کلام نور
  • طلب‌ العلم‌ فريضة علي‌ كل‌ مسلم‌ فاطلبوا العلم‌ من‌ مظانه‌ واقتبسوه‌ من‌ اهله

  • انا مدينة الحكمة [مدينة العلم] وعلي‌ بن‌ ابي‌ طالب‌ بابها؛ ولن‌ توتي‌ المدينة الا من‌ قبل‌ الباب‌

  • ايها الناس‌ ! اعلموا ان‌ كمال‌ الدين‌ طلب‌ العلم‌ والعمل‌ به‌... والعلم‌ مخزون‌ عند اهله‌ وقد امرتم‌ بطلبه‌ من‌ اهله‌ فاطلبوه‌

  • يا كميل‌ ! لا تاخذ الا عنا تكن‌ منا

  • شرقا وغربا، فلا تجدان‌ علما صحيحا الا شيئا خرج‌ من‌ عندنا اهل‌ البيت

  • في‌ قول‌ الله‌ عز وجل‌: فلينظر الانسان‌ الي‌ طعامه‌ قال‌: قلت‌: ما طعامه‌؟ قال‌: علمه‌ الذي‌ ياخذه‌ عمن‌ ياخذه

  • كل‌ ما لم‌ يخرج‌ من‌ هذا البيت‌ فهو باطل

الهيّـات در نهج البـلاغه ۱

  الهيّـات در نهج البـلاغه

 

بخش نهم

 

 

 

 

آيت­الله سيّد جعفر سيّدان

 

رؤوس مطالب

– اَزَليّت خداي سبحان در نهج‌البلاغه

-­ بررسي شيوه تبيين ابن‌ميثم و ابن‌ابي‌الحديد

-­ مناظره امام صادق با ابن‌ابي‌العوجاء

-­ بررسي اصطلاح « قديم» در فلسفه

-­ تبيين «اوّل» و «آخِر» بودن خدا از منظر مكتب وحي

 

 

 

 

 

درآمد

استاد در اين بخش، به ادامه بررسي مفهوم «اَزَليّت خداي سبحان» از منظر آموزه‌هاي مكتب وحي پرداخته است. ايشان بيان مي‌دارد: تعبير قديم و اَزَلي      -كه از اصطلاحات مُتكلِّمان مسلمان است – از روايات گرفته شده؛ امّا فلاسفه، با تعابير ديگري همچون «ممكن الوجود» و «واجب الوجود» در اين باره به بحث مي‌پردازند. استاد با بيان اين مطلب كه اگر سخنان و مكتوبات امام علي        عليه­السَّلام با دقّت بيشتري مورد بررسي قرار گيرد، عباراتي ديگر به دست مي‌آيد كه در ضمن آن­ها موضوع اَزَليّت حضرت حقّ به اثبات رسيده است، متذكّر مي‌شود كه در بسياري از اين عبارات مفاهيم «اَوّل» و «آخِر» و «ظاهِر» و «باطِن»، نسبت به خداي متعال تبيين شده است. همچنين به تصريح استاد، اين عبارات، معنايي را كه عارف مشهور، ابن­عربي و بعضي در تفسير آيه:          «هُوَ الأوَّلُ وَ الآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْبَاطِنُ وَ هُوَ بِكُلّ شَيْءٍ عَليمٌ»۱ بيان داشته‌اند: يعني «خدا همه چيز است»، نفي مي‌كند. مقصود از «اَزليّت خداي سبحان» در مكتب وحي همان جاودان و ماندگار بودن و پايان نداشتنِ پروردگار است.

كليدواژه‌ها: اَزَليّت، قَديم، اوّل، آخِر، ظاهِر، باطِن، حدوث، حادِث، نهج‌البلاغه، ابن‌ميثم بحراني، ابن ابي‌الحديد معتزلي.

 

 

 

 

 

 

اَزَليّت خداي سبحان در نهج البلاغه

اميرمؤمنان علي عليه­السَّلام – خطبة ۱۵۲- مي‌فرمايد:

«مَن وَصفَه فَقد حَدَّه و مَن حَدَّه فَقَدْ عَدَّهُ وَ مَن عَدَّهُ فَقَدْ أبْطَلَ أزَلَهُ».

يعني: هركه خدا را توصيف كرد، او را محدود ساخت و هركه محدودش ساخت، او را شمرد و هركه او را به شمارش آوَرَد، اَزَليّت او را باطل ساخت.

در آغاز همين خطبه نيز آمده است:

«اَلْحَمْدُ لله الدَّالِّ عَلَي وُجُودِهِ بِخَلْقِهِ وَ بِمُحْدَثِ خَلْقِهِ عَلَي أزَليَِّتِهِ».

يعني: حمد و سپاس خداي را كه آفريدگانش بر وجود او و حادث بودن مخلوقاتش بر اَزَليّتِ او دلالت دارد.

اين عبارت، استدلالي ديگر بر اَزَليّتِ خداست و از عبارتي كه در آغاز سخن آمده، متمايز است.

نيز امام عليه‌السَّلام – خطبة ۶۵ – مي‌فرمايد:

«الْحَمْدُ لله الَّذِي لَمْ‌تَسْبِِِقْ لَهُ حَالٌ حَالاً، فَيَكوُنَ أوَّلاً قَبْلَ اَنْ يَكوُنَ آخِراً».

يعني: حمد و سپاس ويژة خدايي است كه براي او حالي بر حالِ ديگر پيشي نگرفت (و محل حالات متفاوت نيست). اوّل است، نه اوّلي كه براي او آخري باشد.

همچنين در خطبة ۸۵ نهج البلاغه آمده است:

«الأوَّلُ لاَ شَيْءَ قَبْلَهُ».

يعني: او اوّلي است كه چيزي پيش از آن نيست.

امام علي عليه­السَّلام – خطبة ۹۰ – همچنين مي‌فرمايد:

«الَّـذِي لَمْ ‌يَـزَلْ قـائـماً دَائـماً».

يعني: خدايي كه پيوسته استوار است.

و در خطبة ۹۱ هم مي‌خوانيم:

«الأوَّلُ الَّذِي لَمْ‌يَكُنْ لَهُ قَبْلٌ فَيَكوُنَ شَيْءٌ قَبْلَهُ وَ الآخرُ الَّذِي لَيْسَ لَهُِ بَعْدٌ فَيَكوُنَ شَيْءٌ بَعْدَهُ».

يعني: اوّلي است كه قَبْل ندارد تا چيزي پيش از او باشد، و آخري است كه بعد ندارد، تا چيزي پس از او باشد.

در خطبة ۹۴ نهج­البلاغه نيز آمده است:

«الأوَّلُ الَّذِي لاَ غَايَةَ لَهُ فَيَنْتَهَي وَ لاَ آخِرَ لَهُ فَيَنْقَضَي».

يعني: اوّلي است كه هيچ غايتي ندارد تا پايان پذيرد؛ و سرانجامي ندارد تا انقضا پيدا كند.

در خطبة ۹۶ هم مي‌خوانيم:

«الْحَمْدُ لله الأوَّلِِ فَلاَ شَيْءَ قَبْلَهُ وَ الآخِرِِ فَلاَ شَيْءَ بَعْدَهُ وَ الظَّاهِرِِِ فَلاَ شَيْءَ فَوقَـهُ، وَ الْبَاطِنِِِ فَلاَ شَيْءَ دُونَهُ».

يعني: سپاس خدايي را كه نخستين است، پس چيزي پيش از او نيست؛ و آخرين است، پس چيزي بعد از او نمي‌باشد؛ ظاهر است، پس چيزي فوقِ او نيست و باطن است، پس چيزي پايين­تر ( و پنهان‌تر ) از او نيست.

بسياري از اين عبارات نظير هم‌اند و اين جملات همه، «اَوّل» و «آخِر» و «ظاهِر» و «باطِن» را نسبت به خداي متعال تبيين مي‌كند. همچنين اين عبارات، معنايي را كه عارف مشهور، ابن­عربي و بعضي در تفسير آيه: « هُوَ الأوَّلُ وَ الآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْبَاطِنُ وَ هُوَ بِكُلّ شَيْءٍ عَليمٌ»۱ بيان داشته‌اند: يعني «خدا همه چيز است»، نفي مي‌كند. اين كه خداي متعال «أوَّل» است، بدين معناست كه پيش از او چيزي نيست (يعني ابتدا و آغازي ندارد) و اين كه «آخِر» است؛ يعني نهايتي برايش نيست.

امام علي عليه­السَّلام – خطبة ۱۶۳- هم مي‌فرمايد:

«لَيْسَ لأوَّليَّتِهِ إبْتِدَاءٌ وَ لاَ لأزليَّتِهِ إنْقِضَاءٌ هُوَ الأوَّلُ وَ لَمْ‌ يَزَلْ وَ الْبَاقِي بِلاَ أجَل».

يعني: براي اوّليّت خدا آغاز و ابتدايي نيست و براي اَزَليّتش پايان و انقضايي وجود ندارد؛ او اوّل است و پيوسته اوّل خواهد بود؛ و باقي و پايدار است، بي­آن­كه بتوان اَجَل و مدّتي را (برايش) معيّن كرد.

اين جملات، پندارهاي نادرستي را كه ممكن است از عباراتِ پيشين به ذهن بيايد، مي‌زدايد و به صراحت، مقصود از «اَزَليّت» را مشخّص مي‌سازد؛ كه همان جاودان و ماندگار بودن و پايان نداشتن است. چنان‌كه مراد از «أوّل» يعني آغازي براي او نيست.

نيز امام علي عليه­السَّلام در خطبة ۱۸۲ مي‌فرمايد:

«لَمْ‌ يُـولَدْ فَيَكوُنَ فِـي الْـعِـزِّ مُـشَاركاً».

يعني: خدا از چيزي متولّد و جدا نشده تا در عزّت و توانايي داراي شريك باشد.

معناي اين سخن نيز، همان اَزَلي بودن خداست؛ زيرا مي‌فرمايد: خدا معلول نيست تا اشكالات گوناگون درباره‌اش مطرح گردد؛ از جمله اين­كه در توانمندي شريك يابد.

در خطبة ۱۸۵ آمده است:

«الدّالُّ عَلَي قِدَمِهِ بِحُدوُثِ خَلْقِهِ».

يعني: با حادث بودن آفريدگانش، قديم (و اَزَلي) بودن خود را ثابت كرد.

و در همين خطبه آمده است:

«مُسْـتَـشْهَِدٌ بِِحُدوُثِ الأشْيَاءِ عَلَي أزَلِيَّتِهِ».

يعني: حادث بودن مخلوقات، گواه بر اَزَليّت اوست.

و در خطبة ۱۸۶ نيز مي‌فرمايد:

«سَبَقَ الأوْقََاتَ كَوْنُهُ وَ الْعَدَمَ وُجُودُهُ وَ الإبتداءَ أزَلُهُ».

يعني: هستي‌اش بر زمان، وجودش بر عَدَم، و اَزَليّتش بر هر آغازي سبقت گرفته است.

و در همين خطبه مي‌فرمايد:

«لايُقالُ كَانَ بَعْدَ اَنْ لَمْ‌يَكُنْ فَتجْرِِيَ عَلَيْهِ الصِّفَاتُ المُحْدَثات».

يعني: نمي‌توان گفت: خدا نبود و پديد آمد؛ كه اگر چنين گفته شود، صفات و نشانه­هاي پديده‌ها را پيدا مي‌كند ( و اَزَليّتش خلل مي‌پذيرد) .

اين­ها پاره­اي از جملاتي هستند از نهج­البلاغه كه بر اَزَلي­بودنِ خداي متعال دلالت دارند. اگر سخنان و مكتوبات امام عليه­السَّلام با دقّت بيشتري مورد بررسي قرار گيرد، عبارات بيشتري از اين قبيل به دست مي‌آيد كه در ضمن آن­ها موضوع اَزَليّت حضرت حق به اثبات رسيده است.

گاه در بيانات معصومين عليهم­السَّلام خودِ مدّعا، بدون استدلال بيان شده، و گاه استدلال آن نيز آمده است؛ درست مانند قرآن كريم كه دربارة توحيد گاه خودِ مدّعا آمده، همچون:

« قُـلْ هُـوَ الله أحَـدٌ * الله الـصَّـمَـدُ * لَمْ يَـلِـدْ وَ لَـمْ يـوُلَـدْ * وَ لَمْ يَكُنْ لَـهُ كُـفُـواً أحَـدٌ».۲

يعني: بـگـو او خـدايـي است يـكـتـا * خـداي صـمـد[أ‌] * نـه كـسـي را زاده    و نـه زايـيـده شـده * و او را هـيـچ هـمـتـايي نـبـاشـد.

و در مواردي هم بر توحيد استـدلال شـده؛ مانند اين آيه كه خداي متعال در قرآن مي‌فرمايد: « لَوْ كَانَ فيهِمَا ءالهة إلاَّ الله لَفَسَدَتَا».۳

يعني: اگر در آن دو (آسمان‌ها و زمين) جز الله خدايان ديگري بود، قطعاً (نظامشان) به تباهي مي­گراييد.[ب‌]

در بسياري از عباراتي كه ذكر شد، صرفاً بيانِ مدّعا بود و در تعدادي مدّعا با استدلال همراه بود؛ مانند عبارت: «و بمُحْدَث خَلْقِهِ عَلَي أزَليَّتِهِ» يا «الدَّالُّ عَلَي قِدَمِهِ بحُدُوثِ خَلْقِهِ» و يا «مُسْتَشْهِدٌ بِحُدُوثِ الأشْيَاءِ عَلَي أزليَّتِهِ».

بررسي شيوه تبيين ابن‌ميثم و ابن ابي‌الحديد

استدلالِ مربوط به اين جملات روشن است. ابن ميثم بحراني و ابن ابي‌الحديد هر يك در شرح نهج البلاغة خود در اين خصوص تقريراتي دارند كه تقرير ابن ابي‌الحديد مطلوب‌تر به نظر مي‌رسد. اين­كه علي عليه‌السَّلام فرموده است: «وَ بمُحْدَثِ خَلْقِهِ عَلَي أزليَّـتِـهِ» خَلْق(= مخلوقات و پديده‌ها) – در بررسي عقلاني – حدوثشان قطعي است. اساساً ماسِوَي الله و جز خدا هرچه هست، حادث‌‌اند؛ زيرا متغيّر و محدودند و پيداست كه «تحديد» ، «تغيير» و «تركيب» همه، حدوثِ شيء را ثابت مي‌كند و اين صفات، شاهد حدوث شيء است و آن‌چه حادث است، نيازمند علّتي است كه مُحدِث آن باشد. آن مُحدِث چنان‌چه قديم باشد، مطلوب ثابت مي‌شود و اگر خود نيز مُحدَث باشد، نيازمند مُحدِث ديگري است كه به تسلسل مي‌انجامد و بطلان تسلسل روشن است. در نتيجه، مُحدَث بايستي منتهي شود به شيئي كه حادث نبوده و قديم باشد، يعني همان معبود اَزَلي.

تعبير قديم و اَزَلي – كه از اصطلاحات مُتكلِّمان مسلمان است – از روايات گرفته شده است. امّا فلاسفه، با تعابير ديگري همچون «ممكن الوجود»    و «واجب الوجود» به بحث مي‌پردازند و مي‌گويند:

تمام اين اشيا «ممكن»‌اند (به دليل همان صفاتي كه گفته شد) و هر ممكن الوجودي، به «علّت» نياز دارد؛ اگر علّتش هم محتاج علّتي شد، تسلسل پيش مي‌آيد كه باطل است. اگر منتهي شد به وجودي كه وجوب دارد، مطلوب ثابت است، چون آن‌چه وجوب وجود داشته باشد،          قديم بودنش قطعي است. وجوب وجود، مُلازم با اَزَليّت است و فرض عدم اَزَليّتِ آن خُلف است. اگر چيزي وجوب وجود داشت، معنايش اين است كه بايد باشد. وقتي گفته شد بايد باشد، يعني قديم و اَزَلي‌بودنش قطعي        و ثابت است.

ابن ميثم در شرح نهج‌البلاغه ، تقريري بيان مي‌دارد كه با آن‌چه گفتيم تفاوت دارد؛ البتّه به نظر مي‌رسد از نقصي نيز برخوردار باشد. وي مي‌نويسد:

«و بمُحدَث خَلْقِهِ عَلَي أزَليَّتِهِ؛ وَ تَـقريرُ هذه الدَّلالَة أنـَّه قد ثَبَتَ في موضِعِه أنَّ جميعَ المُحدَثـَاتِ صَادِرَةٌ عَن قُدرَتِـهِ تعالي و مُنتَهـيَـةٌ عِنْدَهَا فَلَوْ كَانَ مُحْدَثـاً لَكَانَ مُحْدِثاً لِنَفْسِِهِ وَ هُوَ بَاطِلٌ بِالضَّرورَةِِ».۴

يعني: همة پديده‌ها كه مُحدَث‌اند صادر از قدرت حضرت حق‌اند و منتهي مي‌شوند به حضرت حق. چنانچه حضرت حق (كه اين محدَثات به او منتهي مي‌شوند و صادره از قدرت اويند) قديم و اَزَلي باشد، مطلوب ثابت مي‌شود؛ و اگر او مُحدَث باشد، بايستي كه خودش خودش را پديد آورده باشد.

و اين‌كه شيء به وجود آورنده خودش باشد، بطلانش به ضرورت معلوم است. شيء كه نمي‌تواند به وجود آورنده خودش باشد؛ زيرا پرسيده مي‌شود: چه وقت خودش را پديد آورده است؟ آيا هنگامي كه نبوده، خودش را به وجود آورده؟ در اين صورت، معدوم كه نمي‌تواند به وجود آورنده چيزي باشد. و يا با بودنش، موجِد و مُحدِث خودش شده است؟ در اين صورت، تحصيل حاصل است؛ پس واضح است كه شيء نمي‌تواند      به وجود آورنده خودش باشد.

آن نقصي كه به ذهن مي‌آيد، اين است كه ابن ميثم با بيان جمله: «أنَّ جَميعَ المُحْدَثاتِ صَادِرَةٌ عَن قُدْرَتِهِ تَعَالَي وَ مُنتَهِيَةٌ عِنْدَهَا» خواسته كه مسأله تسلسل را مطرح نكند و آن را مَفروغٌ‌عنه بگيرد و به اين ترتيب، اثبات اَزَليّت شود؛ ولي استدلال بهتر، اين است كه احتمالات مختلف در خود استدلال مطرح شود. لذا عبارت ابن ابي‌الحديد از اين جهت جامع‌تر است وي در توضيح جمله «و بمُحدَث خَلقه عَلي أزليَّتِه» مي‌نويسد:

«و هُو أنَّ العالَمَ مَخلُوقٌ له سبحانه، حادثٌ مِن جَهتِه و المُحدَث لابدَّ له مِنمُحدِِث، فإن كانَ ذلك المُحدِث مُحدَثاً عاد القول فيه، كالقول في الأوَّل، و يسلسل؛ فلابدّ مِن مُحدِثٍ قديمٍ و ذلك هو الله تعالي».۵

يعني: عالَم مخلوق خداي سبحان است و از ناحية خدا حادث مي‌باشد، و چيزي كه حادث شد، ناگزير نيازمند «مُحدِث» است؛ اگر آن «مُحدِث» خود «مُحدَث» باشد، نياز به «مُحدِث» دربارة او تكرار مي‌شود؛ پس چاره‌اي نمي‌ماند جز بودن مُحدِثي قديم و او همان خداي متعال است.

مناظره امام صادق عليه‌السلام با ابن ابي‌العوجاء

*«فقال [العالِم] له: أمَصنوعٌ أنـْتَ أمْ غَيْر مَصْنوع؟ فَقالَ عَبدالكريم بن أبِي‌الْعَوْجَاء: أنـَا غَير مَصنوُعٍ، فَقَالَ لَهُ الْعَالِمُ عَلَيْهِ­السَّلاَمُ : «فَصِفْ لي لَوْ كُنتَ مَصْنوعاً كَيْفَ كُنْتَ تَكونَ؟!» فَبَقَي عَبدُالْكَريمِ مَلِيّاً لاَ يُحِيرُ جَواباً، و وَلَعَ بِخَشَبَةٍٍٍ كَانَتْ بَيْنَ يَدَيْهِ وَ هُوَ يَقوُلُ: طَويلٌ عَريضٌ عَميقٌ قَصيرٌ مُتحرِّكٌ ساكِنٌ، كُلُّ ذلِكَ صِفَةُ خَلْقِهِ. فَقَالَ لَـهُ الْـعَالِـمُ عليه­السَّلام: «فَإن كُنتَ لم‌تَعلمْ صفَة الصَّنعَة غَيرَها فَاجْعَل نَفسكَ مَصنُوعاً؛ لِما تَجِدُ في نَفسك مِمّا يَحدُثُ مِن هذه الأمور».۶

يعني: امام صادق عليه‌السَّلام از ابن ابي‌العوجاء پرسيدند: «آيا تو آفريده هستي (يعني آيا حادِثي) يا غيرآفريده ( يعني قديم هستي و آفريننده‌اي نداري)»؟ او گفت: «من غيرآفريده هستم!». امام عليه­السَّلام فرمود: «براي من توصيف كن كه اگر آفريده شده بودي، چگونه بودي؟! او در انديشه فرو رفت و پاسخي نيافت و به تكّه چوبي كه در مقابلش بود، مي‌نگريست و مي‌گفت: «بلند، پهن، عميق، كوتاه، متحرّك، ساكن؛ تمام اين‌ها علائم خلقت اوست»، آن‌گاه امام عليه­السَّلام فرمود: چنانچه صفات شيء مصنوع(= آفريده و ساخته‌شده) را غير از اينها نمي‌داني، پس خودت را نيز مصنوع بدان، به خاطر آن‌چه كه در خودت از اين نشانه‌ها مي‌يابي.

در برخوردي ديگر ابن ابي­العَوْجاء به حضرت عرض مي‌كند:

*«ألَيْسَ تَزْعَمُ أنَّ اللهَ خالقُ كُلِّ شيء؟ فَقالَ ابـُو عبدالله عليه­السَّلام : «بلي» فَقالَ: أنا أخلُقُ، فَقال عليه­السَّلام له: «كَيفَ تَخلُقُ؟!» فَقالَ: اُحدِثُ في المَوضع ثُمَّ ألبَثُ عَنه فَيَصير دَوابَّ، فَأكُون أنا الـَّذي خَلقْتُها، فَقالَ: ابـُو عبدالله عليه­السَّلام : «أ لَيس خالقُ الشَّيء يَعرِفُ كَم خَلْقُه؟» قالَ: بلي، قالَ: «فَتَعرِفُ الذَّكرَ منها مِن الأنثي، و تَعرِفُ كَم عُمُرُها؟!» فَسكتَ».۷

يعني: آيا نمي‌پنداري كه خدا آفرينندة هرچيزي است؟ امام صادق عليه­السَّلام فرمود: آري. وي گفت: من هم مي‌آفرينم. امام صادق عليه­السَّلام به وي گفت: چگونه مي‌آفريني؟ گفت: در مكاني مدفوع مي‌كنم، مدتي درنگ مي‌كنم تبديل به حشرات مي‌شود، بنابراين، من كسي هستم كه آن‌ها را آفريده‌ام. امام صادق عليه­السَّلام فرمود: آيا اين گونه نيست كه آفريننده چيزي، مي‌داند چقدر آفريده است؟ گفت: آري. امام عليه­السَّلام فرمود: بنابراين، نر و ماده آن‌ها را مي‌شناسي و مي‌داني عمر آن‌ها چقدر است؟ وي ساكت شد.

در هرحال اشيا حادث‌اند و مُحدِث مي‌خواهند (يا به تعبيري علّت و موجِد مي‌خواهند) و چنان‌چه آن موجِد و آن علّت و آن مُحدِث، حادِث باشد، او نيز موجِد مي‌خواهد و اين‌جاست كه به تسلسل مي‌انجامد. اگر در اين سلسله به غير محدَث برسيم، مطلوب ثابت است و آن اَزَلي همان مبدأ آفرينش است.

پس، از اين طريق نيز استدلال شده كه غير از استدلالي است كه براي عبارت: «مَن وَصَفَهُ فَقَدْ حَدَّهُ وَ مَن حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ وَ مَن عَدَّهُ فَقَدْ أبـْطَلَ أزَلَهُ» بيان شد.

عبارت ديگر «لَمْ ‌يـولَـدْ» بود؛ كه همين استدلال را تداعي مي‌كند.      «لَمْ ‌يـولَـدْ» اگر اَزَلي نباشد، قطعاً معلول است؛ چون هرچه كه اَزَلي نيست، «لَمْ ‌يَكُنْ فَكَانَ» خواهد بود و معلول هم علّت مي‌خواهد و فرض اين است كه در ارتباط با ادلّه اثبات حضرت حق، مطلب به اين‌جا منتهي شد كه ذات مقدّس حقّ متعال معلول نيست؛ در نتيجه، اَزَلي و اَبَدي خواهد بود.

به نحو مطلق مي‌توان گفت: هرچه قديم باشد، اَزَلي است و اگر چيزي غير از حق متعال اَزَلي شد، «لَكَانَ إلَهاً ثَانِياً» (خداي دوّمي خواهد بود) و ثَنَويّت هم به حكم عقل باطل است. پس بيش از يك قديم و اَزَلي نداريم و او همان ذات مقدّس حقّ متعال است، نه غير او.

بررسي اصطلاح «قديم» در فلسفه

امّا بر اساس اصطلاحات فلسفي – كه برخي از آن‌ها مغاير يا مخالف با ظواهر روايات است – مي‌گويند: دو نوع قديم داريم؛ قديم بالذّات كه همان ذات حضرت حقّ است، و قديم بالغير كه كلّ عالَم است؛ از اين روست كه قائل به قِدْمتِ عالَم‌اند و اين رأي با حدوث مطرح‌شده در روايات، سازگاري ندارد.

 

اميرمؤمنان علي عليه­السَّلام – خطبة ۱۰۱- مي‌فرمايد:

«الْحَمْدُ لِـلَّـهِ الأوَّل قَـبـْلَ كُـلِّ أوَّلٍ، وَ الآخِر بَعْدَ كُلِّ آخِر، بأوَّليَّتِه وَجبَ اَن لا أوَّل له و بآخِريَّته وَجبَ اَن لا آخِرَ له».

يعني: حمد و سپاس خداي را كه پيش از هر أوّلي، اوّل است و بعد از هر آخِري آخر؛ به اوّل بودنش لازم آمد كه آغازي برايش نباشد، و به آخر بودنش واجب شد كه آخِري برايش نباشد.

در ارتباط با موضوع اَزَليّت حضرت حقّ، عباراتي شفّاف و روشن از خطبه‌هاي اميرمؤمنان علي عليه­السَّلام ذكر شد كه به خوبي از آن‌ها استفاده مي‌شد مثلاً اين صفت، مختَصّ خداي سبحان است؛ يعني اوست كه اَزَلي است و غير او اَزَلي نيست. اوست كه همواره بوده و همچنان خواهد بود و جز او هرچه هست، نبوده‌اند و بعداً پديد آمده‌اند.

جملاتِ آغازين خطبة ۱۰۱ نيز در همين معنا وضوح دارد؛ با اين تفاوت كه در بعضي از جملات خطبه‌هاي ديگر به صراحت، اَزَليّت غير حضرت حقّ نفي شده است؛ مانند: «لوْ كَانَ قَديماً لَكَانَ إلَهاً ثَانِياً».

اصطلاح «قديم بالذّات» و «قديم بالغير» و «حدوث بالذّات» و «حدوث بالغير»، تاريخِ پيدايش دارد؛ يعني از زماني مشخّص و معيَّن وارد مباحث و ادبيّات كتاب‌هاي مربوطه شده است، وگرنه از كلمة «قديم» و «حادِث» استفاده مي‌شود كه «قديم» مساوي است با اَزَلي بودن و آغاز نداشتن و «حادِث» مساوي است با ابتدا داشتن و «لَمْ ‌يَكُنْ فَكَانَ» بودن است.

از آن‌جا كه نتيجة قواعد فلسفي – در ارتباط با مسأله علّت و معلول – قائل شدن به قدمتِ عالَم است و اين نتيجه با آن‌چه از مدارك وحياني به دست مي‌آيد سازگار نمي‌باشد، پاي‌بندان به مدارك وحياني (در مقام  چاره‌انديشي و حلّ اين تضادّ) به تدريج قائل به «حدوث ذاتي» و «حدوث زماني» شدند.

آري، در احاديث و مدارك وحياني مسأله «حدوث» مطرح است، كه همان حدوث واقعي مسبوق به عدم ماسوي الله مي‌باشد كه با انحصارِ قدمت و اَزَليّت حضرت حق سازگار است.

مرحوم شهيد مطهري در شرح مبسوط منظومه‌شان، تاريخچة اين مطلب و تقسيم‌بندي حدوث را به ذاتي و زماني بيان نموده‌اند.

آن‌چه در روايات و خطب و مدارك وحياني آمده است، به همان معناي لغوي متفاهمي است كه همة عقلا داشته‌اند و اصطلاحات فلاسفه بعدها پديد آمد و بر مدارك وحياني تحميل شد.

بررسي «اوّل» و «آخِر» بودن خدا از منظر مكتب وحي

باري، امام علي عليه­السَّلام – خطبة ۱۰۱- مي‌فرمايد:

«الأوَّل قَبل كُلِّ أوَّل ».

يعني: (حضرت حق اَزَلي و اَبَدي است) اوّل است پيش از هر اوّلي؛ يعني ابتدايي براي او نيست و اَزَلي است.

و در ادامه همين عبارت آمده است:

«والآخِرُ بَعدَ كُلِّ آخر».

هرچيزي به غير از ذات مقدّس حضرت حق، آخِري دارد و فناپذير است. موجودات پس از خلقت، اگر اَبَدي هم باشند، ولي قابليّت فنا را دارند        و فناي آن‌ها ممكن است. با توجه به اين فرض، داراي «آخِر» مي‌شوند ولي ذات مقدّس حضرت حقّ «آخِـر» است، بارها يادآوري شد كه: حضرت حقّ «اوَّل» و «آخِر» ندارد. اوَّل و آخِري كه در غيرذات مقدّس حضرت حقّ مطرح است، دربارة خدا مطرح نيست؛ او «اوَّل» است، يعني ابتدايي ندارد و «اَزَلي» است، و «آخِر» است؛ يعني «اَبـَدي» است.

آن‌گاه مي‌فرمايد: «بأوَّليَّتِه وَجبَ اَن لا أوَّل له و بآخريَّتِه وَجبَ اَن لاآخر له» به اين‌كه حضرت حقّ اوّل است، ايجاب مي‌كند كه اوّل نداشته باشد؛ زيرا وقتي كه فرض شده او اوّل است، يعني معلول نيست و هر آن‌چه كه هست، وابسته به اوست و او خود وابسته به چيزي نيست. معلول كه نشد ابتدا ندارد و اوَّلي براي او نيست. چون اگر ابتدايي داشته باشد، بايد معلول باشد. (پديده، بدون پديدآورنده، امكان ندارد). هر ممكني، ابتدايي دارد، ولي حضرت حقّ كه اوَّل است، ابتدايي ندارد. بنابراين، اوّليّت حضرت حقّ، يعني همان اَزَليّت او، لازمه مصنوع نبودنش، وجوبِ وجود است؛ يعني وجود    بي‌ابتدا و بي‌انتها كه در جملة بعدي بيان مي‌شود.

«و بآخريّته وَجبَ اَن لاآخر له».

اين عبارت، بسيار لطيف است. همان چيزي كه براي خدا اثبات مي‌شود، از او نفي مي‌شود. آخِر است، يعني اَبَدي است، آخِر و انتها ندارد؛ چون اگر برايش آخر و انتهايي بود، با وجوبِ وجود سازگاري نداشت، حال آن‌كه وجودش وجوب دارد.

«بأوَّليَّتِه وَجبَ اَن لا أوَّل له و بآخريَّتِه وَجبَ اَن لاآخر له».

اين عبارت را طوري ديگر نيز معنا كرده‌اند. بنابر تقرير اوّلي كه عرض شد،

چهار ضميري كه در جمله هست، به خدا برمي‌گردد. «بأوَّليَّتِهِ» يعني به اوّليّت حق متعال «وَجَبَ اَنْ لاَ أوَّلَ لَـهُ» يعني: «لا أوَّلَ لِـحَـقِّ الْـمُـتَـعال». منتهي منظور از «بـأوَّلـيّـتـه» يعني ابتداء نداشتن حضرت حق «وَجَبَ أنْ      لاَ أوَّلَ لَهُ» يعني: قطعي است كه چيزي قبل از او نبوده و اوست كه اَزَلي است. «وَ بِِـآخِـريَّـتِـِهِ وَجَبَ اَنْ لاَ آخِرَ لَهُ» يعني: «بآخريَّة حَقّ المُتَعالِ، وَجَبَ اَنْ لاَ آخِرَ لَهُ». يعني به انتها نداشتن حضرت حق قطعي است كه چيزي بعد او نخواهد بود و اوست كه ابدي است.

ابن ابي‌الحديد در اين باره تقرير ديگري دارد؛ وي مي‌نويسد: دو ضمير را به حضرت حق برگردانيم و دو ضمير ديگر را به آن‌چه كه مصنوع حضرت حق است (يعني ماسِوَي الله) برگردانيم. «بأوَّليَّتِه» يعني بأوّلـيّـةِ المخلوق (آن­چه مصنوع حضرت حق است و اوّل دارد). اين اوّليّت موجودات، دليل است بر اين­كه خودِ ذات حضرت حق اوّل ندارد.

اين سخن امام عليْه­السَّلام، مانند عباراتي است كه در جاهاي ديگر فرموده‌اند؛ از جمله اين سخن كه:

«بِتَشْعيرِهِ الْمَشَاعِر عُرِِفَ أنْ لاَ مَشعَرَ لَهُ وَ بِتَجْهيرِهِ الْجَوَاهِر عُرِِفَ أنْ لاَ جَوْهَرَ لَهُ».۸

در اين‌جا نيز «بأوَّلـيَّـتِـهِ» يعني به اوّل داشتن موجودات و معلول‌ها            و مخلوقات، وَجَبَ أن لا أوَّل له؛ زيرا اوّل داشتن، مُلازم است با معلول‌بودن و فرض اين است كه حضرت حقّ معلول نيست. اين اوَّليّت براي او معنا ندارد. همچنين «وَ بِـآخِـريَّـتِـهِِِِ وَجَبَ اَنْ لاَ آخِرَ لَهُ» يعني بآخريّة المعلول، موجودات همه معاليل‌اند و چون معاليل‌اند، همه داراي آخرند – نه اين‌كه خارجاً و تحقّقاً هم بايد نهايت داشته باشند – ممكن است ما اَبَدي باشيم، امّا همين كه قابل فنا هستيم، اين تعبير صدق مي‌كند كه نهايت داريم.

اين‌كه موجودات آخِر و نهايت دارند، «وجب اَن لا آخر له» مُوجب مي‌شود و اثبات مي‌كند كه براي حضرت حق آخِر و نهايتي نباشد؛ چون آن‌چه كه در موجودات ممكن است، در حضرت حقّ امكان ندارد. آخر داشتن – كه نهايت داشتن است – در غير حضرت حق جزو صفات آن‌هاست؛ زيرا قابل فنااند. طبيعي است كه اين صفت در حضرت حق راه ندارد؛ چرا كه لازمة معلول بودن است و او معلول نيست؛ و چون معلول نيست، اگر بخواهد آخر داشته باشد (يعني اَبَدي نباشد)، خُلف لازم مي‌آيد.

اين سخن، تقرير دوّمي است كه بيان شده و مَحذوري هم ندارد و عبارت، تحمُّل هر دو تقرير را دارد. پس هم مي‌توان هر چهار ضمير را به حضرت حق برگرداند و هم مي‌شود دو ضمير به حضرت حق برگردد و دو ضمير ديگر به موجودات و معاليل.

پي­نوشت­ها

۱-­ حديد/۳ .

۲- اخلاص/۱-۴٫

۳- انبياء/۲۲ .

۴- ابن ميثم بحراني، كمال‌الدّين ميثم بن علي، شرح نهج البلاغه، ج۳، ص۲۰۳ .

۵- ابن ابي‌الحديد، عزّ‌الدّين عبدالحميد، شرح نهج البلاغه، ج۹، ص ۱۴۸٫

۶- ابن بابويه(شيخ صدوق)، محمّد بن علي، الـتَّـوحيد، ص۲۹۶، حديث شماره ۶٫

۷- همان، ص۲۹۵، حديث شماره ۵؛ مجلسي، محمّدباقر، بحارالانوار، ج۳، ص۵۰، حديث شماره۲۴ .

۸- كليني، محمّد بن يعقوب، الكافي، ج۱، ص ۱۳۹٫

 

 

 

منابع و مآخذ

-­ علاوه بر قرآن كريم و نهج البلاغة؛

– ابن ابي­الحديد معتزلي، شرح نهج البلاغة، به تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، دار احياء الكتب العربية، بي تا.

– ابن بابويه (شيخ صدوق)، محمدبن علي، التّـوحـيـد، به تحقيق سيّدهاشم حسيني طهراني، چاپ جامعه مدرّسين، قم، ۱۳۸۷ق.

– ابن ميثم بحراني، كمال‌الدّين ميثم بن علي، شرح نهج البلاغه، الطبعة الثانية، دار احياء التراث العربي، بيروت، ۱۴۰۱ق.

– كليني، محمد بن يعقوب، الكافي، چاپ سوّم، به تحقيق علي‌اكبر غفّاري، دارالكتب الاسلاميه، تهران، ۱۳۸۸ق.

– مجلسي، محمّدباقر، بحارالانوار، مؤسّسة الوفاء، بيروت، ۱۴۰۳ق.

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *