طعامه‌ قال‌: قلت‌: ما طعامه‌؟ قال‌: علمه‌ الذي‌ ياخذه‌ عمن‌ ياخذه

  • كل‌ ما لم‌ يخرج‌ من‌ هذا البيت‌ فهو باطل

جایگاه عزاداری در عرفان مولوی – حجت الاسلام باقرپور کاشانی

 

بقاي اسلام، مرهون جهاد امام حسین علیه السلام و فداکاری او در راه خداست، و اگر جریان عاشورا و فداکار‌ی امام حسین علیه السلام و یـاران و اهـل بیتش، اسلام به دست بنی اُمیه، از بین رفته بود. یکی از روشنفکران در این باره گفته است: « الإسلام محمدیّ الوجود، و حسینیّ البقا » « اسلام به واسطه­ی محمد صلی الله علیه وآله و سلم به وجود آمد و به واسطه­ی حسین علیه السلام تداوم یافت. »

در عصر حاضر نیز، آنچه بقای اسلام را تضمین می­کند، زنده نگاه داشتن قیام آن حضرت است و این میسّر نخواهد شد مگر به وسیله­ی پاسداری از شعایر حسینی؛ شعایری که در تمام ایّام سال، به ویژه در ماه­های محرّم و صفر و ایّام عاشورا از سوی محبّین و شیعیان آن حضرت در سراسر جهان برپا می­شود. زیرا شعائر حسینی روح اسلام را درون انسان­ها زنده نگاه داشته و نوعی ممارست عملی و همه جانبه از جریان پر رمز و راز کربلاست.

اگر این شعاير متروک شود، پيام انقلاب سیدالشهدا علیه السلام بدست فراموشی سپرده خواهد شد، و به دنبال آن از اسلام چیزی نخواهد ماند.

خداوند متعال در قرآن مجید می‌فرماید: ﴿ یـا اَیُّهـا الَّذینَ امَنُوا لا تُحِلُّوا شعائِرَ اللهِ[۱] « ای کسانی که ایمان آوردید، حرمت شعائر الهی را نگاه دارید. »

و نیز می‌فرماید: ﴿ و من یُعَظّمُ شعائِرَ الله،ِ فانّها مِن تَقْوَی القُلُوب[۲] « و هر کس شعایر الهی را بزرگ مي­دارد، آن نشانـه­ي تقواي دل­هاست. »

« شعائر » جمع شَعِیرَة به معنی علامت و نشانه است و نشانه­های خدا، هر چیزی است که آدمی را به سوی خدا رهنمون گردد.

پس نماز، روزه، حج و حتی صفا و مروه[۳] ، از شعاير و نشانه­های خدا است. امـامـان عليهم­السلام از نشانه‌هـاي خدا و بلکه عظیم­ترین آیات الهی­اند؛ چه اینکه از امیرالمومنین علیه­السلام نقل شده که: « ما للهِ آیَةٌ اَکبَر مِنّی » « برای خداوند آیتی بزرگ­تر از من وجود ندارد » لذا زنده نگاه داشتن یاد و راه و روش این بزرگواران، از بزرگ­ترین و مهم­ترین اموری است که آدمی را به سوی ذات اقدس اله هدایت می­کند.

بدیهی است که ذکر مصیبت­ های ائمه علیهم السلام و عزاداری برای آنان نیز، از مصادیق شعائر الهی به حساب می­آید.

در سنت پیامبر اکرم صلی الله و علیه و آله و سلم نیز مکرّر آمده­است که حضرت در فقدان عزيزان خود می­گریست. از جمله مي‌توان به موارد ذيل اشاره کرد:

 

  • گریه بر حضرت عبدالمطلب عليه السلام

پس از درگذشت حضرت عبدالمطلب عليه السلام، وجود مقدّس پیامبر اکرم صلّي الله عليه و اله بر جد عزیزش گریست؛ ام ایمن می­گوید: « أَنَا رَاَیتُ رَسُولَ اللهِ یَمشی تَحتَ سَریرهِ وَ هُوَ یَبکی »[۴] « من پیامبر صلّي الله عليه و اله را دیدم که در پی جنازه‌ی عبدالمطلب عليه السلام راه می‌رفت، در حالیکه می‌گریست. »

 

  • گریه بر حضرت ابوطالب عليه السلام

در گذشت حضرت ابو طالب عليه السلام، عموی با ایمان و حامی عزیز پیامبر صلّي الله عليه و اله، بر آن حضرت بسیار گران آمد، حضرت علی عليه السلام می­فرماید: « چون خبر رحلت پدرم ابوطالب عليه السلام را به پیامبر صلّي الله عليه و آله دادم، ایشان گریست و فرمود: « اِذهَبْ فَاغْسِلْهُ وَ کَفَِّنْهُ وَ وارِهِ غَفَراللهُ لَهُ وَ رَحِمَه »[۵] « او را غسل دهید و کفن کنید و به خاک بسپارید، خداوند او را بیامرزد و مورد رحمت خویش قرار دهد. »

 

  • گريه بر حضرت آمنه عليها السلام

روزی پیامبر صلّي الله عليه و اله قبر مادر عزیز خود آمنه عليها السلام را در ابوا زیارت کرد. به گفته مورّخان، آن حضرت در کنار قبر مادر گریست و همراه خود را نیز به گریستن انداخت.[۶]

 

  • گريه بر حضرت ابراهيم عليه السلام

حضرت ابراهيم تنها پسری بود که در مدینه، نصیب رسول خدا صلّي الله عليه و آله وسلم شد، اما در یک سالگی در گذشت و پدر را در غم فقدان خویش به سوگ نشاند. پیامبر اکرم صلّي الله عليه وآاله وسلم در ماتم فرزندش گریست، و در برابر اعتراض بعضي فرمود: « دَمَعُ العَینان و یَحزَن القَلْبُ وَ لا نَقُولُ ما یُسخِطُ الرَبَّ »[۷] « اشک چشم جاری می‌شود و دل غمگین می‌گردد، ولی سخنی نمی­گوییم که خدا را به غضب آورد. »

 

  • گریه بر حضرت فاطمه بنت اسد عليها السلام

حضرت فاطمه بنت اسد عليها السلام، همسر حضرت ابوطالب عليه السلام و مادر حضرت علی عليه السلام در نزد پیامبر صلّي الله عليه و آله بسیار محبوب بود. از آنجا که او در پرورش و نگاه­داری رسول خدا صلّي الله عليه وآله بسیار اهتمام داشت، حضرت او را همچون مـادر خویش می دانست و لذا از رحلتش بسیار اندوهناک شد و گریست، مورخان می­گویند: « صَلّی عَلَیها وَ تَمرَغ فی قَبْرِها وَ بَکی » « ] پیامبر صلّي الله عليه و آله [ بر او نماز خواند و در قبرش خوابید و بر او گریست. »[۸]

 

  • گریه بر حضرت حمزه عليه السلام

حضرت حمزه عليه السلام فرزند عبدالمطلب عليه السلام، از چهره­های بر جسته و قهرمان اسلام بود که در نبرد احد به شهادت رسید. رسول خدا صلّي الله عليه و آله در شهادت عموی خویش بسیار غمگین شد و او را سید الشهدا نامید و در فراقش گریست: « … لَمّا رأی النَبیُّ حَمْزَة قَتیلاً، بَکی فَلمّا رَای ما مُثِّّلَ بِه، شَهِقَ » « پیامبر صلّي الله عليه و اله چون پیکر خونین حمزه عليه السلام را دید گریست و چون از مثله کردن او آگاهی یافت با صدای بلند گریه سر داد. »[۹]

 

  • گریه بر حضرت جعفر ابن ابي طالب عليه السلام

پیامبر صلّي الله عليه و آلـه درباره­‌ي حضرت جعفر عليه السلام می­فرماید: « عَلی مِثْلِکَ جَعفَر فَلتَبْکِ الْبـَواکی.»[۱۰] « بر گریه‌کنندگان است که در فراق مثل تو ـ ای جعفر ـ بگریند. »

 

  • گريه بر حضرت امام حسين عليه السلام

ابن سعد از شعبی روایت کرده و چنین گوید: « علی کرم الله وجهه هنگام رفتن به صفین از کربلا گذشت، آن قدر گریه کرد که زمین از اشک­هایش تر شد، پس فرمود: « خدمت رسول خدا صلّي الله عليه و آله رسیدم در حالی که آن حضرت گریان بود، عرض کردم: یا رسول الله پدر و مادرم فدای شما، سبب گریه‌ی شما چیست؟ فرمود: الان جبرئیل نزد من بود و به من خبر داد که فرزندم حسین عليه السلام کنار شط فرات کشته می­شود، در زمینی که به آن کربلا می­گویند، آنگاه جبريیل مشتی از خاک آن را گرفت و به مشامم رساند، بعد از آن، مالک اشک خود نیستم .» احمد نیز همانند این حدیث را روایت کرده است.[۱۱]

هر وقت پیامبر صلّي الله عليه و آله، حسین عليه السلام را می­دید یا از تو یاد می­کرد، گریه بر ایشان غالب می­شد، و به علی عليه السلام می­فرمود: او را نگاه­دار، پس می­بوسید گلوی او را و گریه می‌کرد، عرض می­کردند: چرا گریه می­کنی؟ می­فرمود: جای شمشیرها را می­بوسم[۱۲]، و اگر حسین عليه السلام را خوشحال می­دید گریه می‌کرد.[۱۳]

پس به روشنی از سيره‌ي پيامبر‌اكرم صلّي الله عليه و آله و سلم بر می­آید که آن حضرت نه تنها گریه بر مردگان را منع نمی­کردند، بلکه در مواقعی همچون گریستن بر مصیبت سیدالشهدا علیه السلام، بر این امر تأکید داشتند و این، چیزی است که تاریخچه­ی آن به انبيای الهي عليهم السلام بر مي­گردد؛ زمانی که هنوز واقعه­ي كربلا اتفاق نيفتاده بود.

گریستن بر مصیبت امام حسین علیه السلام، موضوعی است که در زندگی سایر ائمه علیهم السلام نیز فراوان دیده می­شود. به عنوان مثال روايت شده­است كه حضرت امام سجاد علیه السلام در مصيبت پدر بزرگوارش آنقدر می­گريست كه از چشمان مباركش خون جاري می­گشت.

مرحوم علامه مجلسي (ره) در بحار الانوار روايت نموده است كه: « اِنَّ الِْامامَ زَيْنَ الْعـابِدينَ إِذا أَخَـذِ اِنـاءاً لِيَشْْرِبَ يَبكي حَتّي يَمْلَأهُ دَماً. »[۱۴] « هرگاه امام زين العابدين عليه السلام ظرف آبي مي­گرفت كه بنوشـد، آنقدر مي­گريست كه آن ظرف را پر از خون مي­ساخت. »[۱۵]

امام عصر عجل الله تعالي فرجه الشريف نیز در زيارت ناحيه­ي مقدسه[۱۶] خطاب به جد مظلوم خود مي­فرمايد: « فَلَئِنْ اَخََّرَ تْنِي الدُّهُورُ وَ عاقَني عَنْ نَصْرِكَ الْمَقْدُورُ وَ لَمْ اَكُنْ لِمَنْ حارَبَكَ مُحارِباً وَ لِمَنْ نَصَبَ لَكَ العَداوَةَ مُناصِباً، فَلأَََََنْدُبَنَََّكَ صَباحاً و مَسآءً، وَ لَأَ بكِْيَنَّ لَكَ بَدَلَ الدُّمُوعِ دَماً حَسْرَةً عَلَيْكَ وَ تَأَسُّفاً عَلي مادَهاكَ وَ تَلَهُّفاً حَتّي اَمُوْتَ بِلَوْعَةِ الْمُصابِ وَ غُصَّةِ الْاِ كْتِيابِ » « پس اگر روزگاران مرا به تأخير انداختند، و تقدير الهي مرا از ياري تو باز داشت، و نبودم تا با کسانی­كه با تو جنگيدند بجنگم، و با آنانكه به دشمني تو بر خـاستند، به دشمني برخيزم، در [عوض] هر صبح و شام برتو ندبـه و زاري مي­كنم و بر تو به جاي اشك، خون گريه مي­نمايم، از روي حسرت بر تو و از سر سوز و تأسّف بر مصيبت­هايي كه بر تو وارد گشت. تا آن زمان كه در اثر سوز جان­فرساي مصيبت و غصّه جانكاه و اندوه فراوان، جان سپارم. »

 

بدعت منع از گریه براي ميت

به گفته‌ی سعید بن مسیّب، عایشه به هنگام فوت پدرش ابوبکر، مجلس سوگواری بر پا نمود. چون خبر آن به عمر رسید، وی دستور داد تا از آن جلوگیری کنند. اما عایشه از دستور خلیفه سر پیچی كرد و عمر در مقابل نافرمانی عایشه واکنش نشان می­دهد و هشام بن ولید را مأمور ساخت تا نزد عایشه رفته و با زور شلاق، از نوحه و گریه عزاداران جلوگیری نماید. زنان چون از مأموریت هشام آگاه شدند، مجلس را ترک کرده و پراکنده شدند. آنگاه خليفه، خطاب به آنان گفت: « تُرِدْنَ اَنْ یُعَذَّبَ اَبوُبَکرُ بِبُکا ئِکُنَّ! اِنَّ المَيِّتََ يُعَذَّبُ بِبُكاءِ اَهلِهِ عَلَيهِ »[۱۷] « مي­خواهيد با گريه خود ابوبكر را عذاب كنيد! همانا مرده با گریه­ی نزدیکان خود، عذاب می شود. » و در روایت دیگر این گونه آمده است: « یُعَذَّبُ فی قَبْرِهِ بِالنِیاحَةِ عَلَیْهِِ. »[۱۸] « اگر بر میّت نوحه کنند او در قبر عذاب می شود. »

از نصر پسر ابی عاصم نقل است که: شبی عمر، صدای نوحه عزای زنی را از یکی از خانه­های مدینه شنید، بی درنگ وارد خانه شد و زنان را پراکنده نمود و زن نوحه سرا را با تازیانه خود مضروب کرد، به گونه‌ای که روسری او از سرش افتاد. همراهان خلیفه با مشاهده‌‌ی این صحنه به او گفتند: ای خلیفه! موهای زن نمایان شد. عمر در پاسخ چنین گفت: « أََجَل فَلا حُرمَةَ لَها. »[۱۹] « آری ، این زن احترام ندارد. »

از آنجا که از روایات فوق بر می­آید کـه گریـه و عزاداری برای مردگان جایز نیست و هم­اکنون نیز وهّابیون با استناد به این­گونه روایات بر این عقیده­اند، نقد و بررسی آنها بر اساس مدارک عامّه، ضروری است.

در آغاز می‌توان از دیدگاه عایشه یاد کرد؛ او روايت زیر را، عاری از اعتبار می‌دانست و آنها را نمی‌پذیرفت و به راويان آن، نسبت فراموشی و اشتباه می‌داد.

فاضل نووی شافعی می‌گوید: « روایات فوق از نظر عایشه پذیرفته نشده، او به راويان آن نسبت فراموشی و اشتباه می­دهد. زیرا خلیفه دوم و پسرش عبدالله، این روایات را به صورت صحیح از پیامبر صلي الله عليه و آله وسلم تلقی نکرده­اند. چنانکه ابن عباس می­گوید: این روایـات، سخن خلیفـه است نه سخن پیامبر صلي الله عليه و آله وسلم. »[۲۰]

اکنون به چند نمونه از روایاتی که دلالت بر ساختگی بودن روایات تحریم گریه بر مردگان دارد، اشاره می­کنیم:

الف ـ از ابن ملیکه نقل شده­است که: « یکی از دختران عثمان در‌گذشت. به همراه عبدالله بن عمر و عبدالله بن عباس در تشییع جنازه‌ی او شرکت کردیم. در میان آن دو، نشسته بودم که عبدالله بن عمر از گریه مردم، شِکوه کرد و به فرزند عثمان چنین گفت: چرا مردم را از گریه باز نمی‌دارید؟ همانا از رسول خدا صلي الله عليه و آله وسلم شنیدم که مي‌فرمود: « مرده به خاطر گریه خویشانش، عذاب می شود »! درآن حال، ابن عبـاس رو به ابن­عمر کرده، گفت: « عمر گوینده­ی این حرف است، زیرا هنگامی که عمر بر اثر شدت زخم، در بستر مرگ بود، صهیب نزد او آمد و بر بالینش گریه و ناله سر داد. عمر از این حالت صهیب ناراحت شد و گفت: آیا بر من گریه می‌کنی، در حالیکه پیامبر صلي الله عليه و آله وسلم فرموده است که مرده به دلیل گریه نزدیکانش در عذاب خواهد بود»!

وی در ادامه می­گوید: پس از در‌‌گذشت عمر، این سخن او را برای عایشه بازگو کردم، عایشه در پاسخ چنین بیان داشت: « واللهُ ما حَدَثَ رَسُولُ اللهِ لِیُعَّذِبَ … وَلکِن رَسوُل الله صلّي الله عَليه وَ آلِه وَسَلَّم قالَ: اِنَّ اللهَ لِیَزیدَ الکافِرَ بِبُکاءِ اَهلِهِ عَلَیهِ.» « سوگند به خدا که هرگز پیامبر صلي الله عليه و آله وسلم چنین سخنی را بر لب نیاورده است، بلکه حضرت فرموده­اند: « خداوند عذاب کافر را با گریه بستگانش، افزون می‌کند .» » عایشه سپس سخن خود را با این جمله پی‌گـرفت: « حَسْبُکُُُُمْ کِتـابُ اللهِ ﴿ وَ لا تَــزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ اُخْــری ﴾ »[۲۱] « قرآن شما را در این باره کفایت می‌کند که فرمود: هیچ گنهكاري بار گناه دیگری را بر دوش نمی‌کشد .» آنگاه ابن عباس بر این جمله تأکید کرد که پروردگار می‌خنداند و می‌گریاند. گزارشگر اين ماجرا مي‌گويد: چون سخن از ابن عباس به پایان رسید، عبد الله بن عمر سکوت کرد و سخنی نگفت.[۲۲]

ب ـ روزی در حضور عایشه، سخنی از این گفته عبدالله بن عمر به میان آمد که به نقل از پیامبر صلي الله عليه و آله وسلم می­گوید: میّت با گريه­ي خویشانش در قبر عذاب می‌شود! عایشه در واکنش چنین گفت: « ذَهَلَ اِبْنُ عُمَر ! اِنَّما قالَ رَسُولُ اللهِ اِنَّه لَیُعَّذَبَ بِخطیئَتِه و ذَنْبهِ َو اِنَّ اَهله لَیَبکُونَ عَلَیهِ ْالانَ »[۲۳] « فرزند عمر فراموش کرده است، بلکه رسول خدا صلي الله عليه و آله وسلم چنین فرمود: مرده در قبر به خاطر گناهانش عذاب می­شود، در حالی که نزدیکانش نیز در آن هنگام برای وی می‌گریند .»  

ج ـ عایشه در فرازی دیگر مدعی است: « اِنَّکُمْ لتحدثون عَنْ غَیْرِ کاذِبینَ وِ لا مُکَذِّبینَ وَ لکِنَّ السَمْعَ یُخطِیُ »[۲۴] « عمر و فرزند او عبدالله، از روی عمد و آگاهی نسبت دروغ به رسول خدا صلي الله عليه و آله وسلم نداده‌اند، بلکه حدیث را از پیامبر صلي الله عليه و آله وسلم اشتباه شنیده‌اند. »    

د ـ همچنین عایشه از این حکایت یاد می‌کند که روزی رسول خدا صلي الله عليه و آله وسلم از کنار قبری عبور می‌کرد، بازماندگان آن مرده را دید که بر او می‌گریند، آنگاه این سخن را بر زبان جاری ساخت: «کسی سنگینی عمل دیگری را بر دوش نمی کشد. »[۲۵]

در نتيجه، ادعاي نهي و تحريم گريه بر اموات بر اساس مدارك عامه نيز بي مورد است.                  

 

ايراد بر عزاداري و گريه بر امام حسين عليه السلام در مثنوی

اهل شهر حلب از قديم شيعه و داراي علما، محدثين بزرگ، قضات و فقها بوده و به فراست مشهور و در برگزاری مراسم تشيّع آزاد بودند.

صاحب مثنوي هم در قونيه ـ كه نزديك حلب است ـ اقامت داشته و هم چند سالي در حلب بوده است. مولوی كم و بيش مراسم عزاداري عاشورا را ديده بود و چون این مسأله برايش سخت می­آمد، عزاداري اهل حلب را در مثنوی مطرح كرد و از آن به عنوان غفلت یاد نمود. در مثنوي درباره‌ي صلاح الدين زركوب چنين آمده­است:

نيست در آخــر زمـان فريـــادرس

جز صلاح الدين صلاح الدين و بس

اما صلاح­الدین پيش از او مُرد و مطابق وصيتش، مولوي جنازه‌ي او را با رقص و سماع تشييع كرد و به خاك سپرد.[۲۶]

شايد مولوي، در اين مطلب از مراد خود شمس تبريزي[۲۷] تقليد كرده است؛ شمس در مقالات، شمس خجندي را كه به ذكر مصايب اهل بيت عليهم السلام مي‌پرداخت و بر آنان گريه مي‌نمود، مسخره كرده و مي‌گويد: « شمس خجندي بر خاندان پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم مي‌گريست، ما بر وي گريستيم، يكي به خدا پيوست، بر وي مي‌گريد! »[۲۸]  

شايد نظر مولوي درباره­ي گريه و عزاداري بر ميّت، ريشه در تسنّن او داشته باشد. استاد مطهري و علامه ملامحمد طاهر قمي، مولوي را سنّي اشعري مذهب، صوفي، جزء فرقه­ي حلاجيّه و معتقد به وحدت وجود دانسته­اند.[۲۹]

همچنین استاد مطهري و مرحوم مدرّس تبريزي معتقدند کـه نسب او بـه ابوبكر بن ابي­قحافه مي‌رسد.[۳۰]

مولوي تحت عنوان « تشبيه مغفلي كه عمر ضايع كند و در نزع بيدار شود و به ماتم اهل حلب …»[۳۱] مي­سرايد:

روز عــاشــورا، همــه اهــل حلـب

بـاب انطــاكيـه انــدر، تــا بـه شب

گــرد آيد، مــرد وزن، جمعـي عظيم

مـاتــم آن خـانــدان دارد، مقيـــم

تا به شب نوحــه كننــد، انــدر بُكـا

شيعـــه عــاشـورا بـــراي كــربلا

بشمرنــد، آن ظلم­هـــا و امتحـــان

كـــز يــزيـد و شمر ديد آن خـاندان

از غــريو نعــره­هــا، در سـر گذشت

پر همي ‌گـردد، همه صحــرا و دشت

يك غــريبي، شــاعــر‌ي از ره رسيد

روز عـاشـــورا و ‌آن افغـــان شنيــد

شهر را بگذاشت و آن سو، راي كــرد

قصد جست و جوي آن هيهـاي كـرد

پرس پرســان مي‌شــد انــدر انتقـاد

چيست اين غم، بر كه اين ماتم فتاد؟

اين رئيسي، زفت بـاشـد كــه بمـرد

اين چنين جمعي نبـاشـد، كار خــرد

نـــام او القــاب او، شرحــم دهيــد

كه غريبـم مـن، شمــا اهـل دِهيــد

چيست نــام و پيشــه و اوصــاف او

تــا بگـــويم، مـرثيــه الطـــاف او

مرثيـه ســازم، كه مــرد شـــاعـرم

تــا از اينجـا، بــرگ ولا لنـگي بـرم

آن يكي گفتش، كــه تو ديــوانه‌اي

تـو نـه اي شيعــه، عـدوّ خــانـه‌اي

روز عـاشـورا، نمي‌دانـي كــه هست

مــاتم جـاني، كــه از قـرني به است

پيش مومن، كي بـود اين قصـه خوار

قدر عشق گــوش، عشـق گوشــوار

پيش مومـن، مــاتـم آن پــاك روح

شهره‌تر بـاشــد، ز صــد طوفان نوح

 

علامه محمد تقي جعفري، در كتـاب تفسيـر و نقـد تحليل مثنوي[۳۲] در شـرح ابيات فوق مي‌­نويسد:

« اهالي حلب در روز عاشورا، در باب انطاكيه از بامداد تا به شب، گرد هم جمع مي‌شدند و ماتم خاندان پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم را مي‌گرفتند. اين نوحه و ناله شيعه در روز عاشورا، براي حادثه كربلا بود. در آن ماتم، ستمگري­ها و شكنجه­هايي را كه از يزيد بن معاويه و شمر بن ذي الجوشن به امام حسين عليه السلام و خاندانش وارد شده بود، به­ياد مي­آورند و از غريو و فرياد‌هاي آنان، صحرا و دشت پر مي‌شود. در يكي از ايام عاشورا، شاعري از راه رسيد و آن افغان و شيون را كه اهالي حلب در باب انطاكيه، طنين انداز كرده بودند، شنيد و رهسپار ميان آن جمعيت گشت و در جستجوي علت آن هيهاي و هياهو بر آمد.

مي­پرسيد: آيـا شخص بسيار بزرگي از ميان اينان رخت بر بسته است ؟ زيرا چنين ناله و فرياد دسته جمعي كار كوچكي نيست.

شما كه اهل اين محل هستيد، بياييد نام و القاب او را به من شرح كنيد و به من كه بيگانه هستم، از نام و پيشه و اوصافش اطّلاعي بدهيد و من مرد شاعري هستم، تا در اوصاف لطيف و براي در گذشتش مرثيه بسرايم.

يكي از آن مردم گفت: تو مرد ديوانه و از گروه شيعه نيستي، بلكه دشمن خاندان پيامبري، مگر نمي‌داني كه اين روز عاشورا و روز ماتم آن جان جهان است، كه به تنهايي از يك قرن انسان بهتر است. اين داستان خونين، داستان كوچكي نيست، عشق گوشواره به اندازه عشق گوش به اوست. آری ای بیگانه غافل …

پیش مومن، مـاتم آن پـاک روح

شهره تر باشد، ز صد طوفان نوح »[۳۳]

 

 

« نکته گفتن آن شاعر جهت شیعه حلب »

گـفـت آری لیـک، کــو دور یــزیــــد

کی بُد است آن غم، چه دیر این جا رسید

چشــم کـــوران، آن خسـارت را بـدیـد

گوش کــرّان، ایــن حکـایـت را شنیــد

خفتــه بـودستیــد، تـــا اکنــون شمــا

کـــه کـنــون جـامه دریـدید از عـــزا!

پس عــزا بر خــود کنید، ای خفتگـــان

زان که بـد مرگیست، ایـن خـواب گـران

روح سلطــانــــی، ز زنـدانی بـجـسـت

جـامه چـون دَرّیـم و، چـون خاییم دست

چون کــه ایشــان، خسرو دیــن بوده‌اند

وقت شــادی شـد، چـو بگسستنــد بنـد

سـوی شـــادروان دولـت، تـاخـتـنـــد

کـنـــده و زنـجـــیر را انــداخـتنــــد

دور مُلک اسـت و، گــه شــاهـنـشـهی

گــر تــــو یک ذره، از ایشــان آگـهی

ور‌ نــه ای آگــه، بــرو بـر خـود گری

زان کــه در انکــار نـقـل و محشـری

بر دل و دیــن خـرابت، نـوحــه کــن

چـون نمی‌بینـد، جــز ایـن خاک کهن

ور هـمـی بینـد، چـــرا نبــود دلیــر

پشت دار و جــان سپـار و چشم سیـر

در رخت کـــو، از پی دیـن فــرخـی؟

گر بـدیـدی بحـــر، کــو کف سخی؟

آن که جو دید، آب را نـکـنــد دریــغ

خـاصــه آن کـاو دیـد دریـا را و میـغ

علامه محمدتقي جعفری در شرح ابیات فوق مي­نويسد:

« شاعر وقتی که علت گریه و ماتم شیعیان حلب را می‌شنود، می‌گوید: بلی صحیح است، ولی کو دوران یزید؟ و کو حادثه‌ی کربلا؟ خبر آن حادثه غم انگیز، چقدر دیر به اینجا رسیده­است.

حادثه­ی حسین به­قدری سخت و تکان دهنده بود که چشم نابینایان دیده و گوش مردم کر هم آن را شنیده است، شما مگر تا کنون خوابیده بودید؟ و این خواب غفلت، مرگ بدیست که شما در آن فرو رفته­اید.

حال که روح یک مرد بزرگ، از زندان دنیا رها شده و رفته است، چرا ما درباره­‌ي او، جامه بدرّیم و دست بخاییم. چون آن بزرگوار، خسرو دین بود، رفتنش از دار دنیا، که گسستن زنجیر حوادث طبیعت است، موجب شادی و وجد است نه اندوه و ماتم. آن سروران به ایوان دولت ابدی رهسپار گشته­اند و کنده و بند و زنجیر را از دست و پای روحشان باز نموده­اند.

در حقیقت اگر تو هشیار باشی، دوران ملک و سروری آنان، با شهادتشان شروع شده است. و اگر از آگاهی و هشیاری محرومی، برو گریه بر حال خود کن،که کار تو نشان می‌دهد که منکر انتقال روح به ابدیت و آستانه محشری. برو گریه بر دل و دین خرابت کن، که جز این خاک کهنه و تیره چیزی نمی­بیند. اگر دل تو عالمی، جز این خاک تیره و کهنه را می بیند، چرا دلیر و دارای پشتیبان و چشم سیر نبوده، و جان و حیات را به آن عالم نمی سپارد.

فرخی دین در روی تو دیده نمی‌شود، اگر به واقع، دل تو دریای دین را دیده است، پس کو آن کف با سخاوتش؟ کسی که آب را دیده است، دریغ از آب نمی­کند، به­خصوص كسي كه دريا و ابر را ديده باشد. »

 

موضع جناب حدّاد درباره­ ی گریه‌ی بر امام حسین عليه السلام

از مریدان و طرفداران افکار مولوی، که تحت تاثیر انحراف فوق الذکر واقع شده­است، سید هاشم موسوی حدّاد می­باشد که جناب حاج سید محمد حسین حسینی طهرانی، یادنامه‌ای را برای ایشان نوشته­اند، به نام روح مجرد. در این کتاب در حالات استاد خود، حدّاد می­نویسد: در تمام دهه‌ی عزاداری، حال حضرت حدّاد، بسیار منقلب بود. چهره سرخ می­شد و چشمان، درخشان و نورانی؛ ولی حال حزن و اندوه، در ایشان دیده نمی­شد؛ سراسر ابتهاج و مسرّت بود. می‌فرمود: چقدر مردم غافلند که برای این شهید جان باخته، غصّه می‌خورند و ماتم و اندوه بپا می‌دارند! صحنه‌ی عاشورا، عالی­ترین مناظر عشقبازی است؛ و زیباترین مواطن جمال و جلال الهی، و نیکو ترین مظاهر اسماء رحمت و غضب؛ و برای اهل بیت علیهم السّلام جز عبور از درجات و مراتب، و وصول به اعلی ذِروه­ی حیات جاویدان، و منسلخ شدن از مظاهر، و تحقّق به اصل ظاهر، و فنای مطلق در ذات احدیّت چیز‌ی نبوده است. به تحقيق روز شادي و مسرّت اهل بيت است. زيرا روز كاميابي و ظفر و قبولي ورود در حريم خدا و حرم امن و امان اوست. روز عبور از جزييّت و دخول در عالم كلّيّت است. روز پيروزي و نجاح است. روز وصول به مطلوب غايي و هدف اصلي است. روزي است كه گوشه‌اي از آنرا اگر به سالكان و عاشقان و شوريدگان راه خدا نشان دهند، در تمام عمر از فرط شادي مدهوش مي‌گردند و يكسره تا قيامت كه بر پا شود، به سجده‌ي شكر به رو در مي­افتند.

آقاي حدّاد گفت: مردم خبر ندارند، و چنان محبّت دنيا چشم وگوششان را بسته كه بر آن روز تأسف مي‌خورند و همچون زن فرزند مرده مي‌نالند. مردم نمي‌دانند كه همه‌ي آنها، فوز و نجاح و معامله‌ي پر بها و ابتياع اشيا نفيسه و جواهر قيمتي، در برابر خَزَف بوده است.آن كشتن، مرگ نبود؛ عين حيات بود. انقطاع و بريدگي عمر نبود؛ حيات سرمدي بود.

مي­فرمود: شاعر‌ي وارد بر مردم حَلَب گفت:

گـفـت: آر‌ي، ليك كــو دور يـزيــــد

كِيْ بُد است آن غم؛ چو دير اينجا رسيد

چشم كـوران، آن خســـارت را بـديـد

گـوش كـــرّان، اين حكــايت را شنيد

در دهه‌ي عاشورا، آقاي حدّاد بسيار گريه مي‌‌كرد، ولي همه­اش گريه‌‌‌ي شـوق بود. و بعضي اوقات از شدّت وَجد و سرور، چنان اشك­هايشان متوالي و متواتر مي‌آمد كه گويي ناوداني است، كه آب رحمت باران عشق را، بر روي محاسن شريفشان مي‌ريزد.

چند بار، از روي كتاب مولانا محمّد بلخي رومي، اين اشعار را با چه صوت و آهنگ دلنوازي مي‌خواندند، كه هنوزكه هنوز است آن صدا و آن آهنگ و آن اشك­هاي سيلاب وار در خاطره مجسّم؛ و تو گويي: اينك حدّاد است كه در برابر نشسته و كتاب «مثنوي» را در دست دارد.

بايد دانست كه: آنچه را كه مرحوم حدّاد فرموده­اند، حالات شخصي خود ايشان، در آن اوان بوده است، كه از عوالم كثرات عبور نموده و به فناي مطلق في الله رسيده بودند، و به عبارت ديگر: سفر الي الله، به پايان رسيده، اشتغال به سفر دوّم كه في الله است داشته اند. همان طور كه در احوال ملّاي رومي در وقت سرودن اين اشعار، و احوال آن مرد شاعر شيعي، وارد در شهر حلب نيز بدينگونه بوده است كه جنبه‌ي وجه الخَلقي آنها تبديل به جنبه‌ي وجه الحقّي و وجه الرّبّي گرديده است؛ و از درجات نفس عبور كرده، در حرم عزّ توحيد و حريم وصال حقّ، متمكّن گرديده اند.

امّا ساير افراد مردم، كه در عالم كثرات گرفتارند و از نفس برون نيامده‌اند، البته بايد گريه و عزاداري و سينه زني و نوحه خواني كنند، تا بدين طريق بتوانند راه را طيّ كنند و بدان مقصد عالي نايل آيند. اين مجاز، قنطره‌اي براي آن حقيقت است. همچنانكه در روايات فراوان ما را امر به عزاداري نموده‌اند، تا بدينوسيله جان خود را پاك كنيم و با آن سروران در طيّ اين سبيل هم آهنگ گرديم. »[۳۴]    

 

نقد علامه محمد تقي جعفري (ره):[۳۵]

« شاعر مسافر حلب يا جلال الدين از زبان او به آن مردم مي­گويد: برويد به حال خودتان گريه كنيد، زيرا كه در خواب سنگيني فرو رفته‌ايد. گمان نمي‌كنم عاقل با ايماني پيدا شود و اين حقيقت را كه خواب­هاي سنگين ما، سزاوار هزاران گريه‌ها است، تاملي داشته باشد. اين حقيقت را از حق تعالي شنيده‌ايم كه فرموده است: ﴿ فَلْيَضْحَكُوا قَليلاً وَ لْيَبْكُوا كَثيراً جَزاءً بِما كانُوا يَكسِبُونَ [۳۶] « كمي بخندند و بايستي زياد بگريند، زيرا مجازات اندوخته هاي آنان چنين است. »

اما در ضمن، اين حقيقت را هم نبايد فراموش كنيم كه گريه و ناله بر حسين عليه السلام جنبه­ي عاطفي و معمولي ندارد، كه مورد تحقير مافوق عاطفه و احساسات قرار بگيرد؛ زيرا روشن است كه خاك تيره‌ي گور، آن هم با گذشت سيزده قرن و اندي، عاطفه طبيعي و گريه‌هايي را كه از احساسات طبيعي فوران مي‌كند، خاموش مي‌كند، چنان كه در مرگ پدران و فرزندان خود مي‌بينيم. بلكه اين گريه ايست به حال حق و عدالت، كه دستخوش هواي نفس يزيد نابكار و پيروانش گشته است. بگذاريد دفاع انسان­ها از حق و عدالت در صورت اشك تحول آور از اعماق جانشان برآيد، تا آشكار شود كه حق و عدالت از اعماق جان­ها سرچشمه مي­گيرد. نه از رسوم و قراردادهاي اعتباري و صوري و زودگذر.

خود جلال الدين مي­گويد :

تا نگريــد ابر، كي خنــدد چمـن

تا نگريــد طفل، كي نوشــد لبن

طفل يك روزه، همي داند طريق

كه بگريم، تا رســد دايــه شفيق

تو نمي داني، كه دايــه‌ي دايگان

كم دهد بي گريه، شيرت رايگـان

گريـه­ي ابر است و سـوز آفتـاب

استن دنيا، همين دو رشتـه تـاب

اگر گذشتن و انقراض حادثه‌ي كربلا، بتواند دليلي به عدم لزوم ياد بود آن داستان باشد، حتي جلال الدين هم نمي‌تواند بگويد: تنها به حال خود گريه كنيد، زيرا چنان كه داستان خونين كربلا گذشته و به سلسله‌ي ابديت پيوسته است. هم چنين تبهكاري ها و گنه‌كاري‌هاي ما نيز به حكم :

هر نفس، نو مي شود دنيـا و مــا

بي خبر، از نو شــدن انــدر بقــا

عمر همچون جوي نو، نو مي‌رسد

مستمـري مي‌نمــايد، در جســـد

گذشته و به پشت پرده‌ي طبيعت خزيده است، ديگر جايي براي گريه نمي‌ماند.

اگر بگوييد: گريه توأم با توبه و بازگشت، كثيفي­ها و لجن‌هاي روح را شستشو مي‌دهد، مي‌گوييم: گريه بر داستان نينوا نيز كثافت­ها و لجن‌هايي را كه به روي انسان و انسانيت با دست تبهكاران كشيده مي‌شود، شستشو مي‌كند و مي‌گويد : روي انسان را پاك نگه بداريد.

ممكن است شما موضوع گذشتن تبهكاري ها و گناهان را با، اين مطلب رد كنيد، كه زشتي­ها و معاصي در اعماق جان آدمي رسوب مي‌كند و مي‌ماند، لذا براي زدودن آن، احتياج به گريه و زاري و توبه داريم، ما همين مطلب را درباره‌ي داستان امام حسين عليه السلام پيش مي‌كشيم و مي‌گوييم: درست است كه قصه‌ي كربلا، قرون متمادي است كه از پيش چشمان انسان­ها گذشته است، اما وجدان تاريخ، اين حادثه را كه حيات آفرين انساني است، در اعماق خود حفظ نموده و تعيين رديف خود را در اين كارزار مستمر، هر انسان در تمام زندگاني اش خواهان است. البته مي­پذيريم كه داستان كربلا و بهره‌برداري از آن، بايستي هر چه بيشتر با وضع معقول­تر و شايسته‌تري مانند مشعل فروزان در سر راه كاروانيان زندگي گرفته شود، تا براي ابد، همچون چراغي فرا راه مردم حق جو و عدالت خواه بدرخشد. وانگهي جلال الدين، دو موضوع فرد و اجتماع را، در اين داستان به هم مخلوط نموده و به نتيجه نادرستي رسيده است، زيرا گريه فرد به حال خود، موقعي امكان پذير است كه احساس لزوم عده‌اي از اصول و قوانين براي تكامل روحي براي او ثابت شود و سپس به انحرافش از آن اصول، غمناك و گريان شود، اگر داستان امام حسين عليه السلام را بيشتر مورد دقت قرار بدهيم، خواهيم ديد كه حمايت امام حسين عليه السلام از آن اصول و قوانين براي اجتماع بود، كه او را به كشته شدن، آن هم با آن وضع فجيع كه روزگاران مثلش را نشان نمي دهد، كشاند. پس گريه فرد، فرعي از گريه به حال آن انسان­ها است، كه براي آنان ضرورت رشد و كمال روحي تثبيت شده است.

اما اين گونه كه مي‌گويد:

چون كه ايشان، خسرو دين بوده اند

وقت شــادي شد، چو بگسستند بند

سوي شــاد روان دولـت تــاختنــد

كنــده و زنـجيــر را انــداختنــــد

دور مُلك است و گـه شــاهنشـهي

گر تـــو يك ذره، از ايشــان آگهي

مطلب به گونه كامل صحيح و منطقي است و در اخبار معتبر آمده است كه در روز خونين عاشورا، با افزايش مصيبت و ناراحتي، نشاط امام حسين عليه السلام بيشتر مي­شد و صورتش گلگون مي‌گشت و ما از شخصيت امام حسين عليه السلام همان عظمت را سراغ داريم، كه جلال الدين متذكر شده است و سخنان خود آن شهيد راه حق و عدالت، ازآغاز خروج از مكه تا آخرين لحظات زندگاني‌اش هم، اين حقيقت را بازگو مي‌كند كه خود مي‌گفت:

سَأَمضي وَ ما بِا الْمَوت عارٌ عَلَي الْفَتي

اِذا مــا نـَوي حَقــاً و جـاهَـدَ مُسلِمـاً

فَـإِنْ عِشْتُ لَمْ أَنـدَم وَاِنْ مِتُّ لَـم اَلـَم

كَـفـي بِكَ ذُلّاً اَنْ تَعـيشَ وَ تُـرغـمـا[۳۷]

( من مي­روم و مرگ براي جوانمردي كه نيت و هدف او حق و اسلام است، عاري نيست. با اين نيت و هدف، اگر زنده بمانم، پشيمان نخواهم گشت و اگر بميرم مورد توبيخ قرار نخواهم گرفت. كسي كه زندگي كند و خوار گردد و دماغش به خاك ساييده شود، به نهايت ذلت و پستي تن در داده است. )

ولي جلال الدين اين حقيقت را هم مي­بايست در نظر بگيرد، كه اگر اين منطق صحيح باشد، كه مردان الهي با كشته شدن رو به ديدار خدا مي‌روند، پس جاي شادي و سرور و وجد است، نه جاي تأثر و گريه، اين نتيجه را هم مي‌توان گرفت كه: كشندگان مردان الهي، خدمت بزرگي به آنان انجام مي‌دهند، كه قفس آنان را مي‌شكنند و مرغ روحشان را به عالم ملكوت به پرواز در مي‌آورند، در صورتي كه جلال الدين از زبان علي بن ابي طالب عليه السلام به آن كس كه به صورت او خدو انداخت مي‌گويد:

تـو نگــاريـــده­ي، كـف مـولـيستـي

آنِ حـقّـي، كـــرده­ي مـن نـيـستـي

نقش حـق را هـم بـه امر حق شكـن

بر زجاجه ي دوست سنگ دوست زن

در مقابل مشيت مقام ربوبي، كه براي مدت معيني روحي را در كالبد، براي تكامل بيشتر جاي داده است، نباید كسي را جرأت و جسارت شكستن آن كالبد بوده باشد، مخصوصاً شكستن قفس روحي كه نتيجه‌اش فساد و تباه كردن ارواح انسان ها به وسيله تبهكاران، خواهد بود. بنابر مجموع ملاحظات گذشته گريه و يادبود امام حسين عليه السلام و داستان عاشورا، حمايت از حق و عدالت و جلوگيري از جرأت و جسارت قفس شكنان مي باشد.

يك بيان ديگر درباره‌ي عدم منافات ميان سرور شهادت و تأثر ساير زنده ها اين است كه: سرور و ابتهاج روحاني براي شكستن قفس كالبد مادي همچنان كه جلال الدين گوشزد مي‌كند، نه تنها شايسته‌ي خود شهداي راه ابديت است، بلكه انسان‌هاي ديگر هم كه از اين نوع پرواز روحي، اطلاع حاصل مي‌كنند، به وصول شهيدان به آن مقام والا، خرسند و شادمان مي‌گردند. اين اصلي است،كه گمان نمي‌رود في نفسه، مورد ترديد كسي بوده باشد. كسي كه آيه: ﴿ و لا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا في سَبيلِ اللهِ اَمواتـاً بَل اَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقُونَ[۳۸] « و گمان­نكنيد كه كساني كه در راه خدا كشته مي­شوند، مردگاني هستند، بلكه آنان به زندگاني (حقيقي) رسيده، در نزد پروردگارشان از عنايات الهي برخوردار مي­گردند. » را بخواند، مي‌فهمد كه شهادت يعني انتقال به حيطه عنايات الهي.

مگر خود اميرالمومنين عليه السلام در موقع ورود ضربت جانكاه و مرگزاي بر تارك مباركش، نفرمود: « فُزْتُ وَ ربِّ الْكَعبَه[۳۹]» (سوگند به پروردگار كعبه، به آنچه مي­خواستم، رسيدم ) مسلم است آن روح عالي كه در راه خواسته الهي و نجات انسان­ها از گمراهي و بدبختي، با قفس تن وداع مي­گويد، و آن را بازيچه لبه شمشيرها و ساير اسلحه­های سوزان و بران، قرار مي­دهد، به آن قدرت بزرگ رسيده است كه توانسته است گام به مافوق حيات طبيعي و جهان هستي با آن همه جمال و جلالش بگذارد و رهسپار كوي لقاء الله و رضوان الله در ايام الله گردد.

علامه جعفري تحت عنوان منظره­ي عاشورا از ديدگاه­هاي مختلف مي­نويسد:

« درست است كه حادثه­ي نينوا و منظره­ي بي نظير عاشورا، يك حادثه و يك منظره بوده است، ولي همين حادثه و منظره‌ي واحد را مي‌توان از ديدگاه‌هاي گوناگون مورد درك و تماس قرار داد:

۱ـ پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم، تخلف مردم را از آن همه سفارشات كـه درباره­‌ي خاندان طهارت و عظمت كرده بود، مي­بيند كه توصيه‌ها و دستورات او صدها بار، چه بوسيله قرآن و چه با گفتارهاي شخصي خود، اتكا به فرزندان معصومش را كه به جهت شايسته بودن به گستردن و تفسير رسالت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم به خاك نشينان كره‌ي زمين، گوشزد كرده بود، در آتش هواي و هوس دنيا پرستان انسان سوز، زبانه مي‌كشد و از طرف ديگر، چنين قرباني‌هاي مقدس، براي برومند ساختن نهال مكتب انساني كه خود بنيان گذار آن است، ضرورت دارد، چنان كه خود در اين جمله معروف مي‌فرمايد: « حُسَينٌ مِنّي و اَنَا مِنْ حُسَين »[۴۰] « حسين از من و من از حسينم. » يعني آن ارتباط ميان من و او وجود داردكه در آن هنگام که دين جاودان انساني ـ الهي، دستخوش طوفانهاي نابود كننده شود، همين حسين است كه عاشورايش چون كشتي نجات بخش، اسلام و قرآن را از غرق شدن نجات خواهد داد، كه « اِنَّ الحُسَينَ مِصْباحُ الْهُدي و سَفينَةُ النَّجاةِ »[۴۱] « حسين چراغ هدايت و كشتي نجات است. »

۲ـ فرشتگان و ارواح پاكي كه از اين خاكدان، به عالم بالا پرواز كرده­اند، به اين حادثه‌ي بهت­انگيز، كـه ميان آدميـان مفتخر بـه ﴿ وَ لَقَد كَرمّنا بَني آدَم [۴۲] اتفاق افتاده است، خيره و مبهوت مي‌نگرند.

۳ـ اما خود حسين عليه السلام، سرگرم حضور در بارگاه الهي، از سنگر خونين دفاع از حقوق انسان­ها، در حال انجذاب به حوزه جاذبيت بي‌نهـايت بزرگ، بـا اين سروش حيات بخش است: « اَلا تَرَونَ اَنَّ الْحَقَّ لا يُعْمَلُ بـِهِ، وَ اَنَّ الْباطِلَ لا يَتَناهي عَنهُ و اِنّي لا اَرَي الْمَوتَ اِلا سَعادةً.»[۴۳] « مگر اي انسان­ها، نمي‌بينيد كه به حق عمل نمي‌شود و از باطل اجتناب نمي‌ورزند؟ من مرگ در راه دفاع از حق و ريشه كن كردن باطل را، چيز‌ي جز سعادت نمي‌بينم »

۴ـ يزيد و پيروانش كه شمر جنايت كار جايگاه فاضلاب تمام پليدي­هاي آنان بود، سرشار تمناهاي حيواني، غوطه‌ور در دريايي از لذت اجراي پليديها و تبهكاري‌هاي پيشوايانش.

۵ـ وجدان آگاه رادمردان تاريخ، كه ادامه و بقاي اصول عالي انساني را، همواره به نيروهاي تازه مستند مي‌دانند، حادثه كربلا را به عنوان يكي از محرّك ترين نيرو، براي پيشبرد چرخ اصول و ايده هاي عالي انساني، مي‌نگرند.

دليل بارز اين نگرش، اقدامات امثال متوكل عباسي بود،كه فرمان داد، قبر امام حسين عليه السلام را ويران نموده و جاي آن را كشت و زرع كنند، تا مردم براي گريه محرك در آنجا جمع نشوند. غافل از اين كه مادامي كه اصل حق و عدالت، براي انسان­ها مطرح است، قبر امام حسيـن عليه السلام و هم مكتبـانش، در درجـات مختلف در دل­هاي پاكان اولاد آدم با مصالح اصول پايدار انسانيت و با دو دست عقل و وجدان، محكم تر از آن ساخته شده است كه به وسيله بيل و كلنگ متوكل ها آسيبي به آنها برسد.

۶ ـ عرفـا عينك جلال الدين را به چشم زده، شكسته شدن قفس­ها و پرواز ارواح سعادتمند را، به اصل نخستين خود، مي‌نگرند.

۷ـ در ميان اين همه عينك‌هاي متنوع كه براي تماشاي حادثه‌ي خونين كشتارگاه سوزان كربلا، به چشم طبقات زده شده است، يك عينك دو جانبه نيز ديده مي‌شود كه اگر تيره و تارش نكنند، عالي‌ترين و همه جانبه ترين ديد را، به تماشاگرش نصيب كرده است.

اينان كساني هستند، كه عقل و انديشه مستند به مشاهده‌ي نمود آن حادثه­ي خونين را، كه چشمگيرترين مبارزه حق و باطل و انسانيت و ضد انسانيت است، مي­اندازند و ابديت اصول حياتي انسان را از آن استنتاج مي‌كنند و در شادماني روحي، بي نهايت غوطه‌ور مي‌شوند و هنگامي كه احساس پاك و ناب و سازنده‌ي خود را هم با آن تعقل و انديشه هماهنگ مي‌سازند.

ريزش قطرات خون و افتادن سرها و دست­ها و پاها و دوخته شدن چشمان حق بين را، با تيرها به دست كساني كه كوچكترين دليل براي بزرگترين جنايتي كه مي‌كنند، در دست ندارند، مي‌بينند، مي‌گريند و آه سوزان از سينه بر مي‌آورند.

مگر اين جريان انسان و انسانيت­كش را، مي‌توان بدون تأثّر عميق، كه گريه و ناله نشان كوچك و نارسايي از آن تأثيراست، ديد و يا شنيد ـ كه در جامعه بشري، حالتي مي‌تواند بروز كند كه گروهي بايستند و با فرياد بلند داد بزنند كه ما چه كرده­ايم براي چه ما را مي‌كشيد؟ و چـرا در كشتن مـا، همه‌ي اصـول انسـاني را زيـر پا مي­گذاريد؟ و آن جامعه نتواند براي جنايتي كه مرتكب مي­شود، دلايل مورد جنايت را رد كند و براي كار خود دليلي اگر چه ظاهر فريبنده­اي داشته باشد، نتواند بيان كند!

آيا براي بر حذر داشتن انسانها از امكان بروز چنين حالت بينهايت شرم آور نبايد متأثر گشت؟ اين تأثر و گريه يك حالت بازتابي منفي نبوده، بلكه سازنده و نيرو بخش حيات انسان ها است.»[۴۴]

 

[۱] – مائده / ۲ .

[۲] – حج / ۳۲

[۳] – بقره / ۱۵۸: إنّ الصَّفا و المَرْوَةَ مِن شعائِرِ الله: ( بدرستی صفا و مروه، از نشانه­های الهی است )

[۴] – تذکرالخواص ، ص۷٫

[۵] – الطبقات الکبری، ابن سعد ج ۱ ، ص ۱۲۳ .

[۶] – المستدرک، ج ۱، ص ۳۵۷ ؛ تاریخ المدینه، ابن شبّه، ج ۱ ، ص ۱۱۸ .

[۷] – العقد الفرید، ج ۳ ، ص ۱۹٫

[۸] – ذخایر العقبی، ص ۵۶ .

[۹] – السيره الحلبية، ج ۲، ص ۲۴۷٫

[۱۰] – بحارالانوارج ۲۲، ص ۲۷۶٫

[۱۱] – ینابیع المود باب ۶۰، احادیث وارده در شهادت امام حسین عليه السلام.

[۱۲] – بحارالانوار ج ۴۴، ص ۲۶۱ .

[۱۳] – بحار الانوار ج ۴۴، ص ۲۴۶ .

[۱۴] -فعل مضارع- يملآه دماً – دلالت بر تجدّد و تكرار دارد

[۱۵] -شعاير حسيني ص۴۸

[۱۶] علامه مجلسي «ره» آن را به نقل از چندين نفر از بزرگوارترين فقهاي شيعه – مانند سيّد شريف مرتضي ( علم الهدي رحمةالله عليه ) و شيخ مفيد «ره» در «المزار»و شيخ محمد بن المشهدي در « المزار الكبير» – در بحارالانوارآورده و در خاتمه‌ي زيارت، بعد از نقل قول مولف « المزار الكبير» مبني بر خارج شدن اين زيارت از ناحيه‌ي مباركه‌ي امام زمان عليه السلام بسوي يكي از نوّاب خاصّه‌ي آن حضرت، مي‌نويسد: روشن شد كه اين زيارت داراي سندِ روايتي، و نقل شده از سوي امام معصوم عليه السلام است و احتمال دارد كه اختصاصي به روز عاشورا نداشته باشد، چنانكه سيّد مرتضي قدس سره آن را براي غير عاشورا نيز وارد دانسته است.

[۱۷] – صحیح الترمذی، رقم ۱۰۰۲، صحیح بخاری ج ۲ ، ص ۸۰ .

[۱۸] – سنن نسایی ج ۴، ص ۱۶ .

[۱۹] – كنز العمال، ج ۱۵، ص ۷۳۱ .

[۲۰] – شرح النووی ج ۵ ص ۳۰۸ .

[۲۱] – فاطر آیه ۱۸ .

[۲۲] – مسنداحمد ج ۱؛ ص ۴۱ ؛ جامع الاصول، ج ۱۱، ص ۹۹٫

[۲۳] – شرح النووي، ج ۵، ص ۳۰۸٫

[۲۴] – مسند احمد ، ج ۱، ص ۴۲ ؛ جامع الاصول، ج ۱۱، ص ۹۳، شماره ۸۵۶۳٫

[۲۵] – صحيح بخاري، ج ۱، ص ۲۲۳ ؛ ارشاد الساری، ج ۲، ص ۴۰۴٫

[۲۶]– نقدي بر مثنوي – آيت الله سيّد جواد مدرسي

[۲۷]– شمس اهل تبريز واز خاندان معروف« بزرگ امير» بود كه همگي اسماعيلي مذهب بودند ( شناخت مولوي، ناصرنجفي ص۲۱) سلسله تصوّف او به استادش، ابوبكر سلّه باف مي‌رسد كه سنّي مذهب بود ( نفحات الانس، جامي، ص ۴۶۴ ).

[۲۸] مقالات شمس، ص ۲۷۱ .

[۲۹]– آشنايي با علوم اسلامي استاد مطهري ج۲«عرفان » ص ۵۰ -‌ تحفة الاخيار-علامه ملّا محمّد طاهر قمي ص ۱۳۰٫

[۳۰]– آشنايي با علوم اسلامي ج ۲ « در معرفي مولوي » ص۱۲۳- ريحانة الادب- مرحوم مدرس تبريزي ج۶ ص۳۰ .

[۳۱]– مثنوي معنوي دفتر ششم : شماره ۷۷۷به بعد.

[۳۲]– آيت الله سيّد جعفر سيدان فرمودند: علامه جعفري منزل ما آمده بودند و نوشته‌اي را از بنده خواستند كه یکی از مناظرات من در آن آمده­بود، از جمله صحبت مثنوي مولوي شد، وقتي من اشكالاتي را مطرح كردم، ايشان به من اينطور گفتند: « عده‌اي از متجددان عصر حاضر، مولوي را فوق اسلام دانسته، من خواستم با اين تفسير و نقد وتحليل، اين را برسانم كه مولوي جزء ذرّيه­ي مسلمين بوده، ولي اشتباهاتي هم دارد وخواستم آنها را از آن موضعي كه دارند، پايين بياورم. » بعد از آن آيت الله سيدان فرمودند: كما اينكه استاد مطهري، در كتاب آشنايي با علوم اسلامي ج ۲ در قسمت عرفان، درمورد نظريه گروهي از متجددان عصر حاضر در باب عرفان مي­فرمايند: «اين گروه كه با اسلام ميانه­ی خوبي ندارند و از هر چيزي كه بوي اباحيت بدهد و بتوان آن را به عنوان نهضت و قيامي در گذشته عليه اسلام و مقررات اسلامي قلمداد كرد، به شدت استقبال مي‌كنند … و معتقدند كه عرفا در عمل ايمان و اعتقادي به اسلام ندارند، بلكه عرفان و تصوّف نهضتي بوده از ناحيه ملل غيرعرب برضد اسلام و عرب، در زير سرپوشي از معنويت…

( اين گروه) با تكيه به شخصيت عرفا، كه بعضي از آنها جهاني است، مي‌خواهند وسيله­اي براي تبليغ عليه اسلام بيابند و اسلام را «هو» كنند كه انديشه‌هاي ظريف و بلند عرفاني در فرهنگ اسلامي با اسلام بيگانه است واين عناصر از خارج، وارد اين فرهنگ گشته است.

اسلام و انديشه­هاي اسلامي در سطحي پايين تر از اينگونه انديشه‌ها است .

اين گروه مدعي هستند، كه استناد عرفا به كتاب و سنت فقط تقيه و از ترس عوام بوده است، مي­خواسته‌اند به اين وسيله جان خود را حفظ كنند (كلاس درس استاد سيّدان، بحث تبيين و تمايز مكتب وحي وعرفان و فلسفه در تاريخ ۹/۱۱/۷۸)

[۳۳]– تفسیر ونقد و تحلیل مثنوی جلال الدین محمد بلخی ، ج ۱۳ ص ۲۹۰ و ۲۹۱

[۳۴]– روح مجرد ص ۷۸ به بعد

[۳۵] – قسمت اول دفتر ششم مثنوی مولوی / ج ۱۳ تفسیر و نقد و تحلیل علامه محمد تقی جعفری

[۳۶] – توبه ۸۲٫

[۳۷] – هنگامی­که اوس به سمت جهاد در رکاب پيامبر صلي الله عليه وآله و سلم می­شتافت، برادرش مرگ را به یاد او آورد و او برای آنکه بی­باکی خود را نشان دهد، این اشعار را خواند. (مدينة‌المعاجز،‌ سيد هاشم بحراني ج ۴ ص ۱۷۷ – بحار الانوار ج ۴۴ باب ۳۷ ص ۳۷۸ – بحار الانوار ج ۴۵ باب ۴۳ ص ۲۳۸ ح ۵ – تاريخ طبري ج ۴ ص ۳۰۵ – الكامل في التاريخ، ‌ابن اثير ج ۴ ص ۴۹ .

[۳۸] – آل عمران ۱۶۹

[۳۹] – بحار الانوار ج ۴۱ باب ۹۹ ص ۲ ح ۴ – المناقب،‌ ابن شهر آشوب ج ۳ ص ۳۱۲ – الاستيعاب، ابن عبد البر ج ۳ ص ۱۱۲۵ – شرح نهج البلاغه، ‌ابن ابي الحديد ج ۹ ص ۲۰۷ – اسد الغابة‌، ابن اثير ج ۴ ص ۳۸ .

[۴۰] – ارشاد شيخ مفيد ج ۲ ص ۱۲۷ – بحار الانوار ج ۳۷ باب ۵۰ ص ۷۴ – بحار الانوار ج ۴۳ باب ۱۲ ص ۲۶۱ ح ۱ – مسند احمد بن حنبل ج ۴ ص ۱۷۲ – سنن ترمذي ج ۵ ص ۳۲۴ .

[۴۱] – مدينة‌المعاجز ج ۴ ص ۵۲ ح ۱۳۳ – الاخلاق الحسينية‌، جعفر البياتي ص ۳۳۱ – التجلي الاعظم، ‌سيد فاخر موسوي ص ۲۱ .

[۴۲] – اسراء ۷۰٫

[۴۳] – تحف العقول، ابن شعبة‌ الحراني ص ۲۴۵ – بحار الانوار ج ۷۵ باب ۲۰ ص ۱۱۶ ح ۲ – تاريخ طبري ج ۴ ص ۳۰۵ – شرح الاخبار،‌القاضي النعمان المغربي ج ۳ ص ۱۵۰ .

[۴۴] – تفسير ونقد و تحليل مثنوي ج ۱۳ ص ۲۸۹ به بعد ( با تخليص )

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *