کلام نور
  • طلب‌ العلم‌ فريضة علي‌ كل‌ مسلم‌ فاطلبوا العلم‌ من‌ مظانه‌ واقتبسوه‌ من‌ اهله

  • انا مدينة الحكمة [مدينة العلم] وعلي‌ بن‌ ابي‌ طالب‌ بابها؛ ولن‌ توتي‌ المدينة الا من‌ قبل‌ الباب‌

  • ايها الناس‌ ! اعلموا ان‌ كمال‌ الدين‌ طلب‌ العلم‌ والعمل‌ به‌... والعلم‌ مخزون‌ عند اهله‌ وقد امرتم‌ بطلبه‌ من‌ اهله‌ فاطلبوه‌

  • يا كميل‌ ! لا تاخذ الا عنا تكن‌ منا

  • شرقا وغربا، فلا تجدان‌ علما صحيحا الا شيئا خرج‌ من‌ عندنا اهل‌ البيت

  • في‌ قول‌ الله‌ عز وجل‌: فلينظر الانسان‌ الي‌ طعامه‌ قال‌: قلت‌: ما طعامه‌؟ قال‌: علمه‌ الذي‌ ياخذه‌ عمن‌ ياخذه

  • كل‌ ما لم‌ يخرج‌ من‌ هذا البيت‌ فهو باطل

امامت و خلافت در قرآن

امامت و خلافت در قرآن

در آغاز بحث عدل يادآور شديم دو اصل از اصول دين به نام‏هاى «عدل‏» و «امامت‏» به عنوان «اصول مذهب‏» از ويژگيهاى مذهب شيعه است هم‏چنانكه خصوص عدل از ويژگيهاى گروهى از اهل سنت، به نام معتزله است كه منقرض شده‏اند به شمار مى‏رود.

در بخش پيشين پيرامون عدل الهى سخن گفته شد، در اين بخش پيرامون موضوع امامت از نظر قرآن بحث مى‏نمائيم فزون از اين حد مربوط به كتابهاى عقائد است كه در اين‏باره به صورت گسترده سخن گفته شده است.
دو ديدگاه در مساله خلافت
در مساله خلافت پس از رحلت رسول گرامى اسلام(ص) دو ديدگاه متفاوت وجود دارد: يكى از آن اهل سنت و ديگرى از آن شيعه است. هر دو گروه معتقدند كه خليفه پس از پيامبر، كسى است كه زمام امور را بايد به دست‏بگيرد، و به تنظيم امور بپردازد، ولى در قلمرو كار او، كاملا دو نظر مختلف وجود دارد و همين امر سبب شده كه ماهيت‏خلافت و همچنين شرائط امام، در دو مكتب به دو گونه جلوه كند، اينك ما نخست نظريه اهل سنت را منعكس مى‏كنيم، آنگاه به بيان نظريه شيعه مى‏پردازيم:
خلافت در نظر اهل سنت جزء فروع دين و از شاخه‏هاى امر به معروف و نهى از منكر است، «عضدالدين ايجى‏» مى‏گويد:
«و هى عندنا من الفروع و انما ذكرناها فى علم الكلام تاسيا بمن قبلنا».
«خلافت نزد ما جزء فروع دين است و اگر در «علم كلام‏» از آن سخن گفتيم، به پيروى از پيشينيان است‏».
«سعدالدين تفتازانى‏» مى‏گويد:
«لا نزاع فى ان مباحث الامامة بعلم الفروع اليق لرجوعها الى ان القيام بالامامة و نصب الامام الموصوف للصفات المخصوصة من فروض الكفايات… و لا خفاء ان ذلك من الاحكام العملية دون الاعتقادية‏».
«شكى نيست گفتگو درباره امامت‏به علم فروع شايسته‏تر است زيرا واقعيت امامت‏به اين برمى‏گردد كه امامى با صفات ويژه‏اى براى اداره امور از طرف امت منصوب گردد و اين كه اين كار از احكام عملى و فرعى است نه اعتقادى، بر كسى پوشيده نيست‏».
درحالى كه شيعه اماميه آن را اصلى از اصول مى‏داند، البته نه از اصول دين، بلكه از اصول مذهب و مفاد آن اين است كه ايمان و كفر به مساله امامت‏بستگى ندارد، ولى در عين حال تكميل ايمان و نجات اخروى در گرو اعتقاد به اين اصل است.
در اين‏جا بايد از نويسندگان اهل سنت دوستانه گله كرد، زيرا هرگاه امامت فردى، پس از رسول خدا جزء فروع دين مى‏باشد، در اين صورت نبايد اختلاف در خلافت فردى مايه تفسيق و تكفير گردد جائى كه خود اصل حكم جنبه فرعى دارد، موضوع و خلافت‏خود شخص آن، به نحو شايسته‏تر جنبه فرعى خواهد داشت، و اختلاف در فروع در ميان علماء و دانشمندان فزون از شمارش است.
بنابراين اختلاف در مساله خلافت چه از نظر (حكم نصب امام بر عهده خداست‏يا امت) و چه از نظر موضوع و متصدى (خلافت از آل على است‏يا ابوبكر)، بسان اختلاف در ديگر مسائل فرعى مانند اختلاف در جواز مسح بر جوراب يا كفش يا عمل به قياس خواهد بود همان‏طور كه اختلاف در دو حكم ياد شده هيچ‏گاه مايه جنگ و جدال نبوده و همچنين مساله خلافت چه از نظر حكم كلى و چه از نظر متصدى نيز نبايد مايه جنگ و جدال شود.
شگفت اينجا است كه امام حنبلى‏ها اعتقاد به خلافت چهار امام را در اعداد مسائل عقيدتى آورده همچنانكه ابوجعفر طحاوى از او پيروى كرده، و پس از اين دو،اعتقاد به خلافت‏خلفا در كتابهاى ابوالحسن اشعرى و شيخ عبدالقاهر بغدادى در رديف اصول آمده است.
حقيقت همان است كه آن دو متكلم نخست‏بيان كرده‏اند و ديگران كه آن را جزء اصول آورده‏اند، از واقعيت امامت غفلت كرده و آن را از اصول شمرده‏اند و از نظر تاريخى نخستين كسى كه با شيطنت‏خاصى آن را در عداد مسائل عقيدتى قرار داد، «عمروعاص‏» بود. آنگاه كه با «ابو موسى اشعرى‏» در «دومة‏الجندل‏» در مساله حكميت‏به شور پرداخت و هدف او از قرار دادن خلافت دو خليفه نخست در شمارش عقايد، تعريض به امام على بن ابى طالب(ع) بود.


اختلاف در ماهيت‏ خلافت
در گذشته يادآور شديم كه اختلاف در اين كه خلافت جزء احكام فرعى است‏يا از اصول است، سبب اختلاف در اهيت‏خلافت و امامت‏شده است. امام در نزد اهل سنت‏شبيه رئيس دولت است كه امروزه افراد از راههاى گوناگون به چنين مقامى مى‏رسند، گاهى او را مردم انتخاب كرده و گاهى نمايندگان مردم در مجلس شورا و احيانا از طريق كودتاى نظامى بر سر كار مى‏آيند، در چنين فرمانروائى شرطى جزء لياقت و شايستگى براى اداره امور و آگاهى اجمالى از شريعت چيز ديگرى لازم نيست، در طول مدت خلافت‏خلفاى اموى و عباسى به عنوان جانشينان پيامبر بر مردم حكومت كردند و برخى فاقد بعضى از اين شرائط نيز بودند.
با توجه به اين اصل (ماهيت‏خلافت‏شبيه رؤساى دولت انتخابى مردم است) در شگفت نخواهيد بود كه متكلمان بزرگى مانند «باقلانى‏» و «طحاوى‏» و «تفتازانى‏» درباره خليفه مسلمين سخنى گفته‏اند كه با توجه به ماهيت‏خلافت نزد آنان، دور از حقيقت نيست.
ابوبكر باقلانى مى‏گويد:
«لا ينخلع الامام بشقة و ظلمة يغصب الاموال، و ضرب الابشار، و تناول النفوس المحرمة و تضييع الحقوق و تعطيل الحدود و لا يجب الخروج عليه بل يجب وعظه و تخويفه و ترك طاعته فى شئ مما يدعوا اليه من معاصى الله‏».
«امام با نافرمانى خدا و غصب اموال مردم و زدن چهره‏ها، و دست‏درازى به خون‏هاى حرام و نابودى حقوق ديگران و عدم اجراى حدود الهى، از مقام و موقعيت‏خود بركنار نمى‏شود، بلكه بر امت است كه او را نصيحت كند و بترساند و در مورد گناه از او فرمان نبرد».
اين سخن تنها سخن ابوبكر باقلانى نيست، بلكه همه افرادى كه از آنها نام برديم، آن را تكرار كرده‏اند. مثلا تفتازانى مى‏گويد:
«و لا ينعزل الامام بالفسق او بالخروج عن طاعة‏الله تعالى و الجور(اى الظلم على عبادالله) لانه قد ظهر الفسق و انتشر الجور من الائمة و الامراء بعد الخلفاء الراشدين والسلف كانوا ينقادون لهم و يقيمون الجمع و الاعياد باذنهم و لا يرون الخروج عليهم و نقل عن كتب الشافعية ان القاضى ينعزل بالفسق بخلاف الامام والفرق ان فى انعزاله و وجوب نصب غيره اثارة الفتن لما له من الشوكة بخلاف القاضى‏».
«امام از طريق فسق، با بيرون رفتن از طاعت‏خدا، و يا ستم بر مردم از امامت‏خود بركنار نمى‏شود، زيرا در گذشته از اميران و خلفاء فسق و جور ديده شده، ولى پيشينيان دست از بيعت‏خود برنداشته و مطيع آنان بوده، و نماز جمعه و اعياد را به اذن آنان برگزار مى‏كردند، و به خود اجازه شورش برخلاف آنان نمى‏دادند، از كتابهاى فقهى شافعيه نقل شده است كه اگر قاضى فاسق شد، خود به خود از منصب خويش منعزل مى‏شود، ولى امام با فسق از مقام خود بركنار نمى‏گردد و نكته آن اين است كه عزل قاضى و نصب ديگرى در جاى آن مشكلى پديد نمى‏آورد، بخلاف عزل امام كه مايه فتنه‏ها است زيرا امام داراى شوكت و عظمت است‏».
آنچه كه آنان درباره امام مى‏گويند، با توجه به ماهيت امامت، نزد آنان سخن بسيار رواست، زيرا امام در نظر آنان يك سياستمدار عادى است كه امت را در زندگى رهبرى مى‏كند و براى اشغال اين مقام طريق خاصى نيز معين نشده، حتى با كودتاى نظامى نيز حائز اين مقام مى‏گردد.
امام از ديدگاه شيعه
اكنون كه با ماهيت امامت نزد اهل سنت آشنا شديم، وقت آن رسيده است كه با واقعيت امامت نزد شيعه آشنا گرديم، اگر امام نزد اهل سنت‏يك فرد سياستمدار عادى است كه وسائل زندگى مردم را تامين و حدود الهى را اجرا مى‏نمايد، ولى در نزد شيعه اماميه، امامت‏بسان نبوت يك منصب الهى است و تفاوت اين دو در اين است كه پيامبر مؤسس دين و طرف وحى الهى است،درحالى كه امام فاقد اين دو منصب بوده است اما ديگر وظائف پيامبر از نظر دينى و دنيوى بر دوش اوست.
بنابراين، امام علاوه بر اين كه وسائل زندگى مردم را تامين مى‏كند، و امنيت را برقرار مى‏نمايد و حدود الهى را اجرا مى‏كند، به دفاع و جهاد مى‏پردازد -علاوه بر اين- امور ياد شده در زير نيز بر عهده او است:
۱ – تفسير قرآن مجيد; قرآنى كه بزرگترين و جاودانه‏ترين معجزه پيامبر و مشعل نورانى مسلمانان تا روز رستاخيز است، همان‏طور كه پيامبر گرامى نيز به تفسير آن مى‏پرداخت.
۲- بيان احكام و موضوعات نورسى كه در عصر رسول خدا(ص) وجود نداشته است.
۳- دفاع از حريم عقايد و احكام و پاسخ به شبهات و پرسشهاى موافق و مخالف
۴- مراقبت دين از تحريف و نگهبانى آن از هرگونه انحراف در اصول و فروع.
ناگفته پيداست، قيام به چنين امورى در گرو يك رشته تربيت الهى و تعليم غيبى است كه بتواند وظائف پيامبر را علاوه بر وظائف دنيوى در زمينه معنوى نيز تامين نمايد.
اين‏جاست كه از نظر شيعه نصب امام بر عهده پيامبر، آن هم به فرمان خداست، زيرا شناسائى چنين فردى در امكان امت نيست و اصولا امامى كه در پرتو تربيت‏هاى الهى اين چهار امر خطير را بر عهده مى‏گيرد، طبعا معلم او بايد او را به مردم معرفى كند، از اين جهت‏شيعه مى‏گويد: امامت «استمرار نبوت‏» نيست اما استمرار وظائف پيامبر است و بايد خدا او را معرفى كند.
سرانجام امامت از نظر شيعه داراى چنين تعريفى است: «رئاسة عامة فى امور الدين والدنيا نيابة عن النبى(ص)».
حكومت‏ شورائى
نويسندگان اهل سنت‏بالاخص در عصر حاضر شيوه حكومت اسلامى راشورائى مى‏انگارند و پشتوانه حكومت اسلامى را همان دو آيه‏اى كه‏پيرامون شورائى در قرآن وارد شده است، مى‏دانند. ولى آنان ازنكته‏اى غفلت ورزيده‏اند كه اگر حكومت اسلامى بر اساس «شورى‏»استوار بود، لازم بود پيامبر گرامى حدود و خصوصيات آن را بيان‏كند، درحالى كه درباره خصوصيات آن سخنى به ميان نيامده است،مثلا يادآور شود: چه كسى اصل شورى را به اجراء بگذارد؟
راى دهندگان چه كسانى باشند؟ انصار و مهاجر با مسلمانان‏مدينه و مكه يا همه مسلمانان: در صورت اختلاف‏نظر، ملاك ترجيح‏چيست؟ اكثريت است‏يا ملاكهاى ديگر.
اين پرسشها و دهها پرسش مانند آن در هاله ابهام باقى است ازاين جهت نمى‏توان گفت پيامبر گرامى بر همين اصل، اعتماد نموده ودرباره شيوه حكومت‏سخنى نگفته است.
گذشته از اين، بايد ديد آيات مربوط به شورا به كدام‏يك ازامور ناظر مى‏باشد، اينك آيات مربوطه را مطرح كرده بعدا در حدوددلالت آنها سخن مى‏گوئيم.
۱ -(و شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوكل على الله) (۱) .
«با آنان در كار مشورت كن هر موقع تصميم گرفتى، بر خدا توكل‏كن‏» .
۲ -(والذين استجابوا لربهم و اقاموا الصلاه و امرهم شورى‏بينهم و مما رزقناهم ينفقون) (۲) .
«كسانى كه دعوت پروردگارشان را اجابت كرده و نماز را به پامى‏دارند و كارهايشان به صورت مشورت صورت مى‏پذيرد، و از آنچه به‏انها روزى داديم، انفاق مى‏كنند» .
دقت در مفاد و شرائط نزول، مانع از آن است كه آيه‏ها ناظر به‏بيان شيوه حكومت در اسلام باشد.
آيه نخست‏خطاب به پيامبر اكرم(ص)است كه با ياران خود به شوربپردازد، در مورد آيه، حاكم از جانب خدا معين شده و به حاكم‏مسلم يعنى پيامبر خطاب مى‏كند كه براى جلب قلوب ياران خود، باآنان مشورت كند در اين صورت آيه ناظر به شور در تعيين حاكم‏نخواهد بود، بلكه بيانگر وظيفه حاكم موجود است كه چنين كند واما اين كه مردم نيز در تعيين حاكم از اين اصل بهره بگيرند،هرگز آيه ناظر به آن نيست.
آيه دوم خطاب به افراد با ايمان است كه در «امور مربوط به‏خويش‏» مشورت كند در اين صورت بايد احراز شود كه خلافت پس ازدرگذشت پيامبر از امور واگذار شده به مردم است‏يا نه؟ و مااحتمال مى‏دهيم كه اين امر، به مردم واگذار نشده است و دراختيار خدا و رسول او است، با اين احتمال نمى‏توان آيه را سندشيوه حكومت، اسلامى دانست.
در پايان يادآور مى‏شويم بسيارى از افراد كه در شيوه حكومت‏كتاب يا رساله نوشته‏اند، اعضاء شورا را گروهى به نام(اهل الحل‏والعقد)معرفى كرده‏اند، يعنى كسانى كه باز و بستن امور به دست‏آنها است ولى خود اين جمله از مبهمات است زيرا روشن نيست كه‏آيا مقصود علما و دانشمندان است آن هم در چه پايه از علم ودانش، و ميزان سنجش دانش آنها چيست؟
يا مقصود مسوولان حكومت اسلامى است.
يا كسانى كه در ارتش و سپاه اسلام مشغول انجام وظيفه مى‏باشند.
در هر حال در اين كه شورا يكى از اصول اجتماعى اسلام است،سخنى نيست ولى آيا در همه موارد يا موارد خاصى; اين اصل تنهانمى‏تواند چهره حكومت را روشن كند.
پيامبر براى حفظ ميراث الهى بر سر دوراهى قرار گرفته بود:
الف)پيامبر قاطعانه پيشواى پس از خود را تعيين كند.
ب)شيوه و خصوصيات حكومت و وظيفه مسلمانان را به صورت روشن‏بيان كند. متاسفانه از نظر اهل سنت هيچ‏كدام انجام نگرفته است.و هرگز نمى‏توان به اصل شورا در تبيين صبغه حكومت اكتفا كرد.
بيعت و شيوه حكومت اسلامى
يكى از شيوه‏هاى زندگى عرب قبل از اسلام بيعت‏با رئيس عشيره‏بود و اسلام نيز آن را در مواردى تنفيذ كرد، مردم مدينه در سال‏۱۱ و ۱۲ در عقبه «منى‏» با پيامبر بيعت كردند كه اگر رسول‏گرامى به سرزمين آنان وارد شود، از او بسان فرزندان و بستگان‏خود دفاع كنند، اين نوع بيعت مربوط به تعيين حاكم نبود، بلكه‏نتيجه ايمان آنان به رسول خدا بود و تعهد نمودند كه از رهبرخود دفاع كنند.
پس از هجرت پيامبر گرامى اسلام(ص)دوبار نيز با پيامبر بيعت‏كردند يكى در غزوه حديبيه و ديگرى در بيعت زنان مكه با پيامبر.
درباره بيعت نخست، قرآن چنين مى‏فرمايد:
(لقد رضى الله على المومنين اذ يبايعونك تحت الشجره فعلم مافى قلوبهم فانزل السكينه عليهم و اصابهم فتحا قريبا) (۳) .
«خداوند از مومنان هنگامى كه در زير آن درخت‏با تو بيعت‏كرده‏اند، راضى و خشنود شد، خدا آنچه را در درون دلهايشان نهفته‏بود، مى‏دانست از اين‏رو آرامش را بر دلهايشان نازل كرد و پيروزى‏نزديك به عنوان پاداش نصيب آنها فرمود» .
و در آيه ديگر مى‏فرمايد:
(اذا جائك المومنات يبايعونك على ان لا يشركن بالله شيئا و لايسرقن و لا يزنين و لا يقتلن اولادهن و لا ياتين ببهتان يفترينه‏بين ايديهن و ارجلهن و لا يعصينك فى معروف فبايعوهن و استغفرلهن الله ان الله غفور رحيم) (۴) .
«اى پيامبر هنگامى كه زنان مومن نزد تو آيند و با تو بيعت‏كنند كه چيزى را شريك خدا قرار ندهند دزدى و زنا نكنند، فرزندان خود را نكشند، تهمت و افترايى پيش دست و پاى خودنياورند و در هيچ كار شايسته‏اى مخالفت فرمان تو نكنند، با آنهابيعت كن و براى آنان از درگاه خداوند آمرزش بطلب كه خداوندآمرزنده و مهربان است‏» .
اتفاقا هر دو آيه خارج از موضوع ما است.
در آيه نخست آنان به نبوت پيامبر ايمان آورده و حاكم اسلامى‏از جانب خدا معين شده بود. بيعت‏براى اين بود كه از جان اودفاع كنند همچنان كه از جان و فرزندان خود دفاع مى‏نمايند. يعنى‏حاكم مشخص و فقط بيعت كردند كه در اين لحظه حساس از او دفاع‏نمايند.
آيه دوم درباره تعيين حاكم نيست، بلكه تاكيد بر ايمان آنان‏به نبوت پيامبر است و در حقيقت عملا متعهد شده‏اند كه به شريعت‏او عمل كنند از اين جهت‏يادآور مى‏شود كه شرك نورزند، زنانكنند، دزدى نكنند، سرقت نكنند، در اين صورت اين آيات رانمى‏توان ناظر به بيان شيوه حكومت دانست.
گذشته از اين، مجرد بيعت الزام‏آور نيست و بايد در كنار بيعت‏خصوصيات خليفه از نظر ايمان و تقوا و علم و آگاهى بيان گردد،درحالى كه هيچ‏كدام از دو سنت وارد نشده است.
آنچه كه انسان از دقت در اين آيات و موارد بيعت استفاده‏مى‏كند، اين است كه هدف از بيعت تعيين حاكم و يا ثبيت‏حكومت اونيست، بلكه اخذ بيعت‏براى تاكيد بر عمل به مقتضاى ايمان است‏از اين جهت در حديبيه بيعت نمودند تا سرحد جان از اسلام دفاع‏كنند يا در محيط مكه زنان بيعت مى‏كردند شرك نورزند و كار زشت‏انجام ندهند.
آرى پس از درگذشت پيامبر تعيين خليفه از طريق بيعت صورت گرفت‏آن هم در دو مورد:
۱ – خلافت‏خليفه نخست، با بيعت افراد اندكى.
۲ – خلافت اميرمومنان(ع)با اكثريت قريب به اتفاق.
گويا يك چنين روش، استمرار بر همان سيره پيش از اسلام بود كه‏از طريق بيعت، شيخ قبيله را گزينش مى‏كرده‏اند ولى مسلما عمل‏صحابه مدرك براى حكم شرعى نيست، حكم شرع را بايد از كتاب و سنت‏گرفت نه افراد غير معصوم آنهم در چنين مساله سرنوشت‏ساز.
خلاصه سخن اين كه اسلام آئين جهانى است و تا روز رستاخيز بايدجهان را اداره كند حتى در عظيم‏ترين و اساسى‏ترين مساله به نام‏حكومت اسلامى روشن‏گريهاى گسترده داشته باشد.
شيوه حكومت در سخن پيامبرسخنان حكيمانه‏اى از پيامبر(ص)نقل شده است كه روشنگر تنصيصى‏بودن مقام امامت از روز نخست مى‏باشد.
ابن هشام مى‏نويسد: پيامبر گرامى اسلام(ص)در موسم حج قبيله‏«بنى عامر» را به اسلام دعوت كرد رئيس آنان گفت: «ارايت ان‏نحن بايعناك على امرك ثم اظهرك الله على من خالفك ايكون لناالامر من بعدك؟» .
«آيا چه نظر مى‏دهى اگر ما با تو بيعت كرديم خدا تو را برمخالفان پيروز كرد، آيا پس از تو، ما سهمى در كار تو خواهيم‏داشت‏» ؟.
پيامبر در پاسخ فرمود: «الامر الى الله يضعه حيث‏يشاء» (۵) «كار مربوط به خداست هركجا بخواهد آن را قرار مى‏دهد» .
رئيس قبيله بنى‏عامر رسالت پيامبر را يك حكومت‏بشرى فكر مى‏كردو لذا انتظار داشت در برابر كمك به پيامبر، سهمى در آن داشته‏باشد، پيامبر دست رد بر سينه او زد، و امر حكومت را مربوط به‏خدا دانست كه بايد او تعيين كند، اگر به راستى زمام حكومت دردست امت اسلامى يا اهل حل و عقد يا ديگران بود، پيامبر مى‏فرمود:
«الامر الى الامه او الى اهل الحل والعقد» يا به گونه‏اى كه‏براى طرف مفهوم باشد.
پيامبر گرامى در تعيين شيوه حكومت از جمله‏اى بهره گرفت كه‏خدا در مورد رسالت از آن استفاده كرده است چنانكه مى‏فرمايد:
(الله اعلم حيث‏يجعل رسالته) (۶) .
«خدا آگاهتر است رسالت‏خود را كجا قرار دهد» .
برداشت صحابه از خلافت پس از درگذشت پيامبربررسى تاريخ خلافت نشان مى‏دهد كه تعيين خليفه از طريق تنصيص‏خليفه پيشين صورت مى‏گرفت اگر از خلافت ابى‏بكر و اميرمومنان‏صرف‏نظر كنيم، ديگر خلافت‏ها همگى جنبه تعيينى و تنصيصى داشته است‏خلافت عمر به وسيله ابى‏بكر انجام گرفت (۷) .
خلافت عثمان از طريق شوراى شش نفره به نتيجه رسيد، شورائى كه‏اعضاى آن را خليفه پيشين معين كرد (۸) .
آنگاه كه عمر ترور شد، عائشه از طريق فرزند خليفه(عبدالله بن‏عمر)به او پيام فرستاد و گفت: سلام مرا به پدر برسان و بگو امت‏محمد را بدون نگهبان ترك مكن، كسى براى آنها معين كن زيرا من‏از فتنه مى‏ترسم.
عبدالله بن عمر به پدر گفت: در ميان مردم شايع است كه تو كسى‏را بر خلافت‏برنمى‏گزينى، اگر براى تو شتر و گوسفندانى باشد و آن‏را در اختيار چوپانى قرار دهى، هرگاه چوپان آنها را در بيابان‏رها كند، درباره او چگونه قضاوت مى‏كنى؟ آيا دامهاى تو را درمعرض هلاكت قرار نداده است؟ اگر چنين است، رعايت مصالح مردم ازاهميت‏بالائى برخوردار است (۹) .
هنگامى كه معاويه فرزند خود «يزيد» را به عنوان خليفه‏مسلمين معرفى كرد، عبدالله بن عمر را خواست و به او چنين گفت:
من دوست نداشتم امت محمد پس از خويش بسان گله بدون چوپان رهاكنم (۱۰) .
همه اين جمله حاكمى است كه صبغه حكومت در نزد همگان جنبه‏تنصيصى داشت مساله شورا يا بيعت اهل حل و عقد تئورى‏هائى است‏كه بعدها متكلمان اهل سنت مطرح كرده‏اند.
آرى مقصود از استشهاد با اين جمله‏ها رد نظريه شورا و بيعت‏است و الا تنصيص بشر تا به وحى الهى منتهى نشود، فاقد ارزش‏خواهد بود.
تا اين‏جا مساله امامت و خلافت از نظر نبوت روشن گشت، اكنون‏بايد ببينيم دلائل موجود در كتاب و سنت كدام‏يك از دو نظر راتاييد مى‏كند.
________________________________________
۱) آل عمران: ۱۵۹٫
۲) شورى: ۳۸٫
۳) فتح: ۱۸٫
۴) الممتحنه: ۱۲٫
۵) سيره ابن هشام، ج‏۲، ص ۴۲۴٫
۶) انعام: ۱۲۴٫
۷) طبقات ابن سعد، ج‏۳، ص ۲۰۰ – كامل ابن اثير، ج‏۲، ص ۲۹۲٫
۸) كامل ابن اثير، ج‏۳، ص ۳۵٫
۹) حليه‏الاولياء، ج‏۱، ص ۴۴٫
۱۰) الامامه و السياسه، ج‏۱، ص ۱۶۸٫
مكتب اسلام-سال۱۳۷۸-شماره ۱۱

جعفر سبحانى

برگرفته: سایت سبطین

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *