کلام نور
  • طلب‌ العلم‌ فريضة علي‌ كل‌ مسلم‌ فاطلبوا العلم‌ من‌ مظانه‌ واقتبسوه‌ من‌ اهله

  • انا مدينة الحكمة [مدينة العلم] وعلي‌ بن‌ ابي‌ طالب‌ بابها؛ ولن‌ توتي‌ المدينة الا من‌ قبل‌ الباب‌

  • ايها الناس‌ ! اعلموا ان‌ كمال‌ الدين‌ طلب‌ العلم‌ والعمل‌ به‌... والعلم‌ مخزون‌ عند اهله‌ وقد امرتم‌ بطلبه‌ من‌ اهله‌ فاطلبوه‌

  • يا كميل‌ ! لا تاخذ الا عنا تكن‌ منا

  • شرقا وغربا، فلا تجدان‌ علما صحيحا الا شيئا خرج‌ من‌ عندنا اهل‌ البيت

  • في‌ قول‌ الله‌ عز وجل‌: فلينظر الانسان‌ الي‌ طعامه‌ قال‌: قلت‌: ما طعامه‌؟ قال‌: علمه‌ الذي‌ ياخذه‌ عمن‌ ياخذه

  • كل‌ ما لم‌ يخرج‌ من‌ هذا البيت‌ فهو باطل

مثنوي از منظر قرآن و سنّت

مثنوي از منظر قرآن و سنّت

سيـري در آرا و انديشه­­ هاي مولوي

استاد مرحوم عبّاس سعيدي شاهرودی

رؤوس مطالب

– مقدّمه

-­ مولوي و ادّعاي ارتقاي اولياء تا مقام الوهيّت

-­ عقيده مولوي در مورد حُلول و اتّحاد

– مولوي و ادّعاي معرفت كُنْه ذات باري­

-­ مولوي و ادّعاي رؤيت ظاهري خداي متعال

-­ مولوي و تحريف حديث سفينه نوح

-­ مولوي و تبرئه اَشقَي‌الأشقياء (= ابن ملجم مرادي).

-­ مولوي و تجليل از اشقياء

-­ مولوي و اسائه ادب به ساحت حضرت ابوطالب علیه السلام

 

درآمد

نگارنده در نوشتار حاضر، پس از بيان مقدّمه‌اي در باب اوضاع جامعه اسلامي پس از رحلت پيامبر بزرگوار اسلام صلَّي الله عليه و آله، كه متأسفانه موجب گرديد مسير امامت و پيشوايي امّت به كژي و انحراف كشانده شود، شرح مي‌دهد كه چگونه مخالفان مبارزه سختي را در همه زمينه‌هاي فرهنگي، اقتصادي، سياسي، نظامي و اجتماعي را عليه اهل بيت پيامبر عليهم‌السلام و در رأس ايشان امام علي عليه‌السلام آغاز كردند. وي با طرح اين پرسش كه چطور شد پس از مدت كوتاهي سرسخت‌ترين، كينه‌توزترين و سابقه‌دارترين دشمنان پيامبر صلَّي الله عليه و آله، يعني خاندان بني اميه، در سرزمين شام– كه آبادترين مناطق اسلامي در آن روزگار به شمار مي‌رفت – به قدرت سياسي و اجتماعي مي­رسند؟! خواننده اهل بصيرت را به تأمّل وا مي‌دارد. نگارنده در ادامه به بيان برخي از اقدامات نارواي معاويه خصوصاً در تقابل با امام علي عليه السلام و شيعيان خاص اين حضرت مي پردازد؛ از جمله مهم‌ترين آن ها را جعل و ساختن رواياتي در رد فضايل و مناقب علي عليه‌السلام – كه در قرآن و احاديث نبوي بر آن تصريح شده- تشكيك در آن‌ها و نيز وضع رواياتي در فضيلت‌سازي براي افرادي مانند عثمان خليفه سوم ذكر مي‌كند. معاويه براي اين كار، هيأتي را مأمور كرد و مقرّري كلاني براي آن تأمين نمود. نگارنده در ادامه از مولانا جلال­الدّين بلخي رومي كه يكي از سرآمدان شعر پارسي و از بزرگان متصوّفه به شمار مي­آيد، به عنوان شخصيتي ياد كرده كه در مواردي متعدّد تحت تأثير همين فرهنگ قرار گرفته و در برخي از سروده­هاي خود مطالب ناروايي را آورده است. وي عمده مطالب نوشتار حاضر را به شرح و بيان اين مطالب ناروا كه عمدتاً در مثنوي معنوي آمده اختصاص داده است.

كليدواژه‌ها: كتابت حديث، نقل حديث، جعل حديث، تحريف، معاويه، مولوي، مثنوي معنوي، شريعت، طريقت، حقيقت، حُلول، اتّحاد، حديث سفينه نوح، اَشقي الاشقياء، حضرت ابوطالب.

 

 

 

مقدّمه

بر جملگي اهل فضل روشن و مسلَّم است كه پيامبر اكرم صلَّي الله عليه و آله شرط نجات و مصونيّت از گمراهي ابدي امّت اسلام را بنابر حديث متواتر ثقلين، چنگ زدن به قرآن و عترت قرار داده است؛ امّا به رغم فرمان مؤكد الاهي و ابلاغ پيامبر صلَّي الله عليه و آله در مورد امامت و پيشوايي بلافصل حضرت علي(در همايش غدير خم) و فرزندان معصوم آن بزرگوار و دلائل و اشارات ديگر از قرآن و حديث صحيح و معتبر و نيز ادلّه عقلي در اين مورد، با كمال تأسّف پس از رحلت پيامبر اسلام صلَّي الله عليه و آله مسير امامت و پيشوايي امّت به كژي و انحراف سوق داده شد و در پي آن، مخالفان مبارزه سختي را در تمام زمينه هاي فرهنگي، سياسي، نظامي، و اقتصادي عليه اهل بيت پيامبر عليهم‌السلام و در رأس آنان حضرت اميرمؤمنان علي عليه­السَّلام آغاز كردند.

از جهت فرهنگي، با جلوگيري از كتابت و نقل حديث پيامبر به خصوص احاديثي كه در منقبت و فضيلت اهل بيت گرامي رسول و نكوهش دشمنان ايشان از لسان مباركشان صادر گرديده، اُمّت را از رجوع به « راسِخان در علم (= استواران در دانش)» و شارحان و مفسّران واقعي كلام خدا يعني امامان معصوم بازداشته و به سوي نااهلان سوق دادند.

از جهت سياسي و نظامي نيز كوشيدند تا با خاندان بني­اميّه ائتلاف كنند. خلاصه آن­كه انحراف در امامت، به انحراف و لغزش در جملگي ابعاد اعتقادي، احكام عملي و مسائل سياسي، اجتماعي و… منجر گرديد و تبعات سوء آن تا آن­جا ادامه پيدا كرد كه بايد گفت هنوز هم جهان بشريّت به طور عام و جهان اسلام به طور ويژه از پيامدها و دستاوردهاي شوم آن رنج مي­برد.

راستي شگفت­انگيز است كه چگونه بعد از گذشت مدّت كوتاهي از رحلت پيامبر صلَّي الله عليه و آله، سرسخت­ترين، سابقه­دارترين و كينه­توزترين دشمنان آن حضرت يعني خاندان بني­اميّه در سرزمين شام – كه آبادترين مناطق اسلامي در آن روزگار به شمار مي‌رفت – به قدرت سياسي و اجتماعي مي­رسند۱ و اهل بيت گرامي پيامبر عليهم‌السلام و در رأس ايشان حضرت اميرمؤمنان علي عليه­السّلام با آن همه كمالات و فضايل كه در آيات قرآن و احاديث پيامبر صلَّي الله عليه و آله در شأن ايشان آمده، در كُنج عزلت و انزوا و مظلوميّت مطلق قرار مي­گيرند؟!

آيا خُـلَـفا از پيشينه و سوابق سوء معاويه اطّلاعي نداشتند؟! همو كه بعد از فتح مكّه در سال هشتم هجري، پيامبر گرامي اسلام صلَّي الله عليه و آله پدرش را به خاطر رفتار منافقانه­اش در تظاهر به اسلام آوردن سخت نكوهش كرد۲ و همو كه در اواخر عمرش سوگند ياد كرد كه تا نام و ياد پيامبر صلَّي الله عليه و آله را به خاك نسپارد، آرام نخواهد گرفت!۳ و خلاصه همو كه هميشه مورد لعنت خدا[أ‌] و رسول او[ب‌] و اولياي الاهي بوده است.

از اقدامات نارواي معاويه، تحريف روايات رسول خدا صلَّي الله عليه و آله و از آن نكوهيده­تر، جَعل و ساختن رواياتي به نام رسول مكرَّم اسلام صلَّي الله عليه و آله و گماردن هيأتي از جانب خود فقط براي اين كار بوده است. در روزگار سلطه معاويه بر تمامي مناطق اسلامي به خصوص منطقه شامات، اين اََحاديث تحريف­شده يا جَـعْـلي، طي بخشنامه­هايي از جانب وي، در سرتاسر بلاد اسلامي منتشر گرديد.

اساساً معاويه در چهار مرحله چهار بخش­نامه براي كليه استانداران و فرمانداران مناطق بسيار وسيع و پهناور تحت سلطه خود ارسال كرد و جهت انجام و اِعمال آن­ها      خشن­ترين روش­ها را به كار گرفت. برخي از مواد اين بخش­نامه­ها عبارت است از:

– قطع حقوق و مستمرّي شيعيان حضرت علي عليه­السَّلام از بيت­المال و عدم پذيرش گواهي آنان در محاكم قضايي و اعلام عدم دفاع و حمايت از شيعيان امام علي عليه­السَّلام كه مورد هرگونه ظلم و ستم قرار مي­گيرند.  

– جَعْل حديث در ذكر مَناقب و فضايل عثمان، و پس از مدّتي فرمان به جَعْل حديث در فضايل دو خليفه ديگر.

– فرمان قتل و كشتار شيعيان امام علي عليه­السَّلام كه حاضر به سَبّ (= دشنام دادن) و لَعْن (= نفرين) آن حضرت نباشند.

و خلاصه پس از مدّتي، جهت تشكيك در فضيلت­ها و مناقب حضرت علي عليه­السَّلام و اهل بيت گرامي پيامبر عليهم‌السلام كه در آيات قرآن و احاديث معتبر بر آن تصريح گرديده، فرمان داد تا در ردّ اين باور عمومي، احاديثي را جعل كنند و سرانجام درباره كساني كه حتّي احتمال مي­رود شيعه ابوتراب (= علي عليه­السَّلام) باشند، دستور قتل صادر كرد.۴

خطيبان، نويسندگان، محدّثان و مفسّران عامّه، اين احاديثِ جَعْلي يا تحريف­شده را بر فراز منبرها گفتند و در آثار خود مكتوب كردند و نشانه­هاي اين خيانت فرهنگيِ امويان، در آثار و تأليفات مكتب خلفا فراوان به چشم مي­خورد.

متأسفانه مولانا جلال­الدّين بلخي رومي كه يكي از سرآمدان شعر پارسي و از بزرگان متصوّفه به شمار مي­آيد، در مواردي متعدّد تحت تأثير همين فرهنگ قرار گرفته و در برخي از سروده­هاي خود مطالب ناروايي را آورده است. البتّه حقيقت اين است كه سروده­هاي مولانا (چه مثنوي و چه غزليّات) و نيز آثار منثور وي، محتوي مطالب ارزنده و سودمندي نيز هست، ولي مهارت و نبوغ اين شاعر در سرودن ابيات دلنشين و گاه به كار گرفتن تمثيل­هاي نغز و ساير آرايه­هاي ادبي، هرگز نبايد حجابي شود و حقيقت را بر روي چشم بصيرت ما ببندد. حضرت علي عليه­السَّلام فرموده است: « إنَّ ديـنَ الله لا يُـعـرَفُ بالرّجال بَـل بـآيـَة الْحَقّ؛ فَاعْرِفِ الْحَقَّ تَعرِفْ أهْلَهُ».۵            

يعني: همانا دين خدا با اشخاص شناخته نمي­شود؛ بلكه با ملاك حق و حقيقت شناخته مي­شود؛ پس حقيقت را بشناس تا سپس اهل حقيقت را بشناسي.            

در توضيح اين فرمايش معصوم بايد گفت كه حقّ و باطل با درجه عظمت، شهرت و محبوبيّت افراد شناخته نمي­شود؛ بلكه بايد خود حق و باطل را شناخت تا سپس به كمك آن، پيروان حق و باطل شناسايي شوند. اين كلام، جايگاهي بس عظيم و منزلتي بس رفيع در حكمت دارد. دكتر طه حسين، نويسنده معروف مصري مي­نويسد: « بعد از كلام وحي، هيچ كس سخني به اين عظمت نگفته است».

نكته ديگري كه در نقد سروده­هاي مولوي به­خصوص مثنوي بايد يادآور شد، اين است كه وي علاوه بر لغزش­هاي برگرفته از مكتب خلفا، در مواردي نيز سخت تحت تأثير انديشه تصوّف و مرام صوفيان قرار گرفته است و اظهارات و دعاوي بزرگان اين فرقه را با سروده­هاي دلنشين و زيباي خود به تصوير كشيده و گاهي نيز خودش مطالبي بر آن­ها افزوده است.[ت‌] مولوي در مواردي خودش به جعل داستان­ها يا موضوعاتي پرداخته و متأسّفانه آن­ها را به خداي عزّ و جلّ و پيامبر و حضرت علي عليه­السَّلام نسبت داده است. جَعْل داستان­هاي رَكيك و مُستَهجَن و خلاف اخلاق و اشاره به آيات قرآن در خلال اين داستان­هاي ضد اخلاقي از نمونه­هاي بارز ديگر لغزش­هاي مولوي مي­باشد و اين در حالي است كه وي در آغاز كتاب مثنوي، كتاب خود را تا حدّ كتاب خدا مورد تجليل و تكريم قرار داده است[ث‌].

-­ مولوي و ادّعاي ارتقاي اوليا تا رسيدن به مقام اُلوهيّت

مولوي معتقد است كه چون سالك طبق نسخه شريعت با ارشاد و هدايت يك ولي كامل در وادي طريقت گام نهد و به سير و سلوك و تهذيب نفس همّت گمارد، سرانجام واصل به حقيقت و فاني در حق گشته و از شريعت و طريقت بي نياز مي گردد. خلاصه بيان مولوي در مقدمه دفتر پنجم مثنوي چنين است:

«…شريعت همچو شمع است ره مي­نمايد و بي آن كه شمع به دست آوري، راه رفته نشود و چون در ره آمدي، آن رفتن تو طريقت است و چون رسيدي به مقصود، آن حقيقت است و از اين رو گفته اند: لَوْ ظَهَرَتِ الْحَقائق بَطَلَتِ الشَّرائعُ [ج‌]». و نيز مي­گويد:    « يا مثال شريعت همچو علم طب آموختن است و طريقت پرهيز كردن به موجب طب و داروها خوردن و حقيت صحت يافتن ابدي و از آن هر دو فارغ شدن…[ح‌]».

اين اِظهارات مولوي و پذيرفتن تلويحي «لو ظهرت الحقائق بطلت الشرائع» و آن­چه وي در ابيات ديگر خود در اين مورد بيان كرده، ظاهراً دلالت دارد كه معتقد است مثلاً همان طور كه بيمار پس از بهبودي، ديگر به نسخه پزشك و استعمال دارو نيازي ندارد؛ واصل به حقيقت هم نيازي به شريعت و طريقت ندارد، اوست واصل به حقّ و فاني در حقيقت! مولوي در مورد عدم نياز به اصطلاح واصلان به حق به انجام فرايض شريعت، در جاي ديگر سرايد:

شـرع بـهـر زنـدگان و اغنياست               شرع بر اصحاب گورستان كجاست؟!

آن گروهي كز فقيري بي بـرنـد                 صـد جهت زان مردگان فانـي­تـرنـد

مرده از يكسوست فاني در گزند                 صوفيان از صد جهت فاني شـدنـد۶

براي مثال مولوي اعتقاد دارد منصور حلاّج در اثر تزكيه و تهذيب نفس و پيمودن طريق حق از واصلان بوده و اظهار «أنا الحق» او، رحمت و رستگاري به شمار مي رود ؛ در حالي كه فردي مثل فرعون چون مسير طريقت با استفاده از نسخه شريعت را طي ننموده بود، اظهار «أنا ربّكم الأعلي» و به قول مولوي «أنا الحق» پستي و لعنت بوده است.

آن أنا بي وقت گفتن لعنت است                       ويـن أنـا در وقت گفتن رحمت است

آن أنـا منصور، رحمت شد يقين                       و آن أنا فرعون، لـعـنـت شد ببـيـن۷

و در جايي ديگر سروده است:

بود أنا الـحَـق در لب مـنـصـور نـور                   بـود أنـا الله در لـب فـرعـون زور۸

و نيز سروده است:

گفت فرعوني أنا الحق گشت پست                   گفت منصوري أنا الحق و برست

آن أنـا را لـعـنـت الله در عـقـب                       وين أنا را رحمت الله اي مُحِبّ۹

همانطور كه ملاحظه مي شود، مولوي همان ادّعاي فرعوني «أنا ربّكم الأعلي» را از طرف حلاّج رحمت، نور، و رستگاري مي­داند.

-­ عقيده مولوي در مورد حلول و اتّحاد

مولوي در مثنوي سروده است:

نـاقه صالح به صـورت بـُـد شـتـر                       پي بريدندش ز جهل آن قوم مُـرّ

حق از آن پيوست با جسمي نهان                       تاش آزارند و بـه بينند امـتـحـان

زان تعـلُّـق كرد با جسمش إلــه                         تا كه گردد جمله عـالَـم را پـنـاه۱۰

همان­طور كه ملاحظه مي­شود، در اين ابيات سخن از حلول ذات اقدس احديَّت در ناقه حضرت صالح مطرح گرديده كه بُـطلان آن روشن و آشكار است.

-­ مولوي و ادّعاي معرفت كُنه ذات باري­تعالي

به پندار مولوي، عجز از ادراك ماهيّت حقايق، براي عَوام است نه انسان­هاي تكامل­يافته؛ نزد محرمان درگاه الاهي، ذات حق­تعالي مخفي نيست و از اسرار به شمار نمي­آيد تا چه رسد به ماهيّات قابل توصيف.

عَـجْـز از اِدراك ماهــيّـت عــمــو               حـالـت عـامـه بـود دريـاب تــو

زان كـه مــاهـيّـات و سرّ و سرّ آن               پيش چشـم كامِـلان باشد عـيـان

در وجــود از ســرّ حــق و ذات او                دورتـر از وَهْـم و اسـتـبـصـار كـو؟

چون كه آن مخفي نماند از محرمان               ذات وصفي چيست كان ماند نهان؟

عقل بحثي گويد اين دور است و گو               بـي ز تـأويلي مـحـالي كـم شـنـو

قطب گويد مر تو را اي سست حـال              آن چـه فـوق حال توست آيد محال۱۱                

چگونه ممكن است اين اظهارات را پذيرفت، در صورتي كه خداي متعال در قرآن كريم         مي­فرمايد:

« وَ مَا قَدَرو الله حَقَّ قَدْرِهِ ».۱۲

يعني: و نشناختند خدا را آن گونه كه سزاوار او بود!                    

«وَ لاَ يُـحيـطوُنَ بِـهِ عِلْماً».۱۳

يعني: علم هيچ­كس به او احاطه پيدا نخواهد كرد.

و رسول گرامي نيز مي­فرمايد:

« مَا عَرَفْنَاكَ حَقَّ مَعْرِفَتِكَ ».۱۴

يعني: نشناختيم تو را آن گونه كه سزوار شناخت تو بود.

خواننده گرامي عنايت داشته باشد كه اين سخن از دهان مبارك برترين آفريده خالق يكتا، بهانه خلقت، حضرت محمد مصطفي صلَّي الله عليه و آله و سلَّم بيرون آمده است. او كه در مورد شناخت پروردگار چنين بگويد، پس ما موجودات نازل و پست چه بايد بگوييم؟!

اميرمؤمنان علي عليه­السَّلام نيز فرموده است:

« الَّذِي لاَ يُدْرِكُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ وَ لاَ يَنَالُهُ غَوْصُ الْفِطَن الَّذي لَيْسَ لِصِفَتِهِ حَدٌّ مَحْدوُدٌ…».۱۵

يعني: آن خدايي كه همّت­ها هر اندازه دور ­پروازي كنند، او را درك نمي­كنند و زيركي­ها هر اندازه در ژرفاي درياي انديشه فرو روند، به او نايل نمي­شوند؛ خدايي كه صفتش را نهايتي نيست…

-­ مولوي و ادّعاي رؤيت ظاهري خداي متعال

مولوي به استناد حديث مقطوع «خلق الله آدم علي صورته»،۱۶ سروده است:

خلق ما بر صورت خود كرد حق               وصف ما از وصف او گيرد سَبَق۱۷

متأسفانه اين حديث به صورت مقطوع و ناقص در مجموعه­هاي مهم حديثي اهل سنّت نقل شده؛ در حالي كه اصل حديث چنين است:

عن الحسين بن الخالد قلتُ للرضا يا بن رسول الله! إن الناس يروون أنَّ رسول الله قال: إن الله خلق آدم علي صورته، فقال: قاتلهم الله! لقد حرَّفوا أوَّل الحديث. إن َّ رسولَ الله مرَّ برجلين يتسابّان فسمع أحدهما يقول لصاحبه: قَبَّحَ الله وَجْهَكَ و وجهَ من يشبهك. فقال: يا عبدَالله! لا تقل هذا لأخيك فإنَّ الله عزَّ و جلَّ خلق آدم علي صورته».۱۸

يعني: حسين بن خالد گفت به حضرت رضا عرض كردم: اي فرزند رسول خدا! مردم روايت مي كنند كه رسول خدا فرمود: خدا آدم را به صورت خود آفريده است. آن حضرت فرمود: خدا آنان را بكشد كه اول حديث را حذف كرده­اند. رسول خدا به دو مرد گذشت كه به يكديگر دشنام مي­دادند غ شنيد يكي به ديگري مي گويد: خدا روي تو را زشت گرداند و روي هر كه را كه به تو شباهت دارد!رسول خدا خطاب به آن شخص فرمود: اي بنده خدا! به برادرت چنين مگو، زيرا خداي متعال آدم را به صورت او آفريده است.      

بنابراين، با حذف اوّل حديث چنين القا كرده­اند كه مرجع ضمير در «صورتـه» خداي متعال است، در حالي كه چنين نيست و مقصود «آدم» مي­باشد.

اكنون به ادّعاي مولوي در باب رؤيت صوري و مادي خدا اشاره مي­كنيم؛ وي سروده است:

گفت پيغمبر كه جنّـت از إلــــه           گر همي خواهي ز كس چيزي مخواه

چون نخواهي من كفيلم مر تو را           جـنـَّـت الـمـأواي و ديــدار خـــدا۱۹

بحث درباره مصراع دوم از بيت دوم است.

شاهد بر اين معنا اظهارات مولوي در مواردي ديگر نظير داستان ساختگيِ شيخ محمّد سرْرَزي است كه در اين داستان علاوه بر ادّعاي مكالمه مستقيم شيخ محمّد با خداي متعال، مدَّعي است كه خداي متعال ضمن مكالمه با شيخ محمّد، رؤيت مادي و صوري خود را نفي نفرموده بلكه حتّي اثبات نيز كرده است؛ منتهي هنوز شيخ محمّد را واجد آن مقام نمي­داند[خ‌].

زاهدي در غَزْني از دانش مزي                         بد محمد نام و كنيت سررزي

بود افطارش سر رز هر شبي                           هفت سال اودائم اندر مطلبي

بس عجايب ديد از شاه وجود                           ليك مقصودش جمال شاه بود

بر سر كُه رفت آن از خويش سير                     گفت بنما يا فُتادم من به زير

گفت نامد مهلت آن مَكْرُمَت                             ور فرو افتي، نميري نكشمت

او فرو افكند خود را از وداد                            در ميان عمق آبي اوفتاد

گفت اي دانـاي رازم مـو بـه مو                       چه كنم در شـهـر خدمت گوي تو

گفت خدمت آن كه بهر ذلّ نفس                   خويش را سازي تو چون عبّاس دبس

مدتي از اغنيـا زر مـي سـتـان                         پس به درويشان مسكين مي رسان

بس سؤال و بس جواب و ماجرا                         بـُد مـيـان زاهـــد و ربّ الـوري۲۰

همچنين در جاي ديگر گويد:

اين جهان گويد كه تو رهشان نما                     وان جهان گويد كه تو مَهشان نما۲۱

مصراع دوّم اين بيت اشاره است به حديث مجعول: «…إنَّكُم سَـتَرونَ رَبَّكُم كَمَا تَرَونَ هَذَا الْقَمَرَ لاَ تُضَامّونَ فِي رُؤيَتِهِ…»۲۲. بطلان اين ادعا از بديهيّات است.

حضرت امام رضا عليه­السَّلام با دلايل قاطع قرآني و شيواترين روش، اين عقيده انحرافي را ابطال فرموده­اند۲۳ و از نحوه كلمات حضرت خشم و غضب امام نسبت به چنين گستاخي­ها و افترائات به ساحت قُدس ربوبي كاملاً استنباط مي­گردد.

-­ مولوي و تحريف حديث سفينه نوح

رسول خدا در حديث متواتر سفينه، اهل بيت خود را به كشي نوح تشبيه فرموده، شرط نجات و هدايت را پيروي از آن ذوات مقدسه و سرپيچي از دستورات ايشان را موجب هلاكت ابدي عنوان فرموده است:

«إنَّ مَثَلَ أهلِ بيتي في اُمَّتي كمثل سفينة نوح مَن رَكِـبَـها نَـجَا وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهَا غَرِقَ».۲۴

يعني: همانا مَثَل اهل بيت من درميان امّتم همانند كشتي نوح است كه به آن درآيد، نجات يابد و هر كه تخلّف ورزد، غرق شود.

اين حديث، در حد تواتر معنوي در منابع مهم شيعه و اهل سنّت نقل گرديده است. ولي مولوي چنين سروده است:

بهر اين فرمود پيغمبر كه من                   همچو كشتي‌ام به طوفان زمن

ما و اصحابيم چون كشتي نوح                 هر كه دست اندر زند يابد فتوح۲۴

و به اين ترتيب، حديث پيامبر را تحريف كرده؛ زيرا به جاي كلمه «اهل بيت»، واژه      «اصحاب» را گذاشته است. البته كه اين لغزش از شخصي چون مولوي قابل گذشت نيست. هرگز پيامبر اصحاب خود را به كشتي نوح تشبيه نفرموده است. مرحوم دكتر بديع‌الزّمان فروزانفر نيز در كتاب احاديث مثنوي (ص ۱۱۱) مأخذ حديث را از مصادر اهل سنَّت نقل كرده و در هيچ يك از اين منابع كلمه « اصحاب» نيامده؛ بلكه عباراتي نظير: «مَثَـل اهل بيتي»، «مَثَل عترتي»و «مَثَلي» آمده است. ظاهراً اين تحريف را خود مولوي مرتكب شده است؛ هرچند كه اگر از جاي ديگر هم اقتباس كرده، خطاي بزرگي را انجام داده است؛ زيرا بطلان آن براي آن­ها كه آگاهي اندكي از شخصيت اصحاب واعمال آن ها داشته باشند، روشن است تا چه رسد به شخصي مانند مولوي با آن همه ادّعاهاي شگفت­انگيز از جانب خودش و پيروان او. مگر مولوي درباره عظمت فهم و درك خودش و عدم آگاهي ديگران گاهي نمي­گويد:

هين بگوكه ناطقه جو مي كند                       تا به قرني بعد ما آبي رسد۲۵

و در جايي ديگر سروده است:

هر چه مي‌گويم به قدر فهم توست                   مُردَم اندر حسرت فهم دُرُست۲۶

از آن بالاتر مگر مولوي در مقدمه مثنوي كتاب خود را تا حد قرآن كريم تسايش نكرده است؟! مگر او مدّعي نيست همانگونه كه باطل در قرآن راه ندارد، در كتاب مثنوي نيز هيچ باطلي راه ندارد؟!

مراجعه به آيات قرآن و احاديث رسول خدا در منابع شيعه و اهل سنّت، و نيز واقعيّات مسلّم تاريخي اين حقيقت را ثابت مي­كند كه برخي از اصحاب پيامبر، افرادي ناصالح بوده و فساد، تبهكاري و نفاق آن­ها قطعي بوده است. خداي متعال در قرآن كريم    مي­فرمايد:

«وَ مِمَّنْ حَوْلَكُمْ من الاعراب منافقون و من أهل اهل المدينة مردوا علي النفاق لا تعلمهم نحن نعلمهم…».۲۷

يعني: در ميان باديه­نشيناني كه اطراف شمايند و نيز در ميان اهالي مدينه، منافقاني هستند كه در نفاق و دورويي به قدري ورزيده­اند كه تو (اي رسول ما) آن­ها را نمي­شناسي، اين ما هستيم كه آنان را مي­شناسيم.

درباره انحراف و ارتداد برخي از صحابه، گزارش هاي بسياري نقل شده؛ از جمله اين روايت است: پيامبر مكرّم اسلام فرمود: « گروهي از اصحاب من به روز قيامت در حوض كوثر بر من وارد مي­شوند. وقتي آن­ها را شناختم، ناگهان آن­ها را از من جدا نموده و دور مي­كنند. من مي­گويم: خدايا! اصحابم، اصحابم. خطاب مي­آيد: تو نمي­داني كه اينان بعد از تو چه بدعت­ها كه در دين پديد نياوردند؟! اينان بعد از تو به آيين پيشينيان كافر و بت­پرست خودشان بازگشتند».

در باب واقعيّات تاريخي به سبب اين كه مجالي وسيع در اختيار نداريم، تنها به ذكر چند مورد آن هم به اشاره مي پردازيم.

۱-­ پس از واقعه عظيم غدير خم و به نظر برخي هنگام بازگشت از جنگ تبوك، برخي از همين اصحاب! تصميم گرفتند شتر پيامبرشان را هنگام عبور از گردنه رَم دهند تا در نتيجه آن حضرت به داخل درّه سقوط كرده و كشته شود.

۲-­ برخي از اصحاب به ماريه قبطيّه، بانوي پارسا و همسر رسول خدا تهمتي ناروا زدند و خداي متعال در سوره مباركه نور(آيه يازدهم)، اين بانوي پاكدامن را تبرئه مي­فرمايد.(داستان اِفك).

۳-­ يكي از اصحاب، جسارت و گستاخي را تا آن­جا رساند كه چون رسول خدا صلَّي الله عليه و آله در لحظات حسّاس و سرنوشت­ساز پايان عمر شريف خود اراده فرمود موضوع امامت و خلافت بلافصل حضرت علي عليه­السَّلام را با مكتوب­كردن مؤكّد فرمايد و مانع از گمراهي ابدي امّت شود، با ايجاد جار و جنجال از اين كار بسيار مهم جلوگيري كرد  و پناه بر خدا گفت كه پيامبر هَذْيان مي­گويد!۲۸

-­ مولوي و تبرئه أشقي الأشقياء

مولوي در مثنوي،۲۹داستاني جَعْلي از حضرت اميرمؤمنان علي عليه­السَّلام نقل مي­كند كه خلاصه آن چنين است: پيامبر از طريق وحي به إبن­ملجم خبر دادند كه تو قاتل حضرت علي عليه­السلام خواهي بود. إبن­ملجم به حضرت علي عليه­السَّلام عرض مي­كند كه مرا بكش تا چنين منكري از من صادر نشود. مولوي سپس مدّعي است كه حضرت علي عليه­السَّلام به إبن­ملجم مي­فرمايد:

       يك سرِ مـو از تـو نَتْـوانـد بُـريـد         چون قلم بر تـو چنين خطُي ­كشيد۳۰

و من هيچ­گونه كينه­اي از تو به دل ندارم زيرا اين قتل را از ناحيه تو نمي­دانم. تو تنها وسيله و آلت فعل هستي و فاعل اصليِ فعل خداست و من چگونه آلت فعل را (كه فاقد اختيار است) مورد قدح و طعنه قرار دهم؟! [د‌]

هيچ بُغْضي نيست در جانم ز تـو                 زان كـه اين را من نـمي­دانم ز تو

آلت حـقّـي تو فاعل دست حَـقّ                   چون زنـم بر آلت حق طعن و دَقّ۳۱

همان­طور كه ملاحظه مي­شود، مولوي در اين ابيات إبن­ملجم را آلت فعل و فاقد اختيار معرّفي كرده و خدا را فاعل فعل و لذا إبن­ملجم از نظر مولوي هيچ جرمي مرتكب نشده است!

آيا اين اظهارات، در جهت گستاخ كردن جنايت­كاران نيست؟! اگر إبن­ملجم تبرئه شود، چه دليلي وجود خواهد داشت كه پس از آن يزيد، شمر، حَجّاج و ساير جنايت­كاران تبرئه نشوند؟! مولوي حتّي درباره فرزند حضرت نوح مدّعي است كه حكم اَزَلي حق بر انحراف كنعان پسر نوح جاري گرديده بودهو اين مُهر و حكم الاهي مانع از تأثير موعظه و نصيحت حضرت نوح عليه­السَّلام كه امري است حادث، بوده است!

     گوش كنعان كي پذيرد اين كلام               كه بر او مُهر خداي است و ختام

     كي گُزارَد موعـظه بر مـهـر حَـقّ               كي بگرداند حَـدَث حُـكـم سَبَق۳۲

مولوي در جاي ديگر در مورد به اصطلاح عدم اختيار مجرمان و در نتيجه تبرئه ايشان چنين مي­سرايد:

گر نفرمـودي قـصـاصي بـر جُـنـات[ذ‌]           يـا نگفتي في القصاص آمد حيات[ر‌]

خود كه را زَهـره بـُدي تـا او زخــود           بر اسير حكم حـق تـيـغـي زنـد

زان كه داند هر كه چشمش را گشود           كـان كُـشـنـده سُـخره تقدير بود

هـر كـه را آن حـكـم بـر سـرآمـدي           بر سر فرزند خـود تـيـغـي زدي

رو بترس و طـعـنه كـم زن بر بـدان           پـيـش دام حـكـم عجز خود بدان

پـيـش حكم حق بِنِه گردن ز جان            تـسـخـر و طـعـنه مزن بر گمرهان۳۳

همان­طور كه ملاحظه مي­شود، مولوي در اين ابيات جانيان را فاقد اختيار و اسير حكم الاهي معرّفي كرده است. پيروان اين طرز تفكّر از جمله مولوي، پنداشته­اند كه علم حقّ تعالي علَّت افعال بندگان است و اين، رأيي است خطا. براي نمونه مولوي گمان كرده كه چون شهادت حضرت علي عليه السلام به دست ابن ملجم در علم خدا بوده، لذا در كار خود مجبور بوده و هيچ تقصيري نداشته است. مولوي حتّي به حضرت افترا بسته و مدّعي است كه علي عليه السلام با همين نحو استدلال قاتل خودش ابن ملجم مرادي را تبرئه كرده است.

دانشمند ذوفنون معاصر، مرحوم استاد محمّدتقي جعفري، در شرح و تفسيري كه بر مثنوي نگاشته، در شرح اين ماجرا مي نويسد: « هيچ روايت و داستاني از حضرت اميرالمؤمنين عليه‌السلام ولو به طور ضعيف نقل نشده كه حضرت به ابن ملجم چنين مطالبي را گفته باشد».۳۴

همين ابن­ملجم كه از طرف مولوي اين­گونه تبرئه گرديده، در گزارش­ها آمده است كه يكي از آن شش تن از افراد اين امّت است كه سخت­ترين عذاب­ها براي ايشان است. همچنين در گزارشي ديگر آمده است كه : « ابن ملجم از فرزندان عاقِر پي­كننده ناقه حضرت صالح است كه اتفاقاً داستانشان يكي است؛ قدّار به زني با نام رباب دل بسته بود و عاشق او بود، ابن­ملجم نيز دل در گرو قطام داشت».۳۵

نگارنده نهايت كوشش خود را به خرج داد تا بداند آيا مدرك و مأخذي حتّي از منابع غير معتبر درباره اين ادّعاي مولوي موجود است، چيزي يافت نشد به جز مطلبي از منطق‌الطير عطّار نيشابوري، صوفي، عارف و شاعر قرن هفتم هجري. اديب معاصر، مرحوم استاد بديع­الزمان فروزانفر در اين­باره مي­گويد كه مولوي در مثنوي حدود سي و پنج حكايت را به احتمال بسيار قوي از آثار منظوم عطّار اخذ كرده و حتّي در مواردي عين گفته او را آورده است. اين احتمال هست كه در موضوع تبرئه ابن­ملجم تحت تأثير عطار قرار گرفته باشد.

عطّار نيشابوري در منطق‌الطير در مورد ضربت زدن ابن ملجم و واكنش حضرت امير عليه السلام سروده است:

چون كه آن بدبخت نادان از قضا               ناگهان آن زخم زد بر مرتضي

مرتضي را شربتي كردند راست                 مرتضي گفتا كه خون ريزم كجاست؟

شربت او راده نخست، آن گه مرا               زانكه او خواهد بُـدَن همره مرا

شربتش بردند گفت اين است قهر             حيدر اين جا خواهدم كشتن به زهر

مرتضي گفتا به حق كردگار                  گر بخوردي شربتم آن نابكار

من همي ننهادمي بي او به هم                پيش حق در جنّت المأوي قدم

همان­طور كه ملاحظه مي­شود، عطّار در اين اشعار از زبان علي عليه­السَّلام آورده كه ايشان سوگند ياد فرموده اگر ابن­ملجم از اين شربت بنوشد، بدون او وارد بهشت     نمي­شود!

واقعاً اين گروه از صوفيان چگونه جرأت مي‌كنند چنين افتراهايي به ساحت قدسي ائمّه معصوم عليهم­السَّلام وارد كنند؟! به راستي اگر قرار باشد حضرت علي عليه­السَّلام بدون ابن­ملجم وارد بهشت نشود، چه دليلي وجود دارد كه تربيت­يافتگان و فرزندان آن حضرت يعني امام حسن مجتبي عليه­السَّلام بدون معاويه و جَعده و امام حسين عليه­السَّلام بدون يزيد و شمر به بهشت درآيند و ساير ائمه بدون قاتلان يا دشمنان خود؟! خلاصه در اين صورت حضرت علي عليه­السَّلام جبّاران و خليفگان پليد اموي و عباسي و ديگران را در قتل ائمه عليهم­السَّلام و اولياي الاهي تشجيع فرموده است!!

در پاسخ به مولوي كه علم الاهي را علَّت افعال مي­دانسته و در مواردي بسيار قائل به جبر بوده است، بايد گفت: حق تعالي از اَزَل نسبت به همه امور و حوادث عالِم مطلق بوده است. و نيز با گذشت زمان براي او علم تازه­اي حاصل نخواهد شد، ولي هرگز اين علم علَّت افعال بندگان نيست . آدمي با اختيار و اراده خود راه و روش خويش را انتخاب مي­كند امّا حق تعالي از اَزَل مي­دانسته كه هركس با راده و اختيار خود چه راهي را برمي­گزيند و اصولاً ميان علم خدا و افعال ما رابطه علّي و معلولي وجود ندارد و هركدام مقوله­اي جدا هستند. آري:

«فَمَن شَاءَ فَلْيُؤمِنْ وَ مَنْ شَاءَ فَلْيَكْفُرْ».۳۶

يعني: هركه بخواهد ايمان آوَرَد و هركه بخواهد كافر شود.      

يا اين كه: «إنَّا هدَيْنَاهُ السَّبيلَ إمَّا شاكِراً وَ إمَّا كَفوُراً».۳۷

يعني: به حقيقت كه ما [آدمي را] به راه راست نموديم، خواه سپاس­گزار باشد و خواه ناسپاس.

براي روشن­تر شدن مطلب مثالي مي­زنيم: پزشكي متخصّص پس از انجام معاينات متعدّد و آزمايش­هاي لازم، يقين پيدا كرده كه فلان بيمارش به سرطاني خطرناك مبتلا شده و موضوع را به بستگان نزديك وي اطّلاع داده است. در ضمن به آنان مي­گويد كه بيمار شما حدود دو ماه ديگر رخت از اين جهان فاني خواهد بست؛ پس از دو ماه طبق گفته پزشك، بيمار در اثر همان بيماري فوت مي­كند.

آيا علّت مرگ بيمار، علم پزشك از تاريخ درگذشت او مي­باشد؟ خير؛ علّت مرگ بيمار، بيماري سرطان بوده نه اطّلاع پزشك از تاريخ مرگ وي. هيچ ارتباطي ميان آگاهي پزشك و مرگ بيمار نيست و هركدام مقوله­اي جدا هستند. به همين ترتيب، علم حق تعالي به فسادگري و تبهكاريِ بدكاران، علَّت كار زشت ايشان نيست.

اگر گفته شود علم حق تعالي علَّت افعال بندگان است، و در نتيجه بندگان در افعال خود مجبور و فاقد اختيارند، مجازات مجرمان در آخرت از سوي خداي متعال ظلمي آشكار خواهد بود، در حالي كه صدور ظلم از جانب پروردگار سبحان محال و باطل است. چون ظلم چندين علّت دارد؛ از جمله: ترس، نيازمندي، جهل و يا غفلت و حق تعالي از جملگي اين صفات، منزَّه و مبرّاست. در قرآن كريم آمده است:

«إنَّ الله لا يظلم الناس شيئاً و لكنَّ الناس أنفسهم يظلمون».۳۸

يعني: همانا خدا به هيچ وجه به مردم ستم نمي­كند؛ ليكن مردم خود بر خويشتن ستم روا مي­دارند.

خلاصه آن كه اگر بگوييم بندگان در افعال خود مجبور هستند، ارسال رُسُل، اِنزال كُتُب، بعثت پيامبران، بشارت و انذار و ثواب و عقاب و بهشت و دوزخ همه عبث و بيهوده خواهد بود:

«فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُموُنَ؟!»۳۹

يعني: شما را چه شده، چگونه چنين داوري مي­كنيد؟!)

نخستين مخلوقي كه به «جَبْر» عقيده پيدا كرد، ابليس بود كه عرض كرد: « رَبِّ بِـمَا أغْـوَيـْتـَنِي…»؛۴۰ يعني: پروردگارا، اكنون كه مرا گمراه نمودي… و اوّلين مخلوقي كه قائل به اختيار و عدل الاهي شد، حضرت آدم عَلَي نَبيّنا وَ آله وَ عَلَيْه­السَّلام بود كه عرض كرد: «رَبَّنَا ظَلَمْـنَا أنْفُسَنَا…»؛۴۱ يعني: پروردگارا، ما خودمان بر خويشتن ستم روا داشته­ايم.

خداي متعال در قرآن كريم اعتقاد به جبر را به مشركان نسبت داده است؛ آن­جا كه مي­فرمايد: «وَ قَالَ الَّذين أشْركوُا لَـوْ شَاءَ الله مَا عَبَدنَا مِنْ دوُنِهِ من شيء نحن و لا آباؤنا و لاحرَّمنا من دونه من شيء»۴۲

يعني: كساني كه شرك ورزيدند، گفتند: اگر خدا مي­خواست، نه ما و نه پدرانمان هيچ چيزي را غير از او نمي­پرستيديم و بدون [حكم] او چيزي را حرام نمي­شمرديم[ز‌].  

-­ مولوي و تجليل از اَشقِياء

مولوي در مثنوي،۴۳ طي يك داستان ساختگي و جَعلي ابليس را به عنكبوت تشبيه كرده و معاويه را به بازي سپيد و ادّعا كرده همان طور كه عنكبوت تنها قادر است حشره ضعيفي مانند مگس را شكار كند و از صيد پرنده­اي نيرومند چون باز شكاري عاجز است، ابليس هم قادر به فريب­دادن و اِغواي معاويه نيست[س‌]. بدون شك معاويه از شقي­ترين و خونخوارترين بدكاران تاريخ است. جالب اينجاست كه مولوي ذكر خير و تعريف­كردن از قاتلان مسلمانان را كفر دانسته و ستايش شقي را موجب لرزش عرش خدا و بدگماني متّقين مي­داند:

گر بُدي خون مسلمان كام او             كافرم گر بُردَمي من نام او

مي­بلرزد عَرْش از مَدْح شَقي             بدگمان گردد ز مَدحَش مُتَّقي

مولوي به مدح خليفه دوّم نيز پرداخته و در اين باره سروده است:

آمده عُمَّر به حرب مصطفي           تيغ در كف بسته بس ميثاق ها

گشته اندر شرع اميرالمؤمنين         پيشوا و مقتداي اهل دين

بيت نخست اشاره است به ماجراي قصد و نيّت عمر در قتل رسول خدا پيش از سال پنجم بعثت و بيت دوّم مربوط است به روزگار خلافت و حكمراني وي. البته لقب «اميرالمؤمنين» مخصوص حضرت مولا علي عليه­السَّلام است كه ديگران آن را به ناروا به خويشتن نسبت دادند. روشن است كه پيشوا و مقتداي مؤمنان پس از رسول خدا، بنابر نصوص معتبر و صريح حضرت اميرمؤمنان علي بن ابي­طالب است و خواهد بود.

آري، مولوي در اين دعاوي نادرست خود، تحت تأثير احاديث جعلي و ضعيف صحيح بخاري قرار گرفته است.

-­ ­مولوي و اسائه ادب به ساحت جناب ابوطالب

مولوي در مثنوي۴۴ آورده است كه هرقدر رسول خدا صلي الله عليه و آله عموي خود جناب ابوطالب را به اسلام فرا مي خواند، او اجابت نمي كرد و حاضر نمي شد حتي يك شهادتين بر زبان آورد و نيز وي ادعا مي كند كه ابوطالب فرموده من چگونه آيين آيا و اجدادي خود را رها كنم و به شريعت برادرزاده ام بگروم؟! اگر چنين كنم، در ميان عرب خوار و ذليل خواهم شد.:

خـود يـكي بـوطالب آن عم رسول               مي نمودش شُنعت عُربان مَهول[ش‌]

كه چه گويندم عرب كز طفل خود              او بـگردانـيـد ديــن مـعـتمــد

منـصـب اجـداد و آبــا را بـمـانـد               در پـي احمد چنين بي ره بماند

آن رســول پــاكـبـاز مـجـتـبـي               از پــي آن تـا رهـانــد مـر ورا

گفتش اي عم يك شهادت تو بـگو              تا كـنـم بـا حق شفاعت بَهر تو

گفت ليكن فـاش گردد از سـمـاع               كُـلُّ سِـرٍّ جَـاوَزَ الإثْـنَـيْـنِ شاع[ص‌]

مـن بـمـانـم در زبـان ايـن عـرب               پيش ايشان خوارگردم زين سبب

ليك اگر بوديش لـطف مـاسَـبَـق               كي بُدي اين بددلي با جذب حق

الغياث اي تو غيـاث المُسْتَـغـيـث               زيـن دو شـاخـه اختيارات خبيث

مولوي در اين ابيات خطايي بزرگ مرتكب گرديده است؛ او به ساحت مقدّس حضرت ابوطالب و اجداد طاهرين پيامبر خدا، اتّهام كفر روا داشته است!!

وي ظاهراً در اين باره تحت تأثير برخي از احاديث جعلي موجود در صحيحَيْن قرار گرفته كه مزدوران معاويه در جهت خشنودي و جلب رضايت وي ساخته و پرداخته­اند. وجود چنين احاديثي در مجامع حديثي عامّه از جمله در صحيحَيْن، با توجه به اتّفاقات و حوادث پس از رحلت رسول خدا صلَّي الله عليه و آله و سرنوشت غمبار حديث و كوشش خلفاي جور در هَدْم و نابودي اسلام ناب و كينه عميقشان نسبت به اهل بيت گرامي رسول عليهم­السَّلام دور از انتظار نيست.

علاّمه بزرگوار و محقّق سخت‌كوش شيخ عبدالحسين اميني (ره)، در كتاب شريف الغدير به تفصيل درباره اين اَكاذيب و مُـفتَـرَيـات بحث كرده و با روش­هاي متعدّد به ردّ و ابطال آن­ها پرداخته است.۴۵

آري، بسيار جاي تأسّف است كه معاويه منافق و خليفه ستم­پيشه در مثنوي مورد تجليل و ستايش قرار مي­گيرد، آن هم در حدّ بندگان خالص خدا كه ابليس قادر به اِغْواي آنان نيست؛ امّا حضرت ابوطالب و نياكان پاك و يكتاپرست رسول خدا صلَّي الله عليه و آله به شرك و كفر متّهم مي­شوند. همانطور كه پيشتر بيان داشتيم، مستند مولوي در اين ادّعا حديثي جعلي است در صحيحَيْن كه افرادي مانند عبدالملك بن عمير و سفيان ثوري از جمله سلسله راويان آن هستند. جالب اينجاست كه اين افراد حتّي در نزد رجاليان بزرگ اهل سنَّت نظير ذهبي در ميزان الاعتدال مردود و ضعيف شمرده شده­اند.

همچنين به عقيده برخي از صاحب­نظران[ض‌]، اتّهام ناروا به ساحت مقدّس ابوطالب، توسّط مُغَيْره بن شعبه صورت گرفته است. مُغَيْره از اركان اصلي حكومت معاويه و از دشمنان سرسخت اميرمؤمنان علي عليه­السَّلام بوده است. حلبي در سيره خود مي نويسد: مغيره در عصر خلافت عمر حاكم بصره و در روزگار سلطنت معاويه حاكم كوفه بود. حلبي از فساد اخلاقي او نيز ياد كرده است. يكي از مشهورترين موارد فساد اخلاقي مغيره كه اغلب مورّخان از آن ياد كرده­اند، ماجرايي است مربوط به ارتباط نامشروع وي با زني همسردار در روزگار خلافت عمر. شايد براي اين كه مغيره در آن هنگام حاكم بصره بود، ماجرا خيلي زود در شهر پيچيد و به خليفه مسلمين گزارش گرديد. عمر آن چهار نفري را كه عمل خلاف مُغَيْره را به وضوح مشاهده كرده بودند، جهت شهادت فراخواند. سه تن از آن چهار تن به زناي مُغَيْره همان­گونه كه از نظر شرع اثبات مي­شود، گواهي دادند. اكنون براي اجراي حدّ تنها شهادت گواه چهارم لازم بود، ولي چون خليفه به اين امر راضي نبود، آن سه تن را دور كرد و دستور داد كسي از اهل مدينه با آن­ها مصاحبت نكند و سپس طي نامه­اي گواه چهارم را كه در مدينه نبود، احضار كرد. چون وي از راه رسيد، خليفه رو به او كرد و گفت: «من مردي را مي­بينم كه خدا به وسيله او مردي از مهاجران را خوار و زبون نخواهد ساخت!!» و در گزارشي ديگر آمده كه عمر گفت: «من مردي را مي­بينم كه اميدوارم خدا به وسيله او مردي از اصحاب رسول خدا را رسوا نفرمايد!!». پس از اين مقدّمات، عمر از گواه چهارم قضيّه را سؤال كرد، او نيز ماجرا را شرح داد؛ امّا نه آن­گونه كه سه نفر نخستين گواهي داده بودند. در اين هنگام، خليفه رو به مُغَيْره كرد و گفت: برخيز و آن سه گواه نخستين را تازيانه بزن! مُغَيْره نيز به هركدام از آن سه نفر هشتاد تازيانه زد. حاكم نيشابوري در المستدرك و ذهبي در تلخيص آورده­اند كه چون مُغَيْره نجات يافت، عمر تكبير گفت و شادمان شد و همه گواهان جز گواه چهارم را تازيانه زد!!

علاّمه سيّد شرف­الدّين در كتاب النّصّ و الإجتهاد، قسمت «اجتهادات عمر و اتباع او در مقابل نصّ صريح قرآن و سنّت نبوي» اين قضيّه را از موارد خلاف عمر كه از اجراي حدّ الاهي اجتناب كرده، به تفصيل بيان نموده است.

در پايان نوشتار، به ذكر دو روايت درباره جلالت قدر و عظمت مقام جناب ابوطالب بسنده مي­كنيم.

۱-­ اَصْبَغ بن نُباته گويد: شنيدم اميرمؤمنان حضرت علي عليه­السَّلام فرمود: به خدا سوگند پدرم و جدّم عبدالمطلب و هاشم و عبدمناف هرگز بت نپرستيدند. شخصي پرسيد: پس چه چيز را مي­پرستيدند؟ فرمود: طبق آيين حضرت ابراهيم رو به سوي كعبه نماز مي­گزاردند و پيرو آيين او يعني حنيفيّت و يكتاپرستي بودند و از هرگونه شرك و بت­پرستي دوري مي­كردند.۴۶

۲- عبدالعظيم حسني(ره) از حضرت امام رضا عليه­السَّلام درباره جناب ابوطالب پرسشي كرد و امام در پاسخ براي او چنين نوشت:«…امّا بعد، اگر در ايمان ابوطالب شك و ترديد داشته باشي، سرانجام كارت دوزخ است».۴۷    

 

 

پي‌نوشت‌ها

۱-­ براي اطّلاع در اين باره، ر.ك: طبري، محمد بن جرير، تاريخ الامم و الملوك، ج۲، ص۴۴۹؛ ابن حجر عسقلاني، الاصابة في تمييز الصحابة، ج۳، ص۴۳۳؛ ابن عبدالبر، الاستيعاب، ج۳، ص۱۴۱۶٫ براي اطلاع از دودمان معاويه و اقدامات نارواي او نسبت به عالَم اسلام، رك: اميني، عبدالحسين، الغدير، ج۱۰، ص۱۳۴؛ عسكري، مرتضي، نقش عايشه در تاريخ اسلام، ج۳(دوران معاويه).

۲-­ ر.ك: ابن ابي‌الحديد، شرح نهج‌البلاغة، ج۲، ص۱۰۲؛ ابن جوزي، عبدالرّحمن، تذكرة الخواصّ، ص۱۱۵٫

۳- ر.ك: ابن ابي الحديد، همان، ج۱، ص۴۶۳(چاپ قديم)؛ مسعودي، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج۳، ص۴۵۳٫

۴- ر.ك: ابن ابي الحديد، همان، ج۳، ص۱۶-۱۵ (چاپ قديم) و ج۱۱، ص۴۶-۴۴(چاپ محمد ابوالفضل ابراهيم)؛ ابن نديم، الفهرست، ص۹۰؛ عسكري، مرتضي، نقش ائمه در احياء دين، ج۶، ص۱۰٫

۵- ر.ك: مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، ج۳۹، ص۲۴۰ و ج۶۸، ص۶۸٫

۶-­ ر.ك: مثنوي معنوي، دفتر ششم، ص۳۷۵، سطر ۲۱و ۲۰٫

۷-­ همان، دفتر دوم، ص۱۱۷، سطرچهلم.

۸- همان، ص۸۴، سطر هشتم.

۹- همان، دفتر پنجم، ص۳۱۳، سطر سيزده و چهارده.

۱۰- همان، دفتر اوّل، ص۵۱، سطور پنج و بيست و بيست و يك.

۱۱- همان، دفتر سوم، ص۱۹۶و ۱۹۵٫

۱۲- انعام/۹۱٫

۱۳- طه/۱۱۰٫

۱۴- ر.ك: ابن بابويه(شيخ صدوق)، محمد بن علي، التوحيد، ص ۱۱۴٫

۱۵- ر.ك: نهج البلاغة، خطبه اول. نظير آن در خطبه ۹۳ نيز آمده است.

۱۶- ر.ك: بخاري، الصحيح، ج۸، كتاب استيذان، باب آغاز كردن به سلام.

۱۷- ر.ك: مثنوي معنوي، دفتر چهارم، ص ۲۳۵، سطر ۱۳٫

۱۸- ر.ك: بحارالانوار، ج۴، ص۱۱٫

۱۹- ر.ك: مثنوي ، دفتر ششم، ص ۳۵۷، سطر چهار و پنج.

۲۰- ر.ك: همان، دفتر پنجم، ص ۳۲۴، سطور بيست و نهم تا سي و هفتم.

۲۱- ر.ك: بخاري، همان، ج۱، باب فضيلت نماز عصر و ج۶، تفسير سوره ق و ج۹، كتاب توحيد؛ مسلم بن حجاج نيشابوري، الصحيح، ج۲، باب فضيلت نمازهاي صبح و عصر.

۲۲- ر.ك: الكافي، كتاب توحيد، باب في ابطال الرؤية، حديث شماره ۲، و نيز خطبه جوامع توحيد نهج البلاغه.

۲۳- براي اطّلاع از برخي منابع اهل سنّت كه اين حديث را با اندك تفاوت واژگاني گزارش كرده‌اند، ر.ك: حاكم نيشابوري، المستدرك علي الصحيحين، ج۲، ص ۳۴۳ و ج۳، ص۱۵۰؛ هيثمي، مجمع الزوائد، ج۹، ص ۱۶۸؛ ابو نعيم اصفهاني، حلية الاولياء، ج۴، ص۳۰۶؛ طبري، محب الدين، ذخائر العقبي، ص۲۰؛ متقي هندي، كنز العمال، ج۶، ص۲۱۶٫ علاّمه ميرحامد حسين در كتاب شريف عبقات‌الانوار اين حديث را از نود تن از عالمان و دانشمندان اهل سنت نقل كرده است.  

۲۴- ر.ك: مثنوي معنوي، دفترچهارم، ص۲۲۵، سطر ششم.

۲۵- ر.ك: همان، دفتر سوم، ص۱۷۷، سطربيست و نهم.

۲۶- ر.ك: همان، دفتر اول، ص۲، سطر نوزدهم.

۲۷- توبه/۱۰۱٫

۲۸- براي آگاهي بيشتر از اين‌گونه اعمال برخي از اصحاب، ر.ك: عسكري، مرتضي، در راه وحدت، بخش اول و دوم. مرحوم علاّمه عسكري در اين كتاب از ميخوارگي، زنا، قتل عمد و جاسوسي براي دشمن از سوي برخي از اصحاب گزارش داده است.

۲۹- ر.ك: مثنوي معنوي، دفتر اوّل، ص۷۴٫

۳۰- ر.ك: همان، ص ۷۶، سطر دوازدهم.

۳۱- ر.ك: همان، ص۷۴، سطر سي و يك و سي و دو.

۳۲- ر.ك: همان، دفتر چهارم، ص۲۷۰، سطرچهارم.

۳۳- ر.ك: همان، دفتر اول، ص۷۵، سطور پانزده و شانزده و هفده.

۳۴- ر.ك: جعفري، محمدتقي، شرح و تفسير مثنوي، ج۲، ص ۷۷۷٫

۳۵- ر.ك: نمازي شاهرودي، علي، مستدرك سفينة البحار، ج۹، ص۲۲۷٫

۳۶- كهف/۲۹ش.

۳۷- دهـر/۳٫

۳۸- يونس/۴۴٫

۳۹- يونس/۳۵

۴۰- حجر/۳۹٫

۴۱- اعراف/۲۳٫

۴۲- نحل/ ۳۷٫

۴۳- ر.ك: مثنوي معنوي، دفتر دوم، ص۱۱۹ تا ۱۲۲٫

۴۴- ر.ك: همان، دفتر ششم، ص۳۵۴٫

۴۵- ر.ك: اميني، عبدالحسين، الغدير، ج۸، ص۲۷- ۲۷

۴۶- ر.ك : بحارالانوار، ج۱۵، ص ۱۴۴٫

۴۷- ر.ك: الغدير، ج۷، ص۳۹۵٫  

 

 

 
                                                                                                                                                                                                

[أ‌] – از جمله لعن معاويه در زيارت عاشورا تصريح گرديده است. محدّث نوري(ره) گويد: زيارت عاشورا از سنخ ساير زيارات نيست، كه به ظاهر انشاء و املاي معصومي باشد، هرچند كه از قلوب مطهره معصومين عليهم­السَّلام جز آن­چه از عالم بالا برسد، بيرون نيايد. بلكه از سنخ احاديث قدسيّه است. بنابراين، لعن معاويه در زيارت عاشورا در واقع لعن از جانب خداي متعال است.

[ب‌] – روزي ابوسفيان بر مركبي سوار بود؛ معاويه عنان مركب را در داشت و برادرش يزيد بن ابي­سفيان مركب را مي راند. چون چشم رسول خدا به آن ها افتاد، فرمود: «لعن الله الراكب و القائد و السائق» يعني: خدا لعنت كناد سواره و جلودار و راننده را(براي اطلاع از اين ماجرا، بنگريد به: نصر بن مزاحم منقري، وقعة صفّين، ص ۲۲۰).  

[ت‌] – مانند داستان «عزم كعبه بايزيد» و داستان «موسي و شبان» و نيز تحريف حديث متواتر سفينه.

[ث‌] – مولوي در آغاز مثنوي معنوي، اثر خويش را اين چنين به خواننده معرّفي مي­كند: « هذا كتاب المثنوي المعنوي و هو اصول اصول اصول الدّين في كشف اَسرار الوصول و اليقين و هو فقهُ الله الأكبر… و شرعُ الله الأزْهـَر و برهانُ الله الأظْـهَـر؛ مَثَلُ نورِهِ كَمِشْكوةٍ فيهَا مِصبَاحٌ …. وَ هُوَ كَنيل مِصر شَرابٌ لِلصَّابرينَ وَ حَسْرَةٌ عَلَي آلِ فِرعَوْنَ وَ الْكَافِـرينَ كَمَا قَالَ: يـضلّ به كثيراً و يـهدي به كثيراً …. لا يَمَسُّهُ إلاَّ المطهَّرون لا يأتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه و الله يرصده و يرقبه و هو خير حافظاً و هو أرحَمُ الرَّاحِمينَ».

[ج‌] – يعني: چون حقايق آشكار گردد، شريعت­ها (= احكام و اعمال عبادي) باطل مي­شود.

[ح‌] – اين اظهارات مولوي ظاهراً دلالت دارد كه معتقد است مثلاً همان طور كه بيمار پس از حصول بهبودي ديگر نيازي به نسخه طبيب و استعمال دارو ندارد، واصل به حقيقت هم نيازي به شريعت و طريقت ندارد. اوست واصل به حق و فاني در حقيقت!   مولوي در مورد عدم نياز به اصطلاح واصلين به حق به انجام فرايض شريعت در جاي ديگر گويد:

شرع بهر زندگان و اغنياست             شرع بر اصحاب گورستان كجاست

آن گروهي كز فقيري بي برند             صد جهت زان مردگان فاني ترند

مرده از يكسوست فاني در گزند           صوفيان از صد جهت فاني شدند(مثنوي، دفتر ششم، ص۳۷۵، سطر۲۰ و ۲۱).

مولوي دراين ابيات بيان مي­دارد كه احكام شرع مخصوص زندگان و اغنياست( مثل نماز وروزه و غيره كه براي زندگان است و حج و زكات كه براي اغنياست) نه مردگان. به عبارت ديگر، مردگان از انجام تكاليف معاف­اند تا چه رسد به صوفيان كه از صد جهت از مردگان فاني­ترند. به عبارتي ديگر، اين گروه از انجام امور شريعت به طريق اولي معاف خواهند بود.

امّا يك مسلمان حقيقي چگونه اين دعاوي باطل را مي­پذيرد؟! در حالي كه رسول خدا، اميرمؤمنان و ساير ائمه عليهم­السَّلام تا آخرين لحظات حيات خود به عبادات اشتغال داشتند. اميرمؤمنان علي عليه­السَّلام در حال نماز به شهادت رسيد. امام حسين عليه­السَّلام از دشمن مي­خواهد يك شب به او مهلت دهد و آن بزرگوار شب عاشورا را به عبادت و راز و نياز با حق تعالي   مي­گذراند.در قرآن كريم از زبان حضرت عيسي عليه­السَّلام چنين آمده است:« وَ أوْصَانِي بِالصَّلوة وَ الزَّكوة مَادُمْتُ حَيّاً»(مريم/ ۳۲) يعني: و حق تعالي مرا تا زنده­ام سفارش فرمود به انجام نماز و پرداخت زكات.

[خ‌] – در اين داستان جعلي مولوي مدعي است كه خدا به شيخ محمد فرموده مدت دو سال همچون گداي سمجي به نام عباس دبس( يا دوس) به امر تكدي گري و گدايي بپردازد( يعني امر به منكر!!) و شيخ محمد بعد از دو سال گدايي به چنان مقام و منزلتي رسيد كه به اذن الاهي خاك در دستش زر مي گرديد و هر سائل و مفلسي كع پيشش مي آمد بدون آن كه مقدار حاجت خود را بگويد، شيخ از ضميرش واقف گشته دست خود را زير حصير مي كرد و خاك طلا گشته و به اندازه نيازش به او مي داد.

       تا دو سال اين كار كرد آن مرد كار           بعد از آن امر آمدش از كردگار

     بعد از اين مي‌ده ولي از كس مخواه           ما بداديمت ز غيب اين دستگاه

      هر كه خواهد از تو از يك تا هزار           دست در زير حصيرت كن برآر

     هين ز گنج رحمت بي مر بده                 در كف تو خاك گرددئ زر بده

آيا اين اظهارات تهمت به مقام ربوبي نيست؟! «و من أظلم ممن افتري علي الله كذباً». آيا بيان اين مطالب، ترويج همان شريعتي است كه پيامبرش فرمود: ملعون است هر كه بار معيشت خود را بر دوش ديگر مردم گذارد.  

[د‌] – تمامي اين اظهارات، تهمت به ساحت مقدّس اميرمؤمنان علي عليه‌السلام مي‌باشد.          

[ذ‌] – جُنات = جمع جاني، جنايت‌كاران.

[ر‌] – اشاره است به آيه شريفه قصاص: « و لكم في القصاص حيوة يا اولي الألباب».[بقره/۱۷۹].

[ز‌] – در اين مختصر مجال بحث در باره موضوع پيچيده و فنّي «جبر و اختيار» نيست. اين بحث در عمده آثار كلامي، اعتقادي چه متقدم و چه متأخر مطرح شده است.براي تيمّن و تبرك به حديث گهربار رئيس مذهب جعفري، حضرت امام جعفر صادق عليه السلام اشاره مي كنيم كه تيشان فرمود:« لاَ جَبْرَ وَ لاَ تَفْوبضَ بَلْ أمْرٌ بَيْنَ الأمرَيْن». اين حديث گرانسنگ، مبنا و مستند اعتقاد شيعه دوازده امامي در موضوع جبر و اختيار است.

[س‌] – مولوي از زبان معاويه خطاب به ابليس چنين آورده است:

عنكبوتي تو مگس داري شكار    من نيَم اي سگ مگس زحمت مدار

باز اسپيدم شكارم شه كنند           عنكبوتي كي به گرد من تند

(ر.ك: مثنوي معنوي، دفتر دوّم، ص۱۲۲، سطر ششم و هفتم).

[ش‌] – شُنعت = بدگفتن، طعنه زدن.

   عُربان = جمع عرب، اعراب، تازيان

   مَهول = ترسناك

[ص‌] – يعني: هر رازي كه از دو تن يا از دو لب تجاوز كرد، شايع و نزد مردم آشكار مي‌گردد.

[ض‌] – يعني مرحوم سلطان­الواعظين شيرازي در كتاب ارزنده شبهاي پيشاور.

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *